زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

دیروز فرنود. امروز شادنه

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۱۳ ق.ظ

 وقتی این همه دست اندر کار و برنامه ساز و تهیه کننده و نویسنده و کارگردان تلوزیونی ، بعد از این همه تجربه هنوز تو مُخشون نرفته که وقتی یه بچه ی زیر هفت سال دعوت میکنند در یک برنامه ی زنده،  واجبه که لا اقل با پنج دقیقه تاخیر اون برنامه روی آنتن بره ، باید درب اون شبکه رو بست. تخته کرد. وقتی حین بازی والیبال دوربین با سرعت 120 کیلومتر از چپ به راست دنبال توپ میره و فقط شبهی از آدمهای تماشاچی دیده میشود  و چون تو بکگراند یه زن با یه تاپ نشسته بوده است؛ لحظه ی شیرین نشستن توپ در داخل زمین را سانسورش میکنن، چرا نباید این حساسیت رو در حضور یک کودک در برنامه ی زنده ی تلوزیونی داشت. تا کی باید تو رسانه ها و شبکه ها شوشول فرنود و نسبت دادن عکس یه میمون به رییس جمهور اسبق کشور و بردن آبروی یه پدر در حالی که بی سر و صدا باد معده ش را خالی میکند و  از این قبیل سر زبون ها باشه، ( حالا کاری به سوتی های بزرگتر ها ندارم) تا کی باید پدر و مادر هایی از شرم سرشونو بندازن پایین جلوی هفتاد و خورده ای میلیون بیننده. چرا آبروی چندین و چند ساله ی ملیه یه آدم به خاطر ندونم کاری شما باید بره؟  چرا باید باز تکرار بشه؟ چرا؟ چون یه بچه همچین گافی میده ایرادی نداره؟ چرا باید دیروز شاهد این میبودیم که دختر قهرمان ملی ما ، قهرمان کاراته ی ما ، مدال آور ما ، روبروی دوربین ادعا کنه این بچه ای که در آغوش مادرشه  برادرش نیست و اونو از سطل آشغال پیدا کردن؟
به ظاهر یک شوخیه کوچولو بیش نیست ولی در عمقش که وارد میشیم میبینیم که  یه فرهنگ غلط جامعه به این شکل میره زیر سوال. نوع تربیت فرزندان در یک جامعه اسلامی میره زیر سوال. نوع زندگی شخصی و خصوصی قهرمانان ملی ما میره سوال.  اینکه در خانواده ای یه همچین حرفهایی زده میشه در مورد هدیه خداوند درد آوره. خوب تر که نگاه میکنیم میبینیم واقعا امروز وقتشه که تموم بشه. واقعا باید تموم بشه.



چقدر الان خوشحالم که کامنت ها رو بستم. یه عده خواننده ی به اصطلاح خاموش دهان باز کردند. :)) خلاصه ی حرفهای شما رو بیان میکنم برای دوستان دیگر "میخواندیمت اما کامنتمان نمیآمد در این بازار کامنت ها"
خوب آخه باباتون خوب مادرتون خوب. چه وضعشه؟ میگفتید لا اقل خدمت میرسیدیم برای بازدید پس دادن.
و از همممممممممممممممممممممممممممه ی دوستانی که رمز وبلاگم را داشتد (آخه اینجا فوق العاده عمومی بود حتی مدیریت وبلاگم) پوزش میخوام که رمز را عوض کردم. فقط به دلیل{{ لینک تماس مستقیم با من }} که ارائه دادم مجبورم اجازه ورود ندم به شما خخخ . فحش ؟ خودتونین.