"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

یه اتفاق ساده

شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۰۴ ب.ظ

سلام.

از همه عذر می خواهم که نمی توانم کامنت ها را جواب بدهم. کامنت ها را به درخواست بعضی از دوستان باز گذاشته ام با این حال اگر زیاد دلخور می شوید کامنت ها را می بندم.


امروز صبح که از درب خونه زدم بیرون، درست پشت درب، زیر پاهام یک حشره ی کوچکی را دیدم که دور خودش می چرخید. آنقدر تند، که نتونستم تشخیص بدم چه موجودیه. به نظرم اومد که عنکبوتی باشه که یکی از پاهاش(؟) زیر پای من رفته و در حال درد کشیدن باشه و فریاد کشیدن. حتی بیشتر که فکر کردم یادم افتاد در چنین مواقعی، حشره حتما خواهد مرد. پس چه بود؟

پیش خودم گفتم:«نکنه دو تا عنکبوت سر موضوعی در حال نزاع هستند!؟!»

نمی دانم. باید صبر می کردم تا مطمئن شوم موجودی که دور خود می چرخد، توسط من آسیب ندیده باشد، که اگر این طور بوده باشد، خلاصش کنم. کلاً ده ثانیه هم نشد که ایستادند. دیدم یک پشه ای که خیلی هم پشه بود و حدود یک سانت و خورده ای قد داشت اسیر یک مورچه ی بسیار ریز و قهوه ای، از اونا که فقط زیر فرش یا موکت یافت می شوند، شده است و پشه هرچه تلاش می کند، نمی تواند خود را برهاند.

خوب مسئله دیدنی شد. باید می نشستم و نگاه می کردم و توجهی هم به این نداشتم که خواب مانده ام و من باید مغازه را باز کنم. یاد کودکی های خودم افتادم؛ تازه، واردِ محَلّمان شده بودیم و پسری که حدودِ بیست و خورده ای از منِ شش ساله بزرگتر بود، به شوخی می زد پسِ گردنِ من. من هم که خیلی احساس قلدری می کردم، به او حمله کردم و با اینکه قَدَم به زور به زانوی او می رسید، ساق پای او را چسبیدم و کنه وار رهایش نکردم. و او هم که مجید نام داشت، خیلی قشنگ راه می رفت و مرا با خود این ور و آن ور می بُرد. دیگران می خندیدند و من می گریستم.

بگذریم!...

پشه از چیزی عاجز بود و توانِ پرواز نداشت. حتماً یک جای کارَش می لنگیده که اسیر مورچه ی به این ریزی شده بود و الاّ حتماً مورچه از ارتفاعی زیاد، همچون پرِکاهی دچار سقوط آزاد می شد. مورچه هم از همین ضعف پشه بهره می برد و تلاش می کرد او را از پا درآورد. هر بار که گازی می گرفت، ( این طور به نظر می آمد) پشه حدود چند ثانیه ای به دور خود می چرخید و مورچه هم در هوا مُعلَّق و در یک نقطه ی قوس الجیشی به پرواز در می آمد و باز با ایستادن پشه، فرود می آمد در حالی که لنگ پشه در میان دندان هایش گیر کرده بود.

مقاومت مورچه برام جالب بود. پیش خودم به این بابایی که تو شهر ما، سری تو سرها داره و هرجا اسمش میره، همه قیام می کنند، فکر کردم. این بابا به من بِدِه کاره و هرگز جرات ندارم اقدامی بکنم. فکر کردم:« چه مقاومتی داره این مورچه و چه سست و بی عنصرم من. حالا کاری ندارم این یارو مستکبره و این پشه یه غذا. با این تعریف من باید مقاومت بیشتری نشون می دادم و با خودم کلنجار می رفتم. ولی مورچه ها گشنه نمی مونن. خدا اینو بگیره یه چیزِ دیگه عایدش می کنه ولی این بابا می تونه منو از نون خوردن بندازه.»

باز گفتم:«روزی رو که خدا میده، کی می تونه قطع کنه؟»

همین طوری داشتم فکر می کردم که دیدم، پشه یه حرکتی زد که مورچه از حرکت ساقط شد. دلم سوخت. ولی خوب به هرحال در مقابل مورچه اون ابَرقدرتی بود. دیگه کار تموم شد. دستم رو به زانو گرفتم که بلند شَم، دیدم مورچه تکون خورد. زنده بود. در کمتر از دو-سه ثانیه جون گرفت و روز از نو و روزی از نو. دوباره جنگ در گرفت.

منم که دیرم شده بود و باید می رفتم و با این حال دوست نداشتم ادامه ی ماجرا از دستم بره، ایستادم و هر دو پشه را با ضربتی له و با آسفالت یکی کردم.

تو راه مغازه به این فکر کردم که اگر مورچه را من، و پشه را که مظهر بی عرضگی است اما در مقابل من ابرقدرتی است، اون یارو فرض کنیم، خود من که آن ها را به دیار باقی شتاباندم، نقش که را داشتم در این ماجرای نزاع من و اون بابا؟ صاحب مملکت؟


موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۴/۰۲/۰۵
میرزا مهدی

نظرات (۸)

کشــــتیـــــــشون؟؟؟؟
حقت بود مجبد مچلت کنه!
حالت چطوره میرزای عزیز؟
منو یادته؟ :)))
میخوای فحش بدی آروم بده بقیه نشنون :دی
بیادت بودم ولی بی کامنت
سال نویی که 1 ماه ازش رفته، مبارک :)

سلام.خوب هستین میرزا؟
یه سر به یخ جان بزن حالش خوب نیست..
۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۱ گمـــــــشده :)
تصویرسازیش فوق العاده بود...
سلام
داستان جالبی بود.
آخرش خدا هم ظالمو میکشه و هم مظلومو!
نتیجه گیری من این بود!!!
سلام :)
۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۵:۱۹ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
آفرین! آفرین!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی