"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

Eyes Wide Shut

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ق.ظ


همه جا اونقدر تاریک بود که جز سیاهی چیز دیگه ای دیده نمیشد. درست مثل اینکه چشمهامو کاملا بسته باشم. حتی یه روزنه هم وجود نداشت. شب مهتابی هم نبود که امیدوار باشم این ابر های باران زای تابستونی کنار بروند و بتوانم یک چیزی ببینم. اونقدر تاریک بود که نتوانم حتی کف دستم که در اثر سوختگی انفجار کوچک گازی که در چند روز پیش رخ داده بود و باند پیچی شده بود را ببینم. همه چی سیاه بود و سیاه. من بودم و سیاهیه مطلق شب و آرامگاه واقع در کُنج شهر.

چرا باید اینجا میبودم؟ چرا این وقت شب نمیتوانستم در منزل خودم کنار خانواده در آرامش باشم؟ چرا میبایست از خروسخون دیروز تا خروس خون فرداش یه ریز کار کنم تا بتوانم اموراتم را بگذرانم؟ مدام این سوالها در ذهنم میآمدند و میرفتند. همچنان سیاهی شب بود و وَهم آرامگاه و سیاهی و شب و صدای خش و خش برگهای سبزی که در اثر باد دیروز روی زمین کشیده میشدند. صدایی که نمیشد به راحتی تشخیص داد صدای کشیدن شی ای روی زمین است یا صدای پای فرد دیگری.

وَهم بود و من. من بودم و تاریکی و صدایی که واقعا آزارم میداد. نمیتوانستم از جایی که ایستاده بودم تکان بخورم. چون حتی یک روزنه ی کوچک نور هم نبود که بشود چیزی را دید. مثل اینکه چشمانم را کاملا بسته باشم.

دعا میکردم هرچه زودتر این قطع برق بی موقع رفع شود. دعا میکردم دیگر مجبور نباشم تا این وقت شب  در مغازه بمانم و از فرط خستگی و هوا خوری، پا به این مکان بگذارم.

صدا نزدیک تر میشد. خوب که گوش کردم متوجه شدم صدای برگی که تصورش را میکردم نبود. صدای نفس های زنی شنیده میشد. صدایی  هم مثل کوبیده شدن عصایی بر زمین. 

نزدیک و نزدیک تر میشد. وَهم همچنان بر من مستولی بود. برگشتم به سمت صدا اما چشم یاری نمیکرد. مثل این بود که چشمانم را کاملا بسته بودم.

ناگهان یک صدایی از ته گلوی پیرزنی شنیده شد که در گوش  من ، درست در فاصله ی چند سانتی متریه گوش من ، مرا به اسم صدا کردم. آب گلویم را قورت دادم. ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ضرباتش را به قفسه ی سینه م حس میکردم. مثل اینکه یه موجود درنده نزدیک من شده باشه، دستانم را در هوا میچرخاندم که لا اقل از من دور شود و فاصله بگیرد.  و در همان حال شروع کردم به دویدن. 

چند قدمی دویدم که ناگهان زیر پای راستم خالی شد، فرو رفتم در چاهی. ساق پای چپم برخورد کرد به لبه ی چاه. میدانستم که این چاه، چیست. قبری بود که برای فردا حفر شده بود که جوانی را که بر اثر تصادف مرحوم شده بود را دفن کنند. حالت راحتی نداشتم. دستانم زیر سینه م بود و گردنم به طرز خیلی بدی به دیواره چسبیده بود. یک پایم بیش از حد باز شده بود و پای دیگرم را حس نمیکردم. و در حالت دَمَر افتاده بودم.

مجددا صدا در گوشم خواند: مــــــــــــهــــــــــدی!

دیگر نمیتوانستم نفس بکشم. فقط تنها چیزی که میدانستم "ممکنه" نجاتم بدهد طلب کمک از خدا بود.

همین برایم کافی بود که حتی ذکر هم نگویم. همین که میدانستم فقط خداست که میتواند کمکم کند. 

صدا این بار نزدیک تر شد. نفسهایش را روی صورتم حس میکردم..... مـــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــدی!

سعی میکردم مردمک چشمم را بزرگتر و بزرگتر کنم اما نمیشد. هیچ روزنه ی نوری وجود نداشت. مثل این بود که چشمانم کاملا بسته ست.....

دهانم خشک شده بود....نفسهای سخت و با فاصله میکشیدم. پایم را حس نمیکردم و دستانم زیر سینه م باعث فشار بر قفسه ی سینه م شده بود. 

همان لحظه به یاد همسرم افتادم. با این وجود اگر میمُردم، تنها میشد. همچون همسر فردی که قرار بود در همین قبر، فردا، برای ابد بیآرامد....

وحشت زده بودم. سردیه انگشتانش را بر روی گردنم حس میکردم. نمیتوانستم حرف بزنم. نمیدانم چه قصدی  داشت ولی مرا میخواند و مرا لمس میکرد. نفسم بالا نمیآمد. نفسم تنگ تر و تنگ تر میشد. یک پایم به شدت درد میکرد و دستانم و قفسه ی سینه م کم کم بی حس میشدند. کم کم در حال  خلسه فرو میرفتم.... منتظر نوری بودم. معجزه ای. که ناگهان ایجاد شد. به طرز عجیبی همه جا روشن شد. نور بود اما کـِدِر بود. هیچ چیزی دیده نمیشد. نفسم کمی جا آمد. دوباره دستان سرد را حس کردم. و باز صدایی که مرا میخواند. سعی کردم چشمانم را باز کنم. میدانستم که نور همه جا را فرا گرفته و این منم که چشمانم کاملا بسته ست. باید سعی میکردم. سردیه دستانش مرا لمس میکرد. شانه ام را گرفت. سعی داشت مرا بلند کند. مرا با خود ببرد. چشمانم باز نمیشد. سعی میکردم. و صدا مرا میخواند .دستانش مرا بر گرداند. دیگر بر روی سینه ام نخوابیده بودم. پاهایم درد میکردند. هر دو را حس میکردم. روزنه ی نور بیشتر شد. میتوانستم چشمانم را باز کنم. بازتر و باز تر کردم. نور زیاد چشمانم را آزار میداد. مردمک چشمم زمان بیشتری لازم داشت برای واضح دیدن اطرافم. صدا مرا خواند: مــهدی! پاشو دیگه.. نمیخوای نماز بخونی؟ قضا میشه ها....من میرم بخونم دیگه هم صدات نمیزنم.

چشمانم را باز تر کردم. خودم را دیدم که به طرز وحشتناکی از تخت سقوط کرده ام. و به طرز عجیبتری....

پاشو!

باشه باشه... تو بخون. الان پا میشم.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۲
میرزا مهدی

نظرات (۱۴)

۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۹ مریــــ ـــــم
چه فضاسازی خوبی کرده بودی
:|
ولی از همون اول میدونستم اخرشو جوری تموم میکنی که گند میزنه به تصوراتمون
پاسخ:
یعنی دستم رو شده برات؟
ایول :)))
چقدر خوب از ژانر ترس اومد و آخرش یه لبخند نشوند رو لب
پاسخ:
:))
۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۱ دل‌آرام محمودی
من مثل برشت که اول نمایش‌هاش می‌گفت آخرش چی می‌شه، اول می‌رم آخرش رو می‌خونم بعد با خیال راحت فضاسازیتو می‌خونم! ؛)
پاسخ:
درس پس میدم در حضور شما
مهدی چیه هرروزبایدیه اتفاق برات بیفته،چیه این ماجراهاا
صدقه بده شایدبرطرف بشن
ولی خواب جالبیر بودا:)
پاسخ:
علی جان کار از صدقه گذشته...
۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۷ گمـــــــشده :)
خخخخخخخخ
خیلی خوب بود 😄😄😄😄
یه لحظه حس کردم عرراییل بالاسرته
😁😁😁
پاسخ:
عزی که مدتهاست بالا سرمه..:)) 
چه چیزایی که تو ذهنم تصور نکرده بودم! :D
 غافل گیری لهمون کرد! :)

خیلی خوب نوشتید! :)
پاسخ:
خوب که نبود البته... بدون ویرایش و پیرایشه... ولی له شدگیتون مستدام
ای بابا 

همش خواب بود

منو بگو که یه ساعت با کنکاوی و دقت داشتم میخوندم

ولی دمت گرم قوه تخیل ت قویه
پاسخ:
:)) قوه تخلیم خوب نیست عالیه
ای بابا . منو صبح از خواب بیدار کنن خشم اژدها میشم با نفس آتشین ام همه رو میسوزونم :|
پاسخ:
بسم الله... بابا وحشتناک بابا ژانر وحشت بابا خانمی
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۳ منه پابرهنه
سلام علیکم میرزا
ما رو که یادت هست؟ :)
پاسخ:
هیچی نگو که از دستت شکارم...
کدوم گـو... کجایی؟ معلومه؟
۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۹ بهار پاتریکیان D:
من شب خواب اینو دیدم یاید چیکار کنم؟ D:
پاسخ:
از خواب بپر
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۱ زیـ^ـــ^گما !!
اگه یه بار دیگه میگفتین "مثل این بود که چشمانم کاملا بسته ست" یه مشت میزدم تو مانیتور:|
پاسخ:
:))))))))))) خدا وکیلی هنوز جا داشت بگم باز
۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۱ پـــــر ی
کی حال داره صبح پاشه واسه نماز 

همیشه باید داستانو خراب کنی
پاسخ:
من من....
عالی بود من آخراش توقع داشتم از خواب بیدار بشی
پاسخ:
حنام پیش شما دوستای قدیمی دیگه رنگ نداره گویا
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۶ همطاف یلنیـــز
سلام سلام
برای من کشش داشت منتهی
تصور یه پیرزن عصا به دست در تاریکی، ترسناک نیست بیشتر حس دلسوزی ایجاد شد برام...
پاسخ:
سلام سلام واقعا هم باید دل میسوزوندی برام.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی