"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات
دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۴۱ ب.ظ

محرم این هوش جز بیهوش نیست......


 

افکارم همچون حُباب از مقابل دیدگانم میگذرند و تا بخواهم با آنها مأنوس شوم، در هوا تجزیه میشوند و ذراتشان چشمانم را میسوزانند. 

و باز افکاری دیگر جای آنها را پُر میکنند و تا بخواهم بر آنها متمرکز شوم ، از من دور میشوند و باز حباب هایی دیگر و باز حباب هایی دیگر و باز حباب هایی سیّال ......

درون حُبابی خود را میبینم، نشسته بر تخته سنگی . فرهاد را گوش جان میدهم "پشت سرم نارنجزار؛ رو در رو دریا مرا میخواند؛ میاندیشم که شاید..." 

افکارم رنگ به خود میگیرند، رنگها اشباع میشوند، حُباب در حال تجزیه شدن است و پاب ب ب ب ب ب..... میترکد . 

چشمانم به دنبال حُبابی دیگر این سو و آن سو میگردد، خودم را آوازه خوانی انتخاب میکنم غرق در حُبابی دیگر.....

میترکد. 

میترکم...

 


دریافت

این بار گاه به گاه های افکارم را نظاره میکنم .... در پی هیچیک نمیروم. رویَم را بر میگردانم. رقص حبابی فَربه در مقابل دیدگانم، طنّازی میکند..... خودم را میبینم، بر فراز کوهی...دماوند شاید.... ابرهای سفید و لغزان  صورتم را نوازش میکنند. هوا اینجا سرد است و من آماده ی پرواز....

بالهایم را میگشایم....

پرواااااااااااااااااااااااااااااااازززز میکنم.... پر، باز میکنم..... بالهایم طاقت وزنم را ندارند. بال میزنم اما ....

سقوط میکنم.... زمین مرا به سمت خود میکِشاند...... باید بترکد... این حباب وقتش به سر آمده اما نمیترکد. صورتم را بر میگردانم اما حباب در هوا میرقصد و مقابل دیدگانم میآید. سرنوشت خودم را در حُباب دنبال میکنم. در حال سقوطم... من به خودم ملتماسانه نگاه میکنم. فریاد میکشم، "حباب را با تلنگری بترکان....!"

میشنوم اما نمیتوانم.....حباب از دسترسم دور میشود... من از خودم دور تر میشوم. دیگر حتی صدای فریادهایم را  هم نمیشنوم...... به زمین نزدیک تر میشوم. جایم را روی زمین محکم میکنم. اما آن "من" جایش روی هوا محکم نیست. باید این حباب سیّال را از خودم دور کنم باید از خودم دورش کنم. اما دست از سرم بر نمیدارد.... به هر سمتی که بر میگردم، حباب روبروی دیدگانم طنازی میکند. حالا تمامی حباب ها مملو از من هستند. من هایی که در حال سقوطند. دستانم را در هوا میچرخانم. یکی را میترکانم. یک من نجات پیدا میکند. باز سعی میکنم. افکار را از خودم دور میکنم. ...

اما دیگر دیر شده است... من برخورد کردم. متلاشی شده ام. می نشینم و خود تکه تکه شده ام را نگاه میکنم....  خود های تکه تکه شده ام را نگاه میکنم.... یکی یکی میترکم .... تا اینکه  تمام میشوم. 

ساعت از دوازده شب گذشته ست. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۴
میرزا مهدی

نظرات (۲)

به قول فروغ 
بر او ببخشایید 
بر او که از درون متلاشی است ... 
پاسخ:
مرسی به فروغ... مرسی به تو
من به جاتون باشم درخواست همکاری می دم به شبکه های اون ور آب و میرم با همون تخصصم در زمینه صوت و تصویر آینده رو اونجا می سازم. این ور که خبری نیست جز ناکامی توی همه امورات زندگی. 
پاسخ:
اینجا اگه نشه میگیم نذاشتن اونجا اگه نشه میگن نتونستی....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی