زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

آخرین زنگ تفریح به سبک زرد

دوشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۳، ۰۱:۴۳ ق.ظ

ایشون اسطوره من تو زندگیم هستند

پدرم.{لینک}

درست وقتی که هم سن الان من بودند.


این مال اون زماناییه که امکانات نبود.

اینجا امکانات بود اما اعصاب نبود

اینجا اعصاب بود ولی استقلال نبود. ایشون خواهر دلبندم هستند که کمتر شما میشناسینش. حضور پر رنگی داشتند و همیشه همراهم بودند. خودش میگه نت نداره ولی من میدونم پیر شده حوصله نداره

ایشون خواهر کوچکترمه و من اینجا فکر کنم هنوز نی نی بودم. امکانات اومده کم کم. پستونک

عاشق این لباسم بودم و قسمتی از پدرم

عینک بابا و پارک فرح آباد (بعثت؟)

اینجا تازه اومده بودیم شمال و واقعا غمگین بودم چون غربت بد دردیه :D خخخ

یهو جهش پیدا کردم. بین این دو عکس چند عکس بود که سوختند در اثر آتش سوزی خانه ام سال 84

بعد خیلی احساس خوشتیپی کردم. :)) اونموقع ها مدل موی اینطورکی مد بود خوب
دماغو

این قسمتی از یه عکس پشت صحنه ست با خیلی ها که نمیگم چه کسانی بودن :P

دو روز بعدش همون سال 88


بعد از ....یه اتفاق بد. خیلی بد... که پشتش منجر به آشناییم با مهربان همسر شد

محرم امسال.  :D

همین الان آذر 93

6 ساعت قبل از ترکیدنم. یعنی بهار سال 1597 هجری شمسی

یقرأ مع الفاتحمة الصلوات با هفت قُل هُوَالله



موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۰
میرزا .....

نظرات  (۱۹)

۱۰ آذر ۹۳ ، ۱۳:۴۹ پابرهنه .....
فرم صورتت جدیه همیشه
سیر تکامل ^_^

+چرا اخرین زنگ تفریح میرزا؟
چقد این عکسای پشت سر هم جالب بودن. تا حالا سیر بزرگ شدن یک انسان رو اینطور یکجا و خلاصه شده ندیده بودم 
انشالله که سالهای سال برقرار و پاینده و سالم و شاد باشید 
1) ماشالله ماشالله بزنم به تخته برای پدر گرامی خیلی با ابهت و با کلاس و خوش استیل و با پرستیژ فقط نمی دونم چرا پسر کو ندارد نشان از پدر در مورد ایشون صدق نمی کنه :|

+ اون شیشه شیر بغل دست پدر متعلق به مهدی کوچیکه است عایا؟!

2) امکانات نبود ولی قشنگه :*
+قربون صدقه رفتن برای خردسال جماعت جایزِ دیگه نه :|

3) آدم یاد بچه داعش ها می افته نوچ نوچ

4) 4 و 5 و 6 خیلی خیلی نازن

5) 7 که جیگره من صوبتی ندارم در موردش
+ اون جیگرِ کلاه قرمزی نه ها اون یکی جیگر

6)آدمو یاد زمان جنگ می ندازه، نوجوونایی که میرفتن جبهه و شربت شهادت می نویشدن یه ذره ته چهرتون به اونا متمایله :|

7) من جای شما بودم جهش پیدا نمی کردم خیلی بی ریخت شدینا بین خودمون بمونه :|

8) دلیل نمیشه چون مدل موی اونطورکی مد شده بود شمام اونطورکی می کردید اصن بهتون نمیاد ، ای جلــــــــــف ای...  :|

9) شبیه داعش های بزرگ شدین :| بلا به دور این عکسُ به بچه میرزا نشون ندین خوف می کنه یهویی والا

10) دو روز بعدش سال 88 دقیقن شبیه یکی از استادای خدا بیامرزم شدید ولی خدا وکیلی گریم خوبی بود از میزان داعشیتتون کم شده کلی

11) :|

12) :|

13) فریم عینکه خیلی با کلاسه خیلیم گرونه من سالهاستیکی رو نشون کردم هنوز دلم نیومده بخرمش ای متمول ای دارا ای ولخرج ای... ملت این پولارو از کجا میارن مارکدار می خرن؟ نگید که برند نیست باور نمی کنم :|

14) چشم نخوری آمیرزا

+ یک حمد و سه قل هو الله نثار روح پرفتوحتان گردید باشد که اون دنیا هم یه جایی باشید که من شخصن همون اطراف باشم هرزگاهی بهتون سر بزنم حالتون رو بگیرم ^_^


+ در کل نظری راجع به عکسا ندارم :|
++ خدا پدر گرامی تون رو حفظ کنه، سال های سال سایشون بالا سر شما و خانواده محترم باشه ( پدر منم دفتر خاطرات داشت بنده طی یک اقدام خرکی نابودش کردم )
+++ به امید روزی که بچه میرزا همچی وبلاگی برا بابا میرزاش درست کنه

++++ پیر شی ننه خیلی زِر زدم وقتم کم بود کلی از محتوای کامنتم کاستم میشه بعدن یه کامنت مفصل تر در مورد این پست بنویسم نمیشه؟! باشه خدافز

خودتی :|


۱۰ آذر ۹۳ ، ۱۵:۰۳ بنای با ثوات
چرا آخرین زنگ تفریح زرد؟
۱۰ آذر ۹۳ ، ۱۷:۰۷ خانم والیوم
:|
عکس نوزادیتون خیلی معنی داشت:)

دست مشت شده روبروی لب هاتون رو میگم..
خیلی معنی داشت..
حالا چرا آخرین زنگ تفریح؟
حالا چرا آخرین زنگ تفریح؟
شما مشغولی به انجام چه کاری؟
یعنی شغلت چیه؟؟
صرفا جهت فضولی!
با عرض پوزش
اما...
به نظرم ته مایه هایی از نژاد پرستی
در شما و پدر گرامیتون موجوده!
نه این که نژادی رو برتر بدونید   یه نژادی رو کلهم اجمعین بردین زیر سوال! 
عجب خاطراتی داره پدرت میرزا!
خودتم خاطراتت رو مینویسی؟
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۱:۲۰ فیروزه ای
من اون "خاطرات پدرم" رو قبلا خونده بودم ^__^

@ فیروزه ای

خیلی کصافطی که خاطرات  پدر میرزا رو خوندی به من نگفتی

هر چند من خاطرات پدر خودم رو نخوندم :/

ولی دلیل نمی شه تو نت بدون من غلطی بخوری تک خوری عین س.. خوریه 

سلام. خوش به حالت که همچین پدر بزرگ مردی داری
میرزا قیافت خیلی خیلی آشناست انگار تو تلویزیون دیدمت
مهربان همسر ^-^
انشاالله در پناه حق سالیان سال با دو جین بچه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنید آمین
۱۱ آذر ۹۳ ، ۲۲:۳۹ بنای با ثوات
بی بی منم خوندم خب...نزن همزادتو...گنا داره ...
خخخخ
اوه مراحل تکامل یک عدد آمیرزا

خوشبختم که زیارتتون نمودم.
خدا اقوام و عزیزان را حفظ کند برایتان
۱۴ آذر ۹۳ ، ۰۲:۰۲ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
عکس آخر!!  :))))))))
فاتحمه الصلوات؟!!!!!!
+میرزا چه شبیه باباتونید! 
خدا حفظتون کنه برا فاطمه بانو! ایضا پدر و مادر :)
۲۱ آذر ۹۳ ، ۲۲:۴۴ نشریه پلاک
:-O