"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

به پایان آمد این دفتر... وبلاگم را حذف نکردم به دلیل اینکه آرشیو و یادگاری های شما در زیر آنها، برای همیشه باقی بماند. پاینده باشید و مانا. "مهدی فعله گری-میرزا"

"بچه زرد"

instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

آخرین نظرات

یه تَوَهُم همینطورَکی

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۰ ب.ظ

سلام یه بازنشر از تاریخ 15 شهریور 93... دوست داشتم باز خونده بشه. 



نشسته بودم پای سیستم کامپیو تر و پنجره های مختلف رو بر انداز میکردم و با یه خیال آسوده که امروز بالاخره برای پنجره ها  توری  گذاشتن و از شر حشرات موذی در امان خواهیم بود، به رویای خواب آسوده ی امشبمیپرداختم که ناگهان صدای ویززززز ویززززی از پشت سرم شنیدم.

ویز و ویزی که صاحبش کسی نمیتونه باشه جز یک مگس. صدای ویز ویزش بگونه ای بود که انگار یه گوشه نشسته و داره بالهاشو یه تکونی میده و قولنجشون رو میشکنه.

آروم برگشتم که ببینمش و اگه شده با این یه مشت کاغذی که دم دستم هست بزنم بپکونمش که یه همچین صحنه ای دیدم.

از لای سوراخ بسیار ریز پنجره قصد داشته بیاد داخل که گیر کرده بوده. اون هم طاق باز.

خوب چند تا راه وجود داشت.  

اول اینکه با کاغذ تنظیم کنم رو چشمان ورقولومبیدش و با یه فشار آنی منفجرش کنم؛ 

دوم اینکه این کار رو با چوب کبریتی چیزی انجام بدم که میزان کثافت کاریش کمتر باشه و دقت و زیبایی کار هم دلچسب تر باشه؛

سوم اینکه ته مونده ی پیف پاف رو بچکونم تو چشماش تا همونجا بمیره و بپوسه و به تاریخ بپیونده.

بهترین روش، همون روش اول بود که مُسَلَح به کاغذ بودم و همه چی هم حی و حاضر. 

داشتم رو چشماش تنظیم میکردم که زیبایی و مکانیزم میکروسکپی چشماش  منو مجذوب خودش کرد.(الکی). بعد نمیدونم در چند صدم ثانیه  به عظمت  خدا و ریزه کاری ها ی خلقتش دقیق شدم.   اینکه بشر عمرا بتونه یه همچین چیزی بسازه. بعد یادم افتاد که دانشمندا دیگه این روزا همه چی میسازن و بعد یه پژوهش هایی که میکنند و و و و و غیره و ذلک، از مغزم گذشت.کلا با هوش و هواسم رفتم تو باقالیای تکنولوژیِ نُوین.

این شد که تصمیم گرفتم زنگ بزنم به اورژانس. 

بَبوبَبو بَبو.... اومد

چی شده آقا؟

یه مگس گیر کرده کمک کنین درش بیاریم.

خیلی جدی پرستار ها دویدند به سمت اتاقُ من و با ابزار آلاتی که داشتند سعی کردند مگس بیچاره رو بیرون بکشن که متاسفانه باعث شدند یکی از دست هاش که بیرون بود کنده بشه. 

یه لحظه نفس تو سینه ی هممون حبس شد. اینطوری   :|   یعنی زنده میمونه؟ یکی از پرستارا گوشه ی ناخنش رو آروم گذشت زیر چشمِ مگسِ و گفت: نبضش نامنظم میزنه. ما کاری از دستمون بر نمیاد باس زنگ بزنیم امداد. (باس؟)

و خودش بیسیم زد و در کمتر از نیم دقیقه صدای آژیر ماشین آتش نشانی شنیده شد که نزدیک میشه. و ناگهان پیچید تو کوچه.

نمیدونم شش یا هفت نفر بودن امدادگرانی که پیاده شدن. یکیشون که رنگ کلاه آهنیش با بقیه فرق داشت همینطور که با  بیسیم حرف میزد وارد شد و انگار که بدونه قضیه از چه قراره خیلی زود و مستقیم بالا سر مگسه اومد و یه ذره درگوشش وز وز کرد و مگسه هم در جوابش ویززز ویززز کرد و بعد امدادگره همکاراش و صدا زد و یکیشون با یه دستگاه سنگ چرخ برای برش آلومینیوم پنجره وارد شد. دنبال پریز برق میگشت که یهو بی دلیل برق رفت تا هیجان داستان بیشتر بشه. خیلی موقعیت اونجا حساس بود. یکی دیگه از امدادگرا با یه گاز انبر و یکیشون با یه اره اومدن تو.

یکی از پرستارا بالا سر مگس ویز  ویز میکرد که دلگرمی بهش بده. خیلی دوست داشتم از خونوادش خبر داشتم تا بتونم بهشون اطلاع بدم که اگه یه وقت قراره بمیره، آخر عمری ببیننش. ولی نمیشد.

زبونشو نمیفهمیدم و بلد نبودم ازش بپرسم که خونوادت تو کدوم آشغالدونی دارن گُه میخورن.

بعد دیدم پرستاره هنوز داره باهاش ویز ویز میکنه به اون گفتم ازش بپرسه. خندید. گفتم چرا میخندی؟ گفت مگس مگه حرف میزنه؟ گفتم پس چی داری یه ساعته بلغور میکنی باهاش؟ گفت هیچی همینطوری ویز ویز میکنم شاید یه چی بفهمه. نگاه به رییس امدادگرا کردم  و گفتم تو هم الکی وز وز کردی؟ گفت این قانون کار ماست که الکی وز وز کنیم.  گفتم خوب مگه مجبورین ؟ همون کارتونو انجام بدین تقدسش  بیشتره که . گفت  وز وز اساس کار همه ی ما خدمتگذارا ست. تقدس سیخی چند؟ قانع شدم.

گوشه لبه ی پنجره شکافته شد و مگسه آزاد شد و بدون هیچگونه تشکری پرید و رفت رو لبه چوب پرده نشست. خوب ایرادی هم نمیشد گرفت. اگر شعور داشت که تو هر سوراخی سرک نمیکشید. باید میدونست که جاش فقط و فقط تو آشغالدونیه. و هر چیز اضافی هم که میخوره باید تو همون آشغالدونی بخوره. پس خُرده نمیشد گرفت. ذاتش اینگونه بود.

  امدادگرا و پرستارا رفتن و همه چی به خیر و خوشی تموم شد. 

حالا من موندم و یه مگس که  پنج پا داره  و خسته و وحشت زده ست. داشتم  فکر  میکردم این خارجی ها  حق دارن در عین اینکه مردم دنیا  رو تار و مار میکنن واسه سگ دختر کوچکه ی رییس جمهورشون مراسم ختم بگیرن. چون بهتر از ما میدونن که حیوونا هم دل دارن. و احساس دارن و قابل احترامند. فکر کنم به این خاطرِ که بیشتر دانشمندا خارجی هستن. نمیدونم والله. 

گفتم تار و مار. برم یه پیس بزنم به  این مگسه نوش جون کنه چون دلم نمیاد زجر کشیدنشو ببینم. خداییش از کجا اومده اینجا گیر کرده؟ نه بهتره با همین کاغذ بزنم چشاش رو بپکونم/.


موافقین ۹ مخالفین ۱ ۹۷/۰۳/۱۹
میرزا مهدی

نظرات  (۴۸)

بسیار زیبا نوشته بودی. قوه ی تخیل و ظریف کاریت عالی بود
ولی بهتر نبود همون اول با چوب کبریت میکردیش بیرون که هم اون زنده بمونه هم پرستاران و امدادگران ِ محترم رو به زحمت نندازی؟ oO
پاسخ:
اونوقت چی مینوشتم اینجا؟
اصلا متوهمی مثه تو ندیدم
عیدت مبارک
خخخخخخخ
پاسخ:
واقعا؟ آینه داری؟ :D
عید شمام مبارک
خخخخخخخخخخخخ راه حلات منو کشته بود
اه از سگ انقد متنفرم اصلا به این جای مطلب رسیدم خواستم ولش کنم
پاسخ:
ولش کردی؟
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۵۳ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
خخخخخخ!
ببو ببو ببو رو خوب اومدی   :)))
اینجاش دیگه داشتم ریسه میرفتم از خنده:"زبونشو نمیفهمیدم و بلد نبودم ازش بپرسم که خونوادت تو کدوم آشغالدونی دارن گُه میخورن"!!!

درمو رد چشاشونم باید بگم مرکبه، مگس ها و خرچنگ ها دارای چشم مرکب هستند...بــــله!


پاسخ:
عه مرکبه؟ دوات یعنی؟
اینجاشو خیلی حال کردم!
" وز وز اساس کار همه ی ما خدمتگذارا ست. تقدس سیخی چند؟"


پاسخ:
:D
دلم میخواد ایجا بگم عیدتون مبارک:)
پاسخ:
قربان دل شما :D عید شمام مبارک
عه
خب اخرش عضو قطع شده رو پیوند زدن یا نه؟
پاسخ:
خسته نباشی :D
:)))
واقعن هیجانی بود کاغذ نه میرزا با چوب کبریت چشاشو بپوکون
پاسخ:
همون پیف پاف و زدم قال قضیه رو کندم
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۳۰ مجله اینترنتی پامپا
حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا .
جان راسکن
مجله اینترنتی پامپا
http://magazine.pampa.ir
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۴۶ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
مرکب نه؛
morakab!
چشم مرکب مجموعه ای از هزاران چشمه!!

پاسخ:
همون دیگه. که باهاش خوشنویسی انجام میدن دیگه
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۳۸ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
نه میرزا نــــــــــــــــــــــــه

مُرَکَب، نه مَرکَب

فمیدین؟؟؟!!! هوم؟!....  :|  ......؟؟!
پاسخ:
آره دیگه همون :))
همون اولیه از همه بهتر و باحال تر بود :))
پاسخ:
همه همینه میگن :D
۱۷ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۴ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
چرا وبتون عمر داره؟؟!

پاسخ:
خوب عمر بهتر از ابوبکر بود. عثمان هم خوبه ها. کدومو میپسندی؟
ینی ... خُلتر از تو من ندیدم، خیلی خووووووب بود!!! انیمیشنش کن باحال میشه، ناگفته نمونه نکات نغز ریزی داشت ؛))
پاسخ:
دیدی به قرآن. دیدی. باور کن
۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۲۶ ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
نه عثمان بهتره!
ولی من میخوام تو وبم پرهیزگار یا منشاوی بذارم...چطوره؟!
خییییییییییییلی باحال بوووود

دوستش داشتم عالی بود

البته کلی هم خنده های ریز به همراه متن بود

:)
پاسخ:
چاکر یم
:))

اقایی

پاسخ:
:D
خخخخخ مردم از خنده باحال نوشتی
از عکس و چند خط زیرش اساسی خنده م گرفت خیلی باحال بود.
 ولی خدایی بقیه ش زیادی تخیلی بود.
همون فرمون رو ادامه میدادین و به صورت رئالیستی طنز می نوشتین جذابتر بود‌.


پاسخ:
بابت توصیه ت: تواناییشو ندارم. نه تواناییشو و نه عِلمشو....
آره قدیمیه.هرچند جدیدتر ها هم بخاری ازشون بلند نشده و نمیشه. یه چیزی باعث شد بازنشرش کنم. 
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۹ مریــــ ـــــم
یه سوالی که اینجا برای من پیش میاد اینه که دقیقا عید چیرو به هم تببریک گفتین تو کامنت پاک باخته؟؟
:||||
پاسخ:
یادم نیست....ولی میتونسته ولادت امام رضا باشه.... و از ارادت خانم پاکباخته یه آقا... حدس میزنم همون باشه.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۲ مریــــ ـــــم
:))))))
ترک ترک شدم اصلا

والا کاش به همون گوه خوریشون میپرداختن اینقد در گوش ما وزوز نمیکردن
البته اون وز وز کردنشونم یه نوع گ.ه خوریه دیگه
:|
نمیدونم کی وقت کردم اینقد بی ادب شم
پاسخ:
:)) آفرین! آفرین! کامنت خوبی بود
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۴ مریــــ ـــــم
راستی عکستم خیلی جذابه ها
:|
چند وقته میخواستم بگم حیا مانع میشد
پاسخ:
مریم از حیـــــــــا حرف میزند.
تو یه پست تَخُیُلی، جای یک کامنت تَخُیُلی خالی بود!!!:))
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۷ صـــا لــحـــه
شما چرا نویسنده نمیشید؟ 
حداقل مطمئنم که یک نویسنده‌ی ادبیات کودک و نوجوانِ عالی خواهید شد!
پاسخ:
حداقل؟ 
میدونید چقدر سخته برای بچه ها نوشتن؟ توفیق کار کردن برای بچه ها رو داشتم ولی نوشتن نه.... 
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۳ chefft.blog.ir 💞💕
عالی بود

من حشراتو نمیکشم اصلا ، چون اونا هم حق زندگی دارن
پاسخ:
بله دقیقا... ولی اینطوری شد خلاصشون کنیم دیگه. باشه؟
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۴ صـــا لــحـــه
میدونم... چون سخته گفتم... هر سختی ای هم لذت خودش رو داره
شما میتونید یک نویسنده بشید با یک عالمه کتاب به سبک خاطراتِ یک بی عرضه! 

پاسخ:
اتفاقا من هم مثل گرگ همیشه تو دردسر و مشکل با اطرافیانم هستم :D
البته من کجا و جف کینی کجا!!! متاسفانه از یه مجموعه ی سیزده جلدی فقط یک جلدش ترجمه شده. اینطور که من شنیدم و در دسترسم هست... 
در هر حال هرچند کاریست بس طاقت فرسا و نیاز مبرم به هوش و ذکاوت و کودک شناسی داره ولی فکرمو درگیر کردین.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۴ صـــا لــحـــه
میدونم... چون سخته گفتم... هر سختی ای هم لذت خودش رو داره
شما میتونید یک نویسنده بشید با یک عالمه کتاب به سبک خاطراتِ یک بی عرضه! 

پاسخ:
دیگه همون دیگه... :)) 
مطمئنین که پاسخی که دادین به من بود؟ :/
پاسخ:
:))
آره
همون فرمون رو ادامه میدادین و به صورت رئالیستی طنز می نوشتین جذابتر بود‌.
عرض کردم توانایی و عِلمشو ندارم.
از عکس و چند خط زیرش اساسی خنده م گرفت خیلی باحال بود.
 ولی خدایی بقیه ش زیادی تخیلی بود. 
عرض کردم: آره قدیمیه...
خلاصه ببخش که نامفهوم بود:))
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۷ chefft.blog.ir 💞💕
باوشه
پاسخ:
مرسی
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۶ صـــا لــحـــه
نه... ده جلدش رو برادرم داره. یک جلدش هم که فیلم شده! خیلی هم فیلم قشنگیه، اونم دوبله شده
پاسخ:
واقعا؟ پس چی میگن؟ شهر کتاب اینجا رفتم..یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و یه پوزخند زد گفت: نوچ هنوز ترجمه نشده....
عجبا واقعا!!   :|
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۳ صـــا لــحـــه
از نمایشگاه کتاب پارسال خرید!
همه ش رو هم همون نشر قبلی، ایران بان زده 
پاسخ:
:| به من دروغ گفتن... الان سرچ کردم دیدم که بعله....
اونی که من دارم یک کتاب قرمزه. به این شکل دفتر بندی و بخش بندی نشده.... ضمن اینکه نشر ماهیه.. ماهی. هعی... یاد ایامی که پول داشتیم برای هر کتاب :D
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۷ مریــــ ـــــم
حواسم نبود بازنشره در مورد کامنت اولم
:|
تو یه درصد فکرکن من الکی از یکی تعریف کنم
ضمن اینکه اصلا قوه تخیل خوبی ندارم
:)
پاسخ:
باشه باشه...:)) هوا چطوره؟
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۳ مریــــ ـــــم
خوبه سلام داره

:|
پاسخ:
امان از دست تو!!!! :))
فوق العاده زیبا:))
خیلی وقت بود مطلب به این باحالی نخونده بودم...

حالا از نوشابه ها بگذریم...
رفقای امداد و اورژانس تشیع جنازش بودن یا نه؟
پاسخ:
:)) سلام  سعید جان! سیدِ عزیزم!
یه بار رفته بودیم یه جایی که  بیماران روانی رو نگهداری میکنند بیمارانی که نمیتوانند به درستی از عقل خودشون استفاده کنند. از  اینها لینک

با یکیشون گرم گرفتم و شروع کرد از تخیُّلاتش گفتن. یه داستان محشری تعریف کرد در حد فیلم اودیسه استنلی کوبریک.... تموم که شد از تخیُّلاتش اومد بیرون و گفت{{ یه همچین تصوراتی میاد تو ذهنم. خوب مبشم؟}}  مثل شما یه سوالی ازش پرسیدم در حد اینکه رفقای امداد و اورژانس تشیع جنازش بودن یا نه. یه جوری که انگار میخواستم به زور بچپونمش تو تصوراتش . در حالی که سعی داشت ازشون فرار کنه .
یه نگاه چَپَکی به من کرد و گفت: تو هم فکر کردی من دیوونه م؟ قبل از اینکه بخوام جوابشو بدم یه سیلیه آب دار خوابوند زیر گوشم. :)) سید جان حواست جمع باشه !!! :D :))



مزاااااااااااااااااااااااااااااح
:))

بعد که سیلی زد بهش چی گفتی؟جوابشو دادی یا نه؟:)

دیوونه که جسارت نباشه...
مرحوم حاج علی صفایی یه جمله ای اره قشنگ:)
می فرماد همه ما فرعونیم، مصرهامون کوچیک و بزرگ داره...

به نظر منم:|
همه ی ما دیوونه ایم، تخیلاتمون کوچیک و بزرگ داره:)

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم...
اینم مهدی اخوان ثالث افاضه فرمودند...به عنوان مؤیّد:)))
پاسخ:
سیلی که زد؟ هیچی دیگه رفت...
ما همه بعبارتی عاقلان ادر سفیه ایم
عَ میگم من این مطلب رو قبلا خوندم همه چی بنظرم آشنا بود 
پاسخ:
قِدمَت داری خوب!
اون چیزی که باعث شد بازنشرش کنی چی بود گفتی؟
پاسخ:
سر بسته؟ : وز وز
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۸ بهارنارنج :)
بزارید من یه کامنت متفاوت بدم،
عاغا چی میزنین؟:))هرچی بوده اصل بوده
پاسخ:
:))
سلام
از این جمله خیلی خوشم اومد " وز وز اساس کار همه ی ما خدمتگذارا ست. تقدس سیخی چند؟ ... "
اگه سعی می کردن به همون خدمتشون اصولی عمل بکنن الان حال و روز ما این نبود.
پایان داستان را دوست داشتم،🌷
پاسخ:
علیک سلام...
واقعا تقدس دیگه بی رنگ شده....
این شوخی با مگس هیچ وقت بی‌مزه نمی‌شه! :)
مخصوصا اگر دستِ توانایی مثلِ شما اون شوخی رو تایپ کنه. دمتان گرم خلاصه! :)))))

+قلنجشو می‌شکونه! :)))))))))

پاسخ:
:))) آره قولنجشو شکست :)) نبودی. کجا بودی؟
فکر می‌کردم پستم گویای دلیلِ نبودم باشه میرزا...
ولی خب درگیرِ مدرسه و اتفاقاتِ شیرینِ پیرامونش بودم! :)
پاسخ:
آره . واقعا نمیدونم چرا پرسیدم. دیگه آخرای ماه رمضونه. خوب میشم..
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۵ هولدن کالفیلد
هوش و حواس!!!! :دی
پاسخ:
آره الله
:)) 
ایشالا مگسای دور و برت کم ویز و بی ویز بشن.‌ 
پاسخ:
متقابلا"
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۲ علیرضا آهنی
خخخخخخخخ
پاسخ:
خخخخ
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۷ علیرضا آهنی
راستی وب اصلی من وب زیر هستش . اون وبو برای تست کدها درست کردم :
http://bad-handwriting.blog.ir
پاسخ:
آره متوجه شدم. ولی مطالبت میگه یازده سالت نیست. چرا اینطور به نظر میاد؟ نوشتی متولد 86؟
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۳ علیرضا آهنی
کدوم مطلبم ؟
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۷ منه پابرهنه
:))))
همه شو تجسم کردم خیلی خوش گذشت بهم
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۹ امید شمس آذر
قوی بود، یاد تدبیرهای پت و مت افتادم. ولی یه ایراد علمی داشت: وز وز صدای بالهای مگسه، حرف زدنش یه طور دیگه ست.
برای رئال شدنش میتونید آخرشو با برداشتن سر از روی کیبورد و تقلّا برای رد شدن از توری های پنجره های مجازی تموم کنید.
پاسخ:
خوب آخه ما هرچی از مگس میشنویم وز وزه. البته که صدای بالش میباشد
+ وز وز وز وززززززز