"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

سامان-یک

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۷ ب.ظ

تقریبا هیچ شناختی نسبت به او نداشتم.

شاید فقط دو سه بار ، یا کمی بشتر به عنوان راننده ی اکیپ همراه ما بود و من کنار دستش مینشستم . اونشب سامان توی مراسم عروسی هم با ما بود. هم دعوت بود و هم جز پرسنل مجموعه ی ما بحساب میومد. قصد داشتم به او نزدیک بشم و این روزا که مجبورم کنار دستش بنشینم، حرفی برای گفتن داشته باشیم. اما مدام در سکوتی عمیق فرو رفته بود و سخت میشد با او حرف زد.

صورتی استخوانی و گونه های تیز و چشمانی با نگاه های عمیق ابروانی خیلی کم پشت و موهای تراشیده و لبخندی تلخ و جواب های تک کلمه ای، شخصیت ویژه ای از اون در ذهنم ساخته بود.

روی نیمکت در حیاط تالار نشسته بودیم که به ناگهان بلند شد و ایستاد و کت و شلوارش را مرتب کرد و پیرزن و پیرمردی را با سر نشانم داد و گفت: پدر و مادرم.

نزدیک شدند. من هم برخواستم. سلامی کرد و  علیکی شنید و پدرش سرش را نزدیک آورد و با لهجه ی غلیظ مازندرانی رو به سامان گفت: *"بَخِردی؟ مِه شِه دوومّه. مگه بونه ؟ هم بَخردی و هم دود هاکردی. خِدا تِه ره ذلیل هاکنه که اَمِه سر افکندگی هسّی! بور بور از جلو چشمم گُم باو بودکه مایه عذابی... گی بخردمی از خدا ریکا خواستمی.... هرجا شومبی وه دره. ایجه چه کار هاکنی آخه؟  اتا شو خواستمی شادی هاکنیما... سنگ سر بشورنه ته ره. بمیری الهی "* و همینطور غرولند کنان دور میشدند. مادر هم فقط با کینه نگاه میکرد و چشمانش قرمز بود.

با تعجب و حیا هم  سرم را پایین انداخته بودم و دنبال یک واکنش از طرف سامان بودم که دریغ از یک پلک زدن معمولی.

پدر و مادر دور شدند و هریک به سمت سالنی رفتند و سامان نشست. سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و گفت: وسائلو باید جمع کنیم ببریم؟ یا خودشون جمع میکنن؟

گفتم خوب ما آوردیم باید خودمونم جمعش کنیم.

دوباره سکوت کرد و کام میگرفت.

بعد از چند لحظه سکوت، انگار که چیزی یادش افتاده باشه دست در جیبش کرد و پاکت سیگاری بیرون کشید و گفت: میکشی؟ گفتم تو این چند روزه سیگار دستم دیدی؟ گفت توجه نکردم تا حالا؟ گفتم چند روزه با هم تو ماشینینم، یعنی متوجه نشدی من سیگار میکشم یا نه؟ اصلا حواست هست؟ میشه بهت اعتماد کرد تو جاده که نندازیمون تو باقالیا؟ (بعد یه خنده ی مسخره ای کردم و با نگاه خنثی سامان مواجه شدم و خنده ام را قورت دادمو با شرم از نگاهش به روبرو نگاه کردم و گفتم امشب شاید بارون بباره. 

نگاهی به آسمون انداخت و دود غلیظی بیرون داد و گفت دستت چی شده؟ (بعد به دستم نگاه کرد.) باند روی دستمو جابجا کردمو گفتم : یه حریق کوچولو باعث این زخم شده. چیزی نیست. و سکوت کردیم تا آخر شب و بعد از جمع آوریه وسائل، حدودای ساعت 2 بعد از نیمه شب راهیه خونه شدیم. تقریبا 40 کیلومتر با شهر خودمون فاصله داشتیم و وقت مناسبی بود که حرفهایی که شروع کرده بود را به سر انجام برسونه.

میگفت: اون بطری هایی که تو صندوق عقب بود دیدی؟ گفتم خوب! گفت مشروب بود/ گفتم فهمیدم. اتفاقا خیلی هم استرس داشتم. / گفت: مال من نبود. یکی سپردش به من که امشب بین مهمونا تقص کنم.  . چهل لیتر بود. (بعد خم شد سمت  من و داشبوردو باز کرد) میدونی اینا چیه؟ /گفتم نه؟ گفت اینها گراسه...../ (یهو ترسیدم. گفتم اینا غروب هم تو ماشینت بود که بقیه ش کو؟ فروختی؟/ گفت؟ نه. مال من نبود. یکی دیگه سپرده دست من که تقص کنم بین مهمونا..../ (انگار متوجه  نگاه من شده بود و قصد داشت که من به این نگاه برسم. بعد از چند روز یه لبخند تقریبا شیرین روی لبش دیدم و ) گفت: هفده سال مواد تزریق میکردم. الان هفت ساله پاکم.

(خواستم بگم بلوف نزدن ولی اجازه نمیداد حرف بزنم یه نفس حرف میزد) گفت: اون همه مشروب و گراس رو دیدی؟ هفت ساله به هیچکدومش لب نمیزنم. یه هیچی لب نمیزنم. تنها خلاف من فقط همین سیگاره. دیدی بابام چی گفت به من؟ اصلا برام مهم نیست بذار بگه.... مگه من برای اون ترک کردم که بخوام بهش ثابت کنم؟ نــــــه. من فقط و فقط و فقط برای خودم ترک کردم. ولی خُرد شدم. حال داری برات تعریف کنم؟ (گفتم آره آره راه که درازه. منم مشتاقم بشنوم.{میخواستم به این بهونه لا اقل آروم تر برونه})

 ادامه دارد.....

 *(خوردی؟ من خودم میدونم. مگه میشه{که نخورده باشی؟} هم خوردی ، هم دود کردی. خدا ذلیلت کنه که مایه ی سر افکندگی من هستی. برو برو از جلو چشمم گم شو که مایه ی عذابی. غلط کردم که از خدا پسر خواستم. هرجا میریم این {سامان} هم هست. اینجا چی کار میکنی آخه؟ یه شب خواستیم شاد باشیم ها. ر. سنگ {سرد خونه} بشورنت الهی) 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۴
میرزا مهدی

داستان

نظرات (۶)

۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۳ زیـ^ـــ^گما !!
ترجمتون غلط داشت ها:))


پاسخ:
ترجمه؟
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۴ بهارنارنج :)
خیلی بده انقدر که بدرفتاری والدین آدم خرد میکنه برخورد بد هیچکس نمیکنه
۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۲ گمـــــــشده :)
منتظر ادامه اش هستم
++خاطرات چرا مسکوت مونده و ادمه پیدا نمی کنه
یه چیز دیگه گراس چیه؟

۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۵:۳۶ من الله التوفیق
چه جالب یه بار زود رسیدیم اولینی هستیم که نظر واست می‌زارم ... آخه شما سرتون شلوغه و نظر گذار زیاد دارین ...


خیلی خشنگ بود ... داستان هستش یا خاطره واقعی ؟؟؟
خیلی خوب نوشتی آدم رو با خودش می‌بره ... لطفا ادامه‌ش رو کامل بزار ...
۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۹:۳۲ مریــــ ـــــم
ناراحت شدم
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۵ پـــــر ی
خب خداروشکر که داستان بود. اول اون یکی قسمتش رو خوندم فکر کردم در مورد خودته. وحشت کردم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی