"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

فاصله ی شعار تا واقعیت

سه شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۱۸ ب.ظ

حسین داشت برام تعریف می کرد:

همین طوری طبق عادت همیشگی که نیمچه خمیازه ای می کشم همزمان با خودم زمزمه می کنم « هعععععیییییی جوونی»... و جمله رو قطع می کنم و می گذارم پایان باز داشته باشه، مرد حدوداً چهل ساله ای که مشغول آماده کردن ساندویچِش از میز سلف سرویس بود، بی مقدمه گفت: «جوونی باهات راه نیومده؟!»

(نذاشت عکس العملی نشون بدم و جوابی نثارش کنم که ادامه داد؛) من خودم همیشه گذر می کنم. از چی؟ از مسائل زندگی. خوب نگاه کن و فقط بگذر. نذار مسائل زندگی متوقِفِت کنه. من خودم پدرم که مرد، روز سوم صورتم رو تراشیدم. هفتم که گذشت، مشکی رو هم درآوردم. مغازه را سال هفتادوهفت دزد زد. اون موقع یازده میلیون متضرر شدم. خم به ابروهام نیومد.نذار مسائل زندگی و حوادث متوقفت کنن. سخت نگیر. (یه گوجه از دستش افتاد روی زمین و یه نیم نگاهی به ان انداخت و با پا به زیر میز هدایتش کرد و ادامه داد) همین گوجه رو دیدی؟ برای برداشتنش نباید وقت بگذاری چون شیرین تر و جذاب تر از اون، در اون لحظه منتظرته. مثل این( یه گوجه ی تپل برداشت و نشون داد. ادامه داد) ثانیه ها کارشون را ادامه می دن. چه بخواهی چه نخواهی. پس در بند زمان و جوونی و پیری نباش. نزار مسائل زندگی و حوادث و اتفاقات متوقِفِت کنند. چقدر شد؟

گفتم:2 تومن. پولشو داد و گفت: ببین تمام زندگی من اون قارقارکه( یه پیکان بود). الان باس یه سانتافه ای چیزی زیر پام بود اما خیالی نیست.

خدافظی کرد و از در رفت بیرون که یهو یه موتور با سرعت تو پیاده رو کوبید بِِهش. ملت ریختن بالا سَرِش. به من نگاه کرد و گفت: ببین تخـ...ت هم نباشه، زندگی همینه. (بعدش آمبولانس و کروکی و غیره)

اولش فکر کردم داره شعار می ده ولی انگار حرفای دلش بود و کاملا واقعی بود. با خودم فکر کردم...راستش با خودم فکری نکردم. مغازه شلوغ بود و فرصتی برای فکر نبود.

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۹۴/۰۲/۰۱
میرزا مهدی

نظرات (۱۰)

یجوری نوشتی انگار منم اونجا بودم خیلی ملموس بود
و این که همچین آدمی ستودنی است !
یه چیز دیگه
چشمت شور بود بنده خدا رو کردی زیر موتور یا چیزخورش کردی؟!
راستی یه چیز دیگه تر .... اینکه ........ الکــــــــــــــــــــــــــــــــــی گفتـــــــــــــــــــــم!
سلام

از این طرفا آقا میراز! راه گم کردین :)

امیدوارم شعار نباشه هر چند آخرش گفته بودید که شعار نداده
خوبه آدم اینجوری زندگی کنه ها
۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۳۵ فروهر وَ فرداد
بی ادب 

چرا جواب نمیدی
۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۱۲ گمـــــــشده :)
خب به نظرم نمیشه تا این حددددددد بیخیال بود...:|
میرزا دیگه مخاطب محور نیست! 
الکی مثلا محتوی محور شده:)))
بیخیالی تا حدی خوبه
از مبدا تا مقصدو واست شرح داد فاتحه :))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی