"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

کادوی تولدم

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۶ ق.ظ

یه جوراب خیس از عرق با بوی باقالی پخته، شلوار خاک و خلی به خاطر نحوه ی فیلمبرداری و عکسبرداری ای که از پروژه ای در حال ساخت، مجبور به انجامش بودم، موهای ژولیده پولیده و گره خورده در هم. مژه هایی پر از غبار،دهانی پر از سیمان در حال سفت شدن، تیشرتی که از خیسی عرق و غبار خاک و سیمان هم سفت بود و هم لیچ، ته ریش سه روزه ای که عذاب آورترین روزهای خودشو میگذرونه چون نمیدونه باید ریش باشه یا نباشه، همه و همه باعث شده بودند تا دیشب با یه تن و بدن منزجر و مشمئز کننده ای تو تاکسی بشینم و راهیه خونه بشم.

چراغا خاموش و بود طبق معمول انگار یادم رفته بود که امشب باید میرفتیم خونه ی پدر همسر و باز هم فراموش کردم و این وقت شب کی میخواد بره حموم و کی میخواد بره اونجا؟ تو این فکر ها بودم که صدای انفجار وحشتناکی کنار گوشم شنیدم و تا چند ثانیه توی سرم سوت میکشید. نور شدید ایجاد شد و سر و صدای وحشتناکی از صدای دست زدن و تولدت مبارک آدمایی که تو خونه بودن شنیده شد. تا اومدم به خودم بیام و بفهمم چه خبره، همسر جان که به محض روشن شدن چراغ به سمت پریده بود که آغوش بازشو نثارم کنه، با جفت کف دستش منو هُل میده به تخته ی دربِ حال و جیغ میکشه که این چه کثافتیه؟ این چه لباساییه؟

نگاهی به سر تا پای خودم  انداختم و مثل یه موش کثیف راهیه حمام شدم.

***

هنوز حوله رو سرم بود که بابا اومد کنارم نشست و گفت اول باید با باباش عکس بگیره. کلی عکس گرفتیم و بابا دستشو کرد تو جیب شلوارشو یه بسته ی کوچیک درآورد و گفت تولدت مبارک. خندم گرفت گفتم چه کاریه حالا؟ مگه بچم؟ این چیه؟ کادو خریدی؟ بابا میگفت چیز قابل داری نیست ولی وقتی بازش کردم سوییچ یه ماشین بود. WOOOOOOW

چشام گرد شده بود. مامان اومد منو بوسید و گفت اینم یه آپارتمان نقلی برای شما. خیلی با بابات حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم که تو داری تلاشتو میکنی و نمیتونی خودتو برسونی. پس ما کمت میکنیم. دهنم باز مونده بود. خواهر کوچیکم  هم یه تیشرت برام آورده بود. گفتم همین؟

همسرم یه اخمی کرد و نگام کرد و گفت خلایق هرچه لایق.

با سیاستی همراه با اخم گفتم چی؟ (نباید این حرفو میزد جلو جمع)  بابا گفت اصلا سوئیچو بده.و مامان که هنوز کلید آپارتمان تو دستش بود ، رفت نشست رو مبل. چونه م کش اومده بود. حوله رو گذاشتم کنار و به همسر گفتم شام.

گفت کوفت بخوری؟ (دهنم باز مونده بود)

گفتم خوب بابا . (رو کردم یه خواهرمو گفتم) عجب تیشرت خوبیه. چقدر مثل اینو دلم میخواست...(مثلا یه چی شبیه غلط کردم)  بعد به بابا گفتم خوب حالا سوئیچو بده.

دستمم دراز کردم سمت مامان.

مامان گفت: مرده شورتو ببرن بی لیاقت

تعجب کرده بودم. کلا نفهمیدم چی شد... چرا یهو همه  قاطی کردن؟.....سرم گیج میرفت. همه چی دور سرم میچرخید. حالت تهوع داشتم. صدای سوت تو سرم میپیچید. شل شدم. یهو همه چی تاریک شد. صدای آژیر شنیدم. صدای پیج های بیمارستان..... نمیدونم چقدر گذشت. نزدیکای صبح بود. چشامو باز کردم همسر بالاسرم بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی دیشب طبق معمول یادت رفت بیای خونه بابا(یهو گریه ش گرفت و هق هق کنان ادامه داد)... منم شیر گازو یادم رفت ببندم... پنکه.... باد.... گاز خاموش شد..... بمب..... تو... اینجا.....

تمام.

پ.ن: خونه نسوخت. یخچال سیاه شد...من نترکیدم. چندتا کاسه بشقاب به ابدیت رفتند.... آپارتمان خواب.... ماشین کشک... تیشرت هم زپلشک شد رفت هوا....

نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند

قابل توجه اونایی که معمولا تیک نمیزنن

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۰
میرزا مهدی

نظرات  (۲۲)

۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۳ بهارنارنج :)
واو:-(خوبه که بخیرگذشت..خدارحم کرد..خوبید؟
پاسخ:
آره آره یه کم اینجا درد میکنه
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۵ پـــــر ی
شبیه یه داستان مینیمال بود 
خوشمان آمد :)
پاسخ:
کلا از خوشمان آمد شما خوشمان میآید
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۳ مریــــ ـــــم
ینی الان این واقعی بود؟
همینکه ترکیدید؟

پاسخ:
:))))))))))))))))))) 
آره
:))))

۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۸ پـــــر ی
آره میدونم :)
مخصوصا به تو هم میاد استفاده اش کنی. لذا اجازه میدم زین پس از این واژه در مکالمات خود بهره مند شوی :)
پاسخ:
آهان... پس که اینطور :))
باشه باشه.... حالا بهت میگم به وقتش....
واااااااای من فکر کردم واقعیته ...
قدرت تخیل در حد بی نهایت عاااااالی :)))
پاسخ:
یعنی تو فضامااا..
ترموکوپل هم چیز خوبیه ...
پاسخ:
آفرین آفرین خانمی......
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۳:۵۴ بهار پاتریکیان D:
سوئیچ رو تونستم هضم کنم ولی وقتی بحث آپارتمان شد فهمیدم تخیلیه :))
پاسخ:
چرا این روزا پدر مادرا خیلی هم زیاد آپارتمان هدیه میدن. مگه نمیبینی؟ ماشین که رقمی نیست خودشون میخرن. البته طی مذاکرات اخیری که موجوده با شما، من استثنا هستم
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۲ پـــــر ی
خدا رحم کنه به من :)
پاسخ:
:))
عخی! چرا اینقدر تراژدی شد حالا؟! :)
زپلشکو خوب اومدید! :) کلمه ی بامزه ایه! :|
پاسخ:
دوسِش داری؟ دوسش دارم. دوسِمون داره. تراژیک نشد که. منهدم شد همش:))
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۹ ف.ع ‏ ‏‏ ‏
ای بابا باز خداروشکر زیاد طوریتون نشده :) 
پاسخ:
آره واقعا خدا رحم کرد
الا بومب هم واقعی بود؟؟ 
این یه قلم رو فاکتور بگیریم که گویا اونم بخیر گذاشته بقیه اش عالی بود، یعنی خیلی جذاب تعریف کردین قشنگ از این لحظه به اون لحظه های قصه که تعریف میکردین مخاطب راحت میپرید.
نمیدونم چرا سوئیچ و کلید آپارتمان از همون اول تابلوعه که خوابه :))
پاسخ:
میشد جای سوئیچ و کلید آپارتمان مثلا یه بسته تخمه آفتابگردون دااااااااااااااغ نوشت. ولی وفاداری به اصل اتفاق ، اساس کار منه :))) 
میدونی که همه چی اینجا اصله
وا چرا سالمید پس؟:دی
پاسخ:
تا بترکه چشم بخیل.:)))
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۶ دل‌آرام محمودی
ای بابا هنوز زنده‌ای؟! :هووووف! :دی

پاسخ:
آره شرمنده دیگه. نشد که بشه. اُف به این شانستون....
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۵ کوالای پیر

O_O

کادوها که پر شد هیچ حالا شما باید یه یخچال و چند دست ظرف و مابقی خسارات رو کادو بدید :)) البته خداروشکر که اتفاق بدتری نیوفتاده ((:

+و همون که خانمی گفت :دی 

پاسخ:
یخچال فقط سیاه شد یه نموره هم سمت چپش قوس برداشته به سمت داخل. کاسه بشقابا که به من چه. راستش نمیدونم چرا و چطور . ولی شد.
+همونی که به خانمی گفتم
منم از آن یا نه!از این!بمب ها میخوام😂😂
پاسخ:
خدا نصیبت کنه
۲۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۰ زیـ^ـــ^گما !!
وااای بلا به دور:(
خداروشکر همه سالمین..
پاسخ:
آره الحمدالله
خداراشاکرم که سلامتی :)

خانه سلامت
همسرهم لب خندان
وخودتم گیج
وناگهان خانه به هوامیرود
:))
پاسخ:
:)) مچکرات
خب میرزا جان، از اونجایی که پست گذاشتی یعنی نه تنها نترکیدی بل که حالت خیلی هم خوبه!
بعدم مرد حسابی، چرا زبون به دهن نمیگیری آخه؟
تیشرت به اون خوبی رو میپوشیدی، با ماشین میرفتی یه سر تا خونه ی جدیدت!
آخه مگه آدم چند بار تو خواب میبینه که بهش خونه و ماشین و تی شرت بدن؟
چی بگم من تو ر آخهههه؟؟؟؟؟
پاسخ:
بــــــــــــــــــَــــــــــــــــــــــ ببین کی انجاس؟ فــ خودمون...... کم پیدایی چرا؟
 نابودم کردی الان
وای وای :))
اومدم یه عالمه نوشتم اما پاکش کردم همون خنده بسه دیگه :))
۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۸:۵۷ هانیه شالباف
چه‌قدر خوبه یه‌جوری می‌نویسد که آدم حیف‌ش میاد باور نکنه :))
پاسخ:
خوب آخه چرا؟ باور کنید.... کاری نداره که
خب خداروشکر خوبین ! 
پاسخ:
مچکرم
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۳ زیـ^ـــ^گما !!
به نظرم این واقعی نیست.هوم؟
پاسخ:
یه ذره ش نیست