"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

یه تَوَهُم همینطورَکی

شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۳۹ ب.ظ

سلام

نشسته بودم پای سیستم کامپیو تر و پنجره های مختلف رو بر انداز میکردم و با یه خیال آسوده که امروز بالاخره برای پنجره ها مون توری  گذاشتن و از شر حشرات موذی در امان هستیم، به رویای خواب آسوده ی امشبم هم میپرداختم که ناگهان صدای ویززززز ویززززی از پشت سرم شنیدم.

ویز و ویزی که با شنیدنش راحت میشد متوجه شد که نمیتونه هیچ حشره ای باشه جز یه مگس. صدای ویز ویزش بگونه ای بود که انگار یه گوشه نشسته و داره بالهاشو یه تکونی میده و قولنجشون رو میشکنه.

آروم برگشتم که ببینمش و اگه شده با این یه مشت کاغذی که دم دستم هست بزنم بپکونمش که یه همچین صحنه ای دیدم.

از لای سوراخ بسیار ریز پنجره قصد داشته بیاد داخل که گیر کرده بوده. اون هم طاق باز.

خوب چند تا راه وجود داشت.  

اول اینکه با کاغذ تنظیم کنم رو چشای ورقولومبیده ش و با یه فشار آنی منفجرش کنم. 

دوم اینکه این کار رو با چوب کبریتی چیزی انجام بدم که میزان کثافت کاریش کمتر باشه و دقت و زیبایی کار هم دلچسب باشه

سوم اینکه ته مونده ی پیف پاف رو بچکونم تو چشاش تا همونجا بمیره و بپوسه و به تاریخ بپیونده.

بهترین روش، همون روش اول بود که مسلح به کاغذ بودم و همه چی حی و حاضر. 

داشتم رو چشاش تنظیم میکردم که زیبایی و مکانیزم میکروسکپی چشاش (الکی) منو مجذوب خودش کرد. بعد نمیدونم در چند صدم ثانیه شد که به عظمت  خدا و ریزه کاری ها ی خلقت  و اینکه بشر عمرا بتونه یه همچین چیزی بسازه و بعد یادم افتاد که دانشمندا دیگه این روزا همه چی میسازن و بعد به پژوهش هایی که میکنند و موضوعاتی که حتی به فکر ما هم نمیگنجه انتخاب میکنند و حتی موضوعاتی که برای ما پیش پا افتاده س رو هم سال ها بررسی میکنند و غیره و ذلک، از مغزم گذشت.

این شد که تصمیم گرفتم زنگ بزنم به اورژانس. 

بَبوبَبو بَبو.... اومد

چی شده آقا؟

یه مگس گیر کرده کمک کنین درش بیاریم.

خیلی جدی پرستار ها دویدند به سمت اتاق من و با ابزار آلاتی که داشتند سعی کردند مگس بیچاره رو بیرون بکشن که متاسفانه باعث شدند یکی از دست هاش که بیرون بود کنده بشه. 

یه لحظه نفس تو سینه ی هممون حبس شد. یعنی زنده میمونه؟ یکی از پرستارا گوشه ی ناخنش رو آروم گذشت زیر چش مگسه و گفت: نبضش نامنظم میزنه. ما کاری از دستمون بر نمیاد باس زنگ بزنیم امداد.

و خودش بیسیم زد و در کمتر از نیم دقیقه صدای آژیر ماشین آتش نشانی شنیده شد که نزدیک میشه. و ناگهان پیچید تو کوچه.

نمیدونم شش یا هفت نفر بودن امدادگرانی که پیاده شدن. یکیشون که رنگ کلاه آهنیش با بقیه فرق داشت همینطور که با  بیسیم حرف میزد وارد شد و انگار که بدونه قضیه از چه قراره خیلی زود و مستقیم بالا سر مگسه اومد و یه ذره درگوشش وز وز کرد و مگسه هم در جوابش ویززز ویززز کرد و بعد امدادگره همکاراش و صدا زد و یکیشون با یه دستگاه سنگ چرخ برای برش آلومینیوم پنجره وارد شد. دنبال پریز برق میگشت که یهو بی دلیل برق رفت. خیلی موقعیت اونجا حساس بود. یکی دیگه از امدادگرا با یه گاز انبر و یکیشون با یه اره اومدن تو.

یکی از پرستارا بالا سر مگس ویز  ویز میکرد که دلگرمی بهش بده. خیلی دوست داشتم از خونوادش خبر داشتم تا بتونم بهشون اطلاع بدم که اگه یه وقت قراره بمیره، آخر عمری ببیننش. ولی نمیشد.

زبونشو نمیفهمیدم و بلد نبودم ازش بپرسم که خونوادت تو کدوم آشغالدونی دارن گُه میخورن.

بعد دیدم پرستاره هنوز داره باهاش ویز ویز میکنه به اون گفتم ازش بپرسه. خندید. گفتم چرا میخندی؟ گفت مگس مگه حرف میزنه؟ گفتم پس چی داری یه ساعته بلغور میکنی باهاش؟ گفت هیچی همینطوری ویز ویز میکنم شاید یه چی بفهمه. نگاه به رییس امدادگرا کردم  و گفتم تو هم الکی وز وز کردی؟ گفت این قانون کار ماست که الکی وز وز کنیم.  گفتم خوب مگه مجبورین ؟ همون کارتونو انجام بدین تقدسش هم بیشتره و کاسته نمیشه. گفت  وز وز اساس کار همه ی ما خدمتگذارا ست. تقدس سیخی چند؟

گوشه لبه ی پنجره شکافته شد و مگسه آزاد شد و بدون هیچگونه تشکری پرید و رفت رو لبه چوب پرده نشست. خوب ایرادی هم نمیشد گرفت. اگر شعور داشت که تو هر سوراخی سرک نمیکشید. باید میدونست که جاش فقط و فقط تو آشغالدونیه. و هر چیز اضافی هم که میخوره باید تو همون آشغالدونی بخوره. پس خُرده نمیشد گرفت. ذاتش اینگونه بود.

  امدادگرا و پرستارا رفتن و همه چی به خیر و خوشی تموم شد. 

حالا من موندم و یه مگس که  پنج پا داره  و خسته و وحشت زده ست. داشتم  فکر  میکردم این خارجی ها  حق دارن در عین اینکه مردم دنیا  رو تار و مار میکنن واسه سگ دختر کوچکه ی رییس جمهورشون مراسم ختم بگیرن. چون بهتر از ما میدونن که حیوونا هم دل دارن. و احساس دارن و قابل احترامند. فکر کنم به این خاطره که بیشتر دانشمندا خارجی هستن. نمیدونم والله. 

گفتم تار و مار. برم یه پیس بزنم به  این مگسه نوش جون کنه چون دلم نمیاد زجر کشیدنشو ببینم. خداییش از کجا اومده اینجا گیر کرده؟ نه بهتره با همین کاغذ بزنم چشاش رو بپکونم/.


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نظرات  (۱۸)

بسیار زیبا نوشته بودی. قوه ی تخیل و ظریف کاریت عالی بود
ولی بهتر نبود همون اول با چوب کبریت میکردیش بیرون که هم اون زنده بمونه هم پرستاران و امدادگران ِ محترم رو به زحمت نندازی؟ oO
پاسخ:
اونوقت چی مینوشتم اینجا؟
اصلا متوهمی مثه تو ندیدم
عیدت مبارک
خخخخخخخ
پاسخ:
واقعا؟ آینه داری؟ :D
عید شمام مبارک
خخخخخخخخخخخخ راه حلات منو کشته بود
اه از سگ انقد متنفرم اصلا به این جای مطلب رسیدم خواستم ولش کنم
پاسخ:
ولش کردی؟
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • خخخخخخ!
    ببو ببو ببو رو خوب اومدی   :)))
    اینجاش دیگه داشتم ریسه میرفتم از خنده:"زبونشو نمیفهمیدم و بلد نبودم ازش بپرسم که خونوادت تو کدوم آشغالدونی دارن گُه میخورن"!!!

    درمو رد چشاشونم باید بگم مرکبه، مگس ها و خرچنگ ها دارای چشم مرکب هستند...بــــله!


    پاسخ:
    عه مرکبه؟ دوات یعنی؟
    اینجاشو خیلی حال کردم!
    " وز وز اساس کار همه ی ما خدمتگذارا ست. تقدس سیخی چند؟"


    پاسخ:
    :D
    دلم میخواد ایجا بگم عیدتون مبارک:)
    پاسخ:
    قربان دل شما :D عید شمام مبارک
    عه
    خب اخرش عضو قطع شده رو پیوند زدن یا نه؟
    پاسخ:
    خسته نباشی :D
    :)))
    واقعن هیجانی بود کاغذ نه میرزا با چوب کبریت چشاشو بپوکون
    پاسخ:
    همون پیف پاف و زدم قال قضیه رو کندم
  • مجله اینترنتی پامپا
  • حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا .
    جان راسکن
    مجله اینترنتی پامپا
    http://magazine.pampa.ir
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • مرکب نه؛
    morakab!
    چشم مرکب مجموعه ای از هزاران چشمه!!

    پاسخ:
    همون دیگه. که باهاش خوشنویسی انجام میدن دیگه
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • نه میرزا نــــــــــــــــــــــــه

    مُرَکَب، نه مَرکَب

    فمیدین؟؟؟!!! هوم؟!....  :|  ......؟؟!
    پاسخ:
    آره دیگه همون :))
    همون اولیه از همه بهتر و باحال تر بود :))
    پاسخ:
    همه همینه میگن :D
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • چرا وبتون عمر داره؟؟!

    پاسخ:
    خوب عمر بهتر از ابوبکر بود. عثمان هم خوبه ها. کدومو میپسندی؟
    ینی ... خُلتر از تو من ندیدم، خیلی خووووووب بود!!! انیمیشنش کن باحال میشه، ناگفته نمونه نکات نغز ریزی داشت ؛))
    پاسخ:
    دیدی به قرآن. دیدی. باور کن
  • ❀◕ ‿ ◕❀ zizigolu
  • نه عثمان بهتره!
    ولی من میخوام تو وبم پرهیزگار یا منشاوی بذارم...چطوره؟!
    خییییییییییییلی باحال بوووود

    دوستش داشتم عالی بود

    البته کلی هم خنده های ریز به همراه متن بود

    :)
    پاسخ:
    چاکر یم
    :))

    اقایی

    پاسخ:
    :D
    خخخخخ مردم از خنده باحال نوشتی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">