"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

کمربند چاقی

سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۴ ب.ظ

سلام. لطفا بدون اجازه ادامه مطلب رو نخونین. ناراحت میشم.



نمیدونم چند وقت پیش بود که از طرف یه شرکتی برام پیامکی اومد با این مضمون که شما برنده ی یک دستگاه کمربند لاغری شدید. برای دریافت کالای مورد نظر عدد یک را ارسال نمایید.
منم از همه جا بی خبر ، خوشحال و خرسند از اینکه بالاخره بعد از این همه مدت نام نویسی تو بانک و قرض الحسنه و اینور و اونور و پارتی نداشتن و آقا زاده نبودن و پسر خاله رییس بانک نبودن و برنده نشدن، همینطوری الکی یه کمربند بردم که نمیدونم واسه چه مسابقه ای بوده و اصن من تو چه مسابقه ای شرکت کرده بودم؟

در پوست خودم نمیگنجیدم. بالاخره منم در جرگه ی خوش شانس ها قرار گرفته بودم. یه ساعت نشد که از یه شماره ناشناس تماسی با من بر قرار شد. یه خانمی بود که نذاشت نفس بکشم انقدر تند تند حرف زد و آدرس منزل رو گرفت و قطع کرد که یه آن فکر کردم خیالاتی شدم. آدرس منزل پدرم رو دادم به خاطر سر راست بودنش. همه ی ما همیشه موقع آدرس دادن ، منزل ایشون رو قید میکنیم. خدا میدونه کی برسه که بابامونو جا ما ببرن حبس.


القصه.
یه هفته نشد که والده ی گرام زنگ زدند و طبق معمول با شیرین زبونی سلامی دادم و در جوابش شنیدم که:
سلام و کوفت. سلام و زهر مار. چرا به فکر آبروی ما نیستی؟ مگه هزار بار نگفتم یه غلطی میخوای بکنی قبلش یه هماهنگی بکن. چقدر منو باباتو حرص میدین شما. بچه این؟ بلای جونین. خاک بر سرتون که آبرو نذاشتین .
-چی شده مامان؟
-چی میخواستی بشه؟ یه جعبه برات آوردن 50تومن سولفیدن. پسره ی خیر ندیده نمیگی یه وقت من و بابات تو خونه پول نداریم چه خاکی باید توسرمون بریزیم؟ بابات با هزار تا شرمندگی رفته رو انداخته به این آقا رضا.
-خب باشه میام بهش میدم. شرمنده
-شرمندگیت به چه دردم میخوره؟ مگه نمیدونی بابات با آقا رضا مشکل داره سر حلال و نا حلال بودن پولش؟
-ای بابا! خیلی خوب ببخشید. میام بهش میدم.من معذرت میخوام
-همینه دیگه غلطتونو میخورین و بعد میگین معذرت میخوام(و قطع کرد)
دوباره زنگ زد در کمتر از ده ثانه
-حالا این چی هست؟
-چی؟
-خاک تو سرت کنن. یه ساعته دارم واسه چی غُر میزنم؟
-نمیدونم مامان. الان کار دارم . شب میام خونه میبینمش.بازش نکنیا شاید مال مشتری باشه
-نه ننه من چی کار دارم مگه فضولم.
(اصلا یه درصد هم یادم نبود ممکنه کمربنده باشه و انقدر هم سرم شلوغ بود که همون لحظه فراموش کردم که بسته ای اومده و چی ممکنه توش باشه)
شب رفتم خونه و نه من یادم بود و نه اونا.
دو سه هفته ای گذشت و آق رضا منو دید و گفت : راستش بابات حدود یه ماه پیش....
یهو همه چی یادم اومد مث برق
سریع دست کردم جیبمو پولشو دادم و رفتم خونه. به مامان میگم اون بسته که اومده بود کو؟ با هزار بدبختی یاد آوری کردم بهش و با هزاران بدبختی بهش قبولوندم که پول اون یارو رو دادم تا باور کرد و بسته رو داد به من.
تازه دیدم کمربند لاغریه ست.
به چه کارم میومد؟ نه شماره ای داشتم نه هیچی. آخه گفته بودن برنده شدی. خب اگه برنده شده بودم چرا پول گرفتن پس. تو این فکرا بودم که یهو یاد یکی از دوستام افتادم. گفتم بفروشم بهش.
زنگ زدم و نخواست و گفت ببر لوازم بهداشتی ها یا ورزشی فروشیا میخرن ازت.
مغازه اولی گفت اسمش نا آشناست. بازار مشترکه تو کار ما نیست
دومی گفت بسته ش چرا باز شده؟(از دست مامان)
سومی گفت چاییدی بابا
چهارمی گفت این کربند لاغریه؟ اسماله؟ (سایز کوچک) و خندید
بعدی گفت لوازم یدکی هاش کو؟
اون یکی گفت برادر من این چرا کوچیکه؟و خندید.
خلاصه هرکی یه بهونه آورد.
گفتم برم خودم استفاده کنم یا بدم خونواده حالشو ببرن
رفتم خونه و نشستم رو مبل و یه سرشو زدم به برق، و خود کمربند رو اومدم ببندم به کمرم که دیدم چفت کمربند به هم نمیرسه.
تازه فهمیدم چرا یارو گفت کوچیکه و خندید. خوب اگه قرار باشه یه آدم لاغر ببندتش که دیگه اسمش کمربند لاغری نیست.  خلاصه پنجاه تومن پول و هزار تا منت از آقا رضا و غر غر های مامان و شرمندگیه بابا و نادونی خودم شد نتیجه ش این که یه کمربند لاغری نصیبم شد که فقط به درد آدمای زیر 50کیلو میخوره.
یعنی کشک. یعنی به قول یارو :چاییدی. یعنی به قول مامان: خاک تو سرت

حالا اون که کمربنده. من تو یه دبیرستانی مشغول بودم که یه بابایی رو آوردن با تحصیلات زیر دیپلمو با پارتی بیت رهبری و  سفارش نماینده مجلس و چه میدونم استاندار و شهردار که بشینه تدریس کنه. وقتی بهش گفتم چی درس میدی؟ گفت هرچی پیش آید. وقتی گفتم رشته ت چی بوده؟ جوابی نداشت. یادمه تا آخر سال تو دفتر نشست و بلا استفاده بود و  فقط هزینه داشت برای مدرسه. هزینه سرویس و دو وعده غذا و غیره و غیره. مدام هم سر راه بود و لای دست و بال ما میلولید.  مث یه تیکه گوشت هی شوتش میکردن اینور و اونور. اصلا هم به رو خودش نمیاورد که اضافیه و بلا استفاده.آخر سال هم استخدام شد آموزش پرورش.
چی بگم والله؟ الان حکایت این کمربنده شده مث اون. مامان میشوتش تو  قفسه اسبابای بابا. بابا میشوتش تو اتاق ما. ما میندازیمش گردن مامان و مامان میذارتش تو قفسه اسباب های بابا و بابا میشوتش سمت ما..........برا اینکه جر واجر نشه باید منت داداشه رو بکشم.  این که ما رو لاغر نکرد بدم داداشم که پوست و استخونه بلکه کمی چاق شد.  چه میدونم شاید طبیعت جهتشو عوض کرده و من بیخبرم. بالا شده پایین و پایین شده بالا و زیر شده رو و رو شده زیر. رشوه شده حق الزحمه و زیر میزی شده  قرار داد فی مابین طبق اصل ماده ی فلان قانون اساسی.و راست شده دروغ و دروغ شده راست. حلال شده حروم و حروم شده حلال. با سواد بیسواده و بی سواد با سواد. عجب خر تو خری شده.
الان ببینم اینجور مواقع باید خِر کی رو چسبید؟  اون نماینده مجلسه؟ یا وزیر اطلاعات و فناوری و یا بی خردیه خودم؟ الان پنجاه تومن من دقیقا تو جیب کی رفته؟ اون یارو که خورده و برده شماره منو از کجا داشته؟ شماره شما رو از کجا داره؟ کی به کیه؟ اینجا کجاست؟ هوا چقدر گرمه؟ اینو کی......

اینا رو ولش کن. مگه نگفتم بدون اجازه نخون؟ باس زور بالا سرت باشه؟


دوتا عکس داغ هم از هوای امروز شهرمان. با یه دوربین مزخرف تر از خودم ثبت شد





 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۱
میرزا مهدی

نظرات (۲۷)

۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۴:۴۳ خواهر مهربون
خب میرزا اجازه هست بخنمش؟؟؟چون میدونم پسر خوبی هستی و احازه میدی خوندمش...کلی هم خندیدم..به عنوان کسی که از این چیزا خبر دارم به شما و دوستان عزیز وبلاگ هشدار بدم که هر پیامی مبنی بر برنده شدن کذبه و بهش اعتماد نکنین..هیچ برنده شدنی با پیام اطلاع داده نمیشه..و اینکه اگر هم گفتین براتون بیارن و پشیمون شدین تحویل نگیرین..هیچ مشکلی هم پیش نمییاد..
پاسخ:
احسنت به شما
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۵:۲۹ بهانه گیر
سلام

ما چون بچه خوبی بیدیم فقط عکساشو نگاه کردیم(آیکون پینوکیو!)
چه هوای خوشگل و البته خوفناکی!


+ دقیقا یه بار هم سر من این داستان در اومد و منم چون شرکته تهران بود آدرس خونه مادرم اینا رو داده بودم! عوضش درس شد همون دم اول این پیاما رو میپاکم!


پاسخ:
از رو عکسا جریانو فهمیدی؟
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۵:۴۵ پابرهنه .....
با اجازه ما میخونیم
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۵:۴۵ پابرهنه .....
با اجازه ما میخونیم
پاسخ:
خخخخ
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۶:۴۲ خانم مهندس
خب,با اجازه میخونیم:-D
پاسخ:
سلام مهندس بفرما
اجازه میدی بخونم میرزا؟
پاسخ:
عه چه حرفا
اومدم کامنت بزارم کسب اجازه کنم
اجازه هست؟
پاسخ:
بفرما
ببخشید میرزا

+بهانه گیر جانم وبلاگتو چیکار کردی؟؟؟ :(((
افا اجازه
پاسخ:
دُمت درازه
اجازه میدی إبه خدا نخوندم
پاسخ:
قسم چرا بفرما
اجازه هست؟
پاسخ:
بله بله
۱۲ آذر ۹۳ ، ۰۳:۱۶ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
من بی اجازه خوندم...ببخشید  :)
ازم بگذر میرزاااااا !!!
پاسخ:
ازت رد شدم
۱۲ آذر ۹۳ ، ۰۸:۱۷ بنای با ثوات
منم خوندم دیگه...به من چه..دیروز غروب تا حالا منتظرم اجازه ندادین...
:))
++حالا اینایی که گفتین به کنار...من اول عکسا برام جالب بود که همچی خشم آسمونو رسونده. که .......+_+
دوم تو کف اون جمله ی "سرم شلوغ بود و تا دو هفته بعدش یادم رفت "
O-o
موندم واقعا...
خب حالا...پیام متن را هم دریافت کردیم..:))

پاسخ:
شما باهوشی هزار بار گفتم که
اجازه میدین؟
پاسخ:
اختیار دارید
:)))))))) امان امان از دست شما. الله وکیلی کی نخونده . دستاش بالا
واای الان از دستم ناراحت شدی؟
پاسخ:
:))
من نخوندم میرزا!
خوب اسکل کردی ما رو ! :((
پاسخ:
عمو حبیب شما دیگه چرا؟:))
الله وکیلی من نخوندم و فقط چشمم خورد و عکسا رو دیدم چون میخواستم کامنتارو بخونم 
پاسخ:
:))
اقا میرزا روزی چند بار میام ببینم جواب دادین یا نه الانم اومدم ک خب گفتین دستا بالا
من منتظرم اجازه بدین تا بخونم
میرزا اجازه؟
پاسخ:
بفرما بخون
۱۳ آذر ۹۳ ، ۰۱:۳۷ پاک باخته
یا لطیف
سلام
اگه خدا بخواد، شنبه میرم نجف که از اون جا برم کربلا...
که به یادتون باشم
که پا به پام ثواب ببرید..
بلاخر به دعای خیر شما ارباب منو طلبید...
اگر تو این مدت ناراحتتون کردم حلالم کنید
و برام دعا کنید تا عارف برگردم و چشم دلم باز شه 
پر از معرفت...
به یادتون هستم
التماس دعا

                         پاک باخته
پاسخ:
خوش به سعادتتون. الماس دعا
سلام میرزا خوبی ؟
تازه این پست رو خوندم 
ازین بلا سر ما هم اومده 
............................
پاسخ:
واقعا؟ :))
عجب!
خب حالا یکی اسکلت کرده، چرا دو روز ما رو اسکل کردی میرزا؟ :))
پاسخ:
:)) بابا آخه تو که اینطوری نبودی. عزیز برادر. میخوندیش خوب. نگو نخونده بودی که کلاهمون میره تو هم :))
۱۴ آذر ۹۳ ، ۲۰:۵۰ بنای با ثوات
میرزا خداییش این حاج حبیب راست می گه..دقیقا 20 ساعتی من یکی اسکل بودم فقط...تازه می خواستم بازم صبر کنم...:))))
پاسخ:
دهن منو باز میکننا :))
چه ماجرای جالبی داشته این کمربند :)))
و جالبتر اینکه نشنیده بودین این برنده شدنها پولکی هستن :)))
پاسخ:
نه والله شنیده بودم که نمیافتادم تو چاه
۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۲۲ خانم والیوم
عه..
کامنت من کو؟؟؟؟؟؟؟
:|
پاسخ:
کامنتت؟ ایناها دیگه
چاق تر که بودم خیلی غصه میخوردم...میدونی؟همیشه حس میکردم چیز خوبا مال لاغراس..
میدونی؟الانم ک کمی لاغر شدم هنوز فکرم همونه..چون همیشه شاهد نگاه های تمسخر آمیز یا حتی ترحم آمیز اطرافیان بودم...
نمیدونم این این حرفا چه ربطی داشت آمیرزا ها...ولی بنظرم اومد اون خانومی ک ور ور پشت تلفن حرف میزده از همون دسته از افرادی بوده که چاق ها رو انسان های هالو فرض میکنن...متاسفم...
پاسخ:
چاقالو.:)) چاق ها (اول خودمو مییگما) اگه هالو نبودن چاق نمیشدن. بلا نسبت اونایی که مشکل پزشکی دارن
میرزا منم خوندم بی اجازه!
شرمنده شدم! :))
میشه پست کنید برا من؟!
یه سوالی هم دارم! پنجااااه تومن پول داده بودینو دو سه هفته یادتون رفته بود ببینین چیه!؟:|
منطقی نیس... :|
پاسخ:
من نداده بودم آخه. وقتی که دادم دیگههیچوقت یادم نرفت. خواستی مُچ بگیری؟ :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی