زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

دلیل یک سر درد قدیمی

پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ


اون موقع ها که خیلی بچه بودیم و هنوز نفهم بودیم، تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر طهران(ت)، یه خونه ای داشتیم که به قول بابا، مساحتش 38 متر مربع بود. دوتا اتاق داشتیم و یه دستشویی و حمام نداشتیم و یه زیر زمین که آشپزخونه بود و اون آخر آخرا یه طبقه هم روش ساخته بودیم.
چهار تا بچه قد و نیم قد که خیلی هم شرور بودیم و اتفاقا خون گرم که باعث میشد در ایام تابستان تو یه ساعت های خاصی دخترای همسایه و پسرای اون یکی همسایه همه بریزن خونه ی ما و یه اتاق رو غُرُق کنیم و به بازی بپردازیم. اتاق که میگم منظورم یه آلونکیه که یه فرش شش متری به زور توش جا شده بود. شاید شما باورتون نشه ولی یه زمانی کل خونه ها اندازه ی اتاق خواب الانِ بعضی از شما ها بود.

بگذریم.
یکی از هیجان انگیز ترین بازی های ما چرخ و فلک ساختگی به دست خواهر دلبندم بودکه از همه ی اشرار حاضر در اتاق  هم بزرگتر بود خیر سرش.
به این شکل که به نوبت دراز میکشیدیم رو زمین و پاهای ما رو میگرفت و در حالیکه خودش در مرکز گل فرش میایستاد، با شتاب میچرخوند اونقدر ادامه میداد و شتاب میگرفت تا از زمین بلند میشدیم و در محور خواهر دلبند به پرواز در میومدیم و تا به تهوع نمیرسیدیم عملیات فرود انجام نمیشد و خلاص نمیشدیم. یادمه اشک شخص در حال چرخش به سر و صورتمون میپاشید تا خواهر دلبند کوتاه میومد و رهاش میکرد. میخندید و میخندیدیم و زجر کشیدن توأم با شعف  پرواز کننده رو نظاره میکردیم. دیوونه و روانی نبودیما. نیمفهمیدیم. نمیفهمیدیم و اصلا پیش خودمون نمیگفتیم که: بابا اونی که داره میچرخونه هم یه تعادلی لازم داره. نمیفهمیدیم که وقتی تو یه اتاق، هفت نفر دیگه یه عنوان تماشاچی واسادن و لذت میبرن در واقع دارن شیطان صفتانه وسوسه میندازن تو دل خواهر دلبند. نمیفهمیدیم که اونی که داره میچرخه ممکنه سرش بخوره به لیه ی یخچال. یا بخوره گوشه ی تلویزیون یا لبه ی طاقچه و متلاشی بشه
کلا نمیفهمیدیم. یادمه در یکی از همین عملیات ها درست لحظه ای که شتاب کامل شده بود و احساس میکردم بر فراز ابرها دارم پرواز میکنم و برای اولین بار به یه لذتی وصف ناشدنی رسیده بودم وقتی چشمام رو باز کردم تنها چیزی که میدیدم، چند تا دکتر و پرستار بالا سرم بودند و یه سُرُم و یه عالمه مریض دیگه اینور اونورم. تنها چیزی که یادم میومد این بود که همینطوری که بر فراز ابرها پرواز میکردم یه کوه جلوم سبز شد. بعد ها خواهر میگفت: کوه نبود. مامان یهو وارد اتاق شد.
همین.

نود و پنجتون میمون.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۰۵
میرزا .....

نظرات  (۸)

اخییییی چقد خندیدمممم=))))))

نود و پنج خودتون هم میمون*_*

نبودین نگران شدم
۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۹ گمـــــــشده :)
سلام...95 شما هم میمون مبارک و پر از خیر و برکت ان شاالله...
اما...اما حکمت شروع سال جدید اون هم با یک پست تکراری چیست؟ با بیان دلیل توضیح دهید.
باور نمی کنین؟ مدرک دارما...آذر 93..روز دانشجو..
وااااااای 93...الان 95 شد ها. خاک به سرم. دو سال پیرتر شدم.خخخخخ
۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۰ گمـــــــشده :)
البته این یکی غلط املایی هاش گرفته شده. یکی دو تا از جمله هاش هم حذف شده..خخخخخ..اگه می خواین دقیق تر بگم؟ چیه! چرا این طوری نگاه می کنی میرزا؟بیکار ندیدین؟
مامانا همیشه بد موقع میان :دی

اومدم بگم که شمامگه خودت جای آدمی که حول محور خواهر جنابعالی میچرخد نبودی که به بقیه میخندیدی؟ و الان به اشتباهت اعتراف میکنی؟ دیدم خودت مصدوم این خاطره بودی!
همیشه مصدوما پی به اشتباه میبرن !
سال نو شما هم مبارک و میمون ایشالا البته با خاطره های خوب :)
۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۲ همطاف یلنیـــز
سلام سلام
بارها و بارها در رفتگی دست رو سر همین چرخ و فلک بازی تجربه کرده بیدم
یادش بخیییر ^_^
.
.
سال نوی میمون شما هم مبارکا (خداییش تا ادا و اطوار میمون نبید آن بید امسال که در قبضه میمون هم هست چه شود...به به)

۱۵ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۹ زیـ^ـــ^گما !!
دیوونه ها بیشتر از بقیه از اتفاقای اطرافشون میفهمن فقط عکس العملاشون شدیده شما به قول خودتون شاید نمیفهمیدین ولی عکس العملاتون هم شدید بود:دی
من در ماهیت کودکیتون مشکوکم..
(نیاز به بررسی بیشتر)
سلام میرزا.
مدتی نبودیم و گهگاهی سرک میکشیدیم که مبادا وبلاگ حذف شود.
کودکی و نوجوانی گذشت و حالا غبطه های گذشته است که میخوریم.
شیرین بود چرخیدن مان در روزگار و زمانی ما بودیم که او را بازیچه کرده بودیم و حالا اوست که ما را بازیچه کرده...