"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

سَرَم درد میکنه

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۵۲ ب.ظ
دقیقا یادم نیست چند بار سرم رو کوبیدم به دیوار . 3 یا 7 مرتبه . یه عده میگن هفت عدد مقدسی هست . هفت طبقهء آسمون ، هفت شهر عشق ، هفت روز هفته ، هفت رنگ رنگین کمون ، شاید هم 7 بار کوبیده شدن سر من به دیوار . اما من با عدد سه بیشتر موافقم . سه ضلع مثلث ، سه رکن مسیحیت ، سه اصل دین ، نحسی عدد سه ، سکته ، سرم ، سپید ، سزار ، صنوبر ، شاید هم 3 بار کوبیده شدن سر من به دیوار . چیزی که مهمه اینه که سرم درد میکنه . دکتر بهم گفته سیگار چیز خوبیه برای سر درد . من هم یه سیگار گذاشتم گوشهء لبم و به دودش خیره شدم . من رو یاد آخرین تانگوی عاشقانمون میندازه . همون موقعی که بهم گفتی (( من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر )) و من هم بخاطرت رفتم تو آسمون و ماه رو چیدم و گذاشتم روی صفحهء دایره وار گرامافون تا برامون موسیقی مهتاب رو پخش کنه .

همون موقع بود که احساس کردم چیزی خورده به سرم ، یا شاید سر من خورده به چیزی . درد تمام سرم رو گرفته بود و تو میرقصیدی و پای من رو لگد میکردی . ستاره های توی چشمت باموسیقی مهتاب ، آسمونی رو به پا کرده بودن که من مثل یه پشه توش پرواز میکردم . شاید هم من تناسخ یافتهء یه پشه باشم که زمانی کارش نشستن رو بدن دایناسورها بوده و از قعر وجودشون زمان رو میکشیده بیرون . شاید هم از نسل پشه های امروزی ، که بجای دایناسور ، رو پر و پاچهء دختر بچه های سـ . ـکسی میشینن که شاید از خون اونها مست بشن و زمان رو فراموش کنن . نمیدونم چی بود ، اما هر چی بود خیلی محکم و سخت بود . چون هنوز سرم داره گیج میره . هر چند روز یه بار اینطوری میشم ، سرم محکم میخوره به یه دیوار و خون از فرق سرم فوران میکنه روی صورتم . دوستی میگفت تو که هر چند وقت یه بار اینطوری میشی یه نوار بهداشتی ببند دور سرت یا اینکه دو تا تامپون وردار و بکن توی سوراخ گوشهات . دقیقا یادم نیست که این رو یه دوست میگفت یا یکی از همون دایناسورها . فقط این رو میدونم که من چندان زبان دایناسورها رو بلد نیستم . شاید هم تو ضمیر ناخودآگاهم از زمانی که روی بدنشون میشستم و زمان رو میکشیدم بیرون ، گفتگوهاشون رو شنیدم و بخاطر سپردم . البته مهم نیست که یه حرف کاملا منطقی رو چه کسی بهت میزنه . مهم اینه که نیتش از گفتن این حرف کاملا منطقی چی باشه . اما در کل این هم مهم نیست . تنها چیزی که مهمه اینه که سر من درد میکنه . درست مثل اون موقعی که تو فریاد میزدی و من با دو دستم گوشهام رو گرفته بودم و زیر لب (( مرغ سحر )) رو زمزمه میکردم . تو داد میزدی و از خدا کمک میخواستی و من با تعجب نگاهت میکردم که چرا پای بقیه رو وسط میکشی . این خدایی که صداش میکردی همونی بود که با دخالتهاش باعث شد تو سر من داد بزنی . همونی که به زور ، من رو از روی پوست لطیف دایناسورها برداش و پرت کرد روی پر و پاچهء زبر و خشن و زمخت دختر بچه های سـ.ـکسی . همونی که دور تا دور من دیوار کشید که تا اومدم قدم از قدم بردارم با مخ رفتم توی کنج دیوار و خون پاشید روی صورتم . اون میاد به تو کمک میکنه و باز یه دیوار درسته رو میکوبونه تو سر من . یادش بخیر
… یاد زمانی افتادم که با یه جو غیرت و یه مثقال محبت و یه ارزن عاطفه میشد دور دنیا چرخید و دچار سرگیجه هم نشد . یادش بخیر … اما افسوس که من هیچوقت اون دوران رو تجربه نکردم . دنیای خوبی بود ، اما حیف که من هنوز وارد دنیا نشده بودم . درست مثل وقتیکه تو تمام دنیای من بودی و به زور من رو مجبور به خودکشی کردی تا از دنیات پرت شم بیرون . تقصیر خودمه که فکر میکردم تو هم از خودمی . هر بار که سرم به دیوار میخورد ، با همون سر و صورت خونی ، میشستم جلوت و دود سیگار رو پخش میکردم تو ریه هام . اما حالا فهمیدم که تو همیشه از خون میترسیدی و این رو هیچوقت بهم نمیگفتی . یادمه روزی رو که پرسیدی چرا صورتت رنگی شده و من گفتم باز با مغز رفتم توی دیوار و تو با پوزخند گفتی اما ایندفعه بجای قرمز تمام صورتت آبی هست و من فهمیدم که این بار تکه ای از آسمون فکرم کنده شده و پاشیده روی صورتم . تو خوشحال بودی که دیگه اون قرمزی وحشتناک رو نمیبینی و من ناراحت یودم که با لکهء خالی آسمون فکرم چیکار کنم . فهمیدی و خواستی کمکم کنی ، اما اون جای خالی رو با یک تکه ابر سیاه پر کردی که رفته رفته تمام آسمون فکرم رو سیاه کرد . خوشحال یودی که کاری برام کردی و من تو فکر سیاهی فکرم . هنوز سرم درد میکنه . مثل اون زمانیکه روی دایناسورها میشستم و اون دختر بچه های سـ.ـکسی با دمپایی میزدن تو سرم . یا مثل موقعی که برای چیدن ماه رفتم به آسمون و سرم خورد به طاق طبقهء هفتم . دقیقا یادم نیست 7 بار بود یا 3 بار . فقط این رو میدونم که سرم خیلی درد میکنه … . 
 
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

نظرات  (۱۴)

سزارین :دی
اگه بخای زدن سرت به دیوار توجیح کنی همه اعداد مقدس میشن پس :دی اون دکتره که همچین چیزی گفته احتمالا به روح هم اعتقاد داشته :دی
اگه نمیشناختمت فکر کردم چیزی کشیدی رفتی پیش دایناسورها:دی
فکرکنم زیاد از حد پیچوندیش...اما خب طبق معمول خوب تونستی به هم ربطش بدی و روونش کنی....خلاقیتت تو حلقم :دی
پاسخ:
یه بارم گفتم خلاقیتم برا حلقت کوچیکه :D
اره هفت مقدسه مث شماره شناسنامه من!! ;)
راستی یه چیزی ... ما بچه بودیم یه شعری یادمون داده بودن که می گفت: "اصول دین پنج بُوَد دانستنش گنج بُوَد" ... الان سه تا شده!؟ چرا کسی به من خبر نداد؟!!!
پاسخ:
دقت نکردی. سه شده از زمانی که صنوبر سنوبر شده  و سکه عدد
منم موقعهایی که سرم خیلی درد میکنه،هذیون میگم....خیلی هم هذیون میگم....حتی گاهی یه جوجه زرافهٔ بدبخت میشم...گاهی هم میشم کاملیا....سرت سلامت میرزا.....
پاسخ:
جوجه زرافه ی بدبختو خوب اومدی. تنت سلامت آزیتا

اینکه یاد تانگوی عاشقانه تون با سونات مهتاب میفتی و یادت میاد بخاطر رهاییش از این آهنگ یکسان و مکرر!، رفتی از آسمون ماه رو چیدی براش...

اینکه چشمهای کسی تورا برده به آسمونی که خودتو توش پشه ببینی و به ذات خودت شک کنی...

اینکه گاهی افکارت اونقدر برات سنگین میشن که فواره میکنن روی صورتت و خون جلوی چشماتو میگیره و تو هربار فکر میکنی که سرت رو جایی زدی که جلوش چشمات خونه...

اینکه در اوچ فریادهایی که میشنیدی، ذهنت در دستگاه ماهور می چرخیده و آرزو می کردی" شام تاریک ما را سحر کن"...

و ....

به نظر من اینها صرفا" یک بازی با کلمات نیست ... و دردی که پشت این نوشته هاست، حس کردم و دلم رو فشرد...

رها شو...فراموش کن...

مهم نیست چند بار سرت رو به دیوار زدی...هفت بار یا سه بار و اینکه تو این وضعیت، داری چه تفسیری برای عددهای 3 یا 7میاری! مهم اینه که تو سر به دیوار نیست که میزنی، سر به گذشته هاست...سر به رنچهاییست که کشیدی و این سر زدن، ممکنه چندبار منجر به فقط سر درد بشه اما تکرارش از پا میندازه...

 

پاسخ:
جواب این کامنتو داده بودم نمیدونم چرا نیست. نوشته بودم

زبانم قاصره در مورد این نوشته ی شا حرفی بزنم و فقط میتون بگم ممنون. و واقعا سپاسگذارم از ذوق زیباتون که صرف نوشته های هذیون وار من میکنید
یکی وقتی کامنت میدی میترکونی ینی میترکونی...

باور کن میرزا خودشم اینارو نمیدونست :))))

+شوخی کردم :)
پاسخ:
شوخی شوخی با میرزا هم شوخی؟

:))

بعله، ما روان آقای میرزا رو کاویدیم از روی نوشتشون.(آیکون یکی با عینکی روی نوک بینی و نگاهی از بالای عینک و بسیار متفکرانه!)

 

 

پاسخ:
:))))) عجب تصویری دادی. خوشمان آمد. آیکون باحالی بود
خوب باید بگم که سر منم خیلی درد میکنه یعنی خیلی وقته ها!ولی خون نمیاد من یه هفتاد باری سرمو میکوبم تو دیوار که مغزمو میگرم تو دستم لهش میکنمو به قلب فکستنیم افتخار میکنم....
من بلد نیستم تانگو برقصم!و این ناراحتم میکنه.
پاسخ:
سرت سلامت. ولی کاری نداره که یه موزیک لایت میذاری و یه ذره آروم وول میخوری میشه تانگو
از اینورا رد میشدم گفتم ببینم میرزا آپه!!!!
دیدم بعله آپ فرمودن و ما باید علم غیب داشته باشیم بیایم
البته علم غیب فقط واسه ماست ها بقیه ......لااله......
همون سرت درد میکرده گیج میزدی بغل سوفیا لورن حواست بما نبوده
آخ سرم درد گرفت : ))))
پاسخ:
ببین سوفیا لورن جا ننه بزرگمه. یه کم سن رو بکش پایین مشتری شیم
عزیز دل جان...علم غیب لازم نیست یه چرخهٔ ساده است....میرزا یه شب در میون آپ میکنه!!! به همین سادگی به همین خوشمزگی....خخخخخخخخ
پاسخ:
چی توز

من چی بگم؟ بانو "یکی" حق مطلب رو ادا کردن ...

 

 

پاسخ:
همین که میای خودش کلی کِیف میده به آدم
آزیتا جان آخه ایشون اعتقاد دارن تا نیای وبشون وبت نمیان چون علم غیب که ندارن باید بیای تا متوجه بشن وبیان وبت
ممنون که از طرف میرزا جواب دادی ببینه خرسند میشه
پاسخ:
گیسو گیس کشی؟
ساده گیسو گیس کشی چیه؟؟؟ به در میگیم بشنفه
پاسخ:
دیوار کدومه؟

همین عاشقانه های آراممان خوب است مرد

همین که انگشت های پایت لای گل های قرمز قالی گم میشود.

همین چای ریختن های اجباری

همین سواری گرفتن های پر از ترسِ رسیدنِ دخترکان با دمپایی های بی رنگ و رو اما زمختشان...

همین خط چشم های پخش و پلایت بعد از خواب های عصر گاهی با این ذوق کردن هایت برای قد کشیدن های کاکتوس های حوالی خانه ی دایناسورها...

و میبینم رنج های کهربایی ای که از لای رنج های کلمات این نوشته ها می آیند بیرون و پیچ پیچ هستند.

انتهای این مسیر را از دایناسور پیاده شو. دستت را به دردهای سیاهی بده که قبلا گولِ شب مهتاب را خورده بودند. این درد های سیاه از سالِ سردِ عاشقی، که صبح هایی لیز دارد، حرف زیاد برای گفتن بلد است...

بعد در آغوشش بخواب

میبینی که صبح زودتر از همه بیدار خواهی شد

هیــــــــــــــــــس

کسی با من بود؟

دوباره بپرس؟

خب...

و اما در جوابِ سوالت باید بگویم که دوست دارم در یک جنگِ چریکی کشته شوم؛

 یا به عنوان یک رهگذر در جریانِ یک بمب‌گذاری در میدانِ اصلی شهر. دوست دارم از جلو تیر بخورم. شلیک‌کننده‌ی جوان را ببینم؛ چون تازه‌دامادی در شبِ زفاف.

چشم‌هایش را، آن لحظه که شلیک می‌کند. لرزشِ انگشتانش را روی ماشه. حتا دوست دارم اولین تجربه‌اش باشم.

 شب با یادِ من بخوابد. نگاهم سوالی باشد در توجیه اضطرابِ عملِ قهرمانانه‌اش.

یک لحظه شک کند،

و لحظه‌ی بعد با بوسیدنِ اسلحه‌اش، که چون معشوقی در آغوشش گرفته، استواری ایمانش را به یاد آورد

و خوشحال باشد که دیگر باکره نیست،

که می‌تواند آن‌قدر بکشد

 تا کشته شود.

پاسخ:
lمرسی دودی. واقعا کامنتای این پست به تنهایی یک پست هستند. ممنونم . از همه تون
اعتراف می کنم ذهن ناقص من از فهم این متن و ایضا سایر متونی که کامنتی براشون نذاشتم قاصره...ینی ناتوانه...
حالا یا اشکال از منه یا از بی تجربگیمه..والا..:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی