"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

بالا برو...بالا و بالاتر

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۵۰ ب.ظ
هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۲۳
میرزا مهدی

نظرات (۱۴)

منطقی بود!

پاسخ:
:)
۲۳ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۲ خانم والیوم
ما هر از گاهی بالا میریم یه نیگا میکنیم بر میگردیم:D

گذشته از شوخی  با این تیکه ارتباط برقرار کردم عالی بود:
با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری 
پاسخ:
همین که سالم بر میگردی خوبه. این یه نوع کنجکاویه معقوله. اینکه ه چشم اندازی بخوای به بالا داشته باشی تا بدونی قراره کجا بری. اینکه دلت سیر بالا بالا ها باشه و مث دله ها طوری حرکت نکنی که مجبور باشیم بهت بگیم: بالا برو… آروم و شمرده … اما مراقب باش …جاذبه با کسی شوخی نداره .
۲۳ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۴ خانم والیوم
میگم اون ف چی شد آخرش؟؟؟
چرا  تائید نکردین نظراتو؟ :D
پاسخ:
اون "ف" تموم شد. جواب هاش مال من بود و خوندم. :D
۲۳ آذر ۹۳ ، ۲۱:۳۱ بنای با ثوات
گفت دانایی که گرگی خیره سر / هست پنهان در نهاد این بشر
هرکه با گرگش مدارا می کند / خلق و خوی گرگ پیدا می کند
هرکه گرگش را دراندازد به خاک/ رفته رفته می شود انسان پاک
زور بازو چاره ی این گرگ نیست / صاحب اندیشه داند چاره چیست
در جوانی گرگت را بگیر / وای اگر این گرگ گردد با تو  پیر
پاسخ:
بهله

yes you r right!

پاسخ:
من همیشه کارم درسته

+ مثل همیشه گل گفتی میرزای نازنین 

من الان خود خود اون پازلم با اعتماد بنفس دمپایی جلو بسته دبلیو سی 


پاسخ:
عجب تشبیهی!

میرزا دیشب قبل خواب این پست رو خوندم یه صحنه فول اچ دی از پست تو مغزم بود یعنی مطمئن بودم این پست صحنه بازسازی 

شده از یجای ذهنمه گفتم لابد مثل صدها پست دیگه تراواشات ذهن میرزا  منطبق بوده با فکر ناخوداگاه من بعد چند ساعت خواب بمحض بیدار شدن

اولین تصویر ذهنم شد اخرین تصویری که مجسم کرده بودم تو ذهنم

فهمیدم کی و کجا دیدمش

همیشه احساس میکنم ادمهایی که سوار هواپیما میشن

ازون بالا همه چیز رو به شکل یه پازل می بینن هرچی دورتر می شن

 پازله به هم ریخته تره خیلی که دور شدن تکه های پازل دیگه

 محو می شه در هم ریخته میشه بعد کسی هس که ازون بالا دیگه امیدی به مرتب 

کردن پازل در هم ریخته نداره و تکه های پازل این پایین  که دیگه امیدی به مرتب شدن ندارن

فقط  اعتماد بنفسی در حد دمپایی جلو بسته دبلیو سی دارن... همین 

پاسخ:
همه این فرمایشاتت به یه کنار. نقشت چیه؟ رو اون دمپایی جلو بسته رو عرض میکنم. خانم کوچولو؟ یا پسر شجاع؟ عمییق بخون عمیق جواب بده

همین دیگه میرزا نقش خاصی ندارم

یه تکه در ب داغون از یه پازل به هم ریخته ام 

فکر میکنم پازل برا کامل شدنش بهم نیاز داره

اما واقعیت اینه که نداره

همین فکر مهم شدن نقشم تو پازله که توهمی بیش نیست باعث بالا رفتن

اعتماد بنفسم شده در حد همون دمپایی دبلیو سی که فکر

میکنه نقشش زیادی مهمه که بصورت مجزا تو سرویس بهداشتی

قرارش دادن غافل ازینکه فقط خواستن سایر قسمت ها به گند کشیده بشه

عمیق تر از اینم میتونستم فکر کنم منتها بچه های مردم منتظرمن

عاخه با یه لنگه دمپایی کلاس دارن بدبختا 

پاسخ:
استاد لنگه دمپاییی
میرزا میدونی؟
پاسخ:
آره آره همه چیز رو به من گفت :))
چیو؟
این که من فیلسوف شدم
پاسخ:
:))
خوردم من ازین قضیه میرزا!
بد خوردم...
خودتون که دیگه بهتر میدونین... :((((
+نابود شدم بعدِ خوندن پست.
پاسخ:
آره بهتر میدونم. :((
باید گاهی قانع بود !
نه ب داشتن دانش کم
بلکه جایگاهمون
چون گاهی قانع نبودن کار دستمون میده....
۲۶ آذر ۹۳ ، ۱۲:۵۵ پابرهنه .....
خیلی خوب بود
دست مریزاد میرزا
پاسخ:
مخلصم
کاملا درست میگید.. حرفتون حسابه
پاسخ:
ناحساب شنیدی از من؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی