"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

چیزو فرنی؟ ! ؟

دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۰۶ ب.ظ




میگفت: اومدم اینجا تا با حال و هوای جبهه آشنا بشم. میگفت اومدم اینجا تا ببینم اونایی که شهید شدن و رفتن، چه جایی روزشونو شب و شبشونو روز میکردن. میگفت: اومدم اینجا تا بوی بهشت به مشامم بخوره.  میگفت اومدم اینجا تا بهشون بگم با رفتنشون چه نعمت هایی رو  با خودشون بردن. میگفت اومدم اینجا تا تبعات جنگ رو ببینم. میگفت اومدم اینجا تا..............

هی گفت و گفت و گفت و گفت تا اینکه حسابی رفت رو اعصاب من. این جمله هایی بود که تو یه مصاحبه ، در یک فیلم مستند نمیدونم چی چیِ در حال مونتاژ، به گوشم خورد.

 با خودم گفتم: حالا بوی بهشت و بوی تن شهید و تصور شبهای جنگ و چه میدونم از این دست موارد، به کنار.

 آقا اصن همه ی حرفاش به کنار. فقط این که تبعات جنگ رو تو خرابه ها و تن پاره پاره ی شهدا و بدن تیکه تیکه ی جانبازان بشه دید، خیلی بی انصافیه. 

من خودم شخصا از جنگ ، فقط بمباران و آژِیر و پناه گاه و چسب های ضربدری شکل رو ی شیشه ها و رادیو های کوچولوی نارنجی رنگ سیار و سبک همیشه روشن و وانت هایی که آذوقه جمع میکردن برای جبهه رو یادمه. 

میخوام بگم تبعات جنگ.....

.....منم

و تمام همسالان من. تبعات بزرگ جنگ ما هستیم. شهدا که رفتند. جانبازان که تکلیفشون روشنه (با تمام احترام) آوار ها آباد شد. ویرانه ها ساخته شد. (بقیه شو معذورم بگم) این وسط ما درست نشدیم که نشدیم.

ما یعنی امثال آدمهای بیگناهی که در اثر  (ندونم کاری بابائه یا ترواوشات عشقولانه ی مامانه یا بیخیالی هر دو یا دستور اکید برای ایجاد ارتش چند میلیونی تر از بیست میلیونی  یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای) بین سالهای شصت تا شصت و هفت دیده به جهان گشودیم.

جواب ما رو کی میخواد بده؟ آدم گُنده ها که زرت و زرت میگن ما ساختیم و ما بُردیم شما تکمیلش کنین. اون یکی گُنده تراش میگن....... 

خیلی اعصابم خرابه. از اینکه هر سال یه مشت الدنگ میان یه مشت مستند و روایت و نقل قول و درد و مرض چاپ و منتشر میکنند و میگن بزرگترین تبعات جنگ تعداد فلان نفر شهید و انقدر مفقود الاثر و یه مشت استخونو یه عالمه جانبازه. 

نیاین انگ سیاسی بچسبونینا. دارم عربده میکشم که تو لیست اون تبعات ذکر شده، اسم تک تک متولدین شصت تا شصت هفت هشت خالیه. اسامیه تک تکشون. 

تک تکشون. یه سریا که پیش فعالن و فکر میکنن نخبه شدن. یه سریا هم مثل من سگ/.


همین /.



پ.ن: برا ی همه ی مخلوقین خدا احترام و ارزش قائلم. چه حیوانات چه گیاهان و چه انسانها. پس اگه میگم وارد نشین و نخونینش، ارزش قائل شدم براتون که وقتتونو هدر ندین. نیاین انتقاد کنین. اینجا تو "زرد" همه چی نوشته میشه. هم عر زدن هام. هم عشقولانه هام. هم پست قبلیم/.


عزت زیاد. والله به قرآن

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نظرات  (۲۶)

خوب مهتی جان گریه نکن. همه این چیزایی که گفتی درست. ولی خدا رو شکر کن . خشتکت پاره نیست مهتی. 
جون داداش یه ربعه دارم نیگا میکنم . باورم نمیشه. اولین باره خشتکت پاره نیست و ....... معلوم نیست. 
مهتی یادمه یه رو یه فیلم از خودت گرفتی و آوردی دادی من دیدم. همون روز فهمیدم تو روانی هستی. و شیزو فرنی.
ولی سعی کردم به رو خودم نیارمو فراموشش کنم. ولی الان که داری عر میزنی بایست به روت بیارم و بهت دستوربدم. تا اطلاع ثانوی حق نداری از اینترنت آسایشگاه استفاده کنی.   دستور میدم دُز قرصاتو ببرن بالا تا از این غلطا نکنی. کــَصافط عوضی به شهید فحش میدی؟ بگم بیان بزنن عنت کنن؟
اصن ببینم ! مهتی! خودتی؟
پاسخ:
گوسفند
عـــــــَ کوجا فهمیدی؟ عـــــَــ صِـدام؟ مهتی من دوستت دارم. میمیریا. نگفتی بالاخره. خودتی؟ مهتی ای آیا؟ تو کی اَستی؟ اسبی؟ آهان یه چیزی الان یادم افتاد. خشتکت...نه... گفته بودم . هیچی
پاسخ:
Please do not be a sheep. Understand. Ok?
قراره حق التدریس بابامو ازش بگیرن...
چون تاحالا نرفته راه پیمایی!
عدالته؟!
پاسخ:
کار بابات شجاعته. ولی اونو نمیدونم عدالته یا جهالته.
به بابا بگو دوران پیچوندنش سر اومده. فُقَها دارن یه تزی میدن که مث انتــــ ـــخابات اونایی که نمیرن راهپیــ ـمایی ، تو سِـجـِـلـِـشون معلوم بشه. چه میدونم دولت الکترونیک و این حرفا
اطلاعات زنگ زد خونمون..
بعدش یکی ازین کله گنده هاشون پا شد اومد خونمون!
ور زد و بعدشم رف!
قلب بابا درد گرفته!
بابا میگه نمیره راه پیمایی...
چن ساله میان گیر میدن به بابامن
پاسخ:
الو....الو..... عه وا... الو.... صدا نمیاد..... 
  • یه متولد 61
  • مثل من :(
    پاسخ:
    آخی!
  • من یه کرگدنم!
  • اونایی که رفتن جنگ!شهید شدن !عاقبت به خیر شدن!
    اونایی که رفتن و سالم برگشتن!افتادن به جون بیت المال!
    پاسخ:
    اونایی که نرفتن هم سرشون بی کلاه موند
    یکی یه لیوان آب بده دست میرزا! انقده عصبانی نباش! ای بابا!
    چون گفتی انتقاد نکنین نمیکینیم خب! ولی خب من فک میکردم آخرای دهه 50 باشی، ای 60ای کوچولو حتا!
    بعد میرزا جان اونا یه مشت الدنگ نیستن، طبق محاسبات بنده خیلی بیشتر از یه مشتن!
    بعد مجبوری بیشینی مستندی ببینی که اعصابتو بریزه به هم؟ خودآزاری نکن خب!
    پاسخ:
    ببین من اولش آخرای 50بودم. تو بیمارستان عوضم کردن
  • فا...ه ای که کتاب میخواند
  • سلام

    سطر های این پستت رو 2 ، سه خط در میون رد کردم

    نه به خاطر قلمت

    حالم از هر چی احمقه به هم میخوره

    یه مشت احمقی که احمق هم فرض میکنند بقیه رو

    من

    خسته ام

    از این بازی هایی که دادنم

    .

    .

    .

    گفتن نگو

    مملکت هم دستشونه

    چشم

    باز هم خفقون


    سلام

    پاسخ:
    سلام
    حالا انقدر حرص نخور تو
    راستی میرزا مستندی که قرار بود بسازی به کجا رسید؟ خوب پیش میره؟
    پاسخ:
    دارم بهش ور میرم هنوز. خوبه ولی هنوز پیش نمیره
  • فا...ه ای که کتاب میخواند
  • به نظر رسید که دارم حرص میخورم رفیق؟

    نه

    اتفاقا بدون هیچ احساسی که بخوام پای این جملات بنویسم نوشتمشون

    شاید کمی اوغ...

    شاید هم پوزخند کنارش

    شاید هم ... شاید نه، با کلی بی محلی

    والا

    پاسخ:
    یه سری ری اکشنَن ولی خوب احساسی پشتشون نهفته به نام نفرت.                                                              شاید
  • فا...ه ای که کتابمیخواند
  • من یه نظر دیگه داده بودم

    کوش؟

    سانسور شدم یعنی؟

    فقط نوشته بودم حرص نخوردم

    اونم اگه مصلحت نمیدونین گردن میگیرم

    پاسخ:
    ؟؟؟
  • فا...ه ای که کتاب میخواند
  • دوباره پیدا شد

    نظرو میگم

    نفرت رو خوب اومدی

    شاید نه... دقیقا

    اصلِ جنسه

    باز هم بهتون سر میزنم

    میدونم که سر میزنم

    ممنونم

    پاسخ:
    خوش اومدی
    ببین میرزا جان. ما که رفتیم جنگیدیم اصلا به این فکر نمیکردیم که قراره یه روزی اینطوری استنطاق بشیم. یعنی اصلا به هیچ چیزی فکر نمیکردیم. جز دفاع. خیلی ساده ست. یه عده رفتند دفاع کردند. جهاد کردند . یه عده ی ما کشته شدن. یه عده مون ناقص شدن. یه عده مون ناپدید شدن. یه عده مون اسیر شدن. یه عده هم مثل من شکر خدا صحیح و سالم برگشتن. میخوام به شما عرض کنم که یه طرفه نباید به قاضی رفت. آره از یه جهاتی با شما موافقم که نیاید شهید رو بت کرد و تو سر ملت کوبید که من خودم برادر شهیدم. ولی اینطور که شما فرمودید هم نیست. اون روزا مردم ما واقعا آگاه نبودن. ما مثل خیل عظیمی که تو صف مثلا همین سبد کالا ، دچار موجی شبیه موج مکزیکی ای که شما جوونا خوب میشناسینش، شده بودیم. و تنها به یک چیز فکر میکردیم.(دفاع).سواد و بینش ما هم اونقدر نبود که حتی به تربیت فرزندانمون فکر کنیم. عزیزم ما فقط و فقط فکرمون این بود که انقلابی که دوازده سال قبل از وقوعش ، براش زحمت کشیدیم ، نمی بایست به این سادگی ها از چنگمون درش بیارن. حریص شده بودیم. و طمع حتی یه وجب خاکمونو داشتیم. خاکی که سالها براش کشته دادیم تا از چنگ استکبار درش آوردیم. میرزای عزیز. قطعا شما دچار کاستی های روانی نیستید. که اگر بودید، بی شک وقت خودم رو صرف حرف زدن با شما نمیکردم. پیدار باشی////// و این خواهش من پیرمرد رو هم بپذیر : با ما یی که مال نسل قبل از شما هستیم ، مهربان تر باش. نه تو. بلکه همه ی هم نسلان تو. (زیاده روی کردم ببخش)
    پاسخ:
    سلام
    قربان اول از اینکه سوء تفاهم شده باید ازتون پوزش بخوام. 
    شما حتما بهتر از من جوون میدونید که لحن گفتگوی دو تا آدم هم سن و سال حتما به گونه ای نیست که دو آدم با نسل های متفاوت با هم حرف میزنن. درسته؟ 
    من اگر انتقادی داشته باشم که خطابم افراد رزمنده ی سالهای پیش باشه ، حتما از راه خودشون و با زبان خودشون وارد میشم. و همیشه سعی میکنم با افراد مثل خودشون حرف بزنم/ اینا رو میگم که سوء تفاهمات رو بر طرف کنم. 
    ببینید شما عزیز ما هستید. اینکه دینی به گردن ما هست، درست. بر منکرش لعنت. اینکه خانواده ی معزز شهدا و جانبازان چه سختی هایی کشیدند، درست.  حرف من اینه. یه آدم با ایمان میگه: من این دستم رو در راه دفاع از سرزمینی که با نام خدا پایه گذاری شده، از دست دادم. پس فدای سرم.
    یه مادر و پدر شهید با ایمان میگن: امانت خداوند رو بعد از مدتی در صالح ترین شکل ممکن به خودش تقدیم کردیم.پس فدای سرم
    اما پدر و مادر بی گناه ما (نه به اندازه ی فرزندانشون) و مومن چی میگن؟ خدایا شکرت که نفهمیدیم و بچه مون آسیب های روحی خورد؟
    خدایا شکرت که نمیدونستیم این بچه که به دنیا اومد و بزرگ شد، یه آدم عصبی یا مالیخولیایی یا با انواع و اقسام فوبیا و ...... خواهد شد؟ 
    فیلمهای سینمایی که نشون میدن تو تلویزیون از جنگ ویتنامو و آمریکا و خیانتی که رژیم آمریکا به سربازانشون کرده، دل آدم رو به درد میاره. افرادی که سالها بعد از جنگ، خودشون و نسلهای بعد از خودشون دچار معضلات جسمی و روحی شدن فقط به خاطر اینکه به دولتشون اعتماد کردنو عازم نبرد شدن. این فیلم ها نشون داده میشن تا دلها رو به رحم بیارن. تا بگن اه اه چه امریکاییه این امریکا. میخوام بدونم. دل کی برای ما به رحم میاد؟ کی فهمید که نسل سوخته نیستیم بلکه نسلی هستیم که از ابتدای کاشتن نطفه، با آفتی به نام ترس و دلهره و استرس و جنگ همراه بودیم. کی فهمید؟ کی به روی خودش میاره؟ نیاید نگید همین نسل ماست که داره سازندگی میکنه. نگید. نسل ما جز یه مشت آدم کوکی بیش نیستیم. همین
    نسل سوخته!!!!
    آژیر خطر که می زدن هر کدوممون می دوید تو یه سوراخی قایم می شد
    صدای ضد هوایی ها رو قشنگ یادمه
    پاسخ:
    نسل کباب شده
    آها راستی خالقین خدا هم نه ! مخلوقین خدا ! :)
    پاسخ:
    خیلی خوب حالا

    جنگ و تبعاتش...خسارتیه که تک تک مردم ایران هنوزم که هنوزه تاوانش رو دارن پس میدن...

    - چه شهیدان و باز مانده هاشون

    - چه جانبازان و خانواده هاشون

    - چه اسرا و چشم به راهانشون

    - ...

    - نسلهای بعدی اونها که هنوز دارن همه جوره غرامت پس میدن...یا با حس کمبود عزیزانشون...یا با بیماریهایی که به تبع بمبارانهای شیمیایی داره نسل به نسل داغونشون می کنه...یا با تقابلی که با نسل جدید پیدا کردن...

    - و چه اضطراب و دلهره های دوران کودکی بچه های دهه پنجاه

    - و چه دهه شصتیها که کسی جانباز بودنشون رو ندید...

    پاسخ:
    مرسی از دو خط آخر تون
    دقیقا!!!
    دقیقا !!!
    گل گفتی!!!
    هم نسلای تو واقعا دیوانه اند!!
    یه مشت روانی !
    پاسخ:
    البته تو یکی زی آبی رفتی و از نسل ما نیستی و روانی هستی :))
  • یک دهه شصتیِ با دلِ پُر
  • ماها سوختیم ماها له شدیم ماها روانی شدیم ماها هزار استرسِ نهفته کشیدیم اما کسی ندید! تازه اَنگِ بی عاری و خوشی بهمون چسبوندن! اونم به خاطر چی؟ به خاطرِ کسانی که خوشی زده بود زیر دلشون !!! فکر کردن انقلاب کردند که در اصل گند زدنی بیش نبود! بعد جنگی به پا شد! بعد واسه اینکه از ایران دفاع کنن رفتن جنگیدن که این قابلِ تقدیره اما جنگو گذاشتن به پایِ دفاع از دین و انقلابی که نه تنها ایمان بلکه ایران رو هم به باد فنا داد! ایرانی که یه روز هر گوشه اش حداقل از نظر طبیعی آباد بود! الان داره به بیابانی لم یزرع تبدیل میشه با مردم افسرده ای که حتی حاضرند، هم وطن خودشونو بکشند واسه یه لقمه نون که پا میذارن روی سر هم که فحش میدن بهم که چشم دیدن همو ندارند! اون وقت باز هم هستن کسایی که سنگ انقلاب به سینه میزنن! سنگ کسایی رو ب سینه میزنن که از حماقت میلیونها آدم استفاده میکنند و به ریشِ ماها و ایران میخندد و قدرت ،کورشون کرده! و کم از فراعنه ندارند که خودشون رو خدا میدونستند! مردمی که با زدن سنگِ دین به سینه شون! انسانیت رو زیر پا گذاشتن!
    همۀ کسایی که صادقانه رفتند برای دفاع از میهن جنگیدند روی سر ما جا دارند! اما اونا چه کسانی بودند! جوانانی بودند که در بسترِ اون زمان رشد کرده بودند! بستری که میگفتند دین توش نیس! مهدِ کاباره و عشق و حاله! اما اون جوونا ایمانشون سخت تر از سنگ بود اما حالا چی!؟ جوونهای حالا چی که تو بسترِ اسلامیِ این 35 سال رشد کردن!!! ایمانشون اگر ایمانی باشه به بادی بنده!!!! و هیچ چیز دردآور تر از دیدنِ این نیست که بازهم کسانی پیدا بشن که سنگِ انقلاب و سردمدارانش رو به سینه بزنن! که متاسفانه هنوز بی شمارند! بی شمارند کسانی که له شدن خودشون و هم میهنانشون و حتی از بین رفتنِ سرزمین خودشون رو نمیبینن و باز به هر دلیلی به پایِ فراعنه تعظیم میکنند!
    پاسخ:
    فکر کنم تو رو باید آرومت کنم. اینی که شما میگید یه مقوله ی دیگه ست. به هم چسبیدنا. باید مفصل بشینیم درموردش حرف بزنیم. و خیلی هم موافقتم. زیاد موافقتم. اصن خیلی زیاد. ببین خوب میگی که دین و ایمون جوونای امروزی به بادی بنده.  به قول یه بابایی میگفت اون زمان به ما فشار اومد غیرتی شدیم پاشدیم یه تکونی خوردیم و یه انقلابی کردیم. همون بابا میگه. شما یا بهتون فشار نمیاد یا تکون خوردن بلد نیستید. حالا مایی که بهمون فشار نمیاد، دلیلش بی غیرتیه یا یبوست روح و روانمونه؟ و یا نه. ....
    تبعات جنگ ماییم...
    که همه توی سی سال اول زندگیمون به آخر خط رسیدیم....که سگیم و ...
    لایک به این کامنت(ماها سوختیم ماها له شدیم ماها روانی شدیم ماها هزار استرسِ نهفته کشیدیم اما کسی ندید! تازه اَنگِ بی عاری و خوشی بهمون چسبوندن! اونم به خاطر چی؟ به خاطرِ کسانی که خوشی زده بود زیر دلشون !!! فکر کردن انقلاب کردند که در اصل گند زدنی بیش نبود! بعد جنگی به پا شد! بعد واسه اینکه از ایران دفاع کنن رفتن جنگیدن که این قابلِ تقدیره اما جنگو گذاشتن به پایِ دفاع از دین و انقلابی که نه تنها ایمان بلکه ایران رو هم به باد فنا داد! ایرانی که یه روز هر گوشه اش حداقل از نظر طبیعی آباد بود! الان داره به بیابانی لم یزرع تبدیل میشه با مردم افسرده ای که حتی حاضرند، هم وطن خودشونو بکشند واسه یه لقمه نون که پا میذارن روی سر هم که فحش میدن بهم که چشم دیدن همو ندارند! اون وقت باز هم هستن کسایی که سنگ انقلاب به سینه میزنن! سنگ کسایی رو ب سینه میزنن که از حماقت میلیونها آدم استفاده میکنند و به ریشِ ماها و ایران میخندد و قدرت ،کورشون کرده! و کم از فراعنه ندارند که خودشون رو خدا میدونستند! مردمی که با زدن سنگِ دین به سینه شون! انسانیت رو زیر پا گذاشتن!
    همۀ کسایی که صادقانه رفتند برای دفاع از میهن جنگیدند روی سر ما جا دارند! اما اونا چه کسانی بودند! جوانانی بودند که در بسترِ اون زمان رشد کرده بودند! بستری که میگفتند دین توش نیس! مهدِ کاباره و عشق و حاله! اما اون جوونا ایمانشون سخت تر از سنگ بود اما حالا چی!؟ جوونهای حالا چی که تو بسترِ اسلامیِ این 35 سال رشد کردن!!! ایمانشون اگر ایمانی باشه به بادی بنده!!!! و هیچ چیز دردآور تر از دیدنِ این نیست که بازهم کسانی پیدا بشن که سنگِ انقلاب و سردمدارانش رو به سینه بزنن! که متاسفانه هنوز بی شمارند! بی شمارند کسانی که له شدن خودشون و هم میهنانشون و حتی از بین رفتنِ سرزمین خودشون رو نمیبینن و باز به هر دلیلی به پایِ فراعنه تعظیم میکنند!)

    پاسخ:
    بــَهله
    این ما بودیم که مادرامون توی دوران حاملگی هی ترس داشت و هی استرس کشید...ما بودیم که موقع شیر خوردن شیر همراه با مقادیر متنابه استرس نوش می کردیم...که هی بدو بدو تو پناهگاها بودیم و هی می ترسیدیم که الانه حمله کنن و هممون بمیریم...همه از مرگ می ترسیم همه حس تنهایی داریم...چرا؟؟؟ هممون روشای ارتباط با دیگرانو بلد نیستیم...هممون یه مشت استرسی با انواع بیماریهای روحی هستیم..همه انواع ترس و فوبیا رو داریم حس می کنیم...
    تو خونه ما دهه 70ی هم داریم...اینا رو با خودم مقایسه می کنم میبینم که اوه عجب باختی دادیم ما
    پاسخ:
    بخدا دلم برا تو یکی کباب شد

    احسنت آفرین. واقعا موافقم. هرچند که من بین 61 تا 67 به دنیا نیومدم اما عمیقا با شما موافقم و عمق منظورتونو درک کردم. حق دارید. خیلی هم زیاد.

    پاسخ:
    :) . شما هم از خودمونی. غریبی نکن :D 
  • ...:: بخاری ::...
  • خدایا.
    آیا.
    نه واقعن می خوام بدونم آیا.

    پاسخ:
    متوجه نشدم که
    جالب بود
    منم وقتی تو ماه نهم بودم بدن تکه تکه برادر رو نشون مادرم میدند
    برعکس شما فکر میکنم ما دهه شصتی ها یک جهش نخبگی داشتیم
    اینو میشه با مقایسه دهه  50 و 70 خوب دید
    یک جهش پختگی
    سریعتر از بقیه دنیا رو درک کردیم و قشنگی هاش رو متفاوت تر از خیلی ها میبینیم

    پاسخ:
    کاش میشد  جمله ی آخر تون رو باور کرد 
    اخ گفتی.....{اینجا شکلک نداره؟؟میخوام شکلک افسوس بذارم یا گریه}
    پاسخ:
    بیا من خوردم آخر شکلک گریه ام

    عاغا 69 ای ها تو این دایره جا نمی شن...:)))

    جدی ها..؟

  • پـــــر ی
  • منم درک می کنم این حرفتو 
    به هر حال زندگیم نابود شد با همین جنگ و تبعاتش 
    بعد از سی سال سن هنوزم زندگیم رو هواست 
    پاسخ:
    چرا؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">