"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

سامان -دو

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۶ ق.ظ

قسمت اول

از چهار ده سالگی شاگرد جوشکار شدم. کارمو خوب یاد گرفتم و خوب هم میتونستم جواب درخواستهای اوستا رو بدم. اونقدر باهوش بودم که با سن کمی که داشتم اوستا کارهای سنگینو اجازه میداد با مدیریت خودم پیش ببرم. دیگه هفده هجده سالم شده بود. به خاطر تک پسری معاف شدم و انگار که دنیا رو به من داده بودند. دیگه احساس میکردم مال خودمم. یه مردی شدم که دیگه بابام هم نمیتونه امر و نهی کنه به من. تونسته بودم یه موتور هوندای صفر بخر. یه عالمه هم پس انداز داشتم. یه بار که اسکلت بندی یه باشگاه خورده بود به پست اوستام، مجبور شدیم یه هفته تموم شبانه روز تو محل پروژه چادر بزنیم و مشغول باشیم. همونجا بود که برای اولین بار نشستم پای بساط.

هیچکس هم به من نگفت نکش. من میکشیدم و از طرف اوستا و همکارای قدیمیش تشویق میشدم که بابا چقدر این پسر ظرفیتش بالاست و چقدر دُز بالا میزنه و از این حرفا.... 

به خودم نیومدم که ببینم بیست سالم شده و دارم هرویین تزریق میکنم. کار میکردم و تزریق میکردم و کار میکردم و تزریق میکردم. بعضیا تعجب میکردن چطور میشه این کار سنگینو با عمل هرویین انجام داد ولی من تونستم. دیگه برای خودم اوستا بودم و یه مغازه داشتم و با تمام ابزار آلات جوشکاری. 

یه شب که خیلی حالم خراب بود و رفتم خونه، به جای اینکه در حالو باز کنم و برم داخل اتاق، همینطوری بی هوا رفتم تو درب حال و با کله رفتم تو شیشه و مامان و بابا که سر سفره ی افطار بودن، یهو شوکه شدند و شروع کردن به نفرین کردن و کتک زدن من و جمع کردن شیشه ها. اونقدر جاهل بودم که به کمرم همیشه یه قمه داشتم. اعصاب درستی نداشتم که .

هرکی میگفت بالای چشمم ابروئه باید میزدم ناکارش میکردم. مدام میترسیدم. فکر میکردم که همه به من سوء ظن دارن. اون شب با قمه دنبال مامان و بابا کردم و زدم بازوی بابا رو زخمی کردم. میفهمیدم دارم چه غلطی میکنم اما انگار نمیفهمیدم چطوری باید جلوی خودمو بگیرم. الان که فکر میکنم و خوب یادم میاد میبینم که چقدر عذابشون دادم. اصلا نفرینم نمیکردن بنده خدا ها از ترس این پسر آشغالشون مدام در حال گریه کردن بودن.

روزها همینطوری سپری میشد. زندگیم در همون روز  میگذشت. مواد میزدم که زندگی کنم . زندگی میکردم که مواد بزنم. صبح که از خواب بیدار میشدم برنامه م برای مواد زدن بود و شب که میخوابیدم به فکر مواد زدن فردا بودم. تمام آدمایی که به من مواد میدادن و منو به این روز انداخته بودنو یادمه. نصف بیشترشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن....نصف کمترشون هم پسراشون امشب از دست من مشروب و مواد گرفتن. مگه محله و روستای ما چقدر وسعت داره؟ همه با یه سرچرخوندن همدیگه رو پیدا میکنیم. من یه روزی همه ی اون آدمایی که به اعتیاد من دامن زدند و پیدا میکنم. عمرم داشت به همین شکل میگذشت. نفهمیدم چطوری یه مرد سی و پنج ساله بودم. نفهمیدم کی بزرگ شدم. کی انقدر رشد کردم؟ اصلا مگه رشد کرده بودم؟ من بودم و نکبتی ای که زندگیمو گرفته بود. تا اینکه یه روز به جرم حمل سلاح سرد بازداشت شدم.

(به من نگاهی کرد و گفت) : خسته شدی؟ 

گفتم نه دارم گوش میدم. ادامه بده.....

ادامه داد: فقط یه شب بازداشتگاه بودم که اومدن گفتن یکی سند گذاشته برات. آزادی. باورم نمیشد. کی میتونسته باشه؟ کی به من اهمیت میده؟ همه نذر و نیاز میکردن که من گیر بیفتم.... رسیدم تو اتاق افسر نگهبان که "ناصر" آقا رو دیدم........

ادامه دارد.....

موافقین ۸ مخالفین ۱ ۹۶/۰۴/۲۵
میرزا مهدی

داستان

نظرات (۱۵)

چجوریه که داستان کلیشه ایه اما دلم خواست یه نفس بخونم تا تهش!
این داستانه یا زندگی خودتون ؟؟ :)
پاسخ:
داستان زندگیه یه دوسته
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۱ پـــــر ی
داستانه دیگه ایشالا؟
چی‌بود،چی‌شد:(
پسره،عشق‌کاربودولی‌یه‌آشغال‌عوضی
بهش‌موادتعارف‌کرداون‌پسره‌ننگ‌وننگ
شد‌وحتی‌پدرشوکتک‌زد،خدایاریشه‌این
افرادرابِخُشْکُن‌وبه‌مادرهاوپدرهاکمک‌کن
که‌نه‌گفتن رابه‌بچه‌هاشون‌یادبدن‌که‌مثل
این‌پسره،دچارموادنشند:(

عالی..منتظر ادامه هستیم

ما نیز گوش میدیم...منتظر ادامشیم
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۰ بهارنارنج :)
هی خدا ما ادمارو به حال خودمون و بقیه ادما نزاره!
پاسخ:
آمین
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۰ جناب مستطاب سروش الدین سخن ور عیلامی
منتظر ادامه داستان می مونیم.....
۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۴ دل‌آرام محمودی
چرا این همه الگوی تکرار شونده، بازم تکرار می‌شه؟

پاسخ:
یه توضیح درمورد سوالت بده
۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۴ جودی آبوت
سلام 

گویا همه ی جوشکار ها خلق و خوی تندی دارن . بنده خدا ها حق هم دارن چون کارشون واقعا سنگینه . یکیش پدر من . 
بله دقیقا همینطوره . یه دوستی میگفت  من دفه ی اولی که خیلی ولع داشتم سیگار کشیدن رو امتحان کنم یه پوک سنگین زدم و خییییلی تشویق شدم . یه لحظه الان خودمو گذاشتم جای آقا جوشکاره و درکش کردم . 
منتظر بقیش هستم 

۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۹:۰۸ هنوز... هنوز...
کلا میرزا
من نمیتونم تشخیص بدم کدوم از نوشته ها داستان هستن کدومشون واقعی
پاسخ:
اینجا همه داستان هستند اما واقعی. به جز اون موضاعاتی که با هذیان نشانه گذاری شده
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۳ بهانه گیر
سلام
یه توجیه خطرناک تو داستانتون هست.... توجیه زشتیِ کار سامان! توجیه توزیع مواد مخدر و مشروبات الکلی، که هم غیر قانونیه هم غیر شرعی و از اون مهمتر غیر اخلاقی....
اینکه چون پدران این جوان ها یه روزی این آدم رو بدبخت کردن_که البته اراده ی خودش(سامان) کلا ندیده گرفته شده_ مجوز نمیشه برای تکرار همچین جنایتی!

پاسخ:
علیک سلام.
یک: اینکه داستان ادامه داره.
دو:  موضوع اصلا غیر قانونی و غیر شرعی بودن مواردی که فرمودید نیست. امروز تو مملکت ما شرع و قانون فقط مختص چیزهاییه که باب میل یه عده ست. همین موارد غیر قانوی و شرعی بدون چراغ سبز آقایون قانون گذار و شرع نویس، نمیتونه در دسترس گکسی قرار بگیره. این حرفمو نفی نکنید که واقعا تو کــَتَم نمیره.
سه: ما هنوز با سامان کاملا آشنا نشدیم و همه ی حرفاشو نشنیدیم چون داستان همچنان ادامه داره.
چهار: اراده زمانی نمود پیدا میکنه که باور داشته باشی نمیتونی از یه منجلاب خودتو بکشی بیرون در عین ناباوری بکشی بیرون. اینکه یه نفر نره معتاد نشه نشونه ی اراده نیست. اراده اونه که معتاد شده باشه و خودشو بعد از هفده سال پاک کنه و هفت سال پاک نگه داره. اینکه شما هرگز تو زندگیت فلان گناهو مرتکب نشدی نشونه ی با اراده بودنت نیست. شاید نسبت به اون گناه شناخت داشته باشی، ولی کافی نیست. ولی وقتی مرتکب بشی، غرق بشی، ناجی نداشته باشی، اونوقته که میتونی ادعای اراده بکنی و خودتو بکشی بون. از نظر من سامان با اراده ترین آدمیه که در طول زندگیم دیدم.
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۵ بهانه گیر
شماره یک و سه که یه حرف رو داشت... اما من تا اینجای داستان توجیه کارهای غلط رو در نوشته ی شما دیدم... همینکه زشتی کار سامان اصلا به چشم نمیاد!

شماره ی دو ربط حرفاتون رو نفهمیدم... نمیشه با این در اون در زدن سیاسی، یه خطای واضح رو لاپوشونی کرد! این آدم خطاکاره، قاچاقچیه و داره در حق جوونای این مملکت جنایت میکنه! (این رو قبل از بیان داشتانش گفتید، یعنی همین الان مرتکب این جنایات قاچاق و مشروب فروشی و ... میشه!)
فقط می خوام بدونم اگر این جوون من یا شما بودیم، یا فرزندان و خواهر برادرای ما، اونوقتم انقدر راحت از جرمش میگذشتیم؟! اینه که میگم توجیه می کنید... همه ی مسئولین هم که خطا بکنند یک چیزهایی رو نمیشه از ترازوی وجدان نجات داد!

شماره ی آخر رو بد متوجه شدین! اینکه تو این داستان همه ی تقصیر افتاده گردن این و اون و خود سامان که اراده کرده در استفاده از مواد مخدر و ادامه ی این روش رو ندید گرفتید! نمیشه ما هر خطایی بکنیم و براحتی دیگران رو مقصر بدونیم و بعد هم خودمون رو محق بدونیم که هر مدلی که دلمون می خواد از دیگران انتقام بگیریم!

+ بحث رو هم ادامه نمیدم چون حس میکنم دوست ندارید بیش از این بشنوید! :)

پاسخ:
دوست خوبم تشریف ببرید ببینید چند تا از کامنتای این مطلب پاسخ داده شده. اگر تمایلی به بحث نداشتم نظر شما هم بی پاسخ میموند.
امروزه روز همه ی مسائل ختم میشه به بحث سیاست. میگن چرا نازایی؟ میگن دولت فلان سال فلان ریخت تو غذای دانشجو؟ میگن چرا عقیم شدن مردا میگن دولت فلان سال تا فلان سال فلان چیزو ریخت تو غذای سربازا. آب و هوای جنوبو دارن سیاسیش میکنن و واقعیت محضه.  آتنا ها که دیگه گفتن ندارن و خیلی چیزا که در حوصله ی من و شما نمیگنجه. چرا اعتیاد جوونا رو سیاسیش نکنیم؟ حالا که خودتون کش میدید میگم. مگه برا یه عده بده که یه عده ی کثیری از جوونا معتاد باشن و تو فضا سیر کنن؟ نگید نه. حرف از قاچاقچی میزنید مسئله ی وزیر آموزش و پرورش هنوز از یاد کسی نرفته. هنوز تنورش داغه. کی میتونه مثل یه وزیر دست به همچین کاری بزنه؟ کی مثل یه آقازاده کلید رهای بسته دستشه؟ شما نکنه سرتونو کردین زیر برف؟ 
*********
باز هم عرض میکنم. حرفای سامان هنوز تموم نشده.
۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۰ مریــــ ـــــم
فکر میکنم منظور دلارام اینه که این همه ادم این راهو میرن و تهشم یه چیه
چرا ادمهای بعدی ،دوباره همین راهو میرن که تهش هم مشخصه؟؟و میدونن ؟
من اینطوری برداشت کردم
۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۴ دل‌آرام محمودی
یعنی همه عین هم معتاد می‌شن!
داستان همه‌ی معتادا همینه :(
پاسخ:
خوب فکر میکنم عجیب نباشه. اگه میتونستم به اصل داستان دست بزنم، شاید یه دلیل دیگه ای پیدا میکردم برای معتاد شدنش....
الان که فکر میکنم میبینم چقدر ایده ی نو وجود داره برای معتاد کردن دیگران....ولی حیف که سامان اینطوری معتاد شده که خودش میگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی