"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

ماجرای یک خواستگاری جالب....

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ

تا اسم « هزار تا سکه طلا » آمد ،

بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد که برود ؛


اما فک و فامیل جلویش را گرفتند که : بابا هزار تا سکه که چیزی نیست ؛

مهریه را کی داده کی گرفته ... بابام نشست ؛

اما مثل برج زهر مار بود . پدر دختر گفت : میل خودتان است .

اگر نمی خواهید ، می توانید بروید سراغ یک خانواده ی دیگر .

بابام گفت : نخیر ، بفرمایید . در خدمتتان هستیم .


- اگر در خدمت ما هستید ، پس چرا بلند شدید ؟


بابام که دیگر حسابی کفری شده بود ، گفت : بابا جان ! بلند شدم کمربندم را سفت

کنم ، شما امرتان را بفرمایید .


پدر دختر گفت : بله ، هزار تا سکه ی طلا ، دو دانگ خانه ...

بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بیرون ؛ ولی باز هم بستگان راضی اش کردند که ای

بابا خانه به اسم زن باشد ، یا مرد که فرقی نمی کند .

هر دو می خواهند با هم زندگی کنند دیگر .


و باز بابام با اوقات تلخی نشست .

پدر دختر پرسید : باز هم بلند شدید کمربندتان را سفت کنید ؟ بابام گفت :

نخیر ! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا کشیده بودم داشتم میزانش می کردم !

پدر دختر گفت : بله ، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یک حج .

مبارک است ان شاء الله


بابام این دفعه بلند شد و داد زد : برو بابا ، چی چی را مبارک است ؟

مگر در دنیا فقط همین یک دختر است .

و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم ،

کفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه

کفش هایمان را جفت کردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان .

مگر عمه خانم دست بردار بود . آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی کرد که فعلاً اسمی از

حج نیاورد تا معامله جوش بخورد . بعداً یک فکری بکنند .


پدر دختر گفت :و اما شیربها ، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد ...

بعد زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه .

وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد : به اضافه وسایل چوبی منزل .


بابام حرف او را قطع کرد . منظورتان از

وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست ؟


پدر دختر با اوقات تلخی گفت : نخیر ، کمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز

تلویزیون و مبلمان است .


بابام گفت : ولی آقاجان ، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد . ناهارش را هم روی

زمین می خورد . اهل مبل و این جور چیزها هم نیست .


پدر دختر گفت : ولی این ها باید باشد ، اگر نباشد ، کلاس ما زیر سؤال می رود .

و بعد از کمی گفتمان و فحشمان ، کفش های ما رفت وسط کوچه .


دوباره عمه خانم دست به کار شد .

انگار نذر کرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما !

قرار شد دور وسایل چوبی را خط بکشند ؛

و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم .

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه

گوشه ی از کلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد . این بود که تا

صحبت ها شروع شد ، بابام گفت : در رابطه با جهیزیه ... !


پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت :

البته باید عرض کنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست .


بابام گفت : اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است . خوبش هم رسم است .

شما که نمی خواهید جهیزیه بدهید ، پس برای چی از ما شیربها می خواهید ؟


- شیربها که ربطی به جهیزیه ندارد .

شیربها پول شیری است که خانمم به دخترش داده .

او دو سال تمام شیره ی جانش را به کام دختری ریخته که می خواهد تا آخر عمر در خانه

ی پسر شما بماند . بابام گفت : خب می خواست شیر ندهد .

مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید ؟

اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید .

مگر خانمتان شیر نارگیل و شیرککائو به دخترتان داده که پولش

دو میلیون تومان شده است ؟!


پدر دختر گفت : دختر ما کلفت هم می خواهد .


بابام گفت : چه بهتر . یک کلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم .


- نه خیر کلفت را باید داماد بگیرد . دختر من که نمی تواند آن جا حمالی کند .


- حالا کی گفته دخترتان می خواهد حمالی کند ؟


مگر می خواهید دخترتان را بفرستید کارخانه ی گچ و سیمان ؟ کفش های ما طبق

معمول وسط کوچه !!!

در مجلس بعد پدر دختر گفت : محل عروسی باید آبرومند باشد .

اولاً ، رسم ما این است که سه شب عروسی بگیریم . ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا

سفارش بدهید ، در یک باشگاه مجهز و عالی .


بابا گفت : مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید ؟

اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل کنیم ؟

کفش ها طبق معمول وسط کوچه !!!


دیگر از بس کفش هایمان را پرت کرده بودند وسط کوچه ،

اگر یک روز هم این کار را نمی کردند ،

خودمان کفش هایمان را می بردیم وسط کوچه می پوشیدیم .

بابای دختر گفت : ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یک خانه ی دربست چهارصد متری

در بالای شهر می گیرد .


بابام گفت : خانه برای چی ؟

زیر زمین خانه ی خودم هست . تعمیرش می کنم .

یک اتاق و یک آشپزخانه هم در آن می سازم ،

می شود یک واحد کامل . پدر دختر گفت :

نه ما آبرو داریم ، نمی شود یک دفعه عمه خانم جوش کرد و داد زد :

واه چه خبرتان است ؟ بس کنید دیگر ، این کارها چیست ؟

مگر توی دنیا همین یک دختر است که این قدر حلوا حلویش می کنید ؟

از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم . اصلاً ما زن نخواستیم مگر یک دانشجو می تواند

معجزه کند که این همه خرج برایش می تراشید ؟

این دفعه قبل از این که کفش هایمان برود وسط کوچه ،

خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون .


و این طوری شد که ما دیگر عطای آن دختر را به

لقیش بخشیدیم و از آن جا رفتیم که رفتیم .

یک سال از آن ماجرا گذشت . من هم پاک آن را فراموش کرده بودم و اصلاً به فکرش

نبودم . یک روز صبح ، وقتی در را باز کردم تا به دانشگاه بروم ، چشمم به زن و مردی

خورد که پشت در ایستاده بودند . مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند ،

اما همین که مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت .

با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند . کمی که دقت کردم ،

دیدم پدر و مادر آن دختر هستند . لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید  تو .

پدر دختر گفت : نه ... نه ... قصد مزاحمت نداشتیم . فقط می خواستم بگویم که چیز ،

چرا دیگر تشریف نیاوردید ؟ ما منتظرتان بودیم .


من که خیلی تعجب کرده بودم ، گفتم : ولی ما که همان پارسال حرف هایمان را زدیم .

خودتان هم که دیدید وضعیت ما طوری بود که نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش کنیم .

پدر دختر لبخندی زد و گفت : ای آقا ... کدام بریز و بپاش ؟ ... یک حرفی بود زده شد ،

رفت پی کارش . توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست . حالا ان شاء الله کی

خدمت برسیم ، داماد گُلم ؟


من که از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می کشید ، گفتم : آخه ... چیز ...

راستش شغل من ...


- ای بابا ... شغل به چه درد می خورد . دانشجویی خودش بهترین شغل است .

من همه جا گفته ام دامادم یک مهندس تمام عیار است .


- آخه هزار تا سکه هم ...


- ای بابا ... شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید .

من منظورم هزار تا سکه ی بیست و پنج تومانی بود .


ولی دو دانگ خانه ...


پدر عروس : بابا جان من منظورم این بود که دو دانگ خانه به اسمتان کنم .


- سفر حج هم ...


- راستی خوب شد یادم انداختید . اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من

خودم اسمتان را بنویسم .


- دو میلیون تومان شیربها هم که ...


- چی ؟ من گفتم دو میلیون تومان ؟ من غلط کردم .

من گفتم دو میلیون تومان به شما کمک کنم .


- خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده ، باید پول شیرش را بدهیم ...


- ای بابا ... خانم من کلاً به دخترم چهار ،

پنج قوطی شیر خشک داده که آن هم پولش چیزی نمی شود . مهمان ما باشید


- در مورد جهیزیه گفتید ...


- گفتم که ... اتاق دخترم را پر از جهیزیه کرده ام . بیایید ببینید .

اگر کم بود ، بگویید باز هم بخرم .


- اما قضیه ی آن کلفت ...


- ای قربون دهنت ... دختر من کلفت شماست . خودم هم که نوکر شما هستم ، داماد

عزیزم ! ... خوش تیپ من ! ... جیگر ! ... باحال ! ...

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد ،

مجبور شدم حقیقت را بگویم .

با خجالت گفتم : راستش شریط شما خیلی خوب است .

من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت کنم . اما ...


پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت : دیگر اما ندارد ...

مبارک است ان شاء الله .

گفتم : اما حقیقت را بخواهید فکر نکنم خانمم اجازه بدهد .


تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یک متر واماند . پدر دختر گفت :

یعنی تو ... در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد . مرا که دید لبخندی زد و

گفت : وقتی که از دانشگاه برگشتی ،

سر راهت نیم کیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم .


با لبخند گفتم : چشم ، حتماً چیز دیگری نمی خواهی ؟


- نه ، فقط مواظب باش .


- تو هم همین طور .


خانمم رفت پایین ،

رو کردم به پدر و مادر دختر که هنوز دهانشان باز بود و خشکشان زده بود و گفتم :

ببخشید من کلاس دارم ؛ دیرم می شود خداحافظ و راه افتادم به طرف دانشگاه 


[منبع]


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۲
میرزا مهدی

کپی پیست ممنوع

نظرات  (۲۳)

۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۱ علی زیرایی
قدر پدرمان را باید بدونیم که پیشگویی هاشون 99 درصد درست از اب در میاد
پاسخ:
پیشگوییه پدر من صد در صد غلط و خانمانسوز بود...
آخرش چرا اینطوری تموم شد؟ :|
پاسخ:
نمیدونم که :(
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۳ مریــــ ـــــم
:))))))
باحال بود
خیلی ریز به کمبود خ اشاره کرده بود
پاسخ:
خ؟
سلام
خیلی عالی بود...

پاسخ:
علیک سلام.... آره عالی بود
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۱ بهارنارنج :)
دروووووووووووووغ میگییییییییین؟؟؟؟
واقعا!یعنی خاک،بعضی خانوادهدها دختر نمیدندعملا معامله میکنن شرم اوره،بار اول اینجوری گفتن نباید میرفتین دبگه حتی
اینا لرزش دختر خودشونم زیر سوال بردن
پاسخ:
حالا انقدر حرص نخور....:) 
واقعا دیدیم از این معامله ها...
"بابا هزار تا سکه که چیزی نیست ؛ مهریه را کی داده کی گرفته"
مسخره تر از این جمله تو دنیا وجود نداره. عروس ما که همون اول هنوز عقد بودن و نیومده بود خونه داداشم، زنگ زد به بابام گفت آقاجون مهریه ام رو می دی یا مادرم بره اقدام کنه و اینجوری مهریه اش رو هم گرفت! 


ولی این که اومدن سراغ خونواده پسره رو خب دیدم توی شهر خودمون به واقعیت! اما مادر و پدر دختر مستقیماً نمی رن، بلکه یه نفر رو واسطه می کنن دوباره سر حرف رو باز کنه با خونواده پسره. 

پاسخ:
اتفاقا ما تا دیدیم مهریه هم به زور گرفتنو هم با بدبختی دادن. جز مواردی انگشت شمار..... که یه نمونه ش "اینجا" قید شد/. گزینه ی دوم
اینا برای همون جلسه اول خواستگاریه یعنی ؟؟؟؟؟
پاسخ:
دُکی کامل خوندیش؟
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۶ هولدن کالفیلد
این داستانه مصداق بارز حرف خوب رو به بدترین نحو ممکن زدنه :|
از اونجا که بابائه میره دم خونه داماد که اصلاً فاجعه است! ماقبل داستان :|
پاسخ:
هولدن عزیز منور کردین اینجا رو.....
منظور شما اتفاق درون داستانه یا سبک نوشتاریه داستان؟

البته لازمه ذکر کنم که این واقعه!  منبع هم داره که زیر مطلب قید شده.....
میگما احتمالا گوجه رو برای سالاد میخواسته ها!
مطمئنی درست شنیدی؟
یعنی میخواد همینجوری بشینه تا تو گوجه ها رو بیاری بعد نهار درست کنه؟

شایدم یه زنگ کلاس داشتی!
پاسخ:
اومدم اسم نویسنده ش هم بذارم پرشین بلاگ دچار مشکل شد. منبع قید شده...
خب منم همین رو تأیید کردم که این جمله رو به کار می برن کار بچسبونن اما بعدش همین جمله کار دستشون می ده. چون خیلی ها مهریه شون رو همون اول راه درخواست می کنن و می گیرن. مث عروس ما.
پاسخ:
چه عروس پر جذبه ای!!! اونوقت شما در نقش خواهر شوهر سکوت کردید به یقین!! :)
درگیر شدن با آدم های حقیر نتیجه جالبی نداره آمیرزا. یادم نمیاد هیچ وقت دهن به دهن شده باشم با عروسمون آدم احترامش رو دست خودش می گیره.
داداشم دوستش داره و هر گونه دخالت کردن ما یعنی کوچیک کردن خودمون. ضمن این که مهریه اش حقش بوده و درخواست کرد و گرفت. 
پاسخ:
پس درگیر شدن با آدمهای حقیر نتیجه  جالبی نداره. و دهن به دهن کردن با اونها یعنی کوچک کردن خودتون...
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۴ علی زیرایی
ههههه شما توی همون 1 درصد قرار گرفتین
پاسخ:
:)
من همیشه جزو اقلیت هام.... :)
یاد قیافه پدر دختر در خواستگاری افتادم که تا دونست خونه ندارم، چهرش کریه شد
پاسخ:
یعنی پدر خانمت
نه دیگه خانمم نشد. خونه پر ... خانوم پر
پاسخ:
:)) پر پر شدی رفت که....
اون موقعی که من رفتم خواستگاری و صد و هفتاد هزار تومن خیلی پول بود، وقتی بود که نه خونه داشتم و یه آس و پاس بیچاره بودمو به شدت عاشق...دلباخته... شهید اصلا...
پدر زنم شرطو شروط گذاشت اما نه نامعقول. 
الان بعد از این همه سال و تلاش ، به حول قوه ی الهی همه چی دارم شکر خدا. هم صاحِب خونه، هم صاحبِ کارخونه، و هم صاحبِ مغازه؛ تازه کلی هم قسط و اجاره دارم. خدا دارایی های شما رو هم زیاد کنه. آمین.:))
ممنون. پس آدرس کارخونه رو بدید، سهامدار بشیم
پاسخ:
:|
اره 
کامل خوندم 
خیلیم بامزه اس 
ولی برام ابهام داشت که اینا از همون جلسه اول مطرح شده مثلا ؟ 
پاسخ:
نه مثلا تو چند جلسه اتفاق افتاده
آدمایی مثل من که وقتی عصبانی می شن همه چیز رو ظرف دو ثانیه به فنا می دن همون بهتره که حس خواهرشوهر بودنشون گل نکنه. 
وقتایی که احتمال می دم عروسمون برای مورد خاصی اومده و می خواد شیطنتی کنه، یه سلام می کنم و برمی گردم پای سیستم، نمی شینم به صحبت کردن که فنا شدنی پیش بیاد!
پاسخ:
آدم باید خیلی به یه درجه از عرفان برسه تا بشه مثل شما...:D
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۵ صـــا لــحـــه
ابهام داستان اونجا بود که انگار عمه خانم عاشق و دلباخته دختره است، نه اینکه خود پسر، دختره رو دوست داره!
بعدشم توهمش اینجا بود که بیش از حد سنتی بود. الان دختر و پسر خودشون تعیین تکلیف میکنند برای بزرگترا

ولی کلا خیلی قشنگ بود!
پاسخ:
امروزه روز پدر مادر نقش مهمونو دارن و یه پاره ای از کاغذ بازی های اداری و شرعی.. والا به قول شما بچه ها خودشون....
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶ کنت مونت کریستو
 ای بابا،اون منبع چی میگه؟!من فکر کردم  داستان از زبون شماست!
پاسخ:
منبعو گذاشتم برا رفع اتهام :))
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۳ هولدن کالفیلد
میدونم داستان برای تو نیست!
شیوه روایت رو کاری ندارم، سیر داستان خیلی چرنده! یه جور کلید اسرارطوری شروع میشه از اونجا که پدر مادر دختره میرن به پسره میگن بیا دخترمون رو بگیر دیگه خدایی خیلی آره بابا :|

پاسخ:
عه! هولدن اصلا کاری به این واقعه ی اسفباری که خوندی ندارم، واقعا هست اینجوری، .. واقعا هستن. هم معامله ش هست و هم رفتن دم در خونه ی بابای دوماد. دیدم که میگم....
زیاد نباید به نرخ خونواده ی عروس توجه کرد.هرچند تاریخ نشونه ی هول زدن و قبول کردن جنس ما مرداس.ینی موسی(ع)هم که باشی وقتی خونواده ی شعیب(ع)اینا بت میگن 8سال یا 10سال باید برام کار کنی تا صفورا رو بت بدم،زرتی10سال رو قبول میکنی!
پاسخ:
به عجب نکته ای اشاره فرمودی شما....
خیلی جالب و با مزه و در عین حال آموزنده و کمی هم غمگین بود...
پاسخ:
آره واقعا
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۷ مهدی سلمانی ماهینی
داستان پردازی جالبی بود 
کلا داستان خواستگاری موضوع جذابی برای داستان ها است