"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

من مدلم اینه

پنجشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۳۵ ب.ظ

خیلی چیزا ذائقه ی ادمو عوض میکنه

سلیقه ی ادمو تغییر میده

وقتی یه کتاب خوب میخونی دیگه حتی اگر از بیکاری بمیری یا اگر شدیدا هوس کتاب خودن هم کرده باشی بیش از دو صفحه نمیتونی یه کتاب معمولی بخونی. شاید حتی اصلا دور و برش نری

یا کسی که غذای خوب خورده باشه حاضره 2 ساعت توی صف یا تو اشپزخونه گشنگی بکشه اما غذای اشغال نخوره

دوست ها و ادمهای دور و بر هم دقیقا همین طورن

البته همه اینا بستگی داره که ادم دنبال کیفیت باشه یا کمیت

از دست خودم که مث یه ابله این همه وقت سرمو کردم زیر برف عصبیم

حتما باید داغون بشم تا تصمیم بگیرم که یه دوستیو تموم کنم

حتما باید خورد و خمیر بشم تا از کسی که دوستش دارم دل بکنم

البته برای من که وقتی کسیو دوست دارم از جون مایه میذارم اینجوری شاید بهتره

اجازه میدم طرف تا ته تهش بره و بعد وقتی همه چی تموم میشه دیگه راه برگشتی نیست

اینجوری شک ندارم که اون ادم نمیخواد جبران کنه یا حداقل دست بردار از کارش

یعنی دیگه حتی دلم هم نمیخواد که فراموش کنم چه اتفاقی افتاده یا چه کاری کرده

شاید این مدله منه

بحرحال که حالا به این نتیجه رسیدم بعضی ضربه ها خوبه برای اینکه حال ادم سرجاش بیاد و بفهمه داره بدجوری حماقت هاشو ادامه میده

احتمالا  اول این نوشته به نظر میاد چقدر عصبیم الان یا وسطهاش بنظر میاد چقدر غمگینم

اما مدتهاست که خوشحالم ازین اتفاق

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نظرات  (۱۷)

ما والا  فکر نکردیم ناراحتین یا عصبی یا چی..
توصیف بود دیگه.
مگه نه؟! :)
پاسخ:
نه :D
سه نقطه و...

+میدونم چی میگین
گاهیم میفهمیم اما خودمونو میزنیم ب نفهمی
..
ب ندیدن
ب نشنیدن...
پاسخ:
تو باهوشی
هر کی یه مدلیه دیگه میرزا

فی المثل مدل خود من، اینه که خوب تشخیص میدم فرق غذای خوب و غذای بد رو، امّا همیشه می گم"غذا غذاست دیگه!" هدف پر کردن خندق بلاست، با هر طعم و عطری. خوب بود، که فبها، بد بود، خوردنی باشه کافیه

منتها یه جاهای، مدلم شبیه مدل تو میشه!
فی المثل وقتی یکی از بهترین رمان های ادبیات جهان رو میخونم، پشت بندش میام ناتور دشت سالینجر رو میخونم، میگم این دوّمیه عجب کتاب چرتی بود!
نه این که چرت باشه، انتظار من تو اون مقطع بالا رفته!(فک اگه تو حالت عادی میخوندمش همین حس رو با این شدت داشتم)
منتهی یکم که بگذره، نرم نرم و یواش یواش سطح انتظاره میکشه پایین!
و کم کم دوباره میتونم از رمان های ضعیف تر هم لذت ببرم

+ امروز داشتم این جمله رو میخوندم، یادم نیست از کی بود، ولی گفته بود:
تجربه نام مستعاریست که ما بر روی حماقت هایمان می گذاریم!
پاسخ:
چقدر به دلم نشست کامنتت عمو حبیب
مهم نتیجه ی قضیه ست....
اینکه خوشحالید از این اتفاق
پاسخ:
بله همینطوره
alan tike andakhtin???
پاسخ:
عه. این چه حرفیه؟

در مورد سطح توقع خیلی باهات موافقم ..گاهی به یه نویسنده ی خاص فکر میکنم و باورم نمیشه یه زمانی چقدر عاشقش بودم  یا یه خواننده ...نمیدونم شایدم یه جور دگرگونی درونیه نمیشه گفت بالا رفته یا اومده پایین!

اما در مورد حس و حالت ...کمه کمش اینه که واسه خاطر اون حماقته داری خودتو سرزنش میکنی...سرزنشم تو مایه های عصبانیت و غم و اندوهه.............

اما بی خیال ریفیق کلن بریزش دور


خو عکسو پس بده به دختر خاله چرا می پیچونی :)))))=))

پاسخ:
باشه ریفیق میریزیمش دور. همه چیو. حتی عکسه رو
رفیق نا رفیق رو باید با لگد پرتش کنی بیرون از جمع دوستات ...
اصلا رفیق بی کلک مادر! فقط همین و بس!
اها راستی بحر حال نه ... به هر حال! ؛)
پاسخ:
سلام دکی! 
حالا نه با لگد. خوب؟
بحرحال:D

شما هم که همین رفتار منو داشتید در دوستی
پاسخ:
خوب منم دل دارم دیگه :D
قطعا باید از این دست اتفاقات در زندگی روزانه آدمی بیفته وگرنه یه روند یکسان یا طعم یکسان یا یه مسیر همیشگی و تکراری بعد از چند روز دل آدمو می زنه.
اصلا آدما با تغییرات و تحولات زنده ان...
پاسخ:
خوب اینم یه زاویه دیده. میشه قبولش داشت :)
nmidonam ehsas kardam shayad....
پاسخ:
:)
این نوشته احتمالا از تینیجر درون شما نشات گرفته  ... اونم وقتی تو اوج کنکور وشکست های عشقیش میخواد تکلیفش با خودش معلوم شه.

*دلیل نخوندن کتاب های مستور اون هم بعد از معروفی رو الان فهمیدم...واقعا" همینه.
پاسخ:
گفتم که شما خیلی باهوشی
با خط های اول موافقم مربوط میشه به همون کمال گرایی آدما از هرچیزی خوبشو میخواد
با حرفای آخر هم موافقم گاهی اوقات باید ضربه بخوری تا به خودت بیای
پاسخ:
مچکرم از خوش آمدن دقیقتون

سلام

از وبلاگ باغ مخفی اومدم.

خوندمتون و برام جالب بود نوشته هاتون.البته که از شما و با توجه به شغلی که داشتید بعید نیست این همه خبو نوشتن.

ما خانوما این خصوصیات اخلاقی رو به مهر طلبیمون نسبت می دیم.

یه وقتایی می مونم اسم بعضی رفتارها و محبت ها و دلبستگی هام رو بذارم حماقت؟نمی دونم.در هر صورت خوشحال شدم

پاسخ:
همون حماقته. البته بلا نسبت شما
سلام میرزا....
منم این شکلی می باشم...
میرزا یه وقت با فاطیتون دعوا موا نکرده باشی....
عه عه عه......میرزا این طرف که می باشه...
میرزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
نری تو کار سومی یهو......
:)))))))))))))))
پاسخ:
سلام. نه بابا دعوا کجا بوده؟ تنم میخاره مگه؟
اره خوب میدونی خیلی سخته که کبک باشی و سرت زیر برف باشه و بکشی بیرون سرتو !
پاسخ:
میچاییم اونطوری
چه خوب هم حستون وهم تحلیلتون رو بیان کردید.
پاسخ:
ممنون از نظرتون
من آدمیم که اگه یه آدمی که خیلی برام عزیزه بهم کم محلی کنه،بعد یه مدت که بهش فک میکنم ازش متنفر میشم!هیچ راه برگشتی از این تنفر نیس!هر چند اینجوری هم اون طرفو هم خودمو تو این نفرت میسوزنم ولی ترجیح میدم باز خر یه نفر نشم!
+حس میکنم کامنتم بی مربوط شد به پستت :|
پاسخ:
نه خیلی هم ربط داشت. لا اقل به من

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">