"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

پربیننده ترین مطالب

دلی دارم به وسعت حرم سرای ناصرالدین شاه (2)

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ق.ظ

یعنی از بچگی اینجوری بودما... همه رو دوست داشتم. یعنی امکان نداشت مثلا یکی یه جایی بوده باشه و من یه بار دیده باشمش و دوستش نداشته باشم. کلا دلم میخواست. از بدو تولد شاید اینطور بوده باشه ولی از وقتی که فهمیدم یه اختلاف هایی وجود داره چه در ظاهر و چه زیر زیرکی و چه در روح و روان من با جنس مخالف، دوست داشتم و دلم میخواست. کلا همه باید زنم میشدن. یعنی زینب و مریم و اکرم و زری و پری و صغری و کبری و پروانه و فرزانه و زهرا و زهره و سکینه و بتول و اقدس و بلقیس و .... نداشت. هرکه بود ، بود. باید زنم میشد. در رویاهام با همشون عروسی بازی میکردم. اینی که میگم مال خیلی وقت پیشه و هنوز هفت سال هم نداشتم. یه عده میگفتن این بچه خیلی زود به بلوغ رسیده اما من که نمیدونستم بلوغ کیه. حتی اصلا متوجه رسیدن بهش هم نشده بودم. اصلا نمیدیدمش. ولی مطمئن بودم خیلی زود به زینب رسیده بودم. دستم بهش میرسید. همیشه من بابا میشدم و اون مامان. گاهی من طبیب  بودمو اون حبیب. تازه آمپول هم میزدمش...

تقصیر من نبود که. تنها جنس ذکوری که نزدیک من بود و به اون، یا اون به من دسترسی داشت، جواد داداش نره خر همین زینب بود که دست بر قضا از منم دو سال بزرگتر بود و هر بار که به او میپیوستم، مثل کیسه بکس ورزم میداد و راهیه خونه م میکرد. خوب همیشه یه اکرمی بود که نوازشم کنه و اشکامو پاک کنه و ماچم کنه و بفرسته خونه. اکرم خیلی زود شوهر کرد. من هنوز هفت سالم کامل نشده بود که بچه شون به دنیا اومد. انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. کلا همه شون زود شوهر کردن.چه اونایی که فقط ماچم میکردن و چه اونایی که همیشه سرمو میذاشتم رو پاشون میخوابیدم و چه اونایی که همیشه در آغوششون خوابم میبرد و مامانینا به زور منو ازشون میگرفتن و شوت میکردن تو رختخوابم. تنها کسی که هرگز شوهر کردنشو ندیدم، و با بقیه هم فرق داشت و طبیب و حبیب و لیلی و مجنون با چاشنی آمپول بازی هم بودیم، زینب بود که از شانس بد من خواهر جواد بود با مشت های آهنین. 

عاشقانه هایم به همین منوال میگذشت. جفا میدیدم. بی وفایی میدیدم. خیانت! خیانت میدیدم. (خیانتی که اکرم به من کرد، هیچکس به من نکرد. من حتی با چشمای خودم دیدم سر سفره ی عقد، وقتی که همه رفته بودن بیرون و فقط عکاس مونده بود که ازشون عکس بگیره، اون مرتیکه ی سیبولو رو بوسید. نفسم داشت بند میومد، نمیتونستم نفس بکشم، چون اگر نفس میکشیدم پرده تکون میخورد و متوجه ی حضور من توی اتاق میشدن. 

هرگز یادم نمیره خیانتی که کبری به من کرد. این هم با چشمای خودم دیدم. دیدم اون روزی رو که جواد لعنتی رو بغل کرده بود و جواد هم الکی خودشو زده بود به خواب و با چشمای نیمه بازش و لبهای زشتش به بغض ها و نگاه های حسرت بار من نیشخند میزد. 

باید یه کاری میکردم. باید همه ی این لــُعبتها، همه ی این دختران زیبا رو تصاحب میکردم. باید یه قلمرو برای خودم درست میکردم که نه جواد، بلکه هیچ مردک سیبیلویی که پشت موهای بلند داره و شلوار های لوله تفنگی  هم میپوشه، نتونه از اون طرفا رد بشه.

باید قلمرو خودمو مشخص میکردم و خودمو تثبیت میکردم تا گروه دختران قلمرو خودمو سر و سامون بدم و یه بابای خوبی برای بچه هاشون، و یا بچه ی خوبی برای خودشون باشم.

بهترین فرصت شبی بود که برای زری قرار بود خواستگار بیاد. اون هم چه خواستگاری.... اسمش پرویز بود.. ووی چندشم میشد از اسمش... موهای وز وزیه خیلی بلندی داشت. موهاش باعث شده بود سرش سه چهار برابر چیزی که هست نشون داده بشه. با اون سر بزرگ، تنش به سرش نمیارزید. یه پیرهن یقه باز و گشاد سفید با چهار خونه های ریز تنش بود و یه شلوار کرم  که پاچه هاش خیلی هم بزرگ بود. خوب دشمن من چندتا نقطه ضعف داشت که میشد بهش حمله کرد. یکی موهای وزوزی. یکی یقه ی بازش و اون یکی پاچه ی شلوارش که میشد بعنوان نقطه ضعف ازشون استفاده کرد. خوب معلوم بود که بابای من حتما تو این خواستگاری حضور خواهد داشت. به هر حال از همه بزرگتر بود و چون خونمون دو طبقه بود از همه با کلاس تر به نظر میومدیم و همه دوست داشتن بابای با کلاسم تو مهمونیاشون باشه. پس وقتی بابا هست، مامان هم هست. منم که وصل بودم به مامان. خوب برای نبرد چی لازم داشتم؟ یه دونه از اون مارمولکا که پشت جا کفشی لونه کرده بودن. یه دونه شمع، که از تولد خواهرم زهره باقی مونده بود و ......یه فشفشه......

واقعا نمیدونم چرا و چطور، ولی مطمئن بودم که اون شب همه چی تموم میشه و یه شیرینی خورون و یه بزن بکوب کوچولویی خواهیم داشت. یادم نمیاد شاید اون جلسه ی اول نبوده و اونشب قرار بوده همه چی تموم بشه. یادم نیست شاید از حرفای مامان و بابا میدونستم که قراره امشب به قطعیت برسن. دلم برای زری میسوخت ولی اون دختر مال من بود. مهم نبود که بیست سال از من بزرگتره. غیرتم اجازه نمیداد با این سیم ظرفشوییه ازدواج کنه. به زری گفتم شمعو برام روشن کنه با مخالفتهایی که کرد، بالاخره راضیش کردم که میخوام وقتی عروس شدی فشفشه روشن کنم.... منو بغل کردو بوسید و گفت ایشالله برا عروسیت میام هندی میرقصم. وقتی اینو با خوشحالی گفت ، همونطور که تو بغلش بودم میخواستم با لگد بزنم تو.../. نزدم. شمعو روشن کرد. رفتم پشت سر پرویز رو یه صندلی. خوب یه جعبه ی کبریت هم زیر پای پرویز آماده ی عملیات بود. یه فشفشه تو دستمو یه شمع روشن هم تو یه دست دیگه م.... . بیچاره معذب شده بود  هی میگفت منو نسوزونی. بعد یه لبخند مصنوعی مسخره ای میزد که میشد تو لبخندش فهمید که میخواد سرمو ببره.نمیتونست عصبیه م بشه. مثلا میخواست خودشو خونسرد نشون بوده. اینها منو بیشتر تحریک میکرد. یه لبخند شیطونانه و شرارت بار بهش زدم گفتم: چشم. اما چشمتون روز بد نبینه. به محض اینکه گفتن مبارکه، و شروع کردن به دست زدن، 

فشفشه روشن شدو طوری که وانمود کردم اتفاقیه فرو رفت لای موهای پرویز....بعد برای اینکه نشون بدم هُل شدم شمعو انداختم تو یقه ی باز انگلیسیش بعد خودمو انداختم زمین و الکی زدم زیر گریه و داد میزدم ببخشید ببخشید و همون زیر پاش، قوطی کبریتو باز کردمو مارمولکو فرستادم تو پاچه شلوارشو... 

حالا سکوت میکنم خودتون منظره ی اتاق بله بُرونو ببینینو تصورش کنید.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۸
میرزا مهدی

بله برون

دفتر خاطره

نظرات (۲۰)

انشاالله که خواهر بزرگتر نداری وگرنه معلوم نیست سر خواستگارا و شوهر بنده خدا چی آوردی :|
پاسخ:
دارم دوتا هم دارم. اونا خواهرام بودن. هیچ حس تملکی بهشون ندارشتم. دختر مال مردمه.... :)))
الان من دچار دوگانگی شدم
نمی دونم بخندم به این ماجرا یا بیام نگاه شرارت بار مردان ایرانی رو به ما زنها ببریم زیر سوال.
بابا به خدا ما زنها ملک طلق شما مردها نیستیم. اینو بالاخره یه جایی قبول کنین.
پاسخ:
قبول دارم سایه. مطلبت هم خوندم. الان درست تو همین لحظه حستو درک میکنم. حرص نخور. بچه بودم نمیفهمیدم. الان که متاهلم دیگه اونطوری نیستم. برعکس شده. من شدم زری و همسرم شده من. یعنی یه خط قرمز دورم کشیده، ببینه کی، کدوم دُخمل خوشگلی حاضره پاشو بذاره اون تو تا قلمش کنه :)))))))
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۳ بهارنارنج :)
واااای:)))))))
خدایا..اعجوبه بودیدا..ازاولش میخوندم میگفتم اینا همش شوخیه=))))
موهاش سوخت کلا؟؟ بلاخره چی شد ازدواج کردن؟؟.
پاسخ:
آره متاسفانه.. تا مدتها خودمو تو زیرزمین حبسونده بودم م از غم عشقش.... بیشعور انقدر روز عروسیش خوشگل شده بود که.
@ سایه: همین روزها به پایان این تفکر مسخره‌ی تملک‌جویانه باید سلام بگن دی: حرص نخور. B)
پاسخ:
عزیزم خیلی وقته سلام گفتیم.... الان بدبخت تر و رنجور تر و تو سری خور تر از مرد جماعت مگه هست؟ حالا اینی که تو اخبار مینویسه و داستان منیژه ها ی ... استثناست
وااااای خدا:))) خیلی باحال بود^-^

آخرش زری با پرویز ازدواج کرد یا نه؟
پاسخ:
آره آره :))) 
طفلک رو نابود کردید که :/
پاسخ:
حقش بود.. نکبت :)))
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۴ نیمه سیب سقراطی
انقدر که خوب روایت کردین کاملاً تصویر سازی کردم :)
پاسخ:
خوبه....
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۵ دل‌آرام میم سین
بچه باس شیطنت کنه :دی
البته ازون جایی که با احساس بزرگونه به اون بچه حس دادی، باید ازت ترسید :))

خیلی خوب نوشتی :شصتِ دست :))
پاسخ:
نه...نه... من فقط رفتارهایی که اونموقع نمیدونستم از چی نشأت میگرفته رو اینجا بسط دادم.... :))
شصت دستت مستدام
یا خدااا :))
تصویر سازی متن خیلی خووووب بود.
حقشون بوده، چه معنی داره عشق های شما رو میدزدیدن.
حیفه این همه هنر ادامه نداشته باشه، به پسرتونم یاد بدین اینجور عاشقی رو :)
پاسخ:
فکر کنم پسرای امروزی چهش یافته ن. اونا عشقو تو یه چیزای دیگه میبینن. دی جی مونو .....
وبلاگ قشنگی داری
دیگه قولمم ادا کردم
پاسخ:
دستت درد نکنه
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۶ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
😂😂😂😂
خداییش. اعجوبه بودید
پاسخ:
نه دیگه اونقدر که بخوای خدا رو بکشی وسط :))
خدا رحم کنه
چه خانوم خشنی :)
پاسخ:
نگوووو انقزه خوبه..
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲ گمـــــــشده :)
خواستم یه چی بنویسم جوابت به سایه رو خوندم بی خیال شدم
:دی
پاسخ:
بیخیال شدی یا ترسیدی...
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۲ هانیه شالباف
آفرین به قلم‌تون .. چه‌قدر فضای داستان و تصویرسازی‌ش خوب بود :)

و خداروشکر که دیگه عقیده ندارید زن‌ها، متعلق‌ن به مردا :))
پاسخ:
هیچوقت این عقیده رو نداشتم. بچه بودم ....
پسرخاله ی جوجه منم هنوز با همسر ناجور و تند و بی محل رفتار می کنه و به نظرش من چرا باید پیش اون می شستم روز عقدم :)))
پاسخ:
خوب این یه بحث علمی و روانشناختیه. یه وقت براش میذارم بفرستش پیشم :D
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۱ مریــــ ـــــم
یا خدا!!!
:|
زنتم اینارو میخونه؟؟؟
سیم ظرفشویی!
:)
من عشق نهانی به موهای فرفری بلننند دارم
فقط به موهای فرفری بلند!
پاسخ:
واقعا؟ یه پرویز برات سراغ دارم..:؛ :دی
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۲ مریــــ ـــــم
یکم داره؟
پاسخ:
آره ایناهاش کلیک کن
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۸ من الله التوفیق
قشنگ نوشتی بودی ...
واقعا قشنگ
پاسخ:
قشنگ خوندیش برادر!
اینا واقعی بود یا طنزپردازی کردین الکی؟ خیلی خوب بود :-)
پاسخ:
هی..کمو بیش :D
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۹ هانیه شالباف
می‌دونم :)
منم به‌‌شوخی، همون زمان بچگی رو می‌گم؛ امیدوارم سوءتفاهم نشه :))
پاسخ:
نه بابا چه سوءتفاهمی؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی