زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

اعتراف

جمعه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ق.ظ

سرم گیج می رفت. احساس می کردم تک چراغی که بالاسرم روشنه، دورِ خودش می چرخه. مدام چشمهام را باز و بسته می کردم تا به بازی خسته کننده و سرسام آورِ لامپ کم سویی که توی مغزم می رقصید خاتمه بدم. اما نمی شد.

من و فاطمه و مصطفی و مارال قرار بود یک به یک بازجویی بشیم.

***

گفتم بعد از مدتها بود که همدیگه رو می دیدیم و واقعا دلتنگ هم بودیم. بعد از مدت ها بود که اومده اینجا و به خاطر ماموریتی که داشت یک سال مهمان شهر ما بود. اون روز برای خیر مقدم و مُهیّا کردن خانه ای که از قبل براشون کرایه کرده بودیم به منزلشان رفتیم. هنوز از راه نرسیده بودند. فاطمه کتری چای را به راه کرد و من هم برای خودم می گشتم که بیکار نباشم.

موبایلم زنگ خورد. مصطفی بود.

گفت: گفتی بهشتی چندم؟

گفتم: هشتم. سمت راسته. قبل از بریدگی بلوار. سرکوچه یه نانوایی لواشی داره.

گفت: آهان دیدم.اومدیم.

***

هنوز لباس هاشون رو عوض نکرده بودند که کامیون اسباب و لوازم خانه هم رسید.

***

مارال که خوابش برده بود. ما هم که مثل جنازه افتاده بودیم رو کاناپه ها و به سقف خیره شده بودیم. خسته و خراب.

گفتم: الان چای می چسبه.

فاطمه گفت: من میارم.

اما قبل از او فائزه از جا بلند شد و رفت سمت آشپرخانه. یکی دو دقیقه ای گذشت و صدای افتادن چند استکان به گوش رسید. مصطفی با صدای بلند گفت: بیام؟

فائزه که صدای خستگی اش از دور به گوش می رسید، گفت: چیزی نیست.

همانطور که لم داده بودیم، خوابمون برد. نمی دونستم چند دقیقه گذشته. صدای مارال رو می شنیدم که مصطفی را صدا می زد و می گفت: بابا! بابا! پاشو تو توالت سوسک هست.

گفتم: عمو بیا من می کُشَمِش.

بلند شدم. چادر فاطمه را عین ملحفه روی تنش کشیدم و یاالله یا الله گویان سمت توالت رفتم. به مارال گفتم: مامانت کو؟

جوابی نداد. سوسکو کشتم و به سمت آشپزخانه رفتم.

***

فقط 23 سال سن داشت. مصطفی شوکه شده بود. فاطمه یه گوشه ای چُمباتمه زده بود. تازه یه روز بود با هم اشنا شده بودن ولی گریه امانش را بریده بود.

مامورها روی سرامیک آشپزخانه کروکی می کشیدن و مدام توی گوش همه ی ما صدای مارال شنیده می شد که شعر می خواند و مشاور روانشناس انتظامی هم کنارش، همراهیش می کرد. فائزه زیر ملحفه ی سفید روی برانکارد حمل می شد و از جلوی چشم های ما عبور می کرد. همسایه ها پشت درب آپارتمان جمع شده بودند و مطمئن بودم، هرکدوم، به هرکدام از ما اتهامی در ذهن می زنند و داستانی می سازند تا در خلوت خود سوژه کنند.

***

خوب هم فاطمه و هم مصطفی هر دو می دانستند که من روزی روزگاری خواستگار پروپاقرص فائزه بودم و این می تونست برای من گران تمام شود. در هرحال باید بازجویی می شدیم تا جواب پزشکی قانونی هم از راه برسد.

خلاصه بعد از حدود 24 ساعت بازجویی و بازداشت، جواب پزشکی قانونی این بود: مرگ به علت ایست قلبی

***

دیروز با آمبولانس جنازه ی فائزه را به تهران بردند برای خاکسپاری. و قراره مراسم سوم و هفتم هم بک جا برگزار بشه. روحش شاد.

***

داشتم با خودم فکر می کردم چطور ممکنه یک آدم اینقدر قبیح باشه (خودم را می گویم) که همچین ماجرایی را به همین سادگی تعریف کنه تا بتونه یه هفته مرخصی بگیره. اون هم به دروغ.

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۴/۰۳/۱۵
میرزا .....

نظرات  (۱۱)

:|


۱۵ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۳ گمـــــــشده :)
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
دوباره....همین طور ادامه داره...
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
^___________________________________^
:/ :|
جل الخالق!
ربطش رو به قبیح.بودن و مرخصی متوجه نشدم
توضیح میشه پلیز؟!
۱۷ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۴۱ بامداد خمار
فوق العاده بود....اما ایراد داشت
از تک چراغ بالا سرت و بازجویی که حرف زدی گفتم داستان مربوط به بازجوییای قبل انقلابه!!!
صحبت گوشی که شد فهمیدم اشتباه کردم و در نهایت.....
آخر داستان غافلگیر شدم :)))
چون فک کردم آدم شدی ودیدم نه نشدی هنوز
وواسه مرخصی هر دروغی میگی!!!!!!
بهرحال قشنگ بود بهتر از پست قبلی بود
:/
میدونین ک پست اگه بلند باشه من فقط اول و آخر و وسطشو میخونم.در مورد این پست فقط اول و آخرشو خوندم.ولی باحال بود . .. مخصوصا غافلگیری آخرش ...
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۴ نویسنده ی جوان
منم سرکار نرفتم خخخخخ
چقدر خوش به حالتون آخه بلاگفا خرابه :(
۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۹ ریحانه سادات
چ باحال :)))))))))))))))
این یعنی چی ؟؟
سرکاری بود؟
اسکول کردین عایا؟