"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

یه خاطره از منِ جنگ زده ی پایتخت نشین

پنجشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۸ ق.ظ

یادمه بچه که بودیم تو کوچه  با دوستان جمع میشدیم و تفنگ بازی میکردیم. دو گروه میشدیم و هر کسی تفنگی رو که با ابتکارات خودش درست کرده بود به سمت دشمن میگرفت و مدام پشت سر هم میگفت "ررررررررررررررررررررر" و شلیک میکرد. و جالب این بود که هر یک از دو گروه خودش رو ایرانی میدونست و حریف رو عراقی.

یادمه هیچوقت هیچ تیری به هیچ کس اصابت نمیکرد.تیری وجود نداشت. همش صدا بود و هارتو پورت. ولی این وسط گاهی بعضی ها معرفت به خرج میدادند و برای اینکه بازی هیجان انگیز تر بشه الکی تیر میخوردند و نقش یه مجروح رو بازی میکردند. یادمه اون موقع بچه ها اگر تو کوچه ها میجنگیدن نه به این خاطر بود که رسانه ها همش از جنگ حرف میزدند و بچه ها خشن بار اومده بودند، بلکه برعکس؛ اونموقع نه فقط تو جبهه ها بلکه تو همین کوچه ها هم شوق شهادت (مرگ نه . مردن نه) شهادت فوران کرده بود. یادمه تو همین کوچه ها بچه ای که نقش مجروح رو بازی میکرد هم وصیتی داشت. قشنگ یادمه که موقع بازی، با شهید شدن هریک از یاران و دوستانمون، ضجه میزدیم  و دوست داشتیم حریف رو زودتر تار و مار کنیم تا بازی تموم بشه و بریم سراغ دوستمون و صداش بزنیم و بگیم بازی تموم شده پاشو. و همه شاد و خرم بریم سر درس و مشقمون تو خونه هامون. و یه نفس راحت بکشیم از اینکه واقعا شهید نشده بودند. 

به هر حال یکی از ویژگی های بچه های اون موقع همین خنگ بازیهاشون بود.


اسمش میثم بود. فقط یه سال از من بزرگتر بود . فکر کنم یازده سالش بود. وقتی تو بازی تیر خورد و مجروح شد، در گوشِ من وصیت کرد و گفت: (با صدای نالان ) مواظب خواهرم باش نذار بچه های کوچه بهش چپ نگاه کنن. مجتبی خیلی بشعوره. همش خودشو میچسبونه به زهرا. فکر کن آبجیه خودته. قول میدی؟ بعد من نقشه ی شومی در سر پروراندمو نیم نگاهی به زهرا که آنسو تر در حالی لِی لِی بازی کردن بود با هم سن و سالهای خودش انداختمو  گفتم خیالت تخت . آره و بعدش اون شهید شد.  


یادمه من هم یه بار شهید شدم اما قبل از اینکه بخوام وصیتی بکنم، مُردم. تو اوجِ احساساتِ مُردن بودم که یکی از  همرزم ها اومد بالا سرم و زار میزد. بعد نمیدونم چطوری نگاهش افتاد به (......) که یهو داد زد و گفت: عـــــــــــــــــــــــــــــــــه بچه بیاین اینجا مهدی خشتکش پاره ست. شو............ش پیداست. بعد یهو همه زدن زیر خنده و من از خجالت، تن زخمیمو کشون کشون ، کشوندم تا خونه. 


پ.ن: این ننگو هرگز نتونستم از یادها پاکش کنم:))

به مناسبت بزرگداشت روز سوم خرداد، آزاد سازی خرمشر و روز مقاومت و ایثار گری....

منبع یکی از وبلاگهای قدیمیم تو بلاگـــ .فا که پوکید و خوشبختانه بک آپی ازشون داشتم.


موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۳
میرزا مهدی

دفاع مقدس

سوم خرداد

نظرات  (۲۱)

۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۴ مریــــ ـــــم
:)))))))
بهترین پستی بود که میتونستی برای سوم خرداد بذاری

ولی جدی خنگ بازی هم اگه بود کلی کیف میکردین
تجربه بازی کوچه ای رو دارم البته نه در این ابعاد
میتونم بفهمم چقد بهتون خوش میگذشته
پاسخ:
بهترین پست هم برای دوم خرداد داشتم ولی ترسیدم خودمو خودتو هرکی که از اینجا رد میشه و خاندان و آبا اجدادشونو با هم دیگه ...... صلوات..... بفرستن
ما برای اینکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
خشتک که چیزی نیست

پاسخ:
یعنی به شدت تو روحت.... :))
ما رو باش از اول متن رفتیم تو حس! :))
دچار :)))
پاسخ:
:))
دچار!! :D 
اون زمانا کار من این بود برم پشت در اتاق قایم بشم و از شیشه ها سرک بکشم مبادا صدام تیرم بزنه! وخ شماها می رفتین تو کوچه بازی تیراندازی و وصیت نامه و اینا؟ 
الان تفاوت یه کاشونی مشخص شد با بقیه گمونم!D:
پاسخ:
:)) مشخص بود.... :D
ارادت داریم :)
پاسخ:
من غلامتم!
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۰ علی زیرایی
خسته نباشید این همه وقت میزارین برای نوشتن خدا قوت
پاسخ:
:) مچکرم علی آقا
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۸ سایت تفریحی چفچفک
بازی دهه شصتی ها بوده بیشتر
پاسخ:
دقیقا....
با وجودی که ما دختر بودیم و اصولا نباید تفنگ بازی میکردیم و اینا ولی من با داداشام این بازی رو میکردم :))
و البته من همیشه اسیر میشدم تا شهید :|:))

ولی کلی خاطره ی کودکی  برامون زنده کردین جناب میرزا.
ممنونم .


پاسخ:
میدونستم یه جا میای اعتراف میکنی که ریش سفید که نه ولی یه پا گیس سفیدی برا خودت... دندونات سرجاشن؟ :D

عجب :))
دندونام نه راستش خیلی سفید شدن :)))
پیر شدیم و رفت جناب میرزا :))
ولی کاش میشد برگشت بخورم به عقب به همون دوران خوش کودکی...



پاسخ:
کور خوندی:)) {ببخشیدا} ولی این راه برگشت نداره... 
به قول مرحوم حسین پناهی: 
هم کفش برگشت برامون کوچیک شده، هم پل برگشت طاقت وزن ما رو نداره....
خواهش میکنم.
حسین پناهی یادمه وقتی تو خونشون  فوت کردند خیلی من و مادرم متاثر شدیم برای فوتشون .
ولی واقعا کاش میشد برمیگشتیم.
کاش...


+

درضمن  باید بگم همچنان با این عکس پروفایل تون (آواتار ) و نوع بیان تون 
باز من دارم فکر میکنم شما همکار من تو محل کارم هستین :|
برای همین تا یکمدت دیگه اینجا آفتابی نمیشم:|:)

تا درودی دیگر بدرود جناب میرزا



پاسخ:
:)))
چه همه رم صدا کرده !! همونجا باید میکوبیدیدش زمین یه هلاکت میرسوندیدش ^_^
پاسخ:
من آخه مُرده بودم
اصلا جنبه جنگ نداشته که وایساده نیگا کرده ... تازه هم‌رزماشم صدا زده!


عکس قبلی خلّاقانه بود عوض‌ش نمی‌کردی!
البته صلاح کار خویش میرزا داند
پاسخ:
آره والله.
نه خوب یه پیرزنی از اینجا رد میشد وقتی میدیدش میترسید. واسه همین تغییرش دادم
من چون همبازی نداشتم و مجبور بودم تنهایی بازی کنم کلا تحت تاثیر فیلمای کلینت ایستوود اینا بازیام تو ژانر وسترن و اینا بود.یه مرد تنها با یه7تیر خسته که دنیا زیر پاش کوچیک و خورشید آسمونش همیشه در حال غروب کردن بود.
بضیا میگن ما آدمای بالغ همون بچه هاییم که هنوز همه در حال جنگ بازی هستیم.البته من انکار نمیکنم که شخصا جنگ طلبم و بنظرم راهی به و برای پیشرفت جز ستیزیدن و عداوت با غیر موجود نیس.مرگ بر امریکا!
پاسخ:
:)) ایمان جان داشتم برات غضه میخوردم که خنداندیَم.
فقط اون قسمتی که "قبل از اینکه بخوام وصیتی بکنم مردم":))))
پاسخ:
🙈
۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۱ صـــا لــحـــه
این پستتون انقدر خوب و باحال بود و خندیدم موقع خوندنش که برای بابام هم خوندم که بدونه دیوانه نشدم :)
پاسخ:
تن شما و پدر و خانواده جمیعا" سالم و سلامت و لبهاتون خندون. خُرسندم کردی.
سلام
خیلی خوب بود....
خندیدیم... خدا خیرت بده...

من و پسر خاله ام همیشه سعی میکردیم با تخته و میخ یه مدل اسلحه تیر و کمانی درست کنیم که مثل تیر و کمان رابرت استرانگ نباشه...
خاطراتی داشتیم...
خیلی از قلمتون خوشم اومد...
پاسخ:
علیک سلام. خدارو شکر. ممنونم
۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۱ منه پابرهنه
:))))))))

تو اوح احساسات ترکیدم
پاسخ:
کاش میشد برگردم بلاگفا...
۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۷ منه پابرهنه
کاش میشد منم بیام اینجا
پاسخ:
:|
واییییییی:)))))))))))))))))))))))))))
پاسخ:
:D
چرا ننگ؟
قاعدتا باید افتخار میکردید :)
پاسخ:
افتخار هم میکردیم. الان شما همونی که یکی دیگه بودی؟ بیو...؟ 
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۷ امید شمس آذر
یادمه یه بار بچه که بودم از کوچه پشتیمون داشتم میرفتم خونه، یه زنی رو از پشت دیدم شبیه مادرم با همون چادر گلی، صدا زدم: مادر! مادر! وقتی رسیدم بهش، دیدم مادرم نیست، برا اینکه ضایع نشم، الکی به صدا زدنم ادامه دادم تا از اونجا دور شدم!!
ما مطالعۀ مطلب شما رفتم به اون حس.
پاسخ:
:))