"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

توت زرد

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ

آمدم بنویسم که نمیدانم چرا نمی نویسم که یکهو همه اش پخش و پلا شد این ور و آن ور .

حالا نشسته ام تکه تکه جمعشان کنم؛ چسبشان بزنم؛ رنگشان کنم ؛ یحتمل غالب کنم به مردم. 

یک آدمی هم نشسته است این ور تر من و خالی می بندد... و من کلا به جائیم نیست. مهم این است که این حرف های لعنتی را متاسفانه آنطور که باید پیدا نمیکنم...

ادامه ی مطلبم خاطره ایست که شاید باب میل عده ای رهگذران گرامی نباشد..... هم الان میگویم که:


  وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری

 یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری) اگر اهل فحش و بد و بیراه هستید نخوانید لطفا 


نمیدانم قبلا گفتم یا نه....گفتم که بچه ها ی کلاس ما هر کدومشون لا اقل از من دو سال بزرگتر بودن و شرور تر . خوب بنا بر اقلیمی که در اون زندگی میکردن و بُرهه ی زمانی، که نه نت بود و نه بازی های کامپیوتری آنچنانی، سرگرمی هاشون همه خلاقانه بود و مبتکرانه . همه آفتاب سوخته و دست و پاها همه زبر و زُمخت از گِل بازی ها و بازی های خشن.
یه روز که همه بچه ها تو حیاط بودن و زنگ ورزش بود و یه توپ و سی و دو سه تا دانش آموز که از اینور حیاط عربده کشان مثل یاغی ها به اونور حیاط میدویدند و توپ بی نوا رو دنبال میکردند، یه آن متوجه شدم که لای پرده ای که جلو درب ورودی مدرسه نصب کردند بابام واساده و داره لای یاغی ها دنبال بچه ش میگرده. 
به محض دیدن بابام ایستادم  که ناگهان باعث شدم نظم دویدن بچه ها به هم بخوره و همه بریزن رو سر من و له شدن و ....
خلاصه با دخالت ناظم و بابام و یکی دوتا از قلدر های کلاس ، لت و پار شده بیرون کشیده شدم و به دفتر رفتیم و پدر جویای احوالات درسی پسر شد.
چیز خاصی عاید کسی نشد جز دو سه تا پس گردنی از پدر و یه کم تشر از مدیر مدرسه و نق نق های معلم ریاضی که نمیدونم چرا اونوقت ساعت سر کلاسش نبود. 
پدر رو تا دم در با مدیر بدرقه کردیم و باز همراه مدیر به سمت دفتر برگشتم. مدیر که رفت داخل یه آن صدای همهمه ی بچه ها رو شنیدم که به سمتم دویدن. راستش اولش کلی هول شدمو میخواستم فرار کنم برم تو دفتر. ولی تصمیم گرفتم بمونم و توپی که احتمالا اون ها دنبالش میدوند رو به سمت دیگه شوت کنم تا از شر آسیب احتمالی در امان باشم. اما از توپ خبری نبود. پس اونا واقعا به تیر من میدویدند. تا اومدم بچرخمو به سمت دفتر جیم بشم و بگم آقا اجازه چون من واسادمو اینا خوردن زمین ، میخوان منو بزنن، دیدم که دور منو محاصره کردند و همه ساکت شدن.
اون قلدره که از همه قلدر تر بود و کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه . حتی ناظم مدرسه هم از باباش حساب میبرد، اومد جلو و گفت: میترسی؟
گفتم آره. یهو همه زدن زیر خنده.
گفت از چی میترسی؟
 گفتم میخوای منو بزنی؟
گفت: نه. فقط از این میترسی؟
(راستش کلا ازش میترسیدم. آدم منفی ای بود. مدام تو کلاس بچه ها رو انگولک میکرد. انگار زودتر از سنش به بلوغ رسیده بود و راهو اشتباه رفته بود. خودم با چشمام دیدم که تو کلاس دستش مدام........./ بگذریم)
گفتم : نه . کلا از تو میترسم.
گفت: یه سوال میپرسم اگه درست جواب بدی کاریت ندارم
گفتم چشم
گفت توت چه رنگیه؟
یه کم فکر کردم. خوب همسایه ما یه توت داشت که زرد بود. خونه  خاله م هم یه توت بود که قرمز بود. توت فرنگی هم قرمز بود. باز بیشتر فکر کردم گفتم که توت فرنگی که فرنگیه. توت خاله هم که شاتوته. یهو محکم زد پس کله م و گفت بگو دیگه.
گفتم زرد
بچه ها همه زدن زیر خنده و یه چند ثانیه ای خندیدن و با اشاره ی دست قلدر کلاس همه ساکت شدن
خیلی مظلومانه در حالی که  اعتماد به نفسم داشت تحلیل میرفت گفتم قرمز؟
باز همه خندیدن و این بار قلدره هم خندید
این بار دلم بد جور شکست. میخواستم بزنم زیر گریه و گفتم سیاه؟
این دفعه قلدره دو لا شد و شکمشو گرفت و بلند بلند میخندید.
گفتم سبزه؟ آره دیگه اولش سبزه بعد زرد میشه و بعدش هم قرمز میشه دیگه. مال خالم این رنگیه
وقتی گفتم مال خاله م ....دیگه اشکش دراومده بود از خنده
گفتم پس چه رنگیه؟ من نمیدونم مال شمال چه رنگیه
همونطوری با خنده گفت بهت بگم چه رنگیه؟
گفتم آره
به دوتا از گردن کلفتای دیگه ی کلاس اشاره زد و دورمون شلوغ تر شد به طوری که از تو دفتر دیگه من دیده نمیشدم. ریختن سرمو شلوارمو با تمام  متعلقاتش  کشیدن پایین و منو لخت مادر زاد کردن یهو یکیشون داد زد گفت بابا راست گفته توش سیاهه/.



موافقین ۵ مخالفین ۱ ۹۶/۰۳/۱۹
میرزا مهدی

نظرات  (۸)

:|
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۹ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:-/
ناموسا وضعیت مدارس در دهه ی شصت اسفناک بوده
پاسخ:
باعثه خجالته ولی آره... :) 
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۷ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
جناب میرزا باعثِ خجالته درسته! اون کسره اونجا غلطه:))
پاسخ:
منظورت از کسره اینه؟ ( ـه) 
:))) مچکرات
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۱ گمـــــــشده :)
ترسناک بود والا
چه وضعشه اخه
:/
مدارسو می گم
:(
پاسخ:
عه
چقدر بد :(
پاسخ:
آره خیلی.... خودتو ناراحت نکن
۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۸ دل‌آرام میم سین
کلیتش هنوزم همینه، ظاهرش عوض شده. باید با زمانی که کتاب لک لک‌ها جزو کتابای درسی می‌شه مقایسه کرد :))
بگذریم.
حس می‌کنم از این به بعد شبا راحت‌تر می‌خوابی و بار این خاطره از رو دوشت برداشته شده.
ممنون که نوشتی درباره‌ش. :)
کنتراست زرد وبلاگتون چشمم رو اذیت می‌کنه، اولین کاری که می‌کنم تو مرورگرم رنگ زرد وبلاگتون رو تغییر می‌دم! ؛)
پاسخ:
چقدر مرورگرتون امکانات داره. پس باید یه کار بکنم که نتونید این کارو بکنید. :))
آره واقعا بار سنگینی بود از میون همهی بار های سنگینی که هنوز زمین نذاشتم. مخصوصا بارهای شیشه ایم. میدونی که گاهی بارمون شیشه س. :دی
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۱ دل‌آرام میم سین
پاسخ به پاسخ شما:
:))
پاسخ:
:))
چرا حال بچه کنکوری رو بد میکنین؟
چرا حال بچه کنکوری رو بد میکنین؟
چرا حال بچه کنکوری رو بد میکنین؟
چرا حال بچه کنکوری رو بد میکنین؟
پاسخ:
بسیار خوب بسیار خوب اوکی اوکی.... یه دقیقه بشین.... آهان