"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

سامان-پنج

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

{هرچه منتظر شدیم تا یک ماشینی یا وسیله ی نقلیه ای از کنارمان عبور کنه، بی فایده بود. لبخندی زد و گفت: امشبو با من خوش بگذرون. نشست رو کاپوت ماشین و موبایلشو برداشت و شماره ای گرفت و منتظر ماند. بعد از چند لحظه گفت: سلام عزیزم! امشب دیر میام منتظر نباش. تو بخواب. و بعد قطع کرد.

رو به من کرد و گفت: به همسرت زنگ نمیزنی؟ گفتم پیامک دادم. ولی فکر کنم خوابه. بیدار بشه میخوندش.. (ادامه دادم) فضولیه ها ببخشید الان به همسرت زنگ زدی؟

گفت : نامزدمه. خیلی با احتیاط به طوری که گند نزنم گفتم: نـ  گـین خانم؟

از کاپوت پرید پایین و رفت وسط خیابون و به دور دست نگاه کرد و گفت : حالا یه ماشین لازم داریم، پرنده هم پر نمیزنه. (برگشت سمت من و ادامه داد) نگین؟(مکث طولانی ای کرد و گفت:) نه...

منتظر موندم بگه کی بوده ولی نگفت...

رفت نشست تو ماشینی که تعادل درست و حسابی نداشت و شروع کرد به تعریف کردن.

نگین خیلی دوست داشتنی بود. مثل یه فرشته ای بود که بدون اینکه بخوام، خود بخود آرامش میداد. آرومم میکرد. نگین شده بود انگیزه ی من. شده بود روشنیه راه تاریک من. ولی رفتارش بهتر از ناصر نبود. به نظر میومد تظاهر میکنه که مهربونه. ولی بود. خیلی هم مهربون بود.روزها میگذشت و گاهی درد میومد به سراغم. تمام خون من پر بود از هرویین و اون روزها خونم کمبود داشت. کمبود حیات. حیاتی که در هروئین میدیدمش. التماس میکردم. اما هرگز نمیتونستم صدامو ببرم بالا چون اون سگ رحم نداشت. به محض اینکه صدامو بالا میبردم عصبی میشد و یا گوشه ی آستینمو میگرفت و یا پاچه ی شلوارمو. گاهی هم دندوناش مچ دستمو میگرفت و از درد به خودم میپیچیدم. از بودن من تو لونه ش راضی نبود. احساس نا امنی میکرد. تازه من باعث آلوده شدن لونه ش هم شده بودم. یه بار یهو به ذهنم خطور کرد که باهاش دوست بشم. آروم آروم بدون اینکه بترسه از من و یهو عصبی بشه شروع کردم به نوازش کردنش. جواب داد. خیلی هم جواب داد. نوازش اون سگ شده بود سرگرمیم. دیگه میتونستم از جام تکون بخورم. دیگه از من نمیترسید و آرامششو به هم نمیزدم. غذا که میاوردن براش، از نگین یا ناصر میگرفتم و خودم میدادم بهش که بخوره. بر خلاف تصور همه ، اون سگ از دستان من غذا میخورد. ناصر از این وضع اصلا راضی نبود ولی عکس العملی  هم نشون نمیداد. یه روز صبح از نگین اسم سگه رو پرسیدم و گفت: نرون. ولی من ناصر خطابش میکردم. این ناصری که هم لونه ی من بود به من اخت پیدا کرده بود و منم به شدت بهش اخت پیدا کرده بود. دیگه الان بیشتر از دو هفته گذشته بود که تو لونه ی سگ زندگی میکردم و به هم اخت پیدا کرده بودیم. دردم کمتر شده بود. شبها به من لم میداد و میخوابید. حیوون میفهمید که من درد میکشم. با درد کشیدنم زوزه میکشید. هر بار زانوهامو ماساژ میدادم نزدیک تر میشد و زانوی پامو میلیسید. 

دیگه انگار باورم شده بود که باید تا ابد تو اون لونه، با اون سگ زندگی کنم.  یه روز صبح که ناصر درب لونه رو باز کرد و گفت بیا بیرون و منم بدنمو سفت کردم که از رد شدن سگه(ناصر) آسیب نبینم، هرچی منتظر شدم از رو من رد نشد. انگار که دلش نمیخواست از رو من رد بشه. با دستم هُلش دادم که برو. گفتم برو. ولی به محض اینکه دستم خورد بهش حس کردم یه کُنده چوب خشک کنارمه. یهو از جام بلند شدم. نفس نمیکشید. ناخواسته گریه م گرفت به ناصر گفتم: مُرده.

ناصر متعجب و عصبانی شد و فریاد زد: چــی؟ بعد به من گفت گمشو بیا بیرون ببینم. 

رفتم بیرون خودش خزید تو لونه. شاید کلا ده ثانیه تو لونه بودند. من اون بیرون شده بودم مثل آدمی که عزیزترین فرد خونواده ش تو اتاق عمله و زمان براش دیر میگذره. احساس میکردم ده ساعت اون تو بودند. ناصر عقب عقب بیرون اومد و سگه رو کشید بیرون. 

نگاه غضبناکی به من کرد و گفت: چطوری کُشتیش؟

نشستم بالا سر جنازش. هم ترسیده بودم هم تهمت شنیده بودم هم غمگین بودم هم نالان بودم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم سگه رو بغل زدمو سرمو گذاشتم رو بدن سرد و خشکش و شروع کردم به ناله زدن. انگار تنها دوستمو از دست داده باشم. تنها همدممو. تازه با هم اخت شده بودیم. منو خوب حس میکردم.  دردمو فهمیده بود. هر بار جاییم درد میکرد میفهمید و اون قسمتو لیس میزد. منو مثل خودش تمیز میکرد. کاری که از عهده ی خودم بر نمیومد. 

حالا اون مرده بود. اون روز تا شب و شبش تا صبح، داغون بودم. انگار یه برادرو از دست داده باشم مدام گریه میکردم. مثل آدمای عزیز از دست داده جایی که مینشستو بو میکردم. کلا خلق و خوم شده بود مثل خودش. هیچ کدوم از رفتارام مثل آدمیزاد نبود. الان که یادم میاد خنده م میگیره. ولی مطمئنم میتونی درک کنی آقا مهدی.

گفتم: نمیدونم چی بگم. درک که نمیتونم بکنم ولی میتونم تصور کنم چه حالی داشتی.

فردا صبحش نگین دوباره اومد پیشم. درب لونه رو باز کرد. گفت بیا بیرون. تا اون جمله رو گفت نا خود آگاه گریه م گرفت. میدونستم نمیدونه چرا گریه میکنم. گفت. بیا بیرون دیگه تموم شد. لازم نیست اون تو بمونی.

نگاهی به جای خالی سگه انداختمو خزیدم بیرون. کمرم راست نمیشد. همراهیم کرد تا پیش شیر آب. ازم عذر خواهی کرد و با شیلنگ سعی داشت کثافات روی لباسهامو بشوره. دیگه خجالت نمیکشیدم. دیگه خرد تر از این هم مگه میشد که بشم؟ 

گفت دربیار لباساتو.

با تعجب نگاهش کردم با سر بهش فهموندم که نمیشه.

گفت: لباس زیرتو در نیار. منم رومو میکنم اونور.

مطیعش بودم. همون کاریو کردم که از من میخواست. دوباره آب پاشید به من و حوله و نشونم داد و گفت درب حموم تو آشپزخونه ست. همه چی برات گذاشتم. لباس هم تو رخت کنه. کارت تموم شد بیا بیرون.

اولش فکر فرار به سرم زد. ولی دلم نیومد. آخه هیچوقت نشده بود که نزدیک یه ماه یا کمی بیشتر و کمتر، مواد نزنم. گفتم چشم و به سمت حموم رفتم. آب داغو باز کردم و نشستم. انگار تمام ذرات بدنم داشتن از هم جدا میشدن. قطره قطره ی آبو حس میکردم. نمیخواستم تموم بشه. شاید بیشتر از یک ساعت زیر دوش آب بودم. هیچ وسیله ای نبود که صورتمو بتراشم. لباسهامو پوشیدمو سر بدون مو و طاسمو با حوله خشک میکردم که از پشت شیشه نگاهم به نگین افتاد که لب حوض نشسته بود و یه چیزی شبیه آب یا شربت میخورد.  اصلا دیگه نفهمیدم چی شد... به خودم که اومدم دیدم لب دیوار پشتیه خونه نشستم و بعد پریدم تو کوچه ی پشتی و فقط دویدم. پیچ اول رو که رد کردم، تنها چیزی که حس کردم یه سیلیه محکم بود رو صورتم. و ناصر بود که با کمربند منو میزد و به سمت خونه هدایتم میکرد.  اونقدر که اون لحظه درد کشیدم، روز اول درد نداشتم. ناصر هم ملاحظه نمیکرد. این بار کمربندش به سر و صورتمم میخورد. افتادم جلوی پای نگین... التماسش کردم که وساطت کنه. داشتم از سوزش و درد کمربند میمردم. بدنم هنوز خیس بود و کمربند قشنگ به لباس های نمدارم میچسبید. گوشه ی مانتوی نگینو گرفتم که نگین با نوک پاش کوبید به چشمم و گفت : گمشو خاک بر سرت کنن.... یکهو همه جا سیاه شد. قرمز شد و باز سیاه شد. چشمم میسوخت. درد داشت. سرّ شد. سیاه شد و سوختم. و کم کم آروم شد. توی سرم صدای سوت بلندی رو شنیدم . از حال رفتم.

نگاه آقا مهدی این خطی که اینجا میبینی{زیر جشمشو نشونم داد رد زخمی بزرگ زیر چشمش بود که تا اون لحظه بهش توجه نکرده بود} ادامه داد: پای چشممو نگین ترکوند.

با اون فرارم کار خودمو سخت کرده بودم. به هوش که اومدم باز تو لونه ی سگه بودم. دیگه نتونستم تحمل کنم.  سگه هم نبود که با سر و صدای من گازم بگیره. انقدر در همون حالت نشسته با کف پام به دیواره لونه لگد زدم که لونه روی سرم خراب شد. پای چشمم یه چیز سنگین حس میکردم. دستمو بردم سمتش متوجه تورم خیلی بزرگی شدم. و دستم از خون قرمز شد. از لونه زدم بیرون. ناصر دوید سمتم و محکم یه سیلی زد زیر گوشمو دیگه هیچی نگفت و رفت نشست لب حوض.

گفتم میخوام برم. حق ندارید منو اینجا نگه دارید.

گفت: حق ندارم؟ سند گذاشتم آوردمت بیرون. واسه اون همه موادی که ازت گرفتم باید لا اقل بیست سال بمونی تو حُلُفدونی.

یه کم به فکر فرو رفتم و یادم اومد که ناصر منو آزاد کرده بود. گفتم: میخوای ترکم بدی؟ من نمیخوام. آقا من اصلا ترک کردم الان یه ماهه که پاکم.

خندید. خیلی خندید. مدام میخندید. خنده ش قطع نمیشد. انقدر خندید که خنده م گرفت. گفتم : دیگه نمیرم سمتش.

گفت قول میدی؟ گفتم آره. گفت باشه قبول. دنبالم بیا.

رفتم دنبالش. از پله های زیر زمین رفت پایین. شبیه یه اتاق اختصاصی و لوکس بود. همه چی بود . یخچال و اجاق گاز و تخت خواب و یه توالت فرنگی و یه پنجره که به کف حیاط باز میشد. گفت اینجا خونه ی  توئه. هر وقت خواستی بیا و هر وقت خواستی برو. 

گفتم خودم خونه دارم.

گفت: از این به بعد خونه ت اینجاست. بشین. 

گفتم نمیخوام بنشینم. 

خنده ش گرفت. همونطور که میخندید کمربندشو باز کرد و دراورد.

براش گارد گرفتم گفتم یه بار دیگه بخوای همچین غلطی بکنی ، ملاحظتونو نمیکنما.

یه چشم غُره به من رفت و گفت مثلا چی کار میکنی؟ 

یه کم نگاهش کردم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم. الان بهترین زمان بود که دق دلیه همه ی کتکایی که زده بودو در بیارم. دستم شروع کرد به لرزیدن. هر آن ممکن بود پرتاب بشن به سمت صورتش. احساس میکردم رگ گردنم داره میزنه بیرون. کم مونده بود به سمتش هجوم ببرم که ....نشستم. 

هیچی نگفت. رفت بیرون و درب زیرزمینو از پشت قفل زد. خسته ت کردم؟

گفتم نه.بعدش چی شد؟ میدونستی که میخواد ترکت بده؟ اصلا این ناصر کی بود؟ دوستات دیگه نیومدن؟ نگینو دیگه ندیدی؟ موندم چرا اونقدر خشن زد تو چشمت.....

{و کلی ازش سول پرسیدم که زودتر به یه کلیدی برسم که زودتر تمومش کنه. هم خوابم گرفته بود و هم به شدت نیاز به دستشویی داشتم... اونوقدر هم سیگار کشیده بود که وسوسه شده بودم یه کام بگیرم. به هیچکدوم از سوالام که جواب نداد هیچ، بعد ش حتی بلند شد و رفت به همون سمتی که قرار بود بریم و ماشین گیر کرده بود. فقط نگاش میکردم. انقدر رفت تا دیگه نمیدیدمش تو تاریکی. هرچی سعی کردم مردمک چشممو گشاد کنم تا بلکه بتونم ببینمش، نشد که نشد}

ادامه دارد.....

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۸
میرزا مهدی

داستان

نظرات (۸)

توصیفات عالیه میرزا! :)
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۹ جناب مستطاب سروش الدین سخن ور عیلامی
میرزا بنویس 
داریم به هیجان میرسیم....:)
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۵ دل‌آرام محمودی
من یکم خسته شدم!
ضمن اینکه یکم شبیه داستان کنار هم چیده شده یا تصور شده‌ست.
یه حسی از دست بردن توی داستان داره. 
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۸:۵۵ مریــــ ـــــم
بیچاره سگه
حالا برا چی سگه مرده بود؟
میرزا یادت بباشه همه از همون کام وسوسه انگیز اول شروع کردن
:))
پاسخ:
همیشه هر سفری، هرچند طولانی و بزرگ، با یه قدم اول شروع میشه
من با قسمت اولش ، اونجا که سیگار روشن کرد، وسوسه شدم واقعا! و کشیدم ...حسابی هم کشیذم..

آمیرزا ...ادامه اش ...
پاسخ:
اول بیا بگو چرا وبلاگتو پوکوندی؟
۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۷ مریــــ ـــــم
ادامش؟؟؟
پاسخ:
سرقت شده... یکی تمام قسمتهای سامانو کپی کرد.....نم ادامه شو نمیذارم اینجا
اگه جواب "مریم" رو خونده بودم باهات درد دل نمی کردم! 
ادامه اش رو بذار ... دنیای مجازیه، اگه سرقت میشه یعنی کارت درسته:)
پاسخ:
یه لبخند برای "اون"
و چشم.
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۵ مریــــ ـــــم
اصن روایت داریم کپی کنندگان و رایت کنندگان به بهشت نمیروند
:)
خب رمز دارش کن 
میخوام بدونم چی شد سامان
پاسخ:
چشم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی