"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

سامان-چهار

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فکر کنم قشنگ یه هفته گذشت.

با سگه هم خونه و هم خو  و هم بو شده بودم. فقط یه سری تفاوت ها با هم داشتیم که نشان از برتریه سگ نسبت به من بود. روزی دو بار میرفت بیرون برای هوا خوری در حالی که من محروم بود. غذامونو همزمان نمیخوردیم. من غذامو وقتی میخوردم که سگه بیرون در حال هوا خوری بود. سگه هم غذاشو وقتی میخورد که من میدونستم نباید جُم بخورم چون ممکن بود احساس نا امنی بکنه و به من آسیب برسونه. اینو نمیدونستم. روز اولی که براش غذا گذاشت، وقتی که با خشم برام گارد گرفت فهمیدم که حین غذا خوردنش باید حتی آروم آروم نفس بکشم. یه تفاوت دیگه ای که داشتیم این بود که سگه روزی دوبار میرفت برای قضای حاجات ولی من باید همونجا کارمو میکردم. توی هفده سالی که تزریق میکردم، انقدر از دست دیگران خفت و خاری نکشیده بودم که تو این یه هفته دچارش شدم. تن و بدنم درد میکرد اما نمیتونستم عربده بکشم. هر بار که صدام بالا  میرفت سگه احساس خطر میکرد و گوشه ی لباسمو میکشید. آخر آخر ها دیگه نمیترسیدم. راستش میترسیدم ولی اونجور مواقع بیشتر ضجه میزدم بلکه یه کاری کنه که تموم کنم. دیگه نباشم. روزی صد بار از خدا طلب مرگ میکردم. ناصر حتی نمیومد به من سر بزنه. فقط هر وقت با سگش کار داشت و سگش نیاز به اون داشت میومد سراغ لونه.مطمئنم حساب روزها دستم بود. روز هفتم بود. این بار اونی که اومده بود برای رها سازیه آقا سگه، ناصر نبود.

اسمش نگین بود. با مانتوی سفید و طرح بته جقه ی آبی آسمونی و یه روسری به همون رنگ. نگاه مهربونی داشت. اما سرشار از ترحم بود. سگه که از روم رد شد و رفت، نگین در لونه رو بست و قفلشو انداخت و سرشو آورد کنار درز لونه و گفت: سخت میگذره؟

از او خجالت کشیدم. احساس پوچی کردم. چرا باید یه خانم منو تو این وضعیت ببینه. درسته که مواد مصرف میکردم . درسته که مدام تو زنگ زدگی و آهن و دود بودم. درسته که مثل یه انگل بودم، اما  هیچوقت جلوی کسی ظاهر نشدم مگر اینکه یه لباس شیک به تن داشته باشم. اما حالا چی؟ من بودم و کثافاتی که روی صورت و دست و لباسم بود و بوی تعفن مدفوع و ادرار خودم که به خورد روح و وجودم رفته بود. از نگین خجالت کشیدم. خودش اسمشو گفت. گفت من نگینم. یه روز هم من جای تو در این لونه سگ زندگی کردم. نگران نباش. زود میای بیرون.

یه چیزی تو وجودم ولوله کرد. انگار یه روزنه ی امید دیدم. 

گفتم: تو هم این تو بودی؟

گفت: آره... سیزده روز. ولی الان سر حالم.

دیگه نخواستم باهاش حرف بزنم. خجالت همچنان در وجودم بود. گفتم: برو اونور.

نمیخواستم اگه یه روزی اومدم بیرون و دوباره دیدمش، یاد بوی گند امروزم بیفته.

و رفت.

اون شب ناصر تنها نبود. صدای چند نفر دیگه هم میومد. دیگه مثل روزای اول درد نداشتم. ولی دردی خفیف همچنان تو کل وجودم"زق زق " میکرد که انگار هر آن ممکن بود سر باز کنه و امانمو ببره.

دیگه نیمه های شب بود که ناصر و یکی از اون آقایون اومدن در لونه رو باز کردن و گفتن بیا بیرون. منتظر شدم سگه از روم رد بشه. بدنمو سفت کردم آسیب نبینم. ولی انگار سگه میدونست که این بار مخاطبشون نیست و نگاهشون به منه. مثل آدمای نا امید که انتظار داره جواب منفی بشنوه گفتم: من؟ ناصر گفت: آره

به سختی بدنم راست میشد. هفت روز بود که نشسته بودم و مهره های کمرم به سختی حرکت میکردن. دولا دولا منو بردن گوشه ی حیاط و با فشار شیلنگ به من آب میپاشیدن. تاریک بود و خوب نمیدیدمشون. اشاره کردند لباسامو دربیارم. خجالت میکشیدم. تمام تنم آلوده بود. بیشتر  از پنج شش ماه بود موهای زائد بدنمو نزده بودم. شرم داشتم. اگر ذره ای آبرو هم مونده بود برام با درآوردن لباس هام، از بین میرفت. صدای فریاد ناصر واقعا منو ترسوند . لباسهامو دراوردم. و باز با فشار شیلنگ که مثل یه ماشین فلزی و بی روح، به من آب میپاشیدند.

یه حوله به دورم انداختند و راهیه اتاق شدیم. سعی داشتم کمرم را راست کنم اما هنوز در توانم نبود. چشمم که به دوستان ناصر افتاد، بی اختیار زدم زیر گریه. باورم نمیشد. همه برام دست زدند. مهرداد با شرایطی که داشتم، بغلم کرد و به من تبریک گفت. همه ی دوستای خوبم، همون دوستانی که بخاطر کثافت بودنم همیشه عذاب میکشیدند، امشب تو این اتاق حضور داشتند. مهرداد، میثم، مسعود. و برگشتم به پشت سرم نگاه کردم و اکبر هم دیدم. اون مردی که به من آب میپاشید اکبر بود. اون شب تا صبح کنارم بودند و فقط امید میدادند و من مدام زار میزدم. مدام تکرار میکردم و میگفتم خرد شدم. حقیر شدم. من باید بمیرم. و باز دلداری بود و امید. سرم رو پای مهرداد بود که خوابم برد. 

صبح که بیدار شدم، قبل از اینکه چشمهامو باز کنم به این فکر میکردم که برای آینده چه تصمیمی باید بگیرم که صدای نگینو شنیدم که گفت بیا بیرون.

قبل از اینکه فرصت کنم سرمو به سمت نگین بچرخونم، سگه از روم رد شد و رفت بیرون و درب لونه دوباره قفل شد. درست تا لحظه ای که نگین به من نگفته بود چه خوشتیپ شدی، فکر میکردم ماجرای دیشب فقط یه رویا بوده و تموم شده و رفته. 

به دور و برم که نگاه کردم دیدم لونه تمیز شده و لباسام نو شدند و دیگه پاره پوره نیستن. و روی سرم احساس خنکیه خیلی زیادی میکردم. دستی روی سرم کشیدم که متوجه شدم سرمو از ته تراشیدن.

نگین نگاه مهربونی کرد و گفت: زودتر خوب شو بیا بیرون که کلی کار داریم با هم.....

آقا مهدی نمیدونی همین یه جمله چقدر امید بخش بود. چقدر روحمو آزاد کرد. اصلا هرچی درد بود فراموش شد.

{خودمو رو صندلی ماشین جا به جا کردمو} گفتم: نمیخوای از اون یه هفته بگی؟ اون روزایی که بهت سخت گذشت. روزهای درد و خماری! {یه عامه سوال داشتم} گفتم: نگین با ناصر نسبت داشت؟ زنش بود؟

یه  سیگار روشن کرد و گفت: نه. زنش نبود... یکی بود مثل من...دوست ندارم به یاد بیارمش. از یادم که نمیره ولی اگه بخوام تعریفش کنم و وارد جزییاتش بشم...................

{یه مکث طولانی  کرد.... دست چپش بیرون از ماشین بود سیگار هم لای انگشتش....نگاه عمیقی به افق سیاه جاده انداخته بود. یه کم احساس خطر کردم. حس کردم ماشین داره منحرف میشه. تا اومدم بگم سامان بپا.... رفتیم تو شونه ی جاده و ماشین گیر کرد. حالا ما مونده بودیم و یه جاده ی فرعیه تاریک و شب.}

ادامه دارد............

 

لطفا کپی نکنید. آخه چرا؟ واقعا چرا؟ کل صفحه رو کپی کردی دوست من.....کله سه صفحه ی گذشته رو. مگه نمیدونی که مدیر وبلاگ متوجه میشه.....منتظر توضیحت هستم. میخوام بدونم چرا؟

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۷
میرزا مهدی

داستان

نظرات  (۸)

۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۴ مریــــ ـــــم
ینی واقعا یه همچین اتفاقی براش افتاده؟
ینی یه همچین کاری باهاش کرد؟
خب چرا درست بردن ترکش بدن؟
چه کاریه؟
چرا این همه تحقیر؟
پاسخ:
نمیدونم واقعا باید خودش بگه به موقع
۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۶ مریــــ ـــــم
البته میدونی
فککنم بعضیا بااید تحقیر بشن تا بفهمن با خودشون داشتن چیکارمیکردن
پاسخ:
خودش هم نظرش همینه.ولی باید ببینیم چی میگه
۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۹ پـــــر ی
خب می بینم که زق زق رو درست نوشتی :)
می تونی یه کد وارد کردی به قالب وبت که کسی نتونه کپی کنه اصلا

پاسخ:
بلد نیستمش

۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۴۰ زیـ^ـــ^گما !!
D:
پاسخ:
:)
منتظر ادامش هستم! :)))
پاسخ:
چشم
۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۹ ف.ع ‏ ‏‏ ‏
این روایت و قلم انقدر خوبه و کشش داره که دوست دارم مثل یه کتاب تا آخرش سکوت کنم و فقط بخونم برای همین واسه قسمتای قبلی هم نظر نذاشتم اما از یه طرف فکر کردم بالاخره اینکه آدم بدونه خونده میشه دلگرمی و انگیزه ست در نتیجه گفتم اعلام حضور و خوانش کنم :) 
پاسخ:
سلام واقعا هم دلگرمیه. اینکه بدونیم آدمایی که دوستشون داریم، میخوننمون بیشتر کیف میده. شما بزرگوارید
چه سرگذشت عجیبی ...
پاسخ:
آره واقعا
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۵ من الله التوفیق
مثل قبلی ها عالی نوشتی.... یعنی تو دلم حسودیم میشه به این قلم خوشکلت ...
پاسخ:
بابا دست بردار استاد!