"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

پیش قاضی و ملق بازی؟

سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ۱۰:۳۹ ق.ظ

سلام!


یادمه اون قدیما که بچه تر از این حرفا بودم، اون زمونا که مدرسه میرفتیم و دل و دماغ دزدی کردن و سرقت از کیف و جامیزی و از تنقلات  وسائل شخصی همکلاسی هامونو داشتیم، فقط کافی بود که چشممون به یه دونه از این تراش ها که جدید اومده بود و از جنس آلومینیوم بود و یا پاکن های خوش بو با طرح کاراکتر های کارتونی و غیره  بخوره، و یا مثلا وقتی آلبالو خشکه ای چیزی تو کیف یکی میدیدیم، دست از پا نمیشناختیم و کمین میکردیم تا این بغل دستیه یا اون جلوییه یا کلا شخص مورد نظر و مالک اون شیء، غافل بشه و دستبرد بزنیم و به اصطلاح مُلا بشیم.

ولی خوب نمیدونم چرا هیچوقت هم کارمون رو درست انجام نمیدادیم و بدون اینکه کسی ببینه و یا حتی خود مال باخته متوجه شده باشه، همه ی انگشتها به سمت من اشاره میرفت. نمیدونم چرا. واقعا. :D

بعد که هجوم میاوردن سمت من و میگفتن تو دزدیدی.(توجه کنید دزدیدی سوالی نیستا. قطعا دزدیدی بیان میشد) میگفتم من بر نداشتم. حالا خوب بود قسم نمیخوردم به دروغ. ولی این قسم را راست میخوردم که میگفتم به خدا اگه تو کیف یا جیبم نباشه و ثابت بشه که دروغ گفتین و الکی تهمت زدین، میرم به مدیر میگم یا گاهی الکی میگفتم بابام پلیسه و میگم بخوردتون. :D

القصه. اینطوری میشد که بچه ها شرمنده میشدن و میگفتن بابا اگه این بچه میرزا دزدیده بود که نمیگفت بیاین بگردین؟ بعد میرفتن کلی هم سر مال باخته غر میزدن که چرا تهمت میزنی حتما تو خونه جا گذاشتی و یادت رفته بیاری.

منم موقع رفتن به خونه مینداختمش دور. چون حوصله دردسر نداشتم. (خوردنی ها رو میخوردما) این جریان مال دوران دبستانه. حرف در نیارین ها.

تو یه شرکت سهامی، وقتی مدیر عامل همینطوری سرخود دفاتر حسابرسی، اعم از روزنامه و کل و معین رو چید روی میز و اسمشو گذاشت نمایشگاه حسابرسی شرکت"چیز"، و گفت: بفرمایید اونایی که به من شک دارن بگردن و ایرادات و پول خوری های منو در بیارن،ولی گفته باشم: از همتون شکایت میکنم و اعاده حیثیت میکنم به خاطر تهمتی که به من زدین،

همه پیش خودشون گفتن بابا دمش گرم این کارا چیه؟ کی حساب کتاب خواست آخه؟ بعد به خودش گفتن: ما به شما اطمینان داریم و اصن شما نفر دوم عدالتی بعد از امام علی (ع) و غیره.

همه چی داشت ختم به خیر میشد ناگهان:)))))) (زورو وارد میشود)

***

من که تو جمع بازدید کنندگان اون نمایشگاه سوری حضور داشتم، و ضربه وحشتناکی که اخیرا خوردم به سبب مدیریت این آقا بوده، خاطره ی بالا رو تعریف کردم و رفتم بیرون.

همینطور که تو افق به سمت خورشید با اسبم در حرکت بودم ، و اخباری که به گوشم میرسید را بررسی میکردم، متوجه شدم که:

اون مدیر عامل و هیئت مدیره محترم به جرم اختلاص یک میلیارد و ششصد و هشتاد و شش میلیونی، متهم شدند و ......

....

ای تف به این زندگی. من اگه میدونستم خاطراتم گاهی انقدر موثرن، لال میشدم.

  • مَـهدی (میرزای قدیم)

نظرات  (۱۱)

خدا اجرت بده میرزا
البته نه به خاطر دوران طفولیتت! :)
بخاطر به موقع تعریف کردن اون خاطره
پاسخ:
واقعا؟ جلو خطر رو گرفتی؟ یا دست از دزدی کشیدی؟
  • بنای با ثوات
  • :)))))))))))))
    وای میرزا خدا بگم چیکارت نکنه..به خدا مردم از خنده...
    یعنی جوری با احساسات وجودیم بازی شد که تو خواب هم نمی دیدم...
    خیلییییییییی عالی بود ...اصلا معرکه بود....
    الان من موندم چطوری بگم بی نظیر بود و ازین حرفا...
    اولاش یاد این خاطره خودم افتادم..
    سوم دبستان بودم ..نیمکت یکی مونده به آخر می نشستم..
    یه دوستی داشتم لامصب زیادی با کلاس می زد...کلا یه جوری بود...یه چند تا خواهر بزرگتر از خودش داشت خیلی بهش می رسیدن و چیز میز یادش می دادن...من چون خودم بچه بزرگ بودم همه چیزو خودم باید یاد می گرفتم برا همین می گم با کلاس می زد...
    این شیما بانو یه روز یه تعداد بروشور آورده بود مدرسه که خواص میوه ها رو توش نوشته بودن..
    منم که خوره ی کتاب...
    خیلی هم شیک و خوشگل بودن بروشوراش..
    بعد شیما اینا رو نشون ما داد....منم ازونجایی که خوره ی خوندن دارم دوست داشتم بخونمشون..ولی شیما زود برشون داشت..
    منم نامردی نکردم یه لحظه که رفت بیرون از کلاس یا پایین کلاس دست کردم تو کیفش و درشون آوردم...
    داشتم نیگاشون می کردم که نفر جلویی فهمید ...و بلند گفت وای خانوووووووووووووم یسرا دست کرد تو کیف شیمااااا..
    من که مردم اون لحظه ...دیگه خودتون می دونید منظورم چیه...
    خلاصه یادم نیست چطور شد زنگ خورد و رفتیم خونه و این حرفا...
    یادمم نمیاد که بهم چی گفتن...
    ولی اون ترسش که رو به موت بودم رو یادمه...
    علاوه براین یادمه روز بعدش شیما ازم پرسید چرا دست کردی تو کیفم..منم با اعتماد به نفس کامل گفتم :ببخشی الان وقت ندارم..بیرون کارم دارن ..(زنگ تفریح بود..بعد منم شب که فکر کردم نمی خواستم دزدی کنم که می خواستم بخونمشون فقط و بعد بزارم سر جاش...پس کار بدی نکردم...تقصیر شیما بود که نزاشت من بروشورا رو بخونم و زود برشون داشت...والا)

    پاسخ:
    :)) لعنتی
    عجب کلاشی بوده ... حقش بود
    پاسخ:
    آره مرتیکه "چیز"
    خیلی آموزنده بود
    ما ازین خاطرات آموزنده
    نداریم الحمدالله

    پاسخ:
    شما خودت مایه عبرتی برا دیگران :)))) (شوخی)
  • خواهر مهربون
  • واقعا برام سواله ..زمان شما پلیس ها آدم خور بودن؟؟؟؟اگه این خاطره (خاطره شرکت منظورمه)واقعی باشه واقعا افتخار میکنم که با میرزا و وبلاگش اشنا شدم..و اگر هم واقعی نباشه بازم واقعا خوشحالم که با نویسندش اشنا شدم که ذهن خیلی خلاقی داره..
    پاسخ:
    زمان ما خلی چیزا بود چون قلب ذهنی کودکان انعطاف پذیر بود همه چی توش جا میشد. بنا بر این همه چی بود. متاسفانه اینجا همه چی واقعیه. وبلاگ قبلیم یه "تگ" داشتم به اسم غیر واقعی.
    سلام میرزا
    حالا چرا لال خو کار خوبی کردین که
    پاسخ:
    دیگه چه باید بگم :D
    ای ول میرزا
    هرجا سخن از کشف اختلاص است، نام مش میتی میرزا و خاطرات دوران طفولیتش می‌درخشد.


    پاسخ:
    نه بابا. میخوای بابک زنجانی رو بندازی گردن من؟

    فرداست که بیست و سی بگه:

    در پی افشای اختلاص یک میلیارد و ششصد و هشتاد و شش میلیونی مدیر عامل و هیئت مدیره محترم شکرت بوووووق با خاطره دوران طفولیت جناب م.م.م در جمع بازدید کنندگان نمایشگاه سوری بوقققققق خشم و انزجار افکار عمومی‌ از مختلصان آبرومند نظام اختلاصی کشور باعث شده مخاطبان خوش ذوق وبلاگ جناب م.م.م با دادن کامنت به ریش نظام فاسد و اختلاص گر اون شرکت کذایی سوری بخندند. 

    +م.م.م (مش میتی میرزا) بوده که شطرنجی شده مثلن



    پاسخ:
    خخخ
    حالا چرا اینقد خشمناک میرزا...
    بوخودا اوایل کوچ با ادرس جدید واستون کامنت گذاشتم
    پاسخ:
    واقعا؟
    باریک
    پاسخ:
    قطور
  • پابرهنه .....
  • خوشم میاد با یه خاطره کل اوضاع رو کن فیکون میکنی :)
    پاسخ:
    میرزا این شکلیه دیگه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی