"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

چهار دیواری اختیاری

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۴ ب.ظ


اومده میگه نوشته هایت را با این اراجیف خراب نکن. میگم کدام اراجیف؟ میگه: کلا همه ی اراجیفت. میگم یعنی کلا ننویسم؟ میگه : نمیگم ننویس. اراجیف ننویس. میگم یعنی این همه آدم میان اراجیف میخونن؟ میگه آره دیگه... میگم خودت هم همینطور؟ (سکوت میکنه)

***

یکی از رسوم شاه عباس کبیر این بود که باید خودش شخصا از اوضاع و احوال رعیتش و درد و رنج اونها آگاه میشد.




 اغلب هم که شبها هوا تاریک میشد، لباس درویشها رو به تن میکرد و میزد به کوی و برزن.

 یه شب که داشت از یه محله ی فقیر  نشین عبور میکرد، یه خونه ی داغونی را دید که درش نیمه باز بود. همینطوری یواشکی آروم رفت داخل ببینه چه خبره، کی به کیه؟ چی به چیه که دید یه پیرزنه نشسته با پینه های دستش ور میره و همون موقع یه تیزی صدا دار هم سر میدهد. و میگوید: ""این هم به سلامتی شاه عباس""

جونم براتون بگه شاه که اساسی خورده بود تو برجکش  آروم از خونه میزنه بیرون و فرداش امر میکنه و پیرزن رو کَت بسته و قپونی میارن نزدش.

شاه عباس: خوب پیرزن بگو ببینم کسی که به سلامتی شاه عباس آنچنان رفتار زشتی را مرتکب میشود، سزایش چیست؟

پیرزن که نمیدونه جریان چیه، میگه: کدوم رفتار زشت؟

شاه میگه: همون دیگه.... چیز....(یه نگاهی به اطراف میکنه و سرشو میاره جلو در گوش زن میگه: پچ پچ پچ پچ

پیرزنه هم جا میخوره و یه کم سکوت میکنه و میگه: سزاش مرگه .مرگ. ولی ننه جان به شرط اینکه بذاری یه بار دیگه برم تا خونه م برگردم. شاه میگه: چه غلطی میخوای بکنی؟ من همه ی ترفندا رو حفظم نمیتونی فرار کنیا.

ننه میگه: نه ننه جون من مگه میتونم فرار کنم اصلا چندتا از این یاردان قلی ها رو باهام بفرست که من فرار نکنم. 

خلاصه شاه فرمان میده و میرن.

پیرزن میرسه خونه یه کلنگ بر میداره و شروع میکنه به ریختن در و دیوار خونه و با خاک یکسانش میکنه. بعد میگه: وقتی من آزادی و اختیار عمل خودمو تو چهار دیواری خونه ی خودم ندارم، همون بهتر که خود چهار دیواری هم وجود نداشته باشه.

و الخ.....

***

{این داستانو براش تعریف کردمو گفتم: آره دوست عزیزم! وقتی من آزادی و اختیار عمل خودمو تو نوشته های خودم ندارم، همون بهتر که دیگه نیای بخونیش. چون تو خواب ببینی که با کلنگ بیفتم به جون نوشته هام... تا چشات دَران...}


همین///.//../...



موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۲۵
میرزا مهدی

ضرب المثل

نظرات  (۲۱)

عجب!!!!!!!!!!! چه پاتکی زدی با این داستان به اون طرف!!!!!!!!!!سپاس!!!!!!
پاسخ:
فدای شما
رسما نابودش کردینا:)))
زیاد از این ضرب المثل استفاده میکنم:)) داستانش جالب بود برام.
یاعلی
پاسخ:
علی یارت.... بادمجون بمه آفت نداره لامصب
خوبه که نتیجه ی پیرزنه رونگرفتین و بجای خودزنی، دیگرزنی فرمودین 
ملت دست به نصیحتشون خیلی خوبه والا
پاسخ:
آره بر خلاف همیشه
احیانا این دوستمون هنوز زندس خخخ
پاسخ:
خبری ازش به دستم نرسیده
:))))
پاسخ:
عه... واسا
بح بح عا میرزاا
کیف حالک
چه همه نوشتید یادم نیست آخرین پستی که ازت خوندم کی بود😎
پاسخ:
این آخرین مطلبیه که خوندی 
http://mirzaeesm2.blog.ir/post/293
یه رد پا نشون بده کارت دارم 
من اراجیفی اینجا ندیدم!
پاسخ:
شما خیلی فرهیخته هستید آخه...
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۸ نیمه سیب سقراطی
ع ... خیلی خوبن که این جور پست ها خدایی حیفه‌ندونیم‌ پشت این ضرب المثلا چی بوده :) من که شدیدا خوشم اومد :)
پاسخ:
امیدوارم که همینطور باشه که میگید. خودمم این بخش ضرب المثلها رو دوستشون دارم
حالا چه اراجیفی اینجا نوشتین ؟ که بهتون گفتن  ننویسین :))
راستشو بگین :)))


+
داستانی بس عبرت آموز بود :)

پاسخ:
:D نمیگم که..:))
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۳ Fatemeh シ‌‌‌‌‌
مرحبااا به این تعصب رو نوشته‌ها :))
خوشم اومد انصافا
چیه اینجا تا یکی به یکی میگه بالا چشمت ابروعه همه یه تیرو تخته بر میدارن می‌زنن در وبلاگشون که خدافظ ما رفتیم اینجا کسی قدر نوشته‌های مارو ندونست و الخ -_-
پاسخ:
البته منم یه زمانی این کارا رو میکردما... یه بار یکی گفت من بَچَم اینجا رو میخونه. لطفا تمیز حرف بزنید...:)) منم چون بلد نبودم یه سال ننوشتم تا بچه بزرگ تر شد... :)) احساس مسئولیتو داشتید؟ 
الان میاد یه چی بهم میگه
موفق باشید:)
وبتونم عالییییه...
پاسخ:
دوستان خوبی چون شما دارم... وبم برای همین عالی شده. 
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۳ Shahtot 🍇🍇🍇
دقیقا این حس حمایت و تعصب روی نوشته است که باعث میشه اون نوشته جذاب 
بشه ، و گرنه اگر کسی روی نوشته های خودش هم تعصب نداشته باشه ، خود به خود تاثیر میزاره و باعث
میشه خیلی زیبا و جذاب به نظر نیاد :)
نوشته هاتون هم بسی زیباست و عالی :)
پاسخ:
مرسی شاتوت... البته به خوشمزگی نوشته های شما نیست که..
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۳ گمـــــــشده :)
خخخخخخخخخخ
دمت گرم
خیلی خوب جواب دادی 
پاسخ:
چرا محوی یسرا؟
درس پس میدم. حاضر جوابی رو از شما یاد رفتم :))
چرا میاین پشت سرش مینویسین هی؟جلو خودش بگین که کیفش بیشتره!
البته راهکاری هم که پیش گرفتین سوزش زیادی به همراه داره:)))
اراجیف نویسی تون مانا!
پاسخ:
مچکرم اراجیف خ ونی هاتون هم مانا... پشت سرش ننوشتم که الان همینجاست...
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۷ بهارنارنج :)
بیخیال:|
جدا الان چی گفتید پس؟؟:)))
این همه خواننده رو ول کردید بخاطر یک نفر ازین پستا میزارید؟پست مخاطب خاص دار..من که این مدلیشو دوست ندارم..
ترجیح میدم از ترک دیواربگید ولی مخاطب خاص داروگوش وکنایه دار نخونم:)
پاسخ:
مخاطب خاص نداره بهار نارنج!
مخاطب خاص دار هامو به صورت خصوصی برای خودِ مخاطب تو وبش مینویسم. این شرح داستان یک ضرب المثله که یه اتفاق و گفتگو، باعث شد به یادم بیاد و بنویسمش...
اتفاقا این هم از ترک دیوار بود که گفتم.... (چشم. اگر خدایی نکرده خواستم مخاطب خاص دار بنویسم حتما قید میکنم تو عنوان که زحمت خوندنش گردن کسی نیفته...) ولی این مخاطبش عموم بودند
کدوم‌ چِلمنی اینو گفته میرزا 
 هرکی چیزی گفته بگو خودم برم باهاش برخورد جدی کنم 
مگه الکیه به میرزا گیر دادن |:

پاسخ:
بابا ول کن یقَشو...:)) یه دوسته. گاهی میاد یه نظری میده و میره. افتخار میده. اون مهم نیست. البته به عنوان یه دوست و خواننده مهمه. ولی حرفش حقیقتا مهم نبود. ضرب المثلو بچسب داش مهدی
اقا من این داستان رو همچین با هیجان خوندم!!:|
نامبرده گمنام در چ حال هستن!؟
پاسخ:
خوبه امروز اینجاست. نشسته پیشم با سرافکندگی مطلبمو میخونه.... :))) 
سلام تاااااااج بی بی
اینجا چکار میکنی.!!!!


آمیرزا با کلنگ بیفتید به جون خودش
تا بدونه ابهت چیه
بله....
پاسخ:
تاج بی بی :....
همین الان از طرف شما خوابوندم زیر گوشش. فکر کنم کر شد :))
بیخود این حرفا رو به شاه عباس بدبخت نبندین، کی از این کارا می کرد آخه
والا
پاسخ:
میکرد... تو کتابای درسیه شما ننوشتن درموردش احتمالا... میدونی که سال به سال یه چیزایی سانسور و از صفحه ی تاریخ محو میشن... اتفاقا فکر که میکنم میبینم خیلی هم دلیل وجود داره برای حذف این خصلت خوب شاه عباس کبیر...
۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۸ آقای سر به هوا ...
خوب بودن وبلاگ اینه که فرمایشی نیست یعنی هر چی بخوای میتونی بنویسی توش :|
داستان هم خیلی جالب بود مخصوصا ارتباطش با مضمون پست ..
پاسخ:
سلام برادر. واقعا یه پست فرمایشی سفارشی هم داشتما. :)) ولی نمیچسبه انگار که مال خودت نیستی... کلا ترجیح میدم ننویسم اگر قراره یه چیزی بنویسم که باب میل همه باشه. 

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
بدبختو کوبیدی رفت
پاسخ:
نه بخدا نمیخواستم بکوبمش...:دی