"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

سودابه در یک شب سرد پاییز

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۱۶ ب.ظ

لحاف رو کشید رو سرش تا نور ناگهانی چراغی که روشن شده بود چشم هاشو آزار نده. صدای نفس های خودش رو میشنید. کم کم عرق روی صورتش نشست. رطوبتی که میان پاهایش احساس میکرد ، باعث شده بود به پهلو بخوابه و زانو هاشو نزدیک شکمش بیاره. دلش میخواست صدای کلید برق رو بشنوه تا مطمئن بشه چراغ خاموش شده و از اون کابوس گرمای ایجاد شده در زیر لحاف رهایی پیدا کنه. اما صدای کلید برق که نیامد هیچ، لحاف هم به یک باره کنار رفت و بدن لُختش بی پناه روی تخت قرمز رنگی که نامرتب بودنش نشان از یک هیجان زود گذر بود، لرزید و چشم هایش را نیمه باز کرد و دستانش را بین زانوانش قرار داد.

***

یقه بارانی قرمز رنگ را بالا داده بود و کیف مشکی اش که زیپش باز بود را به دوش داشت و دستانش را در جیب بارانی اش کرده بود گوشه ی خیابان در مسیر مخالف ماشین ها قدم میزد بی آنکه توجهی داشته باشد به ماشین هایی که برای چند لحظه ام که شده کنارش میایستادند و بوقی میزدند و راننده هایش چیز هایی میگفتند که برایش نا مفهوم بود.

 اشک از گوشه ی چشمانش سر خورد و خط سیاهی روی گونه هایش ایجاد شد.

***

دختر دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید:

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

***

اولین ماشینی که چشم های دختر رو به سمت خودش خیره میکند و از فکر بیرون میاورد، باعث میشود که سرجایش میخکوب شود. و قدم از قدم برندارد. مردی میانسال که رنگ موهایش نشان از یک زندگی پر دغدغه را به همراه دارد، کنار دختر میایستد و بازوانش را میگیرد و همراهیش میکند تا سوار ماشین شود. دختر از آینه ی سایه بان روبرویش استفاده میکند تا چهره بهم ریخته ی خودش را بهتر ببیند. مرد چراغ را روشن میکند و دستمالی به او میدهد و دختر خط سیاه روی گونه ش را پاک میکند.

-چند؟

-فقط یه جای خواب برای امشب.

-چه ارزون!

-گرون ترین چیزیه که ازت میخوام.

-نه خوب گرون گرون هاش خَدَماتشون هم بیشتره

دختر نگاهی معنا دار به مرد میاندازد و دستگیره ی در را به دستش میگیرد و درب ماشین رو باز میکند و قصد پیاده شدن دارد. مرد دستان دختر را میگیرد و میگوید

-شوخی کردم بابا. چقدر هم زود رنجی؟

-امشب شبی نیست که بخوام شوخی کنم. من درخدمتم اما به شرط یه جای خواب و یه استکان چای داغ

ماشین حرکت میکند و چند خیابان که میگذرند مرد متوجه ی سرازیر شدن اشک های دختر میشود

-راضی نیستی از این کارت؟

-کارم؟ چی فکر میکنی درموردم؟ 

مرد سکوت میکند و انگشتان دستش را میان ریش های مرتب صورتش بازی میدهد.

-خونت کجاست؟ میخوای برسونمت؟

-فکر میکنی اگه خونه داشتم ازت جای خواب میخواستم؟

-نمیفهمم ؟ مشکلت چیه؟

-مشکلی نیست. تو به من جای خواب میدی ، منم ...

-هیچی نگو

دختر حرفش رو قطع میکند و سرش رو به شیشه ماشین میچسباند

***

دختر لبه تخت نشسته و لحافی را به دور خودش پیچیده و بخار روی استکان چای را فوت میکند و نگاهی به بدن پر از موی مردی که لا اقل بیست کیلو اضافه وزن دارد و پهلو هایش از چربی زیاد چند تکه شده اند و روبروی آینه ایستاده است و زیر بغلش را معطر میکند ، میاندازد

-زن و بچه نداری؟

-به من میاد عزب اوُقلی باشم؟ خونه باجناقم هستن تولد آبجی زنمه.

- تو چر اونجا نیستی؟

-چون تو اینجایی؟

-پس مزاحمت شدم؟

فُرتی به استکان چای میکشد و منتظر جواب میماند. مرد هم از آینه رو بر میگرداند و با بدنی همچون گُلابی ای پُر مو به سمت تخت میآید در حالیکه آلتش به چپ و راست تابانده میشود با لحنی خاص میگوید:

-نه عزیزم. این چه حرفیه؟ تو مراحمی.

(و کنار دختر مینشیند و استکان را از دستانش میگیرد و روی میز عسلی کوچکی که لباسهای  زیر دختر روی آن قرار دارد میگذارد دختر را در آغوش میگیرد و دستانش را به میان پاهای دختر میبرد و  لب هایش را به گونه های دختر نزدیک میکند و میگوید: 

 -تو الان چراغ این خونه ای.

-اگه من چراغم پس دیگه نیازی به اون چراغ نیست. لامپو خاموش کن. 

مرد هیکل لرزانش را بلند میکند و به سمت چراغ میرود. و آن را خاموش میکند.

***

چراغ قرمز را رد میکنند.

-دختری؟

-عقلت چی میگه؟

-عقلم میگه جا پای خیلی ها رو تو خودت داری.

-خیلی ها نه.یه نفر

-عه؟تک پری؟

-تک پر؟

-یعنی با یه نفری فقط؟

-آره.

-پس چرا الان با منی؟

-چون با اون نیستم.چون ......

ناگهان موتوری سبقت میگیرد و ماشین کمی منحرف میشود و حرف دختر نصفه میماند. 

-ولش کن خودتو خودمو عشقه. ببینم شوهر موهر که نداری؟

دختر نگاهی به مرد میاندازد و کیفش را در دستش چنگ میزند و با مکث طولانی میگوید:

-نه

***

زنی بلوند رو تخت از ترس با ملحفه ای سینه هایش را پوشانده. امید کنارش نشسته و دستانش را روی آلتش گذاشته تا دیده نشوند و هر دو با چشمانی متعجب و نفس حبس شده در سینه به طاق درب اتاق خواب خیره شده اند. سودابه با بارانی قرمز رنگ در حالی که  دستش درون کیفش ثابت مانده ، با چشمانی متعجب و مبهوت به آن زن و امید نگاه میکند.

-سودابه الان بهت توضیح میدم

-خفه شو (و از اتاق خارج  میشود)

مرد از جایش بلند میشود. بدن عریانش باعث میشود که نتواند قدم از قدم بردارد. زن بلوند از جایش خیز بر میدارد و سینه بندش را میبندد و به دنیال لباس هایش میگردد.

-سودابه جان وایسا تو روخدا ...

و صدای بسته شدن درب خانه شنیده میشود.

***

سودابه دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۹۲/۱۰/۲۵
میرزا مهدی

نظرات (۱۷)

طبق معمول قشنگ بود اما:
نگی خنگم هااااا
آخرش یک کم گیج شدم جون داداش تو این داستان دوتا زن هستن دیگه درسته؟
یکی دختره یکی هم سودابه؟ وسودابه زن کسیه که دختر آورده بود خونه؟
درست جواب بدی مسخره کنی خودت میدونی.
اما داستان قشنگ بود خب نمیگی از اینورا جوجه رد میشه؟!!
پاسخ:
قشنگ که نبود. راستش زن زیاد بود. خیلی هم زیاد. :D
جوجه ها هم بزرگ میشن یه روز دیگه
در کل خوب بود..یک داستان کاملا واقعی با تلخیهایی واقعی
کدهای خیلی خوبی داده بودی تو داستان که تا آخرم حفظشون کرده بودی و باعث جذابیت داستان می شد،ضمن این کهه کلا با غیر خطی خیلی حال می کنم،ذهن آدم درگیر می کنه و دوست داشتنیه،البته راستش وسطاش احساس کردم داری کشش میدی،ولی حداقل خوب جمش کردی و  خوب جایی تیر خلاص زدی
پاسخ:
به هر حال پیمان جان من که نویسندگی و داستان نویسی رو بلد نیستم یه جورایی مشق کردم و درس پس دادم. مرسی که نکته بینی. :)
۲۶ دی ۹۲ ، ۱۲:۰۹ آزیتا م.ز
این دیگه چه کوفتی بود؟؟!!!!!!! شبیهِ رمانهای فهیمه رحیمی بود :) ولی گرچه یکم تخمی تخیلی بود اما خوب بود! یه زنِ خوب به همین راحتی با دیدنِ خیانتِ مردش نمیتونه زرت بره خونِ یه مردِ غریبه بخوابه!!! بعد ننه بابا دوست آشنا مسافر خونه بالاخره موجوده جان! میدونم تحلیل کردنِ اینجوریِ یه داستان احمقانه است ولی دلوم خواست :)))

در جواب پرسشِ عزیزِ دل: ببین عزیزم این سودابه که بارونیِ قرمز داشت همون زنِ بود که امید رو با یه زنِ دیگه دیده بود! بعد از خونه زده بود بیرون، بعدم سوار ماشینِ اون چاقالو شد، چاقالو هم که زن داشت! اما زنش واردِ داستان نشد! الان متوجه شدی؟ :)

در ضمن جوجه هم رد نشه! والاع!
پاسخ:
مث خودت جواب میدم. اینو که خوندی کوفتت بشه. فهیمه رحیمی و با من مقایسه میکنی؟ انقدر برگ شده یعنی؟ :D  اینو که آخرش گفتی جان! رو قبول دارم ولی آدما گاهی اوقات به معنی واقعی کلمه شوکه میشن. درمورد رابطه امید و سودابه ننوشتم. ولی فر کنم این شوکه شدن میتونست کمی به چیزی که ننوشتم، کمک کنه.
بابت جوابیه به عزیز دل هم ممنونم



خوب به تصویر کشیدی میرزا .. 
همین ..


:) 


مث ِ همون جمله ای که همیشه از شنیدن خوشحآل میشم .. 




مرسی می نویسی ..



پاسخ:
موچکرم
آزیتای مهربون سلام
ممنون بابت توضیح
 الان صاحبش میاد میبینه چه بل بشوئیه

پاسخ:
نه بابا . بل بشو نبود که
۲۶ دی ۹۲ ، ۲۳:۰۰ جوجه اردک زشت
من فقط اومدم ازاین ورا رد بشم هیچ قصد دیگه ای ندارم :دی
میام بعدا داستانو میخونم:)))))))
پاسخ:
از دست تو :))
موضوع بسیار جذاب و قلم زیباتر . اما علت فاحشه شدن زن کاش چیز دیگری بود . اینجور زنها معمولا اگه هم بخوان خیانت کنن میرن سراغ مردهای اطراف شوهرشون
پاسخ:
سخته خودمو جای یه زن درگیر شده در این موقعیت بذارم ولی این یه نموره واقعی بود

نمیدونم چرا همه داستانها و واقعیتها جوریه که تاوان گناه مرد رو زن پس میده....

پاسخ:
و البته بر عکسش هم هست ها. یه نمونه ی بارزش رو خوب میشناسم. 
آن که بلد نیست منم نه تو..چوب کاری نکن جوون :دی خواهش میشه..اما خب رو نوشته هات حساسم..چون دوسشون دارم :)
پاسخ:
بیشین مینیم باووووو. کچل آینده :))

اووووووووووووووووهه چه داستانی

ۀأم هر چقدر هم شوکه بشه حاضر به تن فروشی نمیکنه به نظرم یک خورده خیلو تخلی شده دیه

پاسخ:
صحبت سر تن فروشی نیست. سودابه ای که من دارم ازش حرف میزنم مث همه ی آدمهای دیگه دارای شخصیتی متمایزه. بله خوب اینکه خوب پرداخت نشد شخصیتش رو قبول دارم
من این داستانو دیشب خوندم ! بعد شب خوابشو دیدم !!! در این حد بی جنبه ام یعنی :دی
ولی انصافا قشنگ نوشتی :) ازین سودابه ها زیادن . هرکدوم هم با داستان ِ خودشون و سرانجامی تقریبا مشابه ...
پاسخ:
موافقم. ممنونم
۰۵ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۳۲ "یک من دیگر"
ای سودابه بی تربیت!
ای میرزای(...)(...)!
پاسخ:
:))
خیلی خوب نوشتی.
پاسخ:
مچکرم
من یک جوجه ام که از اینجا رد شدم....
پاسخ:
منم نفهمیدم اصن :))))
خووووب بود

خوب بود میرزا...ولی یه کم غیرواقعی بود...با آزی موافقم...هر قدر هم شوکه شده باشه این کار یه جوریه...

۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۱ پـــــر ی
:(((
پاسخ:
آره دیگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی