"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

سامان-سه

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۹ ب.ظ

قسمت اول

قسمت دوم

بعد از اینکه سند گذاشت منو برد خونه ش. یه خونه باغ در اندر دشت بود.  داخل خونه تمیز بود و لوکس، بر خلاف حیاط و باغچه و باغش که انگار متروکه شده بود. یه جورایی ترسیدم وقتی وارد حیاط شدم ولی احساس امنیت کردم وقتی وارد اتاق شدم. نشستیم. تلویزیونو روشن کرد و زد شبکه ی خبر. چیزهایی که نشون میداد از نظر من فقط پرت و پلا بود. ناصر حتی یک کلمه هم با من حرف نمیزد. دورادور میشناختمش. ولی نه تا این حد که برام سند بذاره و منو بیاره خونش.

شاید دو سه ساعت گذشت. بعدها فهمیدم که میخواسته منو محک بزنه. منتظر واکنش از سمت من بوده. کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نمیداد و مثل یه درخت نشسته بود جلوی تلوزیون. 

تقریبا یه روز کامل تو بازداشت بودم. بهم مواد نرسیده بود. خمیازه هام ممتد شده بودن زانو هام کم کم ذوق ذوق میکردن. شونه هام سفت شده بودن. دستام کم کم داشت به لرزش میافتاد. ترسیدم از اینکه آبروم بره. میدونستم که میدونه عَمَل دارم. ولی یه درصد احتمال میدادم که ندونه. واسه همین خویشتن داری کردم. اما یه ربع نشد که بی اختیار صدایی مثل زوزه ی سگ از نفسهام بلند شد. دیگه نمیتونستم خودمو جلوش حفظ کنم. درد همه ی بدنمو گرفته بود. بلندشدم. حتی نگاهمم نکرد. گفتم آق ناصر با اجازتون من برم.

هیچی نگفت. خوب خیالش راحت بود درب چوبیه اتاقو قفل کرده بود میدونست که زورم نمیرسه بشکنمش. نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم دارم تمام وسائل خونشو پرت میکنم اینور اونور و اونم داره با کمربند منو میزنه. گریه م گرفته بود. نه برای اینکه درد داشتم. نه برای خماریم. برای اینکه انقدر بدبخت شده بودم که یه غریبه برای اینکه آدمم کنه افتاده به جونمو داره منو میزنه. برای حقارتم اشک میریختم و ضجه میزدم. درد میکشیدم و ضجه میزدم. به همه جا میزد. قبل از اینکه بخوام جلوی ضربه ش رو بگیرم، داغیه کمربندو یه جای دیگه ی بدنم حس میکردم. عربده میکشیدم که خدایا چرا نمیمیرم. خواستم بیفتم روی آقا ناصرو بزنمش. سعی کردم ولی مثل یه تیکه پارچه پرتنم کرد به یه طرف و شروع کرد به زدن. دیگه فقط کمربندش نبود که منو میزد. با لگد میکوبید به پشتم و حس میکردم که محتاطانه میکوبه به سرم. همین حس باعث میشد که کمتر ازش بترسم. یه حس ترکیبی داشتم از درد و انزجار و امنیت و اینکه آینده ی خوبی برای خودم میدیدم. میدونستم یا کمکم میکنه ترک کنم و یا میمیرم. همه ی اینها رو میفهمیدم ولی از بیانش عاجز بودم و انقدر درد داشتم که نمیتونستم روشون تمرکز کنم. 

اون روز بیشتر یک ربع ازش کتک خوردم. قشنگ زوزه میکشیدم. از دهنم کف میریخت روی زمین و با چشمام میدیدم. فکر میکردم دارم میمیرم. دیگه هیچ حسی نداشتم. همه چی مثل برق از جلو چشمم گذشت. مادرم و بدبختیایی که به سرش آوردم. بابام و خواهرم. آخ خواهرم که چقدر عذابش دادم 

{سامان ماشینو کنار زد و پیاده شد. همزمان سفیر بوقی وحشتناک از کنارش عور کرد. ماشینی که از پارک بی هوای سامان غافلگیر شده بود و نزدیک بود فاجعه ای به بار بیاره. رفت گوشه ی خیابون نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن. هق و هق گریه میکرد. راستش بلد نبودم اینطور مواقع باید چی کار کنم! پیاده شدم رفتم کنارش. دستی به سرش کشیدم. صورتشو به بالا گرفتمو گفتم} : چت شد؟ نمیخواد تعریف کنی اصلا.

گفت: خیلی بلا سر خواهرم آوردم. همین الان یاد بغض هاش افتادم. یاد ناله هاش. یاد دلسوزی هاش. دلسوزی هاش وقتی که مامان و بابا نفرینم میکردن و از خونه بیرونم میکردن. آقا مهدی نمیشه خیلی چیزا رو درمورد بلاهایی که سر خواهرم آوردمو بگم.

گفتم : لازم نیست بگی. پاشو بریم اون جلو یه پمپ بنزین هست یه آبی به صورتت بزن

یه سیگار روشن کرد و گفت: یه کم بشینیم؟

{نشستیم}

ادامه داد: فکر کنم بیهوش شده بودم. آخرین چیزی که یادمه کف هایی بود که از دهنم میریخت روی زمین و روی دستم که زیر صورتم بود. دیگه چیزی یادم نمیاد. چشمامو که باز کردم هوا تاریک بود. بوی گندی مشاممو پر کرده بود. یه حرارتی رو کنارم حس میکردم. صدای نفس نفس های تندی رو نزدیک خودم میشنیدم. میدونستم یه نفر کنارمه. بهش گفتم: تو هم کتک خوردی؟ ولی انگار وضعش از من بدتر بود. دهنش بوی خیلی بدی میداد. صدای نفسهاشو میشنیدم که چقدر تند میزنه. ته گلوش یه صدایی شبیه صدای خودم بود وقتی که کتک میخوردم. کم کم بی حس شدم و باز خوابم برد. صبح با صدای تلق و تولوق درب چوبی ای از خواب بیدار شدم. حس کردم تو یه قفسم. جا تنگ بود. نور نمیذاشت خوب دور و برمو ببینم. در باز شد و نور  شدید تر شد. صدای ناصر بود که گفت بیا بیرون. یهو یه چیزی از رو من رد شد... وقتی که رفت بیرون یه سگ خیلی درشت مشکی رو دیدم. تازه فهمیدم اونی که تا صبح کنارم بود یه سگ بود و من تو لونه ی سگ ناصر حبس شده بودم. در دوباره بسته شد و از لای شکاف های لونه میدیدم که ناصر داره با سگش بازی میکنه. هیچوقت مثل اون لحظه احساس غربت نکرده بودم تو زندگیم. مادرم کجا بود ببینه بچه ش کجاست؟ کجا فکرشو میکرد که جگر گوشه ش انقدر آشغال بشه که.....

{سیگارشو انداخت و گفت بشین بریم. نشستیم تو ماشین و استارت زد و راه افتادیم}

ادامه دارد.......

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۶
میرزا مهدی

داستان

نظرات  (۱۵)

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۵ من الله التوفیق
عالی می‌نویسی .... با خوندنش لذت می‌برم و با اشتیاق منتظر بعدیش نشستم
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۱ زیـ^ـــ^گما !!
چند تاست؟
پاسخ:
یه عمره
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ پـــــر ی
البته که «زق زق» درسته :)
پاسخ:
عه زق زق درسته؟
چه خوب حالت یه معتاد رو توصیف کردین! :|
پاسخ:
دیگه !! :))) نخوردیم نون گندم.
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۳ بهارنارنج :)
اوه چه خفن وناراحت کننده!
پاسخ:
آره
طرحشو بفروش به استاد ایرج ملکی :))
پاسخ:
فروشی نیست. ارزششو نداره
* درِ چوبیِ اتاق، ضمنا
پاسخ:
بله بله
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۶ محبوبه الف
حضرت تولستوی حرف درستی زده.
پاسخ:
مرسی به توجهت
۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۶ گمـــــــشده :)
نتظر ادامه اش هستم
پاسخ:
میدونم. باش باش

۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۸ پـــــر ی
بلی 
آخه من چقد غلط املایی های تو و آقاگل رو بگیرم
یاد بگیرین خب دیگه :)
پاسخ:
میگن یه سری از آدم قبل از اینکه چیزی به مغزشون خطور کنه مینویسنش. یعنی انقدر تند مینویسن که مغز گاهی جا میمونه. حالا انتظار داری آدمایی که اونقدر تند مینویسن که مغزشون هم جا میمونه ازشون، غلط املایی نداشته باشن؟ مدیونی اگه قانع شده باشی. نمیبخشمت
۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۹ پـــــر ی
یعنی الان شما جزو اون دسته ای؟؟؟ عمرا 
شما سواد نداری برادر :)
پاسخ:
حدس میزدم اینطور باشه ها ولی شک داشتم
اخی:(
پاسخ:
:(
۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۳۱ مریــــ ـــــم
کاش از این ناصرا تو زندگی همه ی این ادما پیدا میشد
پاسخ:
هست فقط هم نمیشناسیمش و هم در مقابلش مقاومت میکنیم. 
جالب بود....

مطمئنا شما از اون نویسنده های بزرگ در آینده خواهید شد....
به شرطی که همینطور ادامه بدید.
منتظر قسمت های بعدی هستم.


خوشبخت باشی آقای نویسنده.
پاسخ:
نزنید این حرفا رو دچار توهم میشم من
۲۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۷ پـــــر ی
خوبه که شکت برطرف شد :)
پاسخ:
ای برطرف کننده ی شک ها!