"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

حتما نخوانیدش.....

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

یک جایی رفته بودم برای استخدام. حال اینکه چه شغلی، بماند که شاید با مطالعه ی مطلب زیر دستگیرتان شود.

در بین راه مدام بیوگرافی ام را مرور میکردم و لعنت میفرستادم به ایمان، که پرونده هام در ماشینش جا مانده بود و رفته بود تهران. با خود میگفتم کار است دیگر، بلکه هم بدون دیدن پرونده و با خواندن رزومه هام، استخدام شدم

بعد از سلام و علیک سه برگ کاغذ خط دار به دستم دادند و گفتند یک ربع وقت داری خاطرات کودکیت را سیر تا پیاز برایمان بنویسی.

گفتم رزومه....

گفتند : نیازی به رزومه نداریم. اونا یه مشت کاغذن که میشه خریدشون. بنویس. 

و رفت بیرون

{{{تا همینجاش میتونه یه مطلب باشه نه؟}}}

نوشتم: 20 تیر ماه  شصت زاده شدم. جریانات اقتصادی و اجتماعی و بین المللی مملکت ما مخصوصا پایتخت نشین هایی چون ما، در تمام تقویم ها و تاریخ نوشته شده است. التهاب و استرس مادرانی چون مادر من به سبب بمباران های گاه  به گاه عراق، میتوانست دستآوردی چون متولدین 60 تا 68 باشد. کودکانی که نمونه اش را میتوان در غزه و یمن و سوریه و لبنان ......... (دیدم دارم پرت و پلا مینویسم. همشو خط زدم)

نوشتم: از آمیزش مادری 21 ساله و پدری 31 ساله فرزند سومی پا به جهان گشود که بر خلاف دو فرزند دیگرش پسر بود و او را مـَهدی نام نهادند. کودکی من خلاصه میشد به بازی با پسر داییم و دو خواهر بزرگترم. که اغلب با کتک خوردن از دست پسر همسایه(جواد) ، روزهایم به شب میرسید.{{{{{دیدم اینطوری بخوام بنویسم که میشه قصه ی حسین کرد شبستری. باز همه رو خط زدم و زیرش نوشتم: }}}

قدیمی ترین چیزی که به یاد دارم در رفتن آرنج دستم از مفصلش بود که توسط میوه فروش محله جا انداخته شد. میگن بیهوش شده بودم از شدت درد. خودم که دردشو یادم نیست ولی مامان میگفت خوب شد که زنده موندی. بزرگتر که شدم میگفت: تون به تون بشی کاش میمردی و انقدر منو عذاب نمیدادی..

یه خاطره ی دردناک دیگه هم دارم. خواهرم منو گذاشته بود رو کُمد. بعد نشست که در کُمدو باز کنه. و چون پای من قلاب شده بود جلوی درب کُمد، همزمان با باز شدنش، با مخ رفتم روی میز سنگی و سرم شکست. درد نداشتم ولی خون زیادی میدیدم. خواهرم برای اینکه کسی صدای گریه م رو نشنوه دستشو گرفته بود روی دهانمو ناخواسته انگشت سبابه ش روی بینیم بود و داشتم خفه میشدم. ولی باز هم نمردم.

مامان میگه یه باری که آش نذری داشتن، دیگ بر میگرده روی من. یا من میرم شیرجه میزنم توی دیگه یا یه همچین چیزی. میگفت تمام تنت شده بود تاول. چشمات هم دیده نمیشد. شده بودی مثل کیسه ی آب. من که نه یادم میاد نه اثری ازش میبینم ولی خیلی از بزرگترها تایید میکنن اون واقعه رو. به هر حال....باز  نمردم.

 یه بار هم شش سالم بود داشتم تو استخر غرق میشدم. فکر کنم دو سه قُلُپ هم آب نوشیدم. ولی نمردم.

ختنه هم که خوب....درد داشت ولی نمردم که. همه میبُرَّن.

یه بارم مسموم شده بودمو خوب یادمه که پنج شش تا سُرم به من وصل بود به جای جای مختلف بدنم. دکتره میگفت اگه دیرتر میاوردینش میمرد.

{{{ با خودم گفتم اینا چیه؟ حتما ردم میکننن. من به این کار نیاز دارم. وقتم داشت تموم میشد. پس همه رو خط زدم و نوشتم}}}

از کودکیم به یاد دارم که مادرم زن عصبانی ای بود. دو خواهر بزرگ داشتم. پدرم قهوه خانه داشت و من شخصا بوی عرق زیر بغلش را دوست داشتم. و هر شب پرزهای توی نافش را که به خاطر زیر پوش هایش ایجاد میشد ، در میآوردم و سرگرمی خوبی بود...{{{{ نه اینها هم خوب نیست کثافت بازیه}}}}

نوشتم: یادمه شیر یک لیتری دو تومن بود و نان لواش یک تومان و .....{{{ خوب که چی؟}}}}}

(مرد استخدام کننده وارد اتاق شد. گفت: تموم شد؟ گفتم نه یه خط دیگه مونده. همه رو خط زدم و رو یه کاغذ دیگه که تمیز بود نوشتم: )

از دوران کودکیم چیز زیادی در خاطرم نیست. {{{ آره همین خوب بود دیگه... ی}}}}

نگاهی به کاغذ کرد و گفت با شما تماس میگیریم.

الان دقیقا دوازده ساله منتظر تماسشونم.......


نکته ی اخلاقی : ندارد

پیوست: ندارد

ارزش خواندن:ندراد

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۳
میرزا مهدی

نظرات  (۱۷)

۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۴ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
استخدام شدین یانه؟
بعدشم الناس حریص ما منع
:-/
تیتر زدید بدتر خوندم;)
پاسخ:
ما ایرانیا هیچیمون خوب نباشه تیترامون خوبه... نخونیدش. میخونن. زیر هجده سال نیاد. همه زیر هجده ساله ها میرن.. ورود آقایان ممنوع. همه آقایان دنبال یه سوراخن اون تو رو بجورن...(حالا تو خلوتشون میتونن بجورنا ولی اونطوریش یه صفای دیگه داره)
و الا ماشالله
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۸ آقای سر به هوا ...
عاقا من تازه بلاگتو پیدا کردم :)) خیلی خوب بود :))
بابای من دنبال منشی بود یار 30 صفحه رزومه نوشته بد بعد بابا پرسید کدوم دانشگاه خوندی گفت فلان جا ، گفت آدرسسش کجا میشه ؟ گفت نمیدونم !
بابا برگه هارو داد بهش گفت شما استخدامی ، میتونی از فردا بری سینما :))
دنبال شدی رفیق ...
پاسخ:
دوست عزیزم خیلی وقته میخونمت ولی انقزه وبلاگت واسه سرعت اینترنت من سنگینه که فقط میخونمت بی هیچ رد پایی. بابات برا سینما استخدام میکنه؟
بابا همون اولیو دومی خوب بود دیگه :)))))
ولی حقیقتا سخته نوشتن!! مث من که الان خشکیده نوشتنم فقط مینویسم که فراموش نکنم
پاسخ:
دیگه پرو بالمون ریخته، نگین!
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰ بهارنارنج :)
من ازدورعنوان دیدم خوندم حتما بخوانید:دی
ببخشید جناب شما نظرکرده اید؟:))خداحفظتون کنه..
منم وسطش یادیه خاطره افتادم..بچه بودم زیر3سال!دخترعمم من میزاره رو دوشش ویهو من پرت میشم توگلا..بعدازترس نمیادبرم داره..ازساکت شدنمون میان منومیبینن که گوش ودمماغ ودهنم خون میومده...ولی خب نمردم ..شایدم مردم! چون من خیلی بچه بودم یادم نیست مردم یا نمردم
پاسخ:
:))))) (مکث و باز دوباره) :))))))) آره منم بچه بودم شاید یکی دوتاشو مرده باشم
اتفاقا خیلی خوندنی بود که :)
چقد اتفاق واست افتاده تو بچگی هاااا :)

همش دارم به این فکر می کنم که چه کاری بوده. یه فکر دیگه هم می کنم اونم اینه که اگه من بودم تو اون برگه ها چی می نوشتم واقعا؟!
پاسخ:
واقعا متوجه نشدی چه کاری بوده؟ عه... واضحه که: جوشکاری زیر آب :))
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۲ دل‌آرام میم سین
من پست همه‌ی اونایی که دنبال می‌کنم رو می‌خونم، مهم نیست موضوعش چی باشه :دی

با این شانست موندم چرا ترمیناتوری، جیسون بورنی، داعشی اینا نشدی؟:دی
پاسخ:
میخواستم داعشی بشم، اونم رد شدم.... ازم خواستن که....(مکث) بیخیالش. :D
سلام
طفلی مادرتون، چی کشیده از دست شما....

خداییش سوال سختی پرسیدن
اما اگه یه نفر یذره سواد روان شناسی داشته باشه به نظرم خوب میتونه از همین انتخاب خاطره و نوع بیانش و ... به شخصیت طرفش پی ببره.
پاسخ:
الله وکیلی، وجدانا، انصافا، تو این همه جمله، فقط اینجاشو خوندی که مادرم .....؟ =))
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۶ مریــــ ـــــم
مستعد مردن هستین هاااا
ماشاالله به خواهرتون داداشی بوده برا خودش😂😂😂
مامانا از نظر ما بچه عا معمولا عصبی هستن در واقع علتو علل عصبی بودنشون خود ماهستیم
چه سوال بامزه ای پرسیده ب
پاسخ:
اینطو که به نظر میاد آره. اونا تازه مال یه دوران محو از کودکیم بوده. که نوشتن باقیه دوران و امکان مردنهام بیشتر بود. البته در این مقال نمیگنجه (همیشه دوست داشتم این در این مقال نمیگنجه رو یه جا بگم. اینجا گفتم.) :D نه والله دلیل عصبانیتش اونموقع من نبودم. دوتا آتیش پاره ی دیگه داشت خوب. 
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۷ فــــ . میم
خیلی نحوه استخدام جالبی بوده!
پاسخ:
ولی به درد نخور هم بود
جمله آخرت ترکوند!
اگه داستان باشه اسمش، پایان بندی فوق العاده ای داشت در حد اصغر فرهادی!
پاسخ:
چیو ترکوند؟ الان خوبی؟ جاییت آُسیب ندید؟ به جاییت بر خورد؟ :))
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۷ زیـ^ـــ^گما !!
یا خدا!این اتفاقا توی همون سن کودکیتون تموم شد یا هنوز ادامه داره؟؟
ولی من فکر میکنم شما در سن خیلی بالا در حالی که خیلی راحت و آروم نشستین روی صندلی...
البته دور از جونااا منظورم سن خیلی خیلی بالا بود.
پاسخ:
کدوماش؟ استخدام؟ ضربات هولناک کودکی؟ چی؟
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۴ همطاف یلنیـــز
سلام سلام
...
برم ببینم در یه ربع وقت! چه خاطراتی از کودکی رو میشه نوشت ( خوو شب بیداریست و کلی وقت برای مرور و یاد داشت ^_^)
پاسخ:
سلام سلام  خوبه بــِــدو بــِرو
مردم از خنده
سلام میرزا
پاسخ:
سلام سلا صبح بخیر. طاعات قبول. دور از جانا
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۷ آقای سر به هوا ...
بلاگ من سنگینه ؟
حجمی نداره که :/
چرا من ندارمت پس تو دنبال کننده ها :O
منظورش این بود که برو واسه خودت بگرد تفریح کن :))
پاسخ:
به گمانم منظورش همین بوده.
بلاگت سنگین نیست. یه پرده ای میاد جلو چشام وقتی میام وبت...کنار زدن اون پردهه  واسم سخته. آقا اصن اومدم دیگه ...مشکلی داری؟ :))
عجب ! یه دوست داریم که تنها راه معاشرت باهاش فحش و کتکه :))

آمیرزای جذاب و خواندنی! پست شما عالی بود! از آن ابتدا که خواننده احساس میکنه دارید ماجرای مصاحبه استخدامی مربوط به زمان حاضر رو نقل میکنید، ولی در آخر به یکباره متوجه میشه که ماجرا مال 12 سال پیشه ... به طور خلاصه این کلمات یعنی ترکاندن!
پاسخ:
شما عزیزی. در هر حال بابت ترکیده شدنت پوزش میخوام. چسب لازم نداری؟ :)) 
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۰ گمـــــــشده :)
:)))))
احتمالا اون موقع وبلاگ نداشتین که همچو منی وبتونو بخونه و گر گر از نوشته های بی سر و ته تون تعریف کنه و به به چه چه بگه که شما هم اعتماد به نفس کاذبتون بالا بره و همون متن دوم یا سوم رو می دادین و الان استخدام شده بودین
والا
یه کم دیر به دنیا اومدم وگرنه تاثیرات ژگرفی تو زندگی بقیه مذاشتم
خخخخخخخ
پاسخ:
تو که واقعا دیر به دنیا اومدی..... مثلا بهت میخوره هم نسل اشرف و ..... :D

یاد تبلیغ گوشی های خارجی افتادم.
طرف گوشیو میندازه زیر تریلی، گوشی آخ نمیگه!
شاید بدل کار موفقی میشدین.
البته ماشالله بهتون.
پاسخ:
الان که گفتی یادم افتاد. یهبار هم رفتم زیر ماشین... با دوچرخه