زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

آن روزگاران

يكشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۳، ۰۵:۴۶ ب.ظ

دیدین وقتی یه نفر یه چیز جدیدی میخره، یه چیزی که فکرشو نمیکرده به راحتی به دست بیاره و براش آرزو شده بوده، و الان به دستش آورده  و کافیه که یه نموره آدم ساده ای هم باشه، چقدر ناشیانه پُز اون چیز جدیدش رو میده؟ و سعی میکنه یه جورایی هی اونو به رخ بکشه و ....

بذارین یه نمونه بگم: یکی رو میشناختم که میگفت ما تو عمرمون موز نخورده بودیم و یه مهمون باکلاس هم داشت میومد خونمون و بابام به اصرار زیاد مادرم رفت موز خرید.(فکر کنم منظورش از نخوردن این بود که کم خورده بودن . آخه یه زمانی موز میوه ی اعیون ها بود) میگفت مهمونا که اومدن تا مامان میوه ها رو آورد همه ریختیم رو ظرف میوه ها و یکی یه دونه موز برداشتیم و رفتیم رو مبلی که از همسایه غرض کرده بودیم نشستیم و یه پا رو اون پا انداختیم و مث آدمای متمدن شروع به خوردن موز اون هم در حالت اسلوموشن شدیم. میگفت مهمونا که رفتن کلی کتک خوردیم که چرا ما موز خوردیم و به مهمونا هیچی نرسید. میگفت یه بار دیگه هم پیش اومد ولی ما دیگه نخوردیم ولی هی به مهمونا میگفتیم ، موز بخورین. موز بخورین . موز بخورین. خلاصه اینکه آبرو ننه بابامونو برده بودیم.

روستای پدرم من یه همچین وضعیتی داشت.  آب رسانی انجام که شد ، مردمش باکلاس(؟) شدن و هرکسی تو خونه برای خودش یه حموم ساخت.!

و فقط کافی بود ما از شهر بریم اونجا (مث اون مهمون باکلاسا. آخه شهری بودیم ما) و اونا هی اصرار کنن که پاشین برین حموم . پاشین برین حموم. پاشین برین حموم. 

یادمه اون سال اول که حموم دار شده بودن و ما هم رفته بودیم اونجا سفر، خیلی به ما سخت گذشت. همه ی ما دچار افسردگی شده بودیم. من که حسابی بچه بودم ولی با این حال همش سعی میکردم به بچه های عمه و عمو زیاد نزدیک نشم. چون همش فکر میکردم بو میدم. آلوده ام. نجس شدم. یه چی تو این مایه ها. نه اینکه مدام هی به ما میگفتن پاشین برین حموم! به همین دلیل احساس نجاست ، انگل بودن و کثیف بودن به هممون دست داده بود.


شما نتیجه گیری کنید


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۶/۰۹
میرزا .....

نظرات  (۱۵)

اخی... خب حالا میرفتی حموم ک فک نکنی بو میدی  اونا هم خوشحال میشدن ک کلاسشونو به رخ کشیدن مثلن :))

پاسخ:
رفتیم یه بار ولی پُز دادن اونا با یه بار رفتن ما ارضا نشد آخه....:d
۰۹ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۲ بنای با ثوات
میرزا یه چیزی بگم؟
خب من الان چه نتیجه ای بگیرم؟
نمی گی شاید یه مخاطب خنگ مثل من داشته باشی آخه...
نه واقعا خووووووو من چه نتیجه ای بگیرم الان:))
قشنگ نوشته بودی میرزا...:))
پاسخ:
همین که نمیدونی چه نتیجه ای بگیری شیرینیه چیزیه که خوندی
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بی معرفتی میرزاد [قلب شکسته][قلبشکسته][قلبشکسته]
پاسخ:
عه وا خاک عالم!!!!
چه خوبه که برگشتی میرزا[گل]
پاسخ:
:) مچکرم
[خنده]
پاسخ:
نخنده
موضوع قشنگ بود
متن خوب نوشته شده بود
اما به نظرم انتهای متن با الفاظ مناسبی تموم نشده مثل نجاست، گه بودن...
ولی در کل خوشم اومد. متاسفانه غربزدگی در حال بیداد کردنه
پاسخ:
درود استاد!

 رفتم تا قسمتی از تذکرتون رو روی نوشته اعمال کنم که دیدم اصلا هم صحیح نمیفرمایید. اینکه فرمودید خوب نوشته شده بود. به طرز وحشتناکی مشکل نگراشی داره. اما کو  حوصله؟ :)
من هم پدرم روستا زاده است. روستایی که همه در آن یکدیگر را دوست دارند البته الآن فکر کنم بیشتر ماهواره هایشان را دوست دارند آخر میدانی که تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده
آن روزها که بچه تر بودم میرفتیم لب چشمه و آب می گرفتیم می آوردیم خانه و ظرف ها را هم لب چشمه میشستیم اما الآن نمیدانم اصلا هست یا خشک شده
چه دورانی بود
پاسخ:
درود بر ابوی گرام.
منم یادم میاد گوسفندای عمو هام رو بر میداشتیم میبردیم چرا. بعد از رودخونه ها و نهر ها که عبور میکردیم خانمهایی که ظرف میشستن با یه زبون عجیبی فحش کیمون میکردن
بس که فضول بودی. حقته .
 ایسو اِخوی نازِِتَم بُکُنِن؟اَر خوم واسون بیدُم چنتا اَو دارِش ِ و ِت ایگودوم ها کُرُم :))
پاسخ:
:D نه بابا؟ نه قربونت همینطوریش زیر انگشت اتهام مدیریت محترم داریم سُر سُرکی رد میشیم. با همون ناز موافق ترم
ترجمه:
حالا می خوای نازتم بکنن؟اگر خودم باهاشون بودم چندتا از اون آبداراشو بهت میگفتم . آره پسرم !
مدیریت محترم تذکر نده !
خوب چرا آبشونو گل میکردید که فحشتون بدن ها؟:))
پاسخ:
آخه اون موقع سهراب هنوز نگفته بود:
آب را گل نکنید.......
میرزا جان من موندم شما چجوری بچگیاتو یادته، واللا من که صد سالی از تو کوچیکترم چیزی یادم نمیاد! احتمالن این صحبتا واسه ذهن آلزایمریته!
به قسمتی از کهولت رسیدی که داری خیال پردازی میکنی!
این تنها نتیجه از متنت بود! گفتم در جریان باشی! بعد وقت کردی برو حموم اون چرک و چروکای تنتو بشور.
پاسخ:
چروکای تنم رو بشورم؟ ما چروک های تنمون رو اتو میزنیم. :D
آخ آخ
یاد پز دادنای خودم توی کوچیکی افتادم.خخخخخخ
اما هیچ مورد خاصیشونو یادم نمیاد. اما میدونم پز دادنام خیلی ناشیانه بوده
پاسخ:
خوب اونوقع که تو کوچکولو بودی، اصفهان یه روستایی بیش نبود. اونموقع ها بش میگتن "ری" چند سال میگذره هان؟ :ِD
سلام. بنده رو استاد! خطاب کردید، باید عرض کنم این کلمه گنده تر از حد و اندازه حقیره که در موردم حتی به طنز استفاده بشود.
اما در مورد متن شما باید بگم که منظور بنده از خوب نوشتن خوب برقرار کردن ارتباط با خواننده بود نه از لحاظ ادبیاتی. چه بسا متن های نویسندگان بزرگ هم مشکل نگارشی دارد گهگاهی. 
پاسخ:
البته که اگر حتی یه کلمه هم به بنده یاد بدید، در نظرم استادی گرانقدر میباشید. 
بیا خوبی کن بده میخاستن تمیز بشین:)))
پاسخ:
:D
ع یادم رفت عاغا منم از این موارد دیدم حالا نه به غلظت دیدگان شما {چی گفتم اصن}
بجون خودم الا روستاییا بیشتر از شهریا کلاس میذارن پیش ما که اینطوره
پاسخ:
پیش ما هم همینطوریه. دلیلش میدونی چیه؟ به این خاطره که تو این ده سال اخیر پیشرفت چشمگیری داشتن و ولی ما شصت ساله همون ..... هستیم که بودیم. (گفتم شصت که سیاسی نشه)

اول تو این پست بگم که که اون خنده ایکه چند تا کامنت بالاتر بود 

بابت حالت طنزی که تو نوشته هات بکار رفته بود گفتم والا قصد دیگری در میان نبوده 

ما هم ازین مسایل بسیار شنیدیم میرزا

پاسخ:
ملتفتیم بابا