"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

یک اشارتی به بشارتی!!!

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۴ ب.ظ

دوستم میگفت:

یارو میگفته رفته بودیم وسط صحرا واسه حفاری. کارمون قانونی بودو قرار بود رزق حلال بیاریم سر سفره. میگفت نشستیم یه کم فکر کردیم تو این آفتاب سوزان چطوری کار کنیم با زبون روزه؟ مدام با خودمون کلنجار میرفتیم که بذار اون ابره شاید بیاد جلو آفتابو بگیره و بتونیم زیر سایه ش یه کاری کرده باشیم. اما هرچی نشستیم ، دریغ از یه ذره باد که محض رضای خدا یه چوله اون ابرو تکون بده. بیخیال اون ابره شدیم و دل و زدیم به صحرا و بیلو گرفتیم دستمونو گفتیم بسم الله. اولین ضربه رو که به کف صحرا زدیم یه باد قابل توجهی شروع کرد به وزیدن و درست به سمتی وزید که باید. ابره اومد سمت ما و درست جایی که باید، باد دست از وزیدن برداشت و مام تونستیم حالشو ببریم. 

دوستم ادامه داد:

و اما اینور دنیا زیر سایه ی سقف و زیر باد کولر نشستم تو مغازه و مدام میگم خدایا روزیمو چرا نمیفرستی پس؟ چرا نمیتونم پول دربیارم؟ چرا مشتری نمیاد؟ چرا طلبهامو نمیتونم بگیرم؟ چرا و چرا و چرا و یه عالمه چرا که گویی خدا باس جوابشونو بده و مقصر خداست. میگفت:  با خودم گفتم آخرش که چی؟ حالا بدهکارا نمیان طلب منو بدن و منم که نمیتونم از مغازه بزنم بیرون. بذار کارای دیگه رو به دستم بگیرم و شروع کنم. لا اقل طلبم بیشتر میشه. همین که استارت پروژه رو زدم، یه چوله باد که هیچی، اصلا انگار یه طوفان اومد و سونامی طلب هایی که داشتم همه به مغازه سرازیر شد. یهو ذهنم رفت به اون صحرا و اون ابرو اون مُقَّنیه. گفتم الله اکبر. خدایا فهمیدم رمزش چیه. فهمیدم چطوری بهم میرسونی. باس کار کنم. باس حرکت کنم.... و یه چیزای دیگه هم گفت که اصن ربطی به موضوع نداره.....

و اما اینور تر دنیا من! بدون در نظر گرفتنِ صحرایِ سوزانِ ظهرِ خرداد ماهیه ماه رمضون و نیز بدون در نظر گرفتن سونامی بدهکارانِ دوست گرام، دارم لحظه شماری میکنم که چند روز دیگه مونده به لحظه ی رویت ماه شوّال. چرا این ماه رمضون تموم نمیشه پس؟ 


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۷
میرزا مهدی

نظرات  (۲)

۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۰ گمـــــــشده :)
صبر باید نمود پدر پیر فلک را
درست گفتم؟یا یه چی دیگه بود؟
پاسخ:
شما هرچی درمورد پدر بگی حتما درسته
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۹ مهرداد طارقلی
از تو حرکت از من برکت...

خدا میگه ! نمیدونم والا...
پاسخ:
آره خدا میگه