"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

"روز ادبیات" به سهم من

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ب.ظ

سلام یادمه سال 1390 تو مخابرات منطقه 7 تلفنی تهران بودم و قسمت MDF و نصب اینترنت و راه اندازی ADSL های مشترکین مخابرات اون منطقه به عهده ی من بود. دوستانی که سال 88-89-90 از مخابرات منطقه هفت اشتراک اینترنت گرفته باشن، حتما منو دیدن و لا اقل یه لیوان آب در منزلشون زدم تو رگ.

یادم نیست تو کدوم خیابون و کدوم محله و اصلا کدوم ور بود. فقط مطمئنم که اول شمارشون 77 بود.

وارد خونه شدم یه خانم بسیار مسن و بسیار هم محترم، آیفون رو زدند و وارد شدم. کار نصب انجام شد و گپ و گفتگوی حین نصب هم ادامه داشت و در حال جمع کردن وسائلم بودم که بنری در اتقا نشیمن دیدم که چهره ی مردی روی اون چاپ شده بود و نوشته بود به  بزرگداشت استاد.... باقیه ی جمله پشت مبل بود و من نتونستم بخونمش.

گفتم خانم احترامی، ایشون چقدر چهرشون آشناست! میتونم بپرسم کی هستن؟

گفتند: برادرمه. چطور نمیشناسیش؟ استاد همه ی ما مرحمو منوچهر احترامیه...

یهو چشمام گرد شد... به تته پته افتادم. به در و دیوار نگاه کردم و کلی عکس از ایشون دیدم. یهو یاد کتاب حسنیه ما یه بره داشت افتاد. گفتم خانم چهره ی ایشون رو شاید به خاطر نیاوردم ولی تمام کودکیه و داستان های کودکیه هم سن و سالهای ما خلاصه شده در آثار ایشون.

گفت کدوم کتاباشو خوندی؟

گفتم یه سری از قصه هاشو بلدم. حفظ نیستم ولی بلدم....... برای بچه های فامیل همیشه تعریف میکنم. گفت کدوم؟

گفتم: "حسنی نگو یه دسته گل" "حسنیه و گرگ ناقلا" "مهمونهای ناخونده" "حسنی و سه بزغاله"

یه کم فکر کردم گفتم اینا رو یادمه...... یکی هم یادمه که تخم مرغشو میدزن. اسمش یادم نیست. 

خانم احترامی خنده ی قشنگی کردن و گفتند صبر کن الان میام. برگشت. یه عالمه کتاب داد به من. یه عالمه از آثار استاد. در پوست خودم نمیگنجیدم. گفتم میشه برام صفحه ی اولشو امضا بزنید؟ گفتند: میدونی کی فوت کردن؟ گفتم فکر کنم چهار سال پیش.. گفتند سه. گفتم خدا رحمتشون کنه. هرگز از یاد نمیرن. و ادامه دادم میشه امضا بزنید؟ 

همینطور که به سمت در خروجی راهنماییم میکرد گفت: خوش اومدید. گفتم امضا!! گفت: من چرا؟ مگه من نوشتم این کتابا رو؟

گفتم خوب این رسمه یکی به یکی کتاب میده.... 

حرفو قطع کرد و گفت: رسم خیلی بدیه. غلطه. خیلی هم غلطه... جوون بمونی.

و درب خونه رو بست/.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۱۸
میرزا مهدی

نظرات (۱۱)

:))))
اون لحظه امضاش نمی اومده 
پاسخ:
آره احتمالا" وگرنه مگه چی میشد؟
۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۸ دل‌آرام محمودی
آخی... احساسات زمختم تکون خورد! خونه‌ی هوشنگ مرادی کرمانی قسمت شد بری منم خبر کن!
پاسخ:
سلام. چرا؟ حدس میزدم تکان دهنده باشم ولی نه اونقدر که بتونم یه چیز زمختو تکون بدم. 
چند روز دیگه با نوه ی موریس قرار ملاقات دارم. مترلینگو میگم. میای؟ ))
۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۳ گمـــــــشده :)
خب وقتی کتاباشو نت کنی امضا کردن چه فایده ای داره
و یه چیز دیگه این که منوچهر احترامی چه کتابهایی داره؟
پاسخ:
نت کنی یعنی چی دقیقا؟
آره... منوچهر احترامی ویکی رو سرچ کنید....
۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۱ پاک باخته
چه جالب من از اونجایی که اسم نویسنده ها یادم نمیمونه فقط کتابایی که گفتید یادم اومدنه خودشون
پاسخ:
منم اغلب اسم نویسنده ها یادم نمیمونه...
چه جالب بعد چرا من اینارو نخوندم یا من بچه نبودم یا من کتاب ندیدم یا من به اون دوران نمیرسم یا ....
پاسخ:
شما خوب سنتون به استاد احترامی نمیرسه. فکر کنم خیلی از شما کوچکتر بودن... خدا رحمتت کنه
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۴ پـــــر ی
رسم خیلی بدیه؟؟؟؟!!!!
پاسخ:
خیلی بدیه....
۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۰ مریــــ ـــــم
یکی از قشنگ ترین اتفاقات دنیا میتونه هدیه گرفتن کتاب به این شکل باشه
پاسخ:
آره واقعا... کاش بودی و میدید چه حالی داشتم
سلااامم:))
خوشابحالت،که تونستی به خونه آقامنوچهراحترامی سربزنید:)
رسم بسیاراشتباهیه این امضاپشت کتاب شایدآدم خواست کتاب رابه
فرددیگری هدیه بدهد،من فکرکنم بایدبرگه ای درکتاب هاگنجانده شودبرای
امضاهدیه دهنده کتاب والاا:)
پاسخ:
علیک سلام
صفحه ی اول باشه خوب!؟!؟!؟
چقد من این خانوم رو درک میکنم :)
یه جور غافلگیریه حستون, کلا همه چی تو لحظه اتفاق میافته و یه خاطره یهویی میشه. :)
من چقد کتاباشونو دوست داشتم و الانم برا برادرزاده هام میخونم.
پاسخ:
خدا برادر زاده هاتونو حفظ کنه. بله صحیح میفرمایید
۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۲۵ هانیه شالباف
و شما از خوش‌شانس‌ترین آدم‌ها هستین :)
البته خوش‌شانس‌تر از شما کسی هست که رفته خونه‌ی آقای احترامی :)
پاسخ:
آره واقعا. کلا خوش شانسی هام به تعداد انگشتان دستم هم نمیرسه. 
:)
خیلی ممنون.
پاسخ:
خواهش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی