"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

نشسته بودی توی اتاق و بدون مکث حرف میزدی . هیچکس به جز ما ، من و تو ، اونجا نبود . اما مخاطب تو ، من نبودم . رو کرده بودی به دیوار و حرفهای بی معنی و بی سر و ته می زدی. از عشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلات . از تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی که آدم هر وقت چشمش رو بروی حقیقت میبنده ، میبینه . تو حرف میزدی و من به حرکات مسخره دستت نگاه میکردم که سعی میکردی این عبارات نا مفهوم رو به دیوار حالی کنی . مخاطب تو من نبودم و هیچ کسی هم جز من اونجا نبود . یدفعه چشمت افتاد به من و بی مقدمه به طرفم اومدی و من رو بوسیدی . لبهام رو گاز میگرفتی و با دستهات موهام رو میکشیدی . یهو سرت رو عقب بردی و به چشمهام خیره شدی و با سردی گفتی : بابت تمامعشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلاتی که تو این مدت ازت خواستم ، من رو ببخش . تا اومدم جوابت رو بدم احساس کردم جسم لزجی تو دهنم خودش رو به دیوار دندونهام میکوبه و قدرت تکلم رو ازم گرفته . اون رو بروی زمین تف کردم و دیدم تکه ای از لب تو هست که تو دهن من جا مونده . بی توجه ، به سمت در رفتی و اون رو بستی و برگشتی و از پنجره پریدی بیرون . احساس کردم سرم داره گیج میره . حالت تهوع داشتم . بسمت توالت دویدم و تا گردن خم شدم رو چاه توالت و از عمق وجودم هزاران ماهی ریز و زنده رو بالا آوردم که همشون تو سیاهی چاه گم شدن . چندتاشون هم که به شکل بسیار زننده ای افتاده بودن کف توالت و مشغول جون کندن بودن رو لگد کردم . طوری که از صدای متلاشی شدنشون خندم گرفته بود . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم عهد بستم که دیگه از این خوابها نبینم . رفتم به طرف توالت که آبی به صورتم بزنم . دیدم کف زمین پر از خون هست و لاشهء چند ماهی ریز روی زمین افتاده .

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۶

نظرات  (۴)

عجبا
پاسخ:
مش رجــــــــبا
۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۵ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
شام سنگین نخورید آقا:-/////
پاسخ:
شام سنگین میخوم یه وضع دیگه ای پیدا میکنم... :))
:////
پاسخ:
:////?
۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۳ گمـــــــشده :)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
****** ***
**** ******

و راستش خوشم نیومد
ترسناک بود
پاسخ:
ببخشید مجبور شدم اونجا رو حذفش کنم... ( ش ی ط)  تو و ترس؟