زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

یه خُب که چی؟ گونه ی دیگه!

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۰۷ ق.ظ

همیشه به این فکر میکنم که وقتی یه  نفر عمرش به پایان میرسه و به اصطلاح فوت میکنه و در واقع تموم میشه و میمیره، (که البته چندین بار هم در این مورد نوشتم) چرا باس ضجه زد و ناله کرد و سر و صدا راه انداخت؟ خوب آدم غمگین میشه از اینکه دیگه اون فرد در کنارشون نیست و هیچ خاطره  و ماجرای جدیدی از او دیگر نخواهند داشت و غیره...

غمگین بودن دست خود آدم نیست. (به گمانم) ولی ضجه زدن و خود را به در و دیوار کوفتن و این مسائل اینچنینی، صد در صد دست خودمونه. 

من فکر میکنم اینجور مواقع اطرافیان متوفی به نوعی کورس میذارن در گریه کردن. یعنی هرکسی فکر میکنه اگر از فرد کنار دستیش، کمتر گریه کنه، باخته و یا اگر بیشتر ضجه بزنه بُرده. این چیزیه که تو  تمام این سالها دیدم. و بهش یقین دارم. 

من زیر چشمی نگاه میکنم که حداکثر ضجه ها از چه کسی برمیخیزد و دُز ضجه ی خودم را بالا میبرم که مبادا روزی بگن: دیدی فلانی عین خیالش نبود؟ یه قطره اشک هم نریخت. انگار نه انگار که فلانیش مُرده. هرچقدر هم از چشمات سیل روان شده باشه، نسبت به سونامی چشمان بغل دستی، سیل تو هیچه و میشه به جرات گفت قطره اشکی هم نچکاندی. پس اینچنین میشه که تو هم سونامی بزرگتری راه میاندازی و به همین شکل میشود از محصول چشمان کل حاضرین برای منابع آب سالانه ی کشور ذخیره ی چشمگیری جمع آوری کرد. فقط شوره و آغشته به ریمل که البته دانشمندان تز دادند و تسویه کننده را اختراع کردند. در هر حال....

در این میان هستند افرادی که با نجوا خوانی یا مرثیه خوانی و یا مویه خوانی که هر سه یک معنی را دارند، بر این آتش بنزینی ریخته و این سونامی را به بلایای وحشتناکتری تبدیل میکنند. به این شکل که خاطراتی از متوفی را به آهنگی حزین به زبان میآورند و به صورت خود چنگ میزنند و دل اطرافیان را کباب میکنن. که البته این چنگ انداختن ها هم به مراتب و درجه بندی های خاص خودش تقسیم بندی شده که از ویشگون گرفتن آغاز و به جر واجر کردن صورت و گونه ختم میشود و گزارش داشتیم که عده ای قلیلی در سال به جراح پلاستیک سپرده شده اند تا برای خاکسپاری بعدی رمقی داشته باشند. با این افراد که کلا کاری نداریم .

عده ای هم هستند که دست به سینه میایستند و خوب که دقت کنی لا بلای انگشتانشان حتما یک دستمال کلینکس(همون دستمال دماغ) خواهید دید که حضورشان جز برای تبلیغ مارک کت و شلوار و عینک های مارک دار و مدل مو چیز دیگری نیست و سعی میکنند از این آب گل آلود و حضورشان پس از سالهای بسیار زیاد در میان اقوام، دختر خاله یا دختر عمه و یا یکی از دختران دم بخت فامیل را سوک بزنند و .....(استغفرالله)

دختر خانم های عزادار هم که....***حذف شد***

اصلا کلا با این هم کاری ندارم. خانواده ی درجه یک متوفی هم که احتمالا تو شوک هستند و آنهایی هم که تو شوک نیستند، اصلا اونجا حضور ندارند. یا در پی خرید خرما و وسایل خورد و خوراک برای ریختن در خندق بلای حضار هستند و یا در پی قرض و قوله برای خرید خرما و وسایل خورد و خوراک برای ریختن در خندق بلای حضار.

باز با این ها هم کاری نداریم. 

طرف صحبت من خود متوفی ست. چقدر جالبه که آدمی! عمرش به پایان میرسه و به فرمان خدا، همراه حضرت عزرائیل و ملک الموت رهسپار دیار باقی میشوند.

 میروند و دیگر هم باز نمیگردند. 

تمام.

همین/.

آهان نکته ی اخلاقی: 

اشاره:

 چقدر ضایعه وقتی این بابا(یارو) ای که مُرده بعد از این همه نمایش ضجه و شیون و عینک و    جراح پلاستیک و ..... یهو زنده بشه و همه چی رو بریزه به هم و این همه آه و فغان الکی  بوده باشه. بعد که بگه من زنده شدم، همه برن سی خودشونو زندگی دوباره به روال عادیش  برگرده و ببینیه که شیون ها همه دروغ بوده.

اصل نکته ی اخلاقی( یعنی اینکه خوب که چی؟ چرا اینا رو گفتم) :

شمایی که وبلاگتو میبندی! حُکم اون متوفی رو داری. وقتی که بر میگردی و این همه شیون و زاری رو تو کامنتدونیت میبینی و احساساتی میشی و بر میگردی و دوباره شروع میکنی به نوشتن، بعد از چند روز که متوجه میشی دور و برت خلوت شده، بیشتر میخوره تو ذوقت.

 پس عر (اَر) نزن. این ذات ماست. ذات همه ی آدما که فقط موقع اینچنینی برای اینکه ثابت کنیم از همه به تو نزدیک تر بودیم خودمونو جر واجر میکنیم. زیاد هم متاثر نباش. خود تو هم همینگونه هستی وقتی که مثلا من قرار باشه به دیار باقی بشتابم و اینجا رو تعطیل کنم.

عزت زیاد 

عه وا یه چی دیگه: ببخشید که کامنتای پست قبلی تایید نشد. یعضیا فحش دادن ناجنسا :D منم همه شو غیر فعال کردم تا نا حقی نشه. 


به روزهـ

و با تشکر از یه آدم که سه تا از وبلاگای منو خونده

 و برای همشون کامنت گذاشته در عرض یه هفته.

 اینو تمام کامنتاش که رفته رو مغزم دارن میگن :))

 یکی نیست بگه آخه تو مغز نداری مگه؟ والا

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۳/۰۳/۰۲
میرزا .....

نظرات  (۴)

۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۴ پیمان/پیمانه!
یه موقع هایی می رسه که مردن عادی می شه برای آدم.. این جور آدما رو جزو کدوم دسته قرار می دید؟
پاسخ:
جزو آدمای خارجکی. مث خودم. :D
نتیجه اخلاقیش باحال بود..:)))
کجا فحش دادم میرزا...بچه به این مودبی...:))
پاسخ:
:D
مگه گفتم تو ناجنسی؟ :D :))
سلام بر میرزای عزیز خوب هستین ان شالله [گل][گل][گل]
ظهر جمعه خردادی زیبای شما و خانواده محترمتان بخیر و
لحظه هایی پر از آرامش و شادی و خوشبختی برایتان آرزومندم [گل][گل][گل]
پاسخ:
سلام 
مچکرم

۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۲ مهندس بهشت
من عزیزی رو از دست ندادم خیلی هم تا حالا مجلس ختم و از این جور مسائل نرفتم  ولی اینو خوب میدونم که کسایی که فردی رو از دست میدن به جای ضجه و اینا به کمک نیاز دارن اونم نه فقط چند روز اول بلکه بعدترها همه رفتن سر زندگیشونو و اداهاشون تموم شد........منم با این افراد بودم دوستایی که تو مجلس مامان دوستم خودشونو میکشتن اما وقتی فصب امتحانا رسید همشون از کمک به دوستم جا زدن و تنها من بودم که بیخیال نمره هام شدم و کل شبای امتحانو باهاش بیدار بودمو بهش درس یاد دادم در حالی که منم می تونستم بیخیال باشم و بخوابم خب بلد بودم وابا .....اصن اینا چه ربطی به پستت داشت والا
پاسخ:
:)))) ربط داشت ربط داشت. خوب بود. نگران نباش