زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

جمعه, ۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۴۰ ب.ظ

نمیدونم چرا ولی بچه های این آدمایی که اینجا زندگی میکنن یه جورایی با من اُخت شدن. این در مورد بچه های زیر پنج سال صدق میکنه. یکی میگه عمو مهدی- اون یکی میگه عمو عینکی- اون یکی دیگه میگه عمو چاقالو- یکی دیگه شون میگه دایی.

 

 

 

بچه این بابای هم که شده رییس هیئت مدیره کلا با من قهره. شاید تو دلش به من میگه لولو. یا مثلا وقتی خیلی کودکانه سلام میکنم ، تو دلش میگه ایششششش چقدر جلف. یعنی نگاهش بین این دو حالته و من همچین دریافتی دارم.

 

امروز با موش دووندن این آقا بیمه ی ما رو قطع کردن و حقوقمون هم سی هزار تومن کم کردن و در ازاش روزی چهار ساعت اضافه کاریه اجباری هم برامون بریدن و گفت اگه نمیخواین، هرّی.

زبان که بند آمده بود برای دقایقی. برگشتم تو اتاق خودم. داشتم حرص میخوردم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم چه نفریتی بکنم؟ بعد به خودم هی میزدم که نفرین نکن. بگذر. راضی باش به رضای خدا. دلم آروم نمیگرفت. باید یه زهری میریختم. حتی اگه شده با یه نفرین.  با این همه بلایی که سرمون آورده از وقتی مدیر شده. وقتی که تمام رفاقت چند ساله رو از یاد برده. وقتی حق آب و گل رو ادا نمیکنه. وقتی میدونه من چه مشکلاتی دارم و به رو خودش نمیاره وقتی تمام مخارج ماهیانه ی منو اعم از درمان و اقصاط و دیگر چیز ها میدونه و روشو بر میگردونه و غیره و ذلک، نمیتونستم ساکت باشم. زورم هم یه جایی نمیرسید. دستم به جایی بند نبود. وقتی تمام برنامه ریزی هام به هم خورده و وقتی درخواست اضافه کاری کرده بودیم  به خاطر حقوقشو الان رکب خورده بودیم داشت عذابمو بیشتر میکرد . یهو یاد بچه ش افتادم. گفتم خدایا ازت میخوام به خاطر این بلاهایی که داره سرم میاره ، به خاطر بچه ش   و درمون مریضی ای که باید بهش بدی دستشو جلو اینو اون دراز کن و بذار من ببینم. گفتم خدایا یه مریضی لا علاج بده بهش تا بدونه یه من ماست چقدر کرده داره. اصلا شده بودم مثل یه خرس زخمی که حالیم نبود چی میگم و چه در خواستی از خدا دارم. ناگهان دراتاقم باز شد. آقای رئیس با دخترش اومد داخل. رفت پشت میز خودش. داشتم با غضب نگاش میکردم که .........

****

داشتم با غضب نگاش میکردم که دخترش "حدیث" که چهار سالشه اومد زد به زانو هام و خیلی خوشگل و بچگونه گفت: عمو مهدی بیام بغلت؟ (عمو میتی بیام بَلَغت؟)

یهو بغض کردم. چشمام خیس شد. تار میدیدمش. بغلش کردم گذاشتمش رو پاهام. بوسیدمش.

باباش منو نیگا میکنه میگه: دم عید میبریم بالا حقوقتونو گریه نداره که. ای بابا بچه ای مگه.

بهش گفتم: هیچی نگو. فقط کارتو بکن برو. روز هزار بار هم خدا رو شکر کن که .....

سکوت کردم. نمیدونستم چی میخواستم بگم. لال بودم. لال شدم. بوسیدمش و نشوندمش سر جامو از اتاق زدم بیرون. /همین.

پ.ن: راضی ام به رضای خدا . هیچ چیزی بی حکمت خدا نیست. چه اومدن حدیث که هرگز تو خواب هم نمیدیدم به من رو بکنه و چه کسر حقوقون. حتما حکمتی داره که من نمیدونم. شک ندارم

 

غلط املای نگارشی و هر چیز دیگه رو ببخشید/.

 

 

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۳/۰۸/۰۲
میرزا .....

نظرات  (۲۳)

توکلت علی الله اقا میرزا!
خوبه ک همیشه شاکر باشیم!
پاسخ:
:) مچکرم
۰۲ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۵ بنای با ثوات
چقدر خندیدم اون قبلا نوشت اصلی رو خوندم..رمزو می گم..:))
پاسخ:
:))
الآن خوشحالس اشک منو در آوردی؟
هیچ وقت کسی رو نفرین نکن .هیچ وقت
أه با این پستت.خیلی قشنگ بود
پاسخ:
آره در پوست خودم نمیگنجم
میرزا....
پاسخ:
ساره...
خدا هم اونو دوست داشته و هم شما رو و هم حدیث کوچولوی فرشته رو
پاسخ:
خدا همه رو دوست داره. :)
۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۰:۲۹ مهندس بهشت
نمیتونم حتی یه خطشم درک کنم
فقط میدونم آقایون توی مسائل مالی خیلی غرور دارن
و خوشحالم که اون نفرینارو نکردین
آدم وقتی عصبانی یه دعاهایی میکنه ولی خدا خودش میدونه که از ته دل نیست
پاسخ:
احسنت به شما. اینو خیلی دوست دارم
خدا خودش  میدونه که از ته دل نیست اینم اضافه کنم که از ته دل هم نباشه نعوذو بالله قصد تعین تکلیف یا دستور دادن نداریم که . انقدر رحیمه که به رو خودش نمیاره این همه خبط و خطا رو
گفتم خدایا ازت میخوام به خاطر این بلاهایی که داره سرم میاره ، به خاطر بچه ش و درمون مریضی ای که باید بهش بدی دستشو جلو اینو اون دراز کن و بذار من ببینم. گفتم خدایا یه مریضی لا علاج بده بهش تا بدونه یه من ماست چقدر کرده داره.
اینا باعث شدن بگم میرزاااااااااا و لبمو گاز گرفتم
ان شالله که خیلی قبل عید مشکل اضافه کاری و حقوق حل بشه [لبخند]
پاسخ:
ممنونم شهرزادی خدا از دهنت بشنوه
نچ نچ نچ رمز میزارید رمزو هم میزاری؟ :)))
-__-

میرزا آپ ِ بعدی پلیز! ^_^
پاسخ:
خوشت اومده ها :D
^_^ هوم اخه تهنام بعدازظهرم استراحت کردم دلم میخواد یکم مطالعه ی مجازی داشده باشم
ازونا  که دیسک کمر میاره بزارید لدفا (پست)^_^
پاسخ:
دیسک کمر؟
چیزه آخه...
ها؟

وا ! منظورم پستای فلسفیتونه ک هوچی نمیفهمیم ^_^
پاسخ:
:))
فلسفه کجا بوده؟
از همونا ک ب اتفاق نمیفهمیم هی میپرسیم چیه چیه :|
پاسخ:
دری وریا منظورته؟
نمی دونم نقل از کی بود،
نمی دونم حدیث بود، روایت بود،

یادم نمیاد وسط دو تا نماز بود،
بعد نماز بود،
قبل نماز بود،

ولی یادمه که حاج آقا نقل کرده بود به این مضمون که "یه گروهی هستن که هیچ وقت نباید بهشون بد کرد،
نباید حقشو خورد،
گفت بترسین،
بترسین از عقوبت رنجوندن کسی، که جز خدا دستش به هیچ چیز دیگه تو عالم بند نیست ...
بترسین از خوردن حق کسی که شکایت جز خدا پیش کسی نمی تونه ببره ..."

حکما کسی که دستش جز به خدا بند نیست، شکایت نمی بره مگر پیش خدا
و وای از روزی که وکیل مدافع، خودش هم قاضی باشه، هم هیئت منصفه، هم دادستان، هم قانون گذار، هم موثق ترین شاهد جرم ...

نکن میرزا،
دیگه هیچ وقت در حق کسی اینطوری شکایت نکن ...

پاسخ:
منو نیگا :   :|
دری وری؟
پاسخ:
وری دری
۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۵:۳۰ ...:: بخاری ::...
بعد مدتها پست هاتو خوندن، با این یکی حال کردم.قبلن میخوندمت ذوق نمیکردم.میخوندمتو نظرمو میگفتم.اما الان حال پشتشبود.دستت درست.
خداروشکر.
پاسخ:
بـــــــــَــــــ سلام بوخاری!:D  اتفاقا تو فکرت بودم. الله اکبر.
شما که تعریف میکنی یعنی همه چی. موچکرم

حکمتتتتتت ....

تو که قوی تر از این حرف ها بودی میرزا

پاسخ:
کمر آدم گاهی خم میشه دُکی. (کم پیدایا)
۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۸:۳۵ بامداد خمار
واسه اینکه شوخ و خون گرمی
بهترین وصمیمی ترین دوستان من بچه هان
پاسخ:
آره واقعا. مُهر تاییدتان مورد قبول حق :D
۰۳ آبان ۹۳ ، ۱۰:۵۹ پرنسس آسیه
Sallllam
Khobi toooo in harfa to chi omade besare oon marde khandoon bisharf=))
Divoone midonam fesharhaye zendegi cheghad badan ghose nakhor bipooli khili bade makhsosan sharmandegish khoda bozorge nemitoni bezani to ye kar dige???
پاسخ:
به به ببین کی اینجاست؟ چقدر شگفت زده شدم دوستان قدیمی تو این مطلب موج مزنن. :D تو سرت به کار خودت باشه.:)) والله .سیاه :D
قضیه سیب و 1000 چرخ تا به زمین برسه 
انشالله که قبل از یه زمین رسیدنش چرخی بر وفق مراد شما بزنه و اوضاع خوب شه 
پاسخ:
مچکرم از دعا های همیشگیتون. ممنونم انشالله
وری دری یا دری وری فرقی ندارن
اما اون پستا ک دری وری یا بالعکس وری دری نیست میرزا :|

پاسخ:
هر چی تو بگی خو..
۰۴ آبان ۹۳ ، ۱۳:۳۵ خواهر مهربون
به قدری عالی بود که مجبورم کرد برات کامنت بذارم..با این قسمتش کلی گریه کردم.."یهو بغض کردم. چشمام خیس شد. تار میدیدمش. بغلش کردم گذاشتمش رو پاهام. بوسیدمش."
پاسخ:
واقعا تو این فکرم که باز هم عالی بنویسم تا باز بیای کامنت بذاری ولی چی کار کنم در توانم نیست .
ممنون
وقتشه که بابا بشی...
پاسخ:
مرسی چه کامنت دل نشینی. مرسی واقعا آقا سعید. مرسی
۰۵ آبان ۹۳ ، ۲۱:۰۹ منه پابرهنه
هی....
چقدر خوب بود میرزا
پاسخ:
:)
۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۷:۴۴ مهندس بهشت
همه کامنت دونیای بالا رو بستی دیه خواستم بگم همه رو خوندم ولی خو بسته بود کامنت دونیا
پاسخ:
موچکرم