"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات
سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۸ ق.ظ

باقالی به چند من!!!

سلام! دیروز عید فطر بود و با اهالی منزل {مادر بچه ها یعنی} با یه تُشکچه و یه سبد خنزل و پنزل و یه مشت خوراکی ، زدیم به ساحل آرام خزر. آرام که چه عرض کنم، دریا مواج و ساحل جایی برای سوزن انداختن نداشت. نشستیم کنار یه خونواده ی اصفهانی که یه جفت پسر بچه فسقلو تپل داشتن که ماسه ها به بدن خیسشون چسبیده بود و مایوی زرشون به سختی زرد دیده میشد. منتظر بودن باباهه بلالی که خریده بود و به مساوات نصف کنه و بگیرن و بخورن. بلالو که داد یکی از بچه ها قهر کرد و (با لهجه ی خوردنیه اصفهونی) گفت: «نمیخورم.» داداشه هم بی اهمیت فقط یه جمله گفت: «بهتر؛ خر، خرِ من»

***

بچه که بودیم یه بازی داشتیم به اسم باقالی به چند من! هم سن و سالای من شاید یادشون باشه و شاید هم نه. هشت نفر مثلا یه طرف و هشت نفر هم یه طرف دیگه میایستادیم. هرکدوم از این دسته ها بین خودمون "ور میانداختیم" یعنی مثلا یه عددی رو بین خودمون هشت نفر انتخاب میکردیم . مثلا 54. بعد دستهامونو میذاشتیم پشت و هرکی یه تعداد از انگشتهاشو نشون میداد و همونطور ثابت میایستاد. بعد شروع میکردیم به شمردن انگشتا. انگشت هرکی میشد 54، اون رییس دسته بود و بهش میگفتیم استاد. اون دسته هم یه استاد انتخاب میکردن و دو تا استاد مثل بچه ی آدم میرفتن یه گوشه میایستادن. حالا بین بقیه ی گروه چه اتفاقی میافتاد؟ دو به دو میشدیم و یواشکی برا خودمون اسم میذاشتیم، معمول بود که فقط از اسم شیره و سرکه استفاده کنیم ولی چون شرور بودیم از اسم حیوونا استفاده میکردیم که خنده دار هم باشه. مثلا من میشدم خر و بغلی میشد گاو.... میرفتیم پیش استادها. میگفتیم خر یا گاو؟ هرکی میگفت خر، من میشدم یارش، اونم که میگفت گاو، گاوه رو برا خودش بر میداشت. بقیه ی بچه ها هم همینطوری یار کشی میشدن. {یعنی این عمل مقدماتیه یار کشی ، منتهای عدالت و اصول دموکراسیو به طور فطری در بین بچگی های ما نشون میده} (یاللعجب)

حالا  بازی چی بود؟ 

استاد ها دو نفری بین خودشون یه وزنی رو انتخاب میکردن. مثلا 75 مَن. { "یک من" هم فکر میکنم سه کیلو گرم بود. برامون مهم نبود. بازی رو اینطور و به اسم «مَن» یاد  گرفته بودیم.

خوب 75 من.یکی از استادها  از شاگردای خودش میپرسید: «مرد، مردِمن» یعنی کدوماتون جواب میدین؟ یکی هم که مثلا خود من بودم میگفتم: «لب، لبِتو» یعنی از من بپرس.

استاد میگفت باقالی به چند من؟ من میگفتم :  مثلا «به شصت من.» استاد میگفت: «نه باید بری بالاتر.»

جوابم درست نبود.

حالااون یکی از استادا که بااون یکی استاد 75 رو تعیین کرده بودن از شاگردا به همون شکل قبلی یکی رو انتخاب میکنه و میپرسه: «باقالی به چند من؟» یکی از شاگرا میگه: مثلا «به هشتاد من.» استاد میگه «نه باید بیای پایین تر».

به همین شکل به ترتیب این دست و اون دست میشد تا به جواب صحیح برسیم. کسی که جواب درستو میداد، استادش میگفت: «خــر، خرِتو.» اونوقت اونی که جواب درستو گفته بودو استاد بهش اجازه داده بود، برای اون یکی دسته مجازاتی تعیین میکرد. که همیشه دسته ی برنده سوار دسته ی دوم میشدند و یک دنیا شعف و ذوقو از خودشون بروز میدادند که این گوی رو به دست آوردن.  وقتی سوار خرهامون میشدیم انقدر احساس وجد میکردیم که وصف ناشدنیه.  خرها باید ما رو تا جاهای معین میبردند.

البته من اغلب در دسته ی خر ها قرار داشتم.  این بازی میتونست ساعت ها ادامه پیدا کنه.

***

برای بابای دوقلو که این بازی رو تعریف میکردم، لابلاش خودش هم اضافه میکرد و میگفت «هنوز که هنوزس تو دهاتهای اصفهون این بازی رایجس... » حس خوبی بهم دست داد. یه قلو از بچه ها بلالشو خورده بود و او قول دیگه که قهر کرده بود، همچنان عبوث، نشسته بودو دستش تو شورتش بود و (در قسمت بیرونی ران  پا) و پاهایش را میخاروندو به من غریبه نگاه میکرد که با باباش گرم گرفتم . خانمها هم که هنوز بحث داغ آشپزیشون تموم نشده بود  با بارش ناگهانی بارون حرفشون قطع کردنو به جمع کردن خرتو پرتا مشغول شدن.  بارون ها....هردونه ش قد یه خودکار.

این واژه ی خر، خرِتو، یا خر، خرِ من. یه ضرب المثله خیلی قدیمیه..... مثلا تو همون اصفهان وقتی در امری اقبال یا یه نفر مساعدت میکنه و چیزی شانسکی نصیبش میشه، مردم در بین خودشون میگن: یالله! خر ، خرِتو. یعنی زود باش حالشو ببر. بهره شو بگیر.  یا مثلا همین بچها.... اگر یکیشون به اصطلاح قهر کنه اون یکی میگه، بهتر! خر، خرِ من.  

همین/.

{البته که این مطلبم کلی نکته هم داشت} :))

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۰۶
میرزا مهدی

ضرب المثل

نظرات (۸)

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ گمـــــــشده :)
به مولا اگه فهمیده باشم چی می گی..
راستش نصفه خوندنشو رها کردم البته دوباره می خونمش استاد
:/
اینجا خونه شماست استاد. هر چی دوست دارین اسمشو بزارین. ما بگیم و نگیم توفیری نداره . در انتها چیزی می شه که شما می خوای
:دی
پاسخ:
قبلا بهت نگفته بودم؟ 



استاد باباته
۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۱ نیمه سیب سقراطی
چه جالب :) 
من نه این بازی رو بلد بودم و نه این ضرب المثل رو :)

+ نظر که‌ ...  میرزا بهتون میومد :)

پاسخ:
آره یه عالمه ضرب المثل دارم که باس اینجا بگنجانم....
یه مدت نبودم اینجا شده پر از میرزا.... تو فکر میرزاییسمم. چون آدرسمم همینه. 
۰۶ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۵ کوالای پیر

چه بازی جالبی :))

تاحالا نشنیده بودم نه ضرب المثل رو نه اسم بازی رو


پاسخ:
آره جالب بود و نسبتا بی خطر. اتفاقا خیلی هم فکری بود. یعنی اونی که زرنگ تر بود میتونست عدد صحیحو زودتر پیدا کنه. 
تگ ضرب المثل زیر همین مطلبو کلیک کنید ضرب المثلهای دیگه ای هم میبینید که شاید نشنیده باشید 
به نظر من که فکر شایسته ایه که یه عالمه ضرب المثلتونو اینجا بگنجانید.
والا

پاسخ:
تا چه پیش آید. انشالله
۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۹:۲۶ ف.ع ‏ ‏‏ ‏
چه بازی داش مشتی ای بوده!! مخصوصا با اون جوابایی که استاد میداد این مردای لوتی کلاه به سر سیبیلوی دستمال به دست اومدن تو ذهنم D: با همون لحن مخصوصشونم خوندم D:
 یه اصطلاح جدیدم یاد گرفتیم با این روایت جالب و بامزه... دستتون درد نکنه :)
پاسخ:
دقیقا تا قبل ا زخر سواریا همونی بودیم که تو ذهنتون نقش بسته بود... ضرب المثله.
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۸ پـــــر ی
خداییش اصن اولش که خوندم رفتین لب دریا آنچنان این قوه تخیلم کار افتاد و‌دلم خواست دریا باشم که ... هیچی ولش کن
به نظرم اصلا بازی جالبی نبوده، چیه آخه این بازی 
پاسخ:
که چی؟ چی؟ چرا حرفتو خوردی؟
۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۶ پـــــر ی
دوست داشتم :)
پاسخ:
خوشحالم
۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۶ مریــــ ـــــم
ها.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی