"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات
شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ق.ظ

ما گُنجِشکَکان....

حیاط خونه ی ما دومتر عرض داره در هشت متر طول. بعد دور تا دور این حیاط ساختمونها قد کشیدن تا ارتفاع سه الی چهار طبقه ی آپارتمانی. یعنی چیزی حدودده پونزده متر.


از بالا که نگاه میکنی حیاط خونه ی ما حیاط نیست. 

یه چاهه 

به عمق مثلا پانزده متر و طول هشت و عرض دو متر. 

خوب تو این حیاط ما یه انباری داریم که دخمه ست. پُمپ آب و منبع و آبگرمکن و ابزار آلات و اصلا یه وضعیه اونجا بازار شامیه که شتر که نه ولی سبد با بارش گم میشه.....


ته این انباری که رطوبت و گرماش خونسردترین آدم ها رو تبدیل به خشمگین ترین موجودات روی زمین میکنه، 

دوتا عاشق و دلباخته، در زمان های بسیار قدیم (مثلا پنج شش سال پیش) با مشقت فراوان یه لونه ساختن و به زندگی پرداختن. 

اون دوتا گنجشک که بعد از این همه مدت هیچ آثاری ازشون باقی نمونده جز همین خونه که سال به سال توسط یه عده گنجشک دیگه ترمیم میشه، موقعی که ان لونه رو میساختن، به فکرشون هم خطور نمیکرد که اون فضای باز و چمن زار روبروشون در کسری از زمان، تبدیل به آپارتمان و مینی آسمان خراش و کلا یه چاه عمیق بشه.

اون سال که لونه میساختنو یادمو. 


از ریخت و پاش و کثافت کاریشون متوجه حضورشون شده بودیم. دوتا تخم گذاشتن و جوجه شدن. جوجه ها به سختی تونستن پرواز کردنو یاد بگیرن.

 فضایی برای پرواز نداشتن. 

قبل از اینکه بفهمن باید بالشونو باز کنن، میخوردن به دیواره های انباری.

 یادمه اون سال جفت جوجه ها رو گذاشتیم رو دیوار تا ننه باباشون از رو مغزمون بیان پایین با اون همه جیک و جوکشون. 


تو این چهار پنج سال همچنان این ماجرا ادامه داره اما با این فرق که اون دوتا جوجه هرگز به ثمر نمیرسن. 


چون 


هرگز نمیفهمن که چطور باید پرواز کنن؟ چطور باید رو به پایین سرعت بگیرند و بعد با اوج گرفتن بر فراز این دنیای مکعبی پرواز کنند؟

 چطور میشه یه جوجه گنجشک برای اولین بار توی عمرش پانزده متر عمودی به سمت بالا پرواز کنه؟ 

اون هم بعد از کلی ضربه ی مغزی با دیواره های انباری ؟

 این میشه که ما با جفت چشمامون میبینیم  یا در اثر خونریزی مغزی میمیرن یا خوراک گربه ی صاحب خونه میشن. 


فقط موندم: وقتی هیچ گنجشکی از اینجا بیرون نمیره، چطوریه که باز دوتا گنجشکِ به اصطلاح عاشق سر از اینجا در میارن؟ 

اصلا چطور اینجا رو پیدا میکنن؟

اصلا از کجا میدونن که ته این گودال عمیق یه حفره ای وجود داره به اسم انباری که ته اون انباری یه لونه ست که دوتا گنجشک در زمانهای قدیم بر پا کردنش....؟

 حالا بر فرض اینکه در تاریخ 

 توسط مُوَّرخانشون به ثبت رسیده باشه، 

موندم آخه هرچقدر هم که کله گنجشکی باشن و عقل گنجشکی،

 باز اون غریزشون نباید بهشون بگه که اینجا تولید مثل کردن برابره با انقراض نسل خانوادگیشون؟

 حالا اون جوجه ها چطور باید پرواز یاد بگیرن؟ 

چطور باید به اوج برسن؟

 فضا برای پرواز دارن یا نه؟ 

و یه عالمه سوال که ننه بابای اون جوجه ها باید به پاسخش برسن.... 

نمیدونم والله الله و اعلم....


 امروز صبح که رفتم منبع آبو چک کنم ببینم خالیه یا پُره، باز صدای جیکو جیک دوتا طفل معصومو شنیدم که قراره عاقبتشون بشه مثل بعضی از ما آدمهای این مملکت،

 بی هدف 

 بی برنامه ریزی

 بی بستر سازی

 و بی آینده نگری، پا به دنیایی بذارن که نه فضایی برای پرواز داشته باشن و نه علمی به اینکه آیا میشود از این مرحله عبور کرد یا نه؟ اصلا دنیای دیگری هم وجود دارد  یا نه، آیا همه به همین شکل رشد میکنند و عاقبتشان همین است؟ یا نه؟ 

دنیا همینه که تلاش کنیم به بالا برسیم و در اثر تلاشمون به فنا بریم و یا غرق در نادانیه پدر و مادر هایی از این دست، در چاهی عمیق، دست و پا بزنیم؟

یا چیزی غیر از این هم وجود داره ما از آن بی خبریم؟

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
میرزا مهدی

نظرات (۲۱)

زنده باشید. با مطلبی دربارۀ بسترسازی به روزم.
پاسخ:
شرمنده این پیامتون بعنوان هرزنامه برام ارسال شده بود.
برای همین بی پاسخ موند.
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۴ صـــا لــحـــه
یه چیزی هست که شما ازش بی خبرید :))

در انباری رو ببندید :))
پاسخ:
یه چیز هم هست شما بیخبری
در نداره:))))) 
شایدم یه باور غلط در فرهنگ گنجشکا وجود داره در مورد انباریه ما....:-D
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۴۷ صـــا لــحـــه
مشخص بود که در نداره چون ما هم از این زیر زمین های انباری گونه داریم و خودمون براش یه در گذاشتیم... گربه میرفت توش :)
پاسخ:
چشم :D الان افتاد گردن در انباری؟ :))
خیلی عجیب نیست میرزا جان...تو بعد اجتماعی تاریخ اشتباهات ما انسان های با عقل و شعور بارها و بارها تکرار شده
همه می دونن جنگ بده...باز جنگ میشه
میدونن زورگویی بده...باز زور میگن

تو بعد فردی هم همینطور...ما می دونیم یه کاری اشتباهه...قبلا چوبش رو خوردیم...باز می خوایم انجامش بدیم...


و تو چه توقعی داری از غریزه؟!
پاسخ:
آره برادر عجیب نیست ولی واقعا چرا؟...
بابت تذکر نرم و لطیفتون هم ممنونم. :D هنرمندانه بود
ناراحت شدیم راستش:(
پاسخ:
میدونی وقتی بهش فکر میکنم حس خفقان بهم دست میده. چراشو نمیدونم
چقددددددر فلسفه چیدی واسه دو تا کبوتر
پاسخ:
گنجشک؟ :D 

ما هم داریم ضربه مغزی میشیم میمیریم مثل اون جوجه گنجشک ها :/

پاسخ:
دور از جون ولی آره
قرار نیست همه گنجشک هایی که سر از تخم درمیارن به ثمر برسن! 
پاسخ:
واقعا نظرت اینه؟
آره! یاکریمی هم که پشت پنجره ما تخم گذاشته بود کلاغه خدمت تخمش رسید و یه لونه خالی مونده!
گنجشک ها یکی دو تاشون جذابن ولی وقتی زیاد باشن می شن آفت!(الان پیداس اعصاب ندارم از دستشون؟ کصافدا همه جوانه های رز روانم رو امسال داغون کردن گل نداد زیاد)
پاسخ:
خوب اینا که حتی سر از تخم هم در نیاوردن.... مسئله سر اوناییه که به این دنیا میان و راه به جایی نمیبرن
راستی به نظرم میاد عکس بین پست گذاشتید که خب باز نمیشه.
پاسخ:
آره حجمش زیاد بود. ببخشید
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۹ سیّد محمّد جعاوله
حس غریبی داشت نوشتتون
خوب مسائل رو میگید
آفرین
پاسخ:
من نوکرم
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۸ صـــا لــحـــه
واسه آدما نه... همون بی هدفی... بی برنامگی... و اگر هدف نباشه، به نظر من مثلث هیچ زندگی ای، ارتفاع نداره!

پاسخ:
مثلث هیچ زندگی ای ارتفاع نداره.....(هی دارم تکرارش میکنم) 
نداره نداره نداره.... چرا به مثلث تشبیهش کردی؟
خب به نظرم میاد وقتی آدم خودش توی اون شرایط دست و پا می زنه اونقدر در حال تلاش هست برای رها شدن که متوجه نمی شه داره مدام ضربه مغزی می شه.
راستی فارغ از منظورتون که چیزی دیگه هست؛ برای جوجه ها یه تور درشت آویزون کنید از سر پشت بوم تا بالای انباری می تونن جون سالم به در ببرن. 
پاسخ:
من عرضم اینه که اون جوجه گنجشک نوعی، اصلا نمیدونه که به بالا نمیرسه. و واقعا هم نمیرسه. چطور قراره برسه؟ مثلا با چنگک هاش یا همون انگشت ها و ناخن های ریزه پیزش دیوار راستو بگیره بره بالا و بعد از رو بوم بپره پایین. اون ه م اگه تونست اوج بگیره که فبها. ولی اگه نتونست، حتی گربه هم نمیره نمیاد جنازه ی شتک شده ش رو بخوره.



و البته فکر خوبیه..... تور و بوم و انباری.... اونوقت من میشم دست غیب. کاش از این دست های غیب ، ما هم داشتیم
سلام
چه خوبه که همچنان امید دارن...
با همون عقل گنجیشکیشون، ننشستن منتظر بستر سازی بشن!
پاسخ:
علیک سلام
 شما فکر میکنید باید منتظر بنشینند تا بستر سازی بشه؟
یا حداقل ترین بستر سازی رو خود پدر مادر باید بسازن؟ یا اینکه لااقل بستری فراهم کنند برای اوج گیری و آموختن پرواز.... 

۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۵ صـــا لــحـــه
چون قاعده این مثلث عمرمونه.
دیشب... با دوستام داشتیم در مورد برنامه ریزی حرف میزدیم
اونجا این به ذهنم اومد
شکل بهتری سراغ دارید؟
پاسخ:
دایره مثلا... مثل تسلسل
چقدر شبیه اون گنجشکام
شایدم اونا شبیه منن
ولی میرزا عادم هرچقدر هم عقل گنجشکی باشه
هرچقدر هم عمق چاهی که درش داره جون میکنه تا پرواز کنه بیشتر باشه
ته تهش یه کور سوی امیدی داره برا پرواز
خدارو و چه دیدین 
شاید یه روزنه امید از لابلای اون آپارتمانها پیدا شد
یا شاید صاحب خونه شما خونه نقلیش رو کرد یه آپارتمان 
اون وقت میتونن پرواز کنن
هیچ کتابی نخونده نمی مونه حتما اون گنجشکام یه روزی پرواز میکنن....

پاسخ:
یاد قصه های هری پاتر افتادم...
مثل اینه که بگیم شاید بالاخره این جهان سوم هم مثل جهان اول بشه و من بتونم فُلان.... انسان ممکنه که فُلان ولی من دیگه تا اون موقع نیستم.... بله صاحب خونه که اونجا رو بکنه آپارتمان، دیگه این گنجشکا نیستن. یه چند نسل اونورترشون اینجا هستند. و مهم تر این که  دیگه چاهی وجود نداره که دخمه ای توش باشه که این صحبتها پیش بیاد..... نه؟ دیگه از نظر گنجشکهای امروزی، زندگیه اونا میشه : هلو برو تو گلو.... 
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۶ صـــا لــحـــه
یعنی شما تو ماجرای گنجشگ ها تسلسل علل میبینید؟
یا اینکه به تناسخ اعتقاد دارید؟
پاسخ:
:))) به تناسخ که اعتقاد ندارم. شما دارید؟
چقدر چسبید ، کیف کردم از خوندنش
خیلی خوب نوشتی ، مث داستان کوتاه بود ولی شیرینتر
ربط دادنشون به زندگی آدمها جذابش کرد 
ایول و دست مریزاد 

پاسخ:
سلام دوست گرامی! شما خودت همیشه چسب دار میخونی:)) ارادتمندم....
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۳ صـــا لــحـــه
                                                                   نه

شوخیش هم قشنگ نیست
پاسخ:
وقتی درمورد اعتقادات حرف میزنیم ، دیگه شوخی جایگاهی نداره دوست گرامی.....
شما به چیزی اعتقاد دارید که من ندارم..... و گاهی هم بلعکس.....  :) 
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۱ صـــا لــحـــه
فکر کردم شوخی میکنید :)

الان فقط دارم میخندم...
پاسخ:
اتفاقا من هم مثل شما با شوخی دیگران مثل شما رفتار میکنم و با جدی بودنشون ، مثل شما میخندم. 
خواهش میکنم. از این اتفاقا فعلاً پیش میاد! نام مطلب هست: خاطره ای از بانو پناهی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی