"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

به این دیو آر ...

دوشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۴۵ ب.ظ

درد وقتی درد است که کنار دیوار ایستاده باشی و یک عده غریبه بیایند با یک صفحه ای غریب  مثل همان دیوار، تو را بچسبانند به دیوار و مدام تحت فشار قرارت بدهند و بفشارند و بفشارند و بفشارند تا اینکه حس کنی قفسه ی سینه ات دارد به قلبت فشار می آورد و استخوان های پشتت در حال لمس کردن دنده ها و جناق سینه ات و  چشمانت دارد از حدقه میزند بیرون و نفس کشیدن برایت سخت شده است، آنقدر که حتی نمیتوانی کوچکترین صدایی از هنجره ات بیرون بیاوری و از عزیزانت که دارند نگاهت میکنند و جز افسوس خوردن از وضعیتِ موجود، کار دیگری از دستشان بر نمی آید، طلب کمک کنی.

همه چی از حلقت دارد میزند بیرون. تنها صدای خُرد شدن استخوان هاست که شنیده میشود و ضجه های یواشکیِ گاه به گاه مادرت که سعی دارد نگاه غمزده اش را از تو پنهان کند. پس میفهمی که تو مانده ای و خفقان حاصل از له شدگیِ اندامت میان دو دیوار. دو......دیوار.

صدای پدرت را میشنوی که میگوید: درد داری آیا؟ تحمل کن پسرم تمام میشود. کاری از دست من بر نمی آید.

دلت میخواهد به او بگویی که چرا بر نمی آید؟ دلت میخواهد که بگویی دستم  را بکش و نجاتم بده. دلت میخواهد بگویی آن دیوار را از من دور کن. دلت میخواهد فریاد بزنی که به کدامین گناه؟ 

اما نمیتوانی. استخوانهای کِتفَت میان دو دیوار از درد میسوزند. پنجه ی پاهایت به ساق ها نزدیک شده است از درد آن نمیتوانی حتی به چیزی فکر کنی. چانه ات در حال متلاش شدن است و خواهرت، خواهرت


 تلاش میکند با لبخند

 آرامت کند.

فقط میتوانی با مردمک چشمهایت نگاهش را دنبال کنی و آنسو تر برادر کوچکترت را ببینی که برای نجاتت تلاش میکند و دستت را میکشد تا اینکه از جا کنده میشود و قسمتی از وجودت را با خود میبرد....تُف به این درد/.


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۱
میرزا مهدی

نظرات  (۱۷)

۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۱ chefft.blog.ir 💞💕
چه نوشته ی تلخ زیبایی
زندگیتون سرشار از شادی

پاسخ:
تلخِ زیبا! چه جالب
ممنونم متقابلا
مهدی اگر طالبی ، راه رو و رنج بر
یا برسد جان به حلق، یا برسد دل به کام...
پاسخ:
آخه 
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ/ 
شما بیا شمع باش تا برسم من به کام.

نمی‌دونم چرا حس می‌کنم بیشترِ پسر‌ها همچین حسی دارن! :)
پاسخ:
پسر بچه ها؟ آقا پسرها؟ یا کلا آقایون یا نه. فقط مَردها؟
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۱ منه پابرهنه
وای این چرا اینجوری بود
پاسخ:
چِجوری؟
مشت میرزا بی درد و غم ببینیمتون
پاسخ:
منم! منم! 
حالا درد را مرسی به مرام شما اما آدم بی غم مگه میشه؟ مگه داریم؟
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۹ آقـای چـشــمـ بـه‌راه
من که به یاد مرگ و قبر افتادم ...
پاسخ:
خودمم همین حسو دارم الان
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۴۵ مریــــ ـــــم
یاد یه موقعیت دردناک برای خودم افتادم
:|
ولی برای اینکه فضای خوف و درد و غم این پست نپوکونم نمینویسم
فقط میگم تف به این درد
پاسخ:
 موقعیت دردناک برا تو بوده. تُـفـیـشو میریزی تو وبلاگ من؟
چقدر تلخ بود... :(
پاسخ:
:) به قول دوستمون تلخ و زیبا :D 
درسته میرزا...
تف به این درد...
ولی با خوندن این نوشته یاد اربعین افتادم...
وقتی نزدیک میشی به ستون 1452...
قفسه سینه ات می خواد بشکنه...
هجمه ی آدمهای عاشقی که دیگر خود نیستند و از خود بی خود شده اند...

خیلی دلم برای کربلا تنگ شده...
دعاکنید ان شالله قبل اربعین با زن و بچه خلوتی بریم کربلا:))

عاشقی آواره ام در غربت چشمان تو / گریه پنهان کرده ام، از حرمت چشمان تو
پاسخ:
انشالله قسمَتتون بشه. آمین. 
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۲ وحیده پوربافرانی
اُف بر این درد
زیبا بود و غمبار
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز :)
جنسِ مذکر! :)
پاسخ:
آهان...
:) + :|
پاسخ:
:| تقسیم بر :)
For black and brown people in the West, colours are big signifiers. As the son of an interracial marriage, I’ve had comments about the colour of my skin my whole life. But the difference between blue and red also played a crucial role in how my life panned out; blue is the colour of the Brazilian passport I’ve had from birth, and red is the colour of the Portuguese passport I earned a little over seven years ago, four years after I graduated.
پاسخ:
Whatever you say I accept.But I do not understand what you mean
I mean that bezan Google trans

https://medium.com/s/story/life-as-an-illegal-immigrant-inside-a-hostile-environment-106f0ae25c3a
پاسخ:
 Thank you morteza
Her story
It was like the story of my father's life.
My heart fuels him
But
So what? I still do not understand your meaning
gir nadeh baba dastam khord :|
پاسخ:
bara salamati salavat/.:)))))))))))))))))))))
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰ مریــــ ـــــم
تفم زیاد تف نبود
:|
بعدم تفمو تف کردم اون گوشه زیر فرش که زیاد تو چش نباشه
پاسخ:
:))
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۰ بهرنگ قدوسی
چرا رد دنبال زدی؟🤔