زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

یه اتفاق ساده ی ساده ی ساده

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۱۱ ب.ظ

بچه که بودم خیلی به مورچه ها وَر میرفتم. بادو تا انگشت شصت و ثبابه ـم میگرفتمشونو میذاشتم کف دست و دقایق طولانی بهشون نگاه میکردم و تقلا کردنشونو برای رهایی از یک استیصالِ (درست نوشتم؟) ساخته شده توسط خودم ، نظاره میکردم و عشق میکردم که جونوری در دست دارم که خواهر بزرگترم ازش میترسه. یکی از بازی ها و سرگرمی های دوران کودکیم همین مورچه ها بودن.

یه کم که بزرگتر شدم دیگه هرگز هیچ مورچه ای رو دستم نگرفتم. و هر بار روی بدنم(دست و پا یا هر جای دیگه) مورچه ای میدیدم، با یه فوت پروازش میدادم بی اینکه به این فکر کنم که کجای این زمین سقوط میکنه و آیا ممکنه زنده بمونه یا نه؟

بچه که بودم وقتی که راه میرفتم و تجمع مورچه ها رو میدیدم به خاطر سر به زیر بودن و ارتفاع کوتاه قدَّم، همیشه مراقب بودم که حتی یه دونه از اون موجودات زیر پاهام له نشن تا شب بابا ماماناشون تو خوابم نیان و منو بترسونن. 

اما یه کم که بزرگتر شدم هرگز به زیر پاهام دقت نمیکردم . قدَّم بلند تر شده بود .

 گاهی به این فکر میکنم که روزی چند تا از این بی نوا ها زیر قدم های من له میشن و آسیب میبنن.

دیشب شبکه ی نمیدونم چند تلویزیون ایران داشت مستندی در مورد مورچه ها نشون میداد. تمام دوران کودکیم و وقت هایی که میگذروندم با مورچه ها به ذهنم خطور کرد. امروز تو این فکر بودم اولین مورچه ای که دیدم رو بردارم و باز روی کف دستم بذارم و این بار بیشتر بهشون بیاندیشم.

و اولین مورچه رو دیدم و باز با همون دو انگشت شصت و ثبابه از رو زمین بر داشتمش و روی کف دستم رهاش کردم. با این فرق که لِه شده بود. و دیگه نفس نمیکشید. اون مُرده بود صرفا به این جهت که تصمیم داشتم کمی به او بیاندیشم.

همین/.

بعدا نوشت: یکی از کامنت که دوستش دارم از صاحب وبلاگ (کلیک)


وای نه...کاش الان اینو نمیخوندم... ای خدا...

من امروز صبح کلی با دختر کوچولوم دعوا کردم که چرا یادداشت معلمش رو از من مخفی کرده...بهش گفتم که من به تو فکر میکنم و دوست دارم که دارم دعوات میکنم و نمیخوام که آدم پنهان کاری بشی و دلم میخواد همه چیت با من شفاف و صریح باشه...خیلی گریه کرد...

من به خاطر اینکه میخواستم به فکرش باشم، روحشو له کردم...اعصابم خورد شد...



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۱
میرزا .....

نظرات  (۱۱)

وای ...گفتی مورچه و کردی کبابم!
اگه قرار باشه ننه باباشون بیان شبا تو خوابت و بترسوننت پس من چی بگم ... تا حالا یه مورچه رو با ناخنگیر از وسط دو نصف کردی؟!
حالا خوبه تو کتابامونم هی تو گوشمون میگفتن میازار موری که دانه کش است !
پاسخ:
یعنی تو خیلی قصی و القلبی حتی
پس تو مثبت تر از من بودی...چون من دقیقا از همین نوع عکس دوتاشون باهم میگرفتم..دعولاشون مینداختم..خدا ببخشه ...
ولی خب آره هرچی بزرگتر میشیم به جای این که بیشتر بهشون فکر کنیم بیشتر اسیر روزمرگی می شیم..درحالی که فکرکنم اصل زندگی فکر کردن و درک کردن همین چیزاست
فقط امیدارم مورچه بعدی که میخوای برداری له نشده باشه :(
پاسخ:
مشکل اینجاست که هرچی سعی میکنم نرم و آهسته قدمــــ... چی میگم؟ نرم و آهسته بر دارم بازم له میشن. به گمونم ضُمُخت زُمُخت ظُمُخت شدیم.

ببخشییییییییییییییییییییید!حوسم نبود خصوصی زدم فکر کردم ثبت مشخصاته!!!!!!!!!!!!!

منظورم نیامدن ها و نرفتن ها بود برادر!!!

پاسخ:
عارضم خدمتتون که تمام مطالبتونو از همون روز میخونم. شک نکنید. ولی نظر نمیذارم برای اینکه تشریف فرما بشید که شُدید. و البته خیلی دوستان دیگه هستند که براشون نظر نمیذارم. 
۲۱ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۳ آزیتا م.ز
منن عاشق مورچه ها بودم اما از بس مورچههای خوزستان اذیتم کردن ازشون منزجر شدم :|
پاسخ:
خو آخه مورچه های خوزستان مورچه نیستن که گاون

وای نه...کاش الان اینو نمیخوندم... ای خدا...

من امروز صبح کلی با دختر کوچولوم دعوا کردم که چرا یادداشت معلمش رو از من مخفی کرده...بهش گفتم که من به تو فکر میکنم و دوست دارم که دارم دعوات میکنم و نمیخوام که آدم پنهان کاری بشی و دلم میخواد همه چیت با من شفاف و صریح باشه...خیلی گریه کرد...

من به خاطر اینکه میخواستم به فکرش باشم، روحشو له کردم...اعصابم خورد شد...

پاسخ:
من عقیده دارم کامنت های هر مطلبی ضمیمه ی اون مطلب باید باشن. در پی چیزی که نویسنده مینویسه . با احترام به همه ی دوستان باید بگم که این کامنتو خیلی دوست دارم.
.
من خاطره ی خاصی با مورچه ها ندارم !
ب جز ی بار . ک اعصابم خیلی خورد بودُ رفتم تو حیاط ی چوبُ آتیش زدمُ مورچه هایی ک ی گوشه تجمع کرده بودنُ سوزوندم ! بعد هی صدای جزُ ولزشون میومد ! بماند ک بعدش واسه هرکی تعریف کردم چقد فحش خوردم
پاسخ:
پس الان یعنی من دیگه فحش ندم دیگه. هان؟ به اندازه کافی بهت فحش دادن که...
این صفحه رو خیلی دوست دارم. هرچند که شما به قصد آزار ما رنگ زرد رو انتخاب کردید، ولی منو یاد ورقه های قدیمی میندازه. دست نوشته های قدیمی که آدم یک دفعه پیداشون میکنه و از خوندنش لذت می بره. یاد جزوه های دبیرستانم که ورقه هاشون این رنگی شده و من هنوز عاشقشونم...
پاسخ:
مچکرم. این صفحه هم احتمالا شما رو دوست داره
چرا قسمتای مهمشو با قرمز نوشتی؟ خب آدم خودش متوجه میشه مهمه دیگه. هوم؟
پاسخ:
آدم متوجه میشه. ولی خوب اینجا فرشته ها هم رفت و آمد میکنن
مآ هم تو این دنیآی به این بزرگی مورچه حسآب میشیم .. 

برای عبرت کی قرآر ِ له بشم خدا میدونه .. 
یه سآیتی بود تو هر ثانیه تعداد مرگ و میر تولد , تو روز رو نشون میداد همین جوری مه نگآه میکردی ُ یکی می میرد .. شآیدم چنتا ..

احسآس نقطه بودن کردم .. 


بعد اون قسمتآی قرمز هم خیلی دیگه تو چشم ِ خیلی کلیشه ای هم خوب نیستآ میرزآ .. 




پاسخ:
خواستم شیر فهم کنم فقط
گیسو و دوستش یه بازر ره انداخته بودن، یکشون میزد توسر مورچه مورچه بیچاره تلو تلو میخورد(به قول خودشون دیونه میشود) بعد یکؤ دیگه میزد میزد میکشتش.
الان به این نتیجه رسیدم که رفتار ما در دوران کودکی همون رفتاریه که در بزرگسالی به اطرافیانمون داریم نمونه  مریم  D:
پاسخ:
مرسی که میای. :) نتیجه ی خوبی گرفتی. موچکرات