"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

دیروز تو یکی از شلوغ ترین مسجد های شهر ما یک روحانیه مهمان حضور داشت که امام جماعت مسجد -رو حساب ریش سفیدیه ایشان- تعارف زدند و محراب را به ایشان سپردند.

حضرت اعلام کردند که بنده نمازم شکسته ست و فلان و فلان. اقامه را سر دادند و نماز با یه الله و اکبر کش دار و بسیار طولانی آغاز شد. 

گوشه ای از نوع نماز خواندن حضرت: بس.................................م اللهِ....................................رحمن .......................رحیم.....قشنگ بیست ثانیه طول کشید. و به همین شکل

: ال .......................................حَمدُ...........................لِله.......................رب ...ال......................عالمین....

از فکر نماز اومدم بیرون و پیش خودم گفتم اینطوری پیش بریم ساعت چهار عصر نماز تموم میشه. ولی چاره چی بود؟ رفت رکوع: سُب.....حانَ........اللهِ.........سُب.....حانَ........اللهِ.........سُب.....حانَ........الله. یه عده از حالت رکوع برخاستند و یه عده منتظر قیام  حضرت شدند.....که فرمود: سبحان ربی العظیم و بحمده(با همان ریتم کش دار و خسته کننده. در حین خواندن، آن عده دوباره بازگشتند به رکوع . ذکر که تمام شد باز برخواستند این بار همه بر خواستند. اما حضرت در جای خود  مانده بود و با همان ریتم خواند: رب صلی علی محمد و آل محمد.... و برخواست. نمازگذار ها به خمیازه و خاراندن قسمت های مختلف بدن روی آورده بودند.حوصله شان سر رفته بود. یه عده که از همه مسن تر بودند و روی صندلی های نماز نشسته بودند، به اطراف نگاه میکردند. و من نیز. همه این پا و آن پا میکردند. آقا خلاصه ش اینکه همه فهمیده بودند تو چه مخمصه ای گیر افتادند و راه در رو ای هم ندارند. بالاخره بعد از حدود یک ربع ساعت، رکعت دوم تمام شد و تشهد خوانده شد و حضرت رفت برای سلام و ما نمازگزار ها قیام کردیم برای ادای رکعت سوم. دیگه هیچکس خدا رو بنده نبود.... تند تند صدای زمزمه میامد. سبحان الله والحمدالله ولااله الا الله و الله و اکبرسبحان الله والحمدالله ولااله الا الله و الله و اکبرسبحان الله والحمدالله ولااله الا الله و الله و اکبر.......

یکی میرفت سجده یکی میرفت رکوع یکی بلند میشد... اصن یه وضعی انگار نه انگار که تا چند ثانیه ی پیش همه منظم در حال اقامه ی نماز جماعت بودند.

در بین ما پیرمردی بود که لازم بود بین هر دو نماز تجدید وضو کنه. یکی بود که مشکل قند داشت و به گفته ی خودش شرایطش بحرانی بود... القصه!!!!

باید بودید و می دیدید . حضرت سلام  رکعت دوم نماز شکسته ی ظهر را که تمام کرد، ما نماز گذار ها رکعت چهارم نماز عصر را تمام کردیم و برخواستیم و زدیم به چاک/

آخه گفته بین دوتا نماز یه گپ و گفتی خواهیم داشت....موقع کفش پوشیدن داشتم به امام خودمون فکر میکردم که بنده خدا باید بشینه کنار حضرتِ اسلوموشن که دیدم با دوچرخه از درب مسجد خارج شد. 

بیچاره زودتر از ما زده بوده بیرون...

۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۵۰
میرزا مهدی

اگه بذارن


۸ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۶
میرزا مهدی


تکرار مکررات و تحریم  ها و کمپین هایی که مدام و گاه به گاه به گوشمان و گوشتان میخورد و باعث رنجشتان میشود را بنده ی حقیر ، از طرف تمامیه حرّافان و مدعیان علوم و خود بزرگ بین ها و خویشتن ندارها عذرخواهی میکنم و اذعان میدارم تا میتوانید بترکانید و بسوزانید تا چشاتون دراد. 

بچه ی انسانی که با هیچ گونه زبان رایج دنیا، نمیفهمد که آنچه که در پی آن است چه خطراتی در پی دارد، همان بهتر که بسوزدو بترکد. نه. بترکد و بسوزد. یا بسوزد و نترکد. نمیدانم. هرآنچه که لایقش است. و در نهایت بر بالینش رویم و او را خطاب قرار دهیم و بگوییم: آخه اُزگل الان چی شد؟ چی شدی؟ آخه چرا؟ واسه چی؟ 


والله به قرآن








قدیما دارتو میگرفتیم با یه ترفندی گوگرد کبریت میریختیم توش مینداختیم هوا میفتاد زمین میگفت : تق. همین . تق. ته ته خطر ما همین بود. تق.

باور کنید همینطوری پیش بره ده سال دیگه آرپیچی میارن برامون. 

پسره الدنگ الان رد شد یه سیگارت انداخت تومغازه سر خورد اومد زیر پام ترکید.


۲۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۴۵
میرزا مهدی

در ازل پرتو حُسنَت ز تجلّی پر زد. پر زد. زتجلی پر زد. پر زد. در ازل. پر زد. ز تجلی در ازل ، از ازل پرتو حُسنَت پر زد. 

عشق پیدا شد و عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. عالم زد. آتش به همه  عالم زد. عشق پیدا شد و ز تجلی دم زد. آتش زد.


 زد.


جلوه ای کرد رُخت. جلوه ای کرد رُخت. دید مَلَک!                            عشق! نداشت. 

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد. آتش شد و بر آدم زد. پر زد. آتش زد. عشق نداشت. آدم زد. دید مَلَک ! هیچ نداشت. عشق نداشت. اما زد.

عقل میخواست. عقل میخواست. عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزد،

 برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد. به همه عالم زد. آتش زد. آدم زد. 

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز، 

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد. نامحرم زد. محرم زد. بر سینه ی نامحرم زد. بر سینه ی نامحرم زد. آدم زد. آتش زد. بر سینه ی آن زن دست زد.

جان عُلوی هوسِ. هوسِ.هوسِ چاه زنخدان تو داشت.

دست در حلقه ی آن زلف خَم اندر خَم زد. نامحرم زد. دست زد. آتش زد. آدم زد. بر همه عالم زد.


.......

۱۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۴۶
میرزا مهدی

تو یه جمعی نشسته بودیم که دست بر قضا از اکثر قومیت های مملکتمون حضور داشتن. یکی لُر و اون یکی آذری و اون یکی که خودشو از آذری ها جدا میدونست و میگفت تُرکمو یکی که کُرد بود و یکی یره یره میگفت و خودشو همجوار امام رضا مینامید اون یکی میگفت خون حافظ تو رگ های شیرازی هاست یکی بیستون رو به رخ میکشید و یکی بازارچه ی کرمون و یکی دیگه ....

خلاصه هرکی از تبار خودشو و شهر و قوم خودش حرف میزد. یه بابایی که نمیدونم چه مرگش بود که چشمش افتاد به من گفت شما چرا ساکتی؟ گفتم چی بگم؟ گفت شما مال کجایی  گفتم هیچ جا... یارو گفت نه جدا"!!! همه سکوت کرده بودن و به من نگاه میکردن. یهو استرس گرفتم. گفتم دقیق نمیدونم. تهران به دنیا اومدم. یه عده گفتن خود بچه پایتختی دیگه. رفیقم گفت بابا جون این بشر بیست ساله شماله تو بابلسره. یه عده میگفتن چه ربطی داره تهرانیه دیگه. اون یه عده دیگه میگفتن نه اونجایی که رشد کرده مهمه. دو دقیقه ای سر من بحث داشتن. گفتم خوب بابام کُرده(KORD)  یه عده دو دسته شدن. نه پس تهرونی نیستی تو کُردی. خون کردستانی تو رگهاته. گفتم کرمانشاه. گفتن خوب کرمانشاهیه. اون یه عده ی اونوری همچنان تاکید داشتن من شمالی هستم. گفتم مادر تهرانیه ها. ولی مادرش مال نائینه. یه چند نفری کلا خودشون از بحث کشیدن بیرون و با خودشون گپ و گفتی شروع کردن. ادامه دادم: ببینید بابام مال استان کرمانشاهه باباش تبریزی بوده و مادر بابام هم همدانیه. مادرم بچه تهرانه و مادرش نائینی بوده و پدرش یزدی. منم تهران به دنیا اومدم و دو سوم عمرم تو بابلسر شمال کشور سپری شده. .......

یکی که از همه بزرگتر بود گفت: خوب! (یعنی بسه دیگه خفه ) دقیقا خوب گفتنش این شکلی بود. رو کرد به بقیه و گفت: داشتم از حافظ و شیراز میگفتم......

اون بابایی که چشمش افتاده بود به من و اولین سوالو پرسید آروم گفت : ببخشید قصدم ناراحت کردنت نبود. منظوری نداشتم. بعد به دیگران پیوست....

۲۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۷
میرزا مهدی