زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

یه بدون شرح دیگه

جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۵۷ ب.ظ

وقتی یه پات طبقه ی دوم فلان بیمارستانه و یه پای دیگه ات تو اورژانس همون بیمارستان. و مدام فِر می خوری تا بتونی در خدمت هر دو عزیزِ بستری شده و همراهانِ نا توان تر از خود بیمارها باشی، وقتی مجبوری صبح تا غروب یه جا و بعد از اون تو یه خراب شده ی دیگه کار کنی تا بتونی ازون دسته از آدما که وقتی پنج روز از واریز یارانه ها می گذره، به ولوله میفتن و رنگ از رخسارشون می پره نباشی، وقتی که روز ها و ماه هاست که نمی دونی چطور شب می شه و کی می خوابی و با چه امیدی بیدار می شی و چه نا امیدانه باز به شب بر می خوری و باز روز از نو و روزی از نو.

وقتی اینقدر خسته ای که هیچ کوک ساعتی نمی تونه بیدارت کنه ولی اینقدر استرس داری که قلمپ قلمپ پای همسایه های بالاسری درست تو دقیقه ی نودِ رسیدن به اذون صبح برای رسیدن به آخرین جرعه ی آب سحری، تو رو از خواب می پَرونه، چون گمان می کنی که زلزله اومده یا حتی دایناسورها از زیر خاک زدن بیرون تا تتمه ی خوشبختی هات رو با خود ببرن.

وقتی زیباترین و بهترین هدیه الهی، یعنی همسرت، به خاطر استرس و فشار بیماری مادرش و مشکلات پیش اومده ی اخیر، داره جلوی چشمات تحلیل می ره و کاری از دستت بر نمیاد، وقتی مجبوری هر دو روز نُه ساعت کنارش باشی و فقط سه ساعتش تو بیداری بگذره، وقتی بابات به خاطر کهولت سن و بیماری، مجبوره تو موقعیتی باشه که به خاطرش از پسر بزرگش خجالت بکشه و از خجالتش نخوای که زنده بمونی تا شرمساریِ بابات رو ببینی، وقتی مجبوری به خاطر حال و احوال عمومی و خصوصی مادرت که یه وقت خم به ابروهاش نشینه، سرِش داد بزنی و بعد ببینی که گند زدی به روزگار مادر فرزندی، وقتی هی می بینی که داری گَند می زنی و گند می زنی و گند می زنی و از خیلی چیزا به دور افتادی، وقتی یادت میاد که می تونی اینا رو خلاصه وار یه جایی ثبتش کنی و چند صباح دیگه بِهِشون بخندی، اون وقته که متوجه می شی و هی به خودت می گی: ای دل غافل! ای دل غافل! دیدی چی شد؟ آبشو کشیدیم چلو شد. دلتون برام کباب شد؟ نوش جون. بزارین واسه افطارتون!

و خطاب به دکتر «ک» عزیز که وقتی پیامشون رو خوندم دلم می خواست زمین دهن باز کنه (همین. فقط دهن باز کنه):

«آدم های به درد بخور همیشه در بهترین لحظات ظاهر می شن. ببخش که بویی از ظهور نبرده ام. شما تنها نیستید. این روزها بیشتر قول می دهم و کمتر عمل می کنم. همدرد زیاد دارید از جانب من. پایدار باشید دکتر جان!»

++خواستم بگم منم دوست دکتر(با فتح «ت» قشنگ تر می شه) دارم.D:




موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۲۹
میرزا .....

نظرات  (۱۲)

پاسخ:
:(
۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۳۷ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
الان چه حسی داری میرزا؟!
از افسرده ای؟! گوشه گیری؟! از خودت بدت میاد
میخوای عوض شی؟!
فک میکنی تو چشم آدمای دو رو برت بدی؟!
من توی یه همچین موقعیتایی همچین حسی دارم!
پاسخ:
سلام هیچ حسی ندارم فلجم
Chasbidam.dame shoma garm

 
پاسخ:
سلام کجا چسبیدی؟
میفهمم میفهمم میفهمم
پاسخ:
:)
۳۱ خرداد ۹۴ ، ۰۴:۴۰ ...:: بخاری ::...
بدون شرح ینی باس کامنت بخوره؟؟؟

پاسخ:
حالا که خورده.
متنی که اسمش بدون شرحه..نظرش هم شرحی نداره...
پاسخ:
جواب نظرش هم شرحی نداره...
سلام میرزا :)
پاسخ:
سلام :)
آسمانت هنوز رازآلوده؟(در آغوش آسمان رازیست)

انشالله روزای خوش و اعترافات لذتبخش
انشالله مریضاتون شفا پیدا کنن و امور زندگی سر و سامون بگیره
خدا بهتون صبر و استقامت بده واسه گذروندن این روزا
پاسخ:
موچکرم :)
۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۹:۱۰ خواهر مهربون
زندگی سخته..خدا کنه بتونیم طاقت بیاریم.
پاسخ:
یه کم ایمون میخواد که فکر کنم داریم. سلام خواهر مهربون. چه بدونم? چه بگم?
۰۸ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۷ مهندس بهشت
برات دعا میکنم
که همش به زودی حل بشه
پاسخ:
واقعا مرسی شدیدا به دعات نیازمندم
میدونی که من همیشه چی میگم ؟ توکل به خدا . خودش حواسش بهت هست . تو فقط مواظب باش خطا نری همین

پاسخ:
بله بله به روی چشم
۱۱ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۶ فیروزه ای
:(