"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۰ ب.ظ

دخو

یکی از دوستام رفته میز مدیریت خریده برای دفترش و من طبق وظایفی که در بین دوستانم به گردنم هست و در حمل و نقل وسائل سنگینی که نه وانت و نیسان و نه فرغون و هیچ یدک کش دیگری ، کاری از دستشون بر نمیاد، باید آن را به دوش بکشم و از نقطه ی آ به نقطه ی ب ، جا بجا کنم.

 
 
 
 
 میگم این از درب اتاق رد نمیشه . میگم: مگه اینجا رو در نظر نداشتی موقع خریدن؟ میگه: نه حواسم نبود. میگم: خوب کاری نداره که ببر پس بده یه دونه از این میزا بخر که میشه قطعه قطعه ش کرد. میبریم داخل اتاق و نصبش میکنیم. میگه: نمیشه که. تمام پلاستیک های روکشش رو کَندم انداختم دور. میگم: چرا؟ میگه: خوب خواستم نصبش کنم. میگم : مگه این میز قطعاتش از هم باز میشه؟ میگه: آره. میگم: لالی؟ پس چرا هیچی نمیگی؟ میگه: آخه سه ساعته دارم میبندمش.........(از اونجا که میدونم این کاره نیست، یه براندازش کردم تا ایرادها رو ببینم. ندیدم که) گفتم: بازش کن ببریم داخل. 
(قشنگ شیرین نیم ساعت طول کشید. بردیم داخل. دوتا پایه ی اصلی رو به شکل فرضی گذاشتیم در نقاط فرضی ای که ممکنه قرار بگیرن. تخته ی روی میزو به صورت افقی بلند کردم) میگم: پایه ها رو بذار زیرش تا بیام پیچاشو ببندم. میگه: باشه. (و انجام داد رفتم زیر میز میبینم بیست سانتی فاصله داره) میگم: خوب پایه ها باید از هم فاصله بگیرن. میگه: باشه. (منم اون زیر هرچی میگم اجرا میکنه و من پیچ سفت میکنم. هجده تا پیچ داشت لامصب. اومدم بیرون خیس عرقم )میگم: کولرت چرا خراب شده؟ میگه: خراب نیست. میگم :چرا روشن نمیکنی پس؟ میگه: گرمه مگه؟ میگم اُ... گرم نیست؟ تو گرمت نیست؟ منو نمیبینی؟ (روشن میکنه. دستمو میزنم به کمرم به میز نگاه میکنم که ببینم قطعات دیگه ش چطور باید نصب بشه. یهو میبینم پایه ی سمت چپ میز چسبیده به دیوار سمت چپی و پایه سمت راست چسبیده به دیوار سمت راستی) میگم : عه اینکه برا اتاقت بزرگه که . میگه: خوبه دیگه. میگم: چطوری میخوای بری  پشت میزت؟ از روش رد میشی؟ (مکث طولانی میکنه. میدونه گند زده اساسی. هنوز تو مکثه. یهو دستشو میگیره به زانو هاشو دولا میشه زیر میزو نگاه میکنه و بعد یه نگاه به من میندازه. اعصابم میریزه به هم )میگم: نگو از زیرش میخوای تردد کنی. میگه: نمیشه؟ (پیچ گوشتی رو پرت میکنم میشینم رو زمین تکیه میدم به دیوار) میگم: چرا انقدر تو ابلهی؟ میگه: خوب چی کار کنم ارزون بود. میگم: پس میگیرن ازت؟ میگه: نه.. میگم: از کجا میدونی میگه: حرفم شد موقع حساب کتاب باهاشون با دعوا زدم بیرون. ( سرتونو درد نیارم تا ساعت سه بعد از ظهر همین امروز درگیر اون میز بودیم و مجبور شدم اره ببرم و مقداری از میزو ببُرم و با ابتکارات خودم و هنرنماییهام تو نجاری یه کاری بکنم تا اون میز سی سانت کوچکتر بشه و سوراخ کاری ها ش هم انجام دادم و همه ی قطعاتو نصب کردم.)
(نشسته بودیم نهار میخوردیم خیر سرمون که یکی دیگه از دوستان سر رسید اوضاعو دید و جویا شد و کل ماجرا رو براش تعریف کردم )و گفتم: این تیکه های چوب و این خاک اره ها و همه ی اینایی که لای پرز های موکت هم چسبیده، به خاطر نادونیه این آقاست
گفت: پیشنهاد کی بود که میزو کوتاه کنید. با غرور گفتم: من. گفت: خاک تو سر جفتتون. سر گاوتون تو خمره گیر کرده بوده؟ گفتم: چرا؟ گفت: خوب چرا میزو اینوری نصب نکردید؟ (دوتامون یه نگاه به وضعیت اسفبار موکت زیر پامون کردیم و یه نگاه به میز درب و داغون و یه نگاه هم به اتاق مستطیل انداختیم و دیدیم عه میشد فقط نود درجه میزو بچرخونیم تا همه حل بشه)
*****
 

دریافت
 
 
دخو: فارغ از اینکه صفت علی اکبر دهخداست..(با اخترام به ایشون) و سوای اینکه به معنی کدخداست(با احترام به اوشون) به معنی ساده لوح هم هست. 
 
 
میگن در زمانهای قدیم سر گاو یه بابایی گیر میکنه تو کوزه. یهو یه عالم و پیر و فرزانه همچون من وارد داستان میشه و میگه برای اینکه عسلهای توی کوزه ، حیف نشده، سر گاو  باید بریده بشه. گوشتش هم خیرات کنین. سر گاو بریده میشه و میفته تو کوزه. مردم نگاهش میکنن میگن حالا چی؟ یه کم سرش را میخارونه و میگه خوب الان دیگه باید کوزه رو بشکنید......................
 
 
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۸
میرزا مهدی

ضرب المثل

نظرات (۲۲)

واااااااای 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
پاسخ:
چی شد؟ تا حالا نظیر منو ندیده بودی؟ 
خخخخ:)
پاسخ:
خ=خداییش
خ=خیلی
خ=خلی
خ=خندیدیم
ترجمه کردم کامنتتو. .رمز یابی کردم :))) 
:D
سلام
:))))))
بیشتر شبیه پت و مت بودین!

پاسخ:
علیک سلام خنده ی شما بسی ما رو خرسند نمود. پت و مت و حیف و میل نمودید در این مبحث.... اونا خیلی بزرگوارن :))
درستش ساده و لوح عه؟؟؟
من تا الان فکر می کردم ساده لوحه...
:/
پاسخ:
مچکرم درستش کردم :)
یکی از خدمت گزار ها به مملکت رو هم دیدیم! :|

میرزا خنده کاشتی رو لبمون! :))))
پاسخ:
خنده ت مانا، جاوید، و همیشگی. اونقدر که فَکِت بترکه از خنده ی زیادی. اونقدر که حساب کار دستت بیاد. والله دختر مگه میخنده....
خدا حفظتون کنه 
پاسخ:
خدا خیرت بده. ممنون
این شکلیش رو فقط تو همون کارتون پت و مت دیدم :)))) 
پاسخ:
دست شما درد نکنه... دست شما درد نکنه. باریکالله باریکالله.... عجب.... :))))))))))))
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۴ من الله التوفیق
قبل از پلی کردن اهنگ متن گه تموم شد یا پت و مت افتادم.... البته با کمال احترام به میرزای عزیز و دوستشون ... ولی دیگه تدایی شد ... وقتی هم اهنگ رو گوش دادم حس تدایی شدم تثبیت شد ...
پاسخ:
:)) من به قربان شما.... 
پت و مت با دیدن اون عاقا باید خداحافظی کنن که 

عاقا آهنگ خیلی خوب بود کامل متنو خلاصه میکنه ((((((((((((((:
پاسخ:
موسیقی متن داشت مطلبم... :D
خدایی این داستان الکی بود یا واقعی؟ چرا همش فکر میکنم دارید شوخی میکنید؟یعنی ممکنه؟:))
آهنگ خیییلی خوب بود اصلا نابودم کرد:)))
یاعلی
پاسخ:
علی یارت... کدوم؟ کله ی گاوه و کوزه؟ یا من و میزه؟ اگه اولی منظورته که راست بود. ولی دومی واقعی بود
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸ گمـــــــشده :)
واقعا خندیدم
😃😃😃😃😃😃
پاسخ:
برووووووووووووووو :D 
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ دل‌آرام محمودی
قشنگ با این نوشته‌ت تونستم تصورم رو ازت کامل کنم ؛) :دی
پاسخ:
عَی بخشکی شانس.... یه بار دیگه دستم برات رو شد
وای خدا😂😂ببخشبدا ولی کاملا یاد پت و مت افتادم😂🙈
پاسخ:
خواهش میکنم..:))
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۴ مریــــ ـــــم
الان چی؟
الان بگم کامنت سپیده و همه کسایی که گفتن یاد پتو مت افتادن عصبانی میشی؟
پاسخ:
من وقتی عصبانی میشم که حرف بی منطق بشنوم.... سختش نکن مریم خانم. هرآنچه که از ذهنت میاد بنویس در غیر اینصورت خدایی نکرده گمان میکنم که تیغ بر گردنت گذاشتم که بیایی و دیدگاهت را اعلام کنی :D
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۸ مریــــ ـــــم
be calm boy

:|
چرا خب پس اون بیچاررو دعوا کرده بودی پسرم؟
عصبانی نشو برا پوستت خوب نیست
:)(|
پاسخ:
برای اینکه من میدونستم که قراره برسی به جایی که بگی چرا اون پسره رو دعواش کردم....
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۴ مریــــ ـــــم
خب بعضی وقتا واقعا پیش میاد که تو از متنه خوشت امده و میخوای به صاحب متن هم منتقل کنی حستو ولی خب هیچی به ذهنت نمیرسه که تایپ کنی
یا اینکه مث همین پست همه  قطعا یاد پتو مت میوفتن 
برای جلوگیری از تکرار میشه اینطوری گفت نه؟
البته موافقم باهات که بعضی وقتا با اون نیت گذاشته میشه
اما ما که از نیت و قصد و اون چیزی که تو ذهن طرف واقعا  میگذره خبر نداریم
داریم؟
البته من هرگز اینقد جدی نگرفته بودم این قضیه رو
صرفا داشتم قضیه رو فان میدیدم
اما دعوام که کردی زدی تو ذوقم
منم این تومارو نوشتم برات
باشد که مقبول افتد
:لبخند ملیح

پاسخ:
بابا ملیح! بابا نمکین! بابا مریم این حرفا چیه؟ من عرض کردم که فقط زمانی که حرف بی منطق بشنوم حالم خوب نیست. مثلا الان روزه و بیای بگی شبه. همین... خوب بود ملاحتت دریافت شد. ای نمک! :)))
!!!!! موفق باشی!!!!
پاسخ:
تن درست باشی
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۲ مریــــ ـــــم
الان؟الان که شبه
:))
پاسخ:
نه الان که شبه....
راستی ایران هوا چطوره.... اینجا خیلی سرده.
خب مردها همه اینجوری هستن، توان بدنی شون بالاست و دَم دست ترین روش ممکن رو انتخاب می کنند برای رفع مشکلات چون ابایی ندارن بابت کم آوردن نیروی بدنی. 
اگر یه خانم اون ورا بود به خاطر توان کم بدنی اش قطعاً می نشست به ریزه کاری ها دقت می کرد تا راه راحت تری پیدا کنه، مثل همون چرخوندن میز.
پاسخ:
مثل از دور دستی بر آتش داشتن...
اصلا هم متوجه نشدم چطوری له کردی آقایونو الان..:D
مث پت و مت
خدا خیرت بده روحمو شاد کردی : دی
پاسخ:
روحت شاد :))) چاکریم
وااای میرزا این عالی بود من که مردم از خنده
خسته هم نباشید
پاسخ:
مچکرم
واااااای میرزا مردم از خنده:)))) قیافه ات اون لحظه دیدنی بوده :))
پاسخ:
آره واقعا.... خیس عرق هم بودم یه مگس هم چسبیده بود به صورتم هرکار میکردم کنده نمیشد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی