"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

Oblivion

پنجشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۲، ۰۵:۲۰ ب.ظ

قدیما یه دفتر یادداشت کوچک تو جیبم داشتم  که هر وقت هر چی به ذهنم میخورد  مینوشتم و بعد که فرصت پیدا میکردم پرداختش میکردم و یه چیزی ازش در میاوردم.

این روزا موبایل و امکانات یادداشت برداریش باعث شد که دفترچه های کوچولو برَن تو کشو  و به باد فراموشی سپرده بشن.  

خوب  اینکه آدمی یادداشت برداری میکنه تا چیزی رو از یاد نبره، -هم- میتونه باعث ضعیف شدن حافظه بشه. 

مثل من.

امروز صفحه ی  مذکور رو باز کردم تا ببینم چی دارم. چندین پاراگراف از چندین موضوع که هرکدومو تلگرافی (مثل ) همیشه نوشته م تا سر فرصت، مثل الان بهشون بپردازم. اما هرچقدر به واژه ها نگاه میکنم ربطشونو به هم نمیفهمم. و یادم نمیاد که چرا نوشتمشون.  مثلا یه نمونه ش :

خدا-زبان فارسی- گوسفند- لباس یاسر- خلال دندون

یه زمانی همین ها مثل یه تلنگر بودن برا ذهن من تا موضوع اصلی ، یا اون اتفاقی که به چشم دیدم  یادم بیاد. ولی الان تلنگر که هیچ، پَتک هم نیستن برای این ذهن درب و داغون.  دارم فکر میکنم با  (خدا و زبان فارسی و گوسفند و لباس یاسر و خلال دندون ) قرار بوده چی به خورد شما بدم. (با عرض پوزش البته)

یاد یه بنده خدایی افتادم که رو انگشتش نخ بسته بود که داره میره خونه یه کاری بکنه. بعد رو یه انگشت دیگش یه نخ دیگه بسته بود که یادش نره  اون نخ اولی رو واسه چی بسته. به همین ترتیب  هر ده انگشتش یه نخ داشت و آخرش هم یادش نموند چی کار باس بکنه.

این آلزایمر هم بد دردیه. 

این چند ماه هم نمیگذره باز نشست بشیم  بریم جزایر هاوایی با عیال مربوطه صفا کنیم

(240ماه)



پ.ن: دیشب شارژر موبایلمو گذاشتم رو کفشَم که یادم نره بیارم. صبح از رو کفش برداشتم که کفشو بپوشم. یادم رفت بذارمش جیبم. اینطوری میشه که موبایل همین الان هاست که خاموش بشه و نت بی نت. 

این یعنی: پوزش از دوستای خوبم که نمیتونم امروز مطالبشونو بخونم.

پ.ن: برام دعا نکنید. خوب نمیشم
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نظرات  (۳۵)

سلام
هیچی جای دفترچه رو نمیتونه بگیره من یه کوچولو شو روی میزم دارم و گاهی یادداشت مینویسم
 یه مسافرت برین بیاین خوب میشین :)
پاسخ:
پول نداریم بریم. اگه هم بریم نداریم که بیایم. :D
  • منه پابرهنه
  • میرزا پیر شدی ها
    البته من زودتر از تو آلزایمر گرفتم
    برای سن من داغونه
    پاسخ:
    همچین میگه سن من انگار بیست سالشه. 
    چند سالت بود؟ شصتاد؟

    خداییش وقتی آدم کلا یادش نمیاد خیلی سنگینتره از اینکه یه سرنخ و نشونی نوشته یه جایی خیر سرش که یادش بیاد و درییییییییغ از نوک سوزنی حافظه!
    پاسخ:
    آره به قرآن
  • منه پابرهنه
  • میرزا خبر نداری تازه شدم مثه تو :))))
    پاسخ:
    واقعا؟
    سلام بزرگوار،واقعااین آلزایمربددردی شده واسه ما،متاسفانه خیلیم زوداومده سراغمون بابا مادر وپدربزرگاتاسن90سالگی حافظه شون قابل تحسین بودولی ماها...اینم ازاینترنت و...مقصرهمینان دیگه...من یه جمله بااین واژه هاتون می سازم،بااجازتون:ای خداازدست لباس های یاسرگوسفندبا این خلال دندون چه کنم!!!واسه همین نوشتین که من جمله بسازم دیگه،حالایادتون اومد؟؟
    پاسخ:
    نه :)))) بدتر از ذهنم پرید

    چندماه باقی مانده تان عجیب روحم را شاد کرد :))))))))))))))))))))))


    بد دردیه ... هممون فکر کنم گاهی دچارش میشیم ...

    پاسخ:
    همین که فکر میکنی گاهی دچارشی یعنی نیستی. :D
    اعصاب من از تو قویتره روانی برو نختو ببند الزایمر

    داستانم راجع به بوش و مردم عراق بود آخه واسه همین اسم داشت
    پاسخ:
    :))
  • منه پابرهنه
  • احوالات میرزای ما چطور است؟
    پاسخ:
    توپ

    سلام

    الان خوب شدی؟

    ایشالا با عیال مربوطه و فرزندان وابسته برید سفر!:))

    پاسخ:
    علیک سلام. آره شکر خدا. انشالله. :D
    پیرمرد شدی رفت ...

    پاسخ:
    هنوز نرفت :)))))
    عه عضو ثابت اینجا هم نیستش!
    پاسخ:
    کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    سلام میرزا وبت به طرز عجیبی جالبه

    پاسخ:
    سلام ـــمن به طرز وحشتناکی شگفت زده م کردی
    "خدا-زبان فارسی- گوسفند- لباس یاسر- خلال دندون"
    حتی یه جمله ی عادی که مربوط به کره ی زمین باشه به ذهنم نرسید با اینا :|


    پاسخ:
    خوب من زیادی فضاییم آخه. :D
    :)) پیریه  و هزار درد!
    پاسخ:
    خوب چرا میخندی؟ :))
    جالب بودا ...
    من یه دفترچه 5ماه پیش خریدم ولی نمیدونم چرا دلم نمیاد چیزی توش بنویسم حتی یه خط توش نکشیدم ...
    میخوای علی الحساب با اون کلمات یه جمله بساز شاید یادت اومد.....
    پاسخ:
    آخه مسئله سر جمله بندی نیست که. اگه بود یه جوری سر و تهشو هم میاوردم. :D
  • نویسنده ی جوان
  • آهـــــــــــــــــــــان! نظرها باز شد.انقدر که ذهنم درگیر باز شدن نظرای وب شما بود به فکر این ضربدرهایی که می زنم رو دستم تا یه چیزایی که نمی دونم چی هستن یادم بمونه،نیستم
    عجب جمله ای شد :/
    پاسخ:
    ترکوندی با جمله ت :))
  • نویسنده ی جوان
  • لباس یاسر پاره ست. به خاطر خدا،سر راه که دارم می رم خلال دندون بگیرم، برم یه لباس از پشم گوسفند بگیرم براش سرده آخه طفلی سرما می خوره.
    این نبوده قصه ش؟
    :D
    این نهایت کمکی بود که ازم بر می اومد
    پاسخ:
    میگم بشین داستانتو تموم کن دکتر جان :))))
    نه اینم نبود :(
  • منه پابرهنه
  • تو هر چی میخوای بگو اگه بستنت به تخت با من :دی
    پاسخ:
    نووچ :بهمن
    هم عادم آلزایمر دار بده هم عادم تنبل .....
    البته من که هیچکدومشون نیستم
    پاسخ:
    :)) آره میدونم . مشهوده
    چون خنده داره دیگه!
    کلن به خدنده بگیری راحت تره..
    چون نمیشه پیری و علاج کرد!
    پاسخ:
    دنبال اکسیر جوونی ام. باس برم هفت کوه و هفت دریا رو با هفت کفش آهنی گــَــز کنم . بلکه یافتمش

    دبیرستان که می رفتم، قرار شده بود برای دوستم چیزی بیارم، روی دستم یه ستاره کشیدم که یادم بمونه. سر کلاس یه لحظه چشمم به دستم خورد، فکر کردم عنکبوته...داد زدم و دستمو تکوندم:))))

     

    فیلم Oblivion رو دیدید که تام کروز بازی می کنه؟

    پاسخ:
    :)))
    جالب بود. نه والا ندیدم
    برای "یکی" :
    خیلی خندیدم
    دمت گرم  :))))))))
    پاسخ:
    من چی پس؟
    برای سمیه:
     دم شما هم گرم:))
    هنوزم که با دوستام دور هم جمع میشیم،با یادآوری این جریان کلی میخندیم
    پاسخ:
    عه. پس من چی؟ منم هستما
    دقیقا..حیف..دهن حافظه هم سرویس میشه ک)
    میشه بازهم ربطی پیدا کرد..به امید خدا :دی
    کلا..هیچی :پی
    پاسخ:
    آفتاب  جنوب مغزتو پِکونده؟ 
    یه کاری ازت خواستم نکردیا

    خوب سمیه جون، چه خبرا؟

    برای من هنوزم هیچی جای ورقهای سفید و خودکارهای آبی رو پر نمیکنه...اما این فراموشیها علتش گمونم مشغله های این دوره زمونه ست که هرچی بلانسبتت سگدو میزنیم تمومی نداره ...واسه من که اصن یادوویر نمیمونه با دفترچه یا بی اش!

    بازم خوبه میدونین 240 ماه دیگه بازنشست میشین ما خانوما که بازنشستگی هم نداریم ...تا آخرین نفس باید به همه ی کارهای خونه برسیم حالا چه شغل بیرون هم داشته باشیم چه نه :(

    شوما که خوبی دعا واسه چی؟:دی

    راستی اون مطلبی که نوشتم-که به همسرم حسودیت شد- یه نکته ی انحرافی داشت که نگرفتین..یه سر بزن به کامنتینگم!


    پاسخ:
    البته این که شما خوش سعادت هستید(همه ی خانم ها) که بعد از پایان شغل هم باز نشست نمیشین، جای شکر داره
    سعادتیه برای خودش.
    ما چی؟
    میشیم یه پیرمرد هاف هافوی به درد نخور چروکیده که شما خوش سعادت ها باید به فکر تر و خشک کردنمون هم باشید. خدا حفظتون کنه. بنا بر این سگ دو زدن ها رو(بلا نسبتتون) کمتر بزنین. تاانرژی برای تر و خشک کردن ما داشته باشین. 
    و من الله التوفیق
    :D
    زنده باد میرزا
    پاسخ:
    زنده باد کویر
  • دلمشغولی های یک مامان(آفتاب)
  • هزاران سلام به اندیشه های پویا و قلم های روان و زیبا
    و صدهزار سلام خدمت شما و همسر گرامی و نازنینتون
    تشکر از حضور و تشویق دلگرم کننده تون
    خوشحالم که تلاش اندکم برای همسر مهربونتون مفید بوده
    ...و ممنونم از ایشون که سبب خیر شدن تا بتونم نوشته های شیرین و تلنگرهای جالبتون رو بخونم.
    براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

    نظر سنجی پست قبل رو بسته بودید، برای همین اینجا نظرم رو مینویسم...

     

    گاهی آدما اونقدر درگیر کاری هستن که دارن انجام میدن، که جوانب رو خوب نمیبینند و اگر کسی از دور به اونها نگاه کنه، خیلی راحت میتونه مشکلات یا اشتباهات اونا رو ببینه.

    حالا در مورد شما، دوست شما و دیوار، به نظرم دوست شما، اونقدر درگیر ساختن دیوار بوده و از طرفی به خودش در قبال اون دیوار اعتماد داشته، که متوجه نبوده یک جای قضیه داره کج میره و اون جایی که دیوار از همونجا داشته سست میشده رو نمی دیده...

    به نظر من شما به عنوان یک دوست، به جای شرط بندی، وظیفه داشتید متوجهش کنید...جایی رو که دیوار از اونجا ضعیف و شکننده شده بود و شما داشتید اونو می دیدید، نشونش می دادید و اگر این دوستی براتون حائز اهمیت بود، کمکش می کردید تا دیوارش رو درست کنه...

    گاهی دوستیها به جای اینکه سازنده و فزاینده باشه، صرفا" جنبه ی تفریح و شرط بندی و ... پیدا میکنه...شاید شما با ریختن دیوار از نقطه ی حساس اون، احساس خوشایند برد در شرط بندی رو تجربه کرده باشید...اما دوست شما...احساس باخت عمیقی رو تجربه کرده........

     

    و اما قسمت دوم که مقولش به نظر من کاملا" از قسمت اول جداست و قابل مقایسه نیست. اینجا صحبت از پروردگاره...به داده و نداده اش شکر...که چون میدهد رحمت است و گر نمی دهد حکمت....

    زتو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

                                            همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی، چه وفا کنی

     

     

    نگرد که نیست.. همین ایام و خوش بگذرون که آخرش همه میمیریم! راه گریزی هم نیست!
    مادر خانمتون  زن قوی هستن. مامانم همیشه میگه قدیمی ترهامون بدن سالم تری دارن. چون تغذیه شون 90% ِ مواقع طبیعی بوده، نه مثل ما که هزار جور ماده شیمیایی قاطیش داریم. نمیدونم تا چه حد درسته این حرف..

    سلام
    بنظرم خدا به هر کسی به اندازه توان و تحملش درد و رنج میده واسه همین همش به خدا میگم   باور کن تحملم کمه
    خلاصه اینطوری زیر آبی میریم :)
    اما هر چه از دوست رسد نیکوست و مطمئنم هر چی از جانب خدا میرسه  مایه رحمته
    سلام داریم خدمت مادر خانومتون خدا حفظشون کنه

    فک کردی نظراتتو می بندی ما نظر نمی دیم دیگه ؟! این کامنت مربوطه به پست بعدی ... :ببینم الان تو دایناسوری دقیقا؟ گفتی چن ساله دوماد اینایی؟
    کار بدی کردی برجشو خراب کردی
  • منه پابرهنه
  • ای بابا بی خیال این آدما باش میرزا
    اینا موی دماغن
    باید بکنیشون (از جا بکنی فعل رو دست بخون :دی )

    این ستون دوستتم دلم براش سوخت
    چه بده که تصورات آدم یهو بریزه
    جدیدا هم که هی انگلیسی تو به رخ ما می کشیا