زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

سی سال

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۱:۲۳ ق.ظ

نشسته بودم پای پنجره نگهبانی و به تو نگاه میکردم. قد و بالات رو برانداز میکردم و پیش خودم مرور میکردم روزی رو که نبودی. روزی رو که من رو به اینجا آوردند و درست کنار همین پنجره وظیفه ی محافظت از تو رو به من دادند. تو ای که هنوز به این دنیا نیومده بودی. یا اگر هم اومده بودی   جزء جزء هر ذره ی تو درون یه شهر و یه استان دیگه بود. یادم میاد اون روزی رو که زمین های اینجا رو میکندند تا برای پی ریزی آماده کنند و ؛ سطح آب انقدر بالا بود که موفق نمیشدند. انقدر سیرآب  بودی و آب پس میدادی که ما تو ظلّ آفتاب به تو حسودیمون میشد و له له آب میزدیم . اونموقع که مثل الان نبود که دور تا دور تو سوپر مارکت و فروشگاه زده باشند. و ما هم جوون بودیم و تکاپوی بسیار داشتیم و مدام تشنه میشدیم.


یادم میاد روزی رو که اولین ماشین حمل سیمان آمد و بسم اللهی گفته شد و بتون های آماده رو سرازیر کردن پای تو. از همون روز چهره ی تو رو میشد تجسم کرد. از کسی که پنهون نیست از تو چه پنهون چهره ی تو رو تو نقشه های اون مهندسه که کلی از قـِـبـَـل تو خورد و برد و کسی هم نگفت خرت به چند من! دیدم. اما چه سود؟ چهره ی الانت با چهره ی نقشه ی اون بابا ، تومنی دو زار فرق داره.
یادته؟ یادته موقعی که میخواستن اولین پایه های ستونت رو برافراشته کنن؟ یادته اینجا چه شور و حالی بود؟ ناصر رو یادته؟ آره همون کُپُله. حرف میزد همه میزدن زیر خنده. چقدر اون بچه شاداب بود. از موقع آرماتور بندی تو ظل گرماانرژی داشت تا آخرین روز بتون ریزی برای ستون های پارکینگت.
یادته اولین سقف رو که میزدند چه حالی داشتی؟ کاش میتونستی بگی. مطمئنم که تو هم تو پوست خودت نمیگنجیدی. تند تند پیشرفت رو میدیدی و برق ذوق و شوق رو من تو چشمات میدیدم.
یادمون بخیر . یادته ستون های پشت بوم رو که میزدن دستگاه بالابر افتاد؟ پنج طبقه فاصله ، زمان خوبی میشد برای اون جسم 500 کیلویی تا شتاب بی نظیری بگیره. بیچاره رو میگتن تازه ازدواج کرده بود. خدا بیامرزدش. له شد زیر بالا بر. الان دیگه هفت تا کفن پوسونده. راستش غم رو تو تمام ذره های وجودت میشد حس کرد. وقتی که بعد از نه ده ماه شلوغی و همهمه ، یه هفته عزا دار بودی و پرنده هم سر نمیزد، تمام  احساساتت رو درک میکردم. چون غیر از من کسی کنارت نبود و غیر از تو هم کسی نزد من. چه روزایی بود. تقریبا دارم فراموش میکنم خیلی خاطراتش رو. تو چی؟ تو هم مثل منی؟ ببینم اصلا تو چیزی یادت هست؟ نیست؟


آهان یادته هی میگفتن این تیغه که تو پارکینگ زدین تو نقشه نیست؟ هی  مهندسه میگفت هست. اون یکی میگفت نیست. آخرش دیدی؟ درب آسانسور ها رو که خواستن جا بذارن دیدن نباید میذاشتنش. تو نقشه نبوده.

 


یادش بخیر روزی که بنا ها اومدن و قرار شد دیوار ها رو آجر چینی کنن. یادته؟ بیست تا بنا اومده بودن. اصلا یادم نیست کی ها بودن. نه.  اوستا حسن رو یادمه. جوون بود و نااهل. یادته وسط کار اومدن از کلانتری بردنش؟ میخواستن تبعیدش کنن. میگفتن به یکی تجاوز کرده. بیچاره. دیگه ندیدمش. کارگرایی که میشناختنش میگفتن اعدامش کردن. یه عده هم میگفتن فرار کرده با همون دختره. آخه براش یه داستان عشقی ساخته بودن. فقط مادر بیوه ش میدونست که حسن کجاست که اون هم بیسواد و لال بود و کسی نمیفهمید چی میگه.
گفتم تجاوز. موقعی که از اداره برق اومدن و به تو و قد و بالات نگاه کردن و گفتن از حریم نقشه تجاوز کردی بیرون باید اصلاح بشه رو یادته؟ یادته چه عَلَم شنگه ی درست شد؟ آخی! یادته دعوا شد و اون بنده خدا شاطر نونوایی اومد وسط سوا کنه چوب خورد به سرش مُرد؟ خدا بیامرز قسمتش بود ها. نونوایی رو ول کنه بیاد وسط دعوایی که بهش ربط نداره بمیره. زنش که الان جاش شاطری میکنه میگفت : وصیت کرده ببرنش تخت جمشید یا اطراف اونجا خاکش کنن. بعد که دیدن نمیتونن اون قسمت وصیت رو دستکاری کردن  و بردنش همین قبرستون اون پشت چالش کردن. تخت جمشید کجا؟ اینجا کجا؟
عه جمشیدو یادته؟ اونم برات زیاد زحمت کشیدا. بچه ساده ای بود. به اسم کاشی کار اومد و بعد موزاییک کاری کرد و بعد بنایی هم کرد و دست آخر میخواست نقاشی هم بکنه که انداختنش بیرون. جوون خوبی بود.. خدا رحمتش کنه. اونم شنیدم چند سال بعد  با نوه ش تو دریا  غرق شدند.
هی روزگار. هر مشتری میومد اینجا میگفتن خوب چه ویژگی ای داره این ساختمونا ؟ ما لال میشدیم. دور از جونت مث بقیه ساختمونا در پیت که نبودی ولی انصافا خوب هم روت کار نکردن ها . سقف ها ت که میچکید. در و پنجره هات که اصلا همخونی نداشتن. از پنجره حموم  داخل حموم همسایه معلوم بود دیوار ها قائم نبودن. راه پله ها استاندارد نبودن.و اووووووووه یه عالمه چیز دیگه ...بعد ما هم مجبور میشدیم بگیم تنها خوبیش اینه که رو به دریاست. بیچاره چه میدونستن دو سال بعد بین ساختمونشون و دریا میان کلی برج میسازن. اون قد بلنده رو نیگا که دم دمای غروب آفتاب سایه ش میفته رو طبقه پنجمت، آها آره اون. میگن از فردا صاحب خونه هاش میان ساکن میشن. یادته؟ ده دوازده سال بعد از تو کلنگش رو زدن.
وای گفتم کلنگ باز یاد جابر افتادم. چقدر سر اون کلنگه ترسیدیم. مطمئنم تو هم به خودت میلرزیدی آره دیگه داشتی میلرزیدی دیگه. راستش نفهمیدیم تو لرزیدی که ماجرای کلنگه و از بغل گوش جابر رد شدنش اتفاق افتاد؟ یا وقتی کلنگه از بغل گوش جابر رد شد ، تو لرزیدی. چه فرقی داره مهم اینه که تو لرزیدی و کلی شیشه ی این پنجره ها ریز شد. کلی که چه عرض کنم همشون. ولی خوب شدا. والا همون شیشه های زشت الان چسبیده بود بهت.
دیروز از شهرداری اومدن میگن باید تو رو تخریب کنن. خیلی غمگینم. نه به این خاطر که من بیکار میشم ها. نه . مدیونی اگه اینطوری فکر کنی.
نه به خاطر اینکه مردم ویلون و سرگردون میشن ها. نه جون تو. دلم برات تنگ میشه. تو این سی سال.........
هی روزگار. سی سال گذشت. کارمند شهرداریه میگفت سه ماه پیش تصمیم بر این شده. ولی وقتی متوجه شدن از کلنگ زدن این ساختمون تا الان من اینجا نگهبانم و شروع سابقه کاریه من هم از همینجا بوده، خواستن به یُمن بازنشستگیه من عملیات تخریب تو رو انجام بدن.
فک میکنن بااین کار خوشحال میشم. نفهمید چه بغضی گلومو فشار داد که. خودمو کنترل کردم و گفتم ولی اینجا رو که هنوز تحویل صاحباش ندادن که.
گفت داده باشن یا نداده باشن، سی سالش تموم شده. دیگه کلنگیه. چه بهتر که قبل از سکونت اعضاش تخریب بشه. میدونی که شهرداری حوصله فیلم هندی بازی نداره که بیان تحصن کنن.
از خشونت اون کارمنده دلم لرزید. واقعا میخوان خرابت کنن. تو مث بچه ی من میمونی. از بدو تولدت کنارت بودم. با چشمای خودم لحظه لحظه ی بزرگ شدنت رو دیدم. تمام اتفاقای اینجا رو. آدمای اینجا. زندگی های کارگرایی که حرفای دلشونو برای هم میگفتن.   از همه مهمتر احساسی که به تو دارم ؛ همه رو میخوان با چهار پنج تا ضربه ی اون توپ گنده ها از من بگیرن. بازنشستگیه من روز مرگ تو شده. کاش هیچوقت باز نشسته نشم. باید یه کاری بکنیم. به خاطر تو. خوب تو هم آرزو داری. دلت میخواد مردم بیان تو اتاق هات زندگی کنن. صدای بچه ها رو بشنوی. میدونم خسته شدی از بس منو دیدی. از بس سر و صدای اره و چکش و .... شنیدی. بیا یه کاری بکن. من میام کنارت  میایستم. تو یه کم بلرز. اون کلنگه رو میبینی لب پنجره طبقه سوم؟ بندازش رو من. میبنی که آخر عمرمه . لا اقل یه کار مثبت بکنم. من که بمیرم یه هفته که اینجا رو تعطیل کنن. مردم میفهمن و میان و متوجه این خرابکاری شهرداری میشن و شاید یه راهی پیدا کنن. نه؟ نظر ت چیه؟
بیا. خوب. حالا بلرز. بلرز خوب.
مگه با تو نیستم؟
ببین الان اگه نلرزی فردا اون ها میلرزوننت ها. مگه با تو نیستم من؟ آفرین....... آها...... آها..... یه کم دیگه..... آها تکون خورد...... یه کم دیگه.....داره میفته یه کم دیگه.......آهــ... هیچوقت نشونه گیریت خوب نبود. هیچوقت

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۲۴
میرزا .....

نظرات  (۱۱)

معرکه اس

مثل همیشه

پاسخ:
قسم میخورم نخوندیش:))))
واقعا تو ایران این چیزا فراوونه
پاسخ:
مث قر که تو کمر فراوونه
سلام استاد
پاسخ:
سلااااااااااااااااااام "سا" شاگرد. بیا ببینیمت.
نظرم نمیاد :(
همین چند وقت قبل خونه بچگیامو از دست دادم اصن نابود شدما
میگم چیزی که قراره خراب بشه چرا ساخته میشه اصن
پاسخ:
مث این میمونه که مایی که قراره بمیریم چرا زاده میشیم؟ نه؟

قسم نقل و نبات نیس که همین جوری می خوریا

گفته باشم

دیروز خوندمش

پاسخ:
یقه رو ول کن خوب :))
حالا نه در حد مرگ حداقل مرگ یه طوریه که بعدش یه زندگی دیگه آغاز می شه...

ولی این فرق می کنه خوب
من می گم چیزی که قراره خراب بشه چرا ساخته میشه
یا رابطه ای که قراره قطع بشه چرا شکل می گیره
دوستی که تموم میشه چرا شروع میشه
و قص علی هذا
پاسخ:
جای تأمل داره
۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۶ بنای با ثوات
میرزا یه خواهش عاجزانه ...
فونت نوشته هاتو بزرگ تر کن توروخدا..
من نیمه کورم بابا....این متنای ریزم باعث می شه همون یه ذره بینایی هم بپره...
پاسخ:
استانداردش همینه خوب :( چشم
سلام آقا میرزا،حالتون خوبه؟خسته نباشین
پاسخ:
سلام سلام مچکرم . به مرحمت شما
سلام

الان این همه متن رو من باید بخونم؟!
اول و آخرشم خوندم هیچی دستگیرم نشد :)))
پاسخ:
خداییش؟
حالا خرابش کردن واقعنی؟؟
میرزا خدا بهت رحم کرده تا اونجا که من تو این خوندم تهش کسایی که اونجا کار کردن مردن جون سخت بودیا:))
این بالا بره از همه دردناکتر بود یکی از اقوام ما ساختمون سازی داشت {طبقه بالا خونشون رو می ساختن} وقتی میخواستن بالابر رو بردارن از رو ساختمون افتاد پسر ده ساله اش تو کوچه بود صاف خورد تو سر پسرش  .....:(((
پاسخ:
الهی.. آره واقعا. ناجوانمردانه ترین مرگ سر یه ساختمونه
بالاخره خوندم!
من هی شگفت زده میشم اما نه از اصل داستان... بماند!

پاسخ:
:)
آقا وظیفه نبود به قرآن. من خودم حتی یه بار هم نخوندمش. شما چرا به خودت زحمت دادی آخه.