"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

"زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم/// جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم (حافظا...)

این یک اتفاق واقعی ست

سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۵۵ ب.ظ
اسمش یاسر بود.
اونروز صبح  لباس کارش رو پوشید و با وظیفه ای که به او محول کرده بودند رو برو شد، اولین جمله ای که به زبان آورد باعث خنده ی بسیار کارگران شد این بود که: پدرم را در سن سی و دو سالگی از دست دادم، برادرم هم در سن سی و دو سالگی زیر آوار کشته شد و امروز تولدمه. بچه ها همه با هم اجماعا فاتحه مع الصلوات.
همه از یاسر شوخ طبعی هاشو به یاد دارند و تا اسمشو میشنیدند لبخند و گاها خنده سر میدادند به خاطر همین همه منتظر بودند تا جمله ی طولانی یاسر به پایان برسه و شکم هاشون رو بگیرند و بزنن زیر خنده. 
اصلا مهم نبود چی میگه. شاید کسی گوش هم نمیداد و یا حتی اصلا متوجه منظورش هم نمیشدند. اما تنها چیزی که این میان بود این بود که همیشه به خاطر داشتند که یاسر جز برای خنده ی دیگران حرف نمیزنه و هر وقت حرفش تمام شد باید میخندیدند.
در این میان تنها پیرمردی به نام رحمت که آفتاب سوختگیه صورتش و چروک های عمیق و ممتد از راست تا چپ پیشانیش ، نشان از تجربه و پختگی و کمال بود، تکه سنگ کوچکی برداشت و به سمت یاسر انداخت و با اخم به او ناسزا گفت و اصرار داشت که حتی برای خنده هم که شده، نا شکری نکن.
اونروز ورد زبان تمام کارگر های کارگاه فاتحه خوندن ، آن هم به شوخی برای یاسر بود.
یاسر میخندید و مدام نحوه های مختلف مردن را که در انتظارش بود را به زبان میآورد و مزه میپراند و به کارگر ها با ترسیم ذهنی تکه تکه شدن بدنش و خنداندن آنها، روحیه میداد و مدام خودش را در موقعیت های خاص قرار میداد و به تظاهر جون میداد و میمرد.
وقتی که آن اتفاق افتاد کسی تا ساعت ها نفهمید که چه شد. چطور شد که آن اتفاق افتاد و چرا افتاد. همه چی رو روال بود .هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. هیچ نا امنی ای در نقطه ی فعالیتش وجود نداشت. 
اما شد آنچه نباید میشد.
یاسر روز تولدش را با این امید چشم باز کرد که وقتی از سر کار به منزل بر میگردد با آغوش گرم و باز همسرش و لبخند و مهربانی دختر هشت  و پسر شش ساله اش مواجه شود.
یاسر در تمام لحظاتی که واقعا مشغول کارش بود و مزه نمیپراند به این فکر میکرد که چه شب گرم و دلچسبی را در کنار خانواده اش خواهد داشت. و هر از گاهی لبخند میزد و به یاد میآورد لحظه ای که همسرش سراغ کیف پولش رفته بی آنکه بداند از چشمان مهربان یاسر پنهان نیست.
چقدر خوشحال بود از اینکه اون روز جیبش را پر از پول گذاشته بود تا همسرش نگران این نباشد که وقتی از جیب یاسر مبلغی را کسر میکند، او بفهمد و متوجه بشود که در منزلش ممکن است خبری باشد. گمان میبرد که روز تولدش را از یاد برده است و قصد داشت لحظه ای شگفت انگیز برای او خلق کند و یاسر این را نیز خوب میدانست.
یادش آمد روز قبل را ، وقتی که وارد منزلش شد و بوی مطبوع کیک مشامش را پر کرد و منتظر ماند تا همسرش با چای و کیک از او پذیرایی کند و ناکام ماند و کیکی در کار نبود. یادش میآمد که تمام شب را وقتی که همسرش در خواب بود خانه را زیر و رو کرد تا کیک محبوبش را که با طعم خوش دارچین و کاملا سفارشی و باب میل یاسر طبخ شده بود را جُست و ناگهان همان لحظه یادش افتاد که در منزلش چه خبر است. 
همه ی این ها باعث میشد که مدام لبخند بر لب داشته باشد.
تراکتور وارد کارگاه شد برای اینکه ساختمان قدیمی ای که مربوط به نگهبانان بود، تخریب کند.
کارگران هر یک در گوشه ای مشغول به کارشان بودند و یاسر هم چون کارگران دیگر پشت دیواری تکیه داده بود و ستون روبرویش را با سنگ مر مر آذین میکرد و زیر لب آواز میخواند و جز خودش کسی صدایش را نمیشنید.
تراکتور آماده ی به کار شد. استارتش را زد کمی عقب گرد کرد و هیچ یکی از کارگران و مسئولین کارگاه ، به علت تعدد زیاد کارگران، به خاطر نداشتند که پشت دیواری که باید تخریب شود، یاسر مشغول کار است.
***
درست لحظه ای که همه مشغول کنار زدن آوار بودند ، پیرمردی که به یاسر ناسزا میگفت ، بدنش سست شده بود و گوشه ای وا رفته بود و پشت سر هم به زیان میآورد و
 میگفت: این بچه همش ناشکری کرد. و ادامه میداد و غر میزد و میگفت از بس که گفت میمیرم، مرد. عده ای شوکه شده بودند. باورشان نمیشد که ممکن است یاسر دیگر در بینشان نباشد و عده ای دیگر به سختی آوار را کنار میزدند و از گوشه های چشمشان اشک های پنهانی، نهان میشد. خیلی مانده بود تا آوار کنار زده شود. حتما تا آن موقع یاسر خواهد مُرد. از تراکتور میخواهند کمک کند اما با احتیاط.
انگار که خداوند واقعا قهرش گرفته باشد.
راننده ی تراکتور به ناگهان کنترلش را از دست میدهد و با شتاب و بدون کنترل با آن وزن سنگینش از روی آوار عبور میکند و با دیوار روبرو اثابت میکند و آن دیوار هم روی آوار میریزد و خود تراکتور هم گیر میکند.
صدای فریاد  کارگران بالا میرود. همچون کودکان جیغ میکشیدند و یاسر را صدا میزدند دریغ از یک پاسخ. دریغ از یک نشانه از یاسر. یعنی واقعا او هم همچون پدرش و برادرش در سن سی و دو سالگی این دنیا را ترک کرده است؟ هنوز هیچ چیز معلوم نیست و در چشمان عده ای امید موج میزند و دست از کار نکشیدند.
ماموران امداد از راه رسیده اند و با بازی چراغ گردان ماشین آتشنشانی و آمبولانس، من که هدفونی در گوش دارم و مشغول رسیدگی به امور دفتری بودم، متوجه اتفاقات بیرون میشوم. بی اختیار ترسی که تا بحال تجربه نکرده ام در من حلول میکند. دست و پایم سست میشود و از روی صندلی بلند میشوم که به سمت بیرون بروم. تلفنم به صدا در میآید.
-بله؟......نه بیرونه سر و صدا زیاده. نشنیده شاید................خوب!...............باشه.......خیله خوب..........میگم باشه باید برم ...........چرا؟...............باشه داداش بهش میگم................عیب نداره . پس فردا هم نمیای؟.......خیله خوب خدافظ.
و موبایلم رو پرت کردم روی میز و پله ها رو سه تا یکی طی کردم و رسیدم به مهلکه. بی اختیار من هم شروع کردم به کنار زدن آوار. و از هر کسی میپرسیدم چه شده ؟ تنها جوابشان این بود: نپرس. فقط آوار رو بردار. داریم بدبخت میشیم. همان لحظه سرپرست کارگاه را دیدم. گفتم چی شده؟ کی مونده این زیر؟ به لکنت افتاده بود. و فقط به این فکر میکرد که جوابگوی این فضاحت باید باشد و چه بلایی قراره سرش بیاورند. خوب وقتش هم نبود که پیغام تلفنی را به او بدهم. آن پیرمرد رادیدم که یک مامور امداد کنارش ایستاده بود و فشارش را میگرفت. سمتش رفتم و گفتم چه شده؟ آه و ناله ای سر داد و گفت: اون احمق از صبح میگفت قراره بمیره. آخرش هم مرد. سرش داد کشیدم گفتم کی؟ گفت یاسر!
خُشکم زد. واقعا شوکه شده بودم. نگاهی به اتاقم انداختم. و خیلی زود به داخل اتاق برگشتم و موبایلم را برداشتم به آخرین شماره زنگ زدم.
الو سلام گفتی کجایی؟
-سلام چی شده؟
-اینجا آوار ریخته .......
ناگهان سرپرست کارگاه وارد اتاق شد و به طوری که شخص آن طرف خط تلفن نشنوه گفت: الان بهش نگیا. تو جاده ست میترسه.
گفتم کی؟
گفت: رییس
گفتم: رییس کیه؟
گفت : پس با کی حرف میزنی؟
گفتم: یاسر
و گوشی رو دادم بهش. انقدر فریاد کشید که من از اتاق زدم بیرون. و فقط به این فکر میکردم که اگر مادر یاسر به او زنگ نمیزد که زودتر خودش را برساند چون وضعیت پدرش بزرگش اورژانسی است  و او هول نمیشد و زود کارگاه را ترک نمیکرد، و همه ی این اتفاقات واقعی میبود، چه میشد؟
  • مَـهدی (میرزای قدیم)

نظرات  (۲۹)

قلبم گرفت مرد
گفتم جدی جدی یاسر رفته...
دیگه داشت اشکم در میومد
پاسخ:
اشکم داری مگه :D
ای تو رو............قلبم داشت وایمیساد بابا داشتم سکته می کردم....اووووه {نفس راحت }
خدارو شکر که اتفاقی نیفتاد {من الا آب قند لازمم}
پاسخ:
ای تو چی؟
واقعا خدا رو شکر
راستی وضعیت پدر کی آورژانسی بود؟؟پدر یاسر {اون که مرده بود یا .....}
پاسخ:
:O
چقدر جالب و چقدر آموزنده برای ما...
ممنونم از ماجرای جالبی که تعریف کردین.

پاسخ:
مچکرم. نکته ی آموزنده ش رو کاش بفرمایید
خب نکته ای که من گرفتم این بود که خدا همیشه حواسش بهمون هست.
و گاهی این رو خیلی خوب بهمون نشون میده که حواسش به ما هست...
پاسخ:
تلنگر میشه گفت بهش؟
میرزا از اون جایی که تجربه بهم ثابت کرده وقتی همچین چیزی رو شما مینویسی یعنی آخرش خلاف اون چیزیه که باید باشه...مطمئن بودم زنده اس...ولی خیلی باحال زنده مونده...:))))
ای شالا عمرش طولانی باشه...
ولی منم تا یه مدت مث این یاسر فک می کردم..دو تا از عموهام تو دهه ی 30 زندگیشون فوت کردن...اونم قبل 35 یالگی..از بابام کوچیکتر بودن...سکته قلبی..
تا مدت ها این فکر فوت پدر گرام تو دهه ی 30 و حتی گاها 40 زندگیش عین خوره ذهنمو می خورد...پوستم کنده شد تا از ذهنم بیرونش کردم...
:)))
ولی این کجاش ناشکریه...خب در حد شوخی حرف زده دیگه...
پاسخ:
شوخیش هم ناشکریه. شک نکن
سلام میرزای عزیز...من بازم این داستان هیجان انگیزوخوندم...خداروشکر که یاسرزنده موند...همیشه سلامت وشادباشید
پاسخ:
سلام
همه سلامت باشن انشالله
میرزا ته خطی راست می گه...این که پدرش فوت شده بود...منظورت پدر مادرشه  ..هوم...:|
پاسخ:
آره خوب. دقیقا. ممنونم از تذکرت. درستش کردم
وقتی رسیدم به اون تیکه که داشتی با یاسر حرف می زدی، فکر کردم داستان سورئال شد! تا این که رسیدم به خط بعدی

حالا اصل داستان واقعی بود میرزا؟ امروز اتّفاق افتاد برات؟
پاسخ:
بله دقیقا 22 همین ماه
شاید. برای خودم مشابهش اتفاق افتاد.
زمانی که فکر میکردم خدا فراموشم کرده.
شاید یه روزی نوشتمش.

پاسخ:
کار خوبی میکنی
سلام اپ کردم اگه خواستی تشریف بیار
پاسخ:
چشم
اعصاب خورد میکنیا
پاسخ:
دیگه!
یعنی میرزا من همیشه به آخر نوشته هات که میرسم دلم میخواد کلمو بکوبم به دیوووووووووووووووووووووار
پاسخ:
:D
نه فقط تو اشک داری به منم قرض دادی
:دی
پاسخ:
:))
وای خدا رو شکر!!!:||||
پاسخ:
:)
فوق العاده بود شاید به این خاطر که شخصیت اصلی زنده موند بماند که یه بدبخت دیگه مرد!!!
و شاید به این خاطر که احتیاج دارم خبر خوب بشنوم!!
ممنون میرزا
پاسخ:
خواهش
  • جوجه اردک زشت
  • خیلی مسخره ای میرزا :@
    با این طرز نوشتنت.

    پاسخ:
    بله بله متوجه ام

    میرزا نمیگی بعضیا که میان اینجا قلب ضعیفی دارن [ناراحت]

    واقعا حالم بد شد 

    باید از اون نکته که پدر و برادر هم دقیقا در یک روز ... متوجه میشدم 


    پاسخ:
    :)
    زیادی داری اوت میزنی مرد :)
    پاسخ:
    والا با اون پستی که تو نوشتی ترجیح میدم اوت بزنم تا قاط
    بالاخره با مرگ  شوخی کرده و یه بار مرگ با اون شوخی کرده.
    ایکاش وقتی میخوایم بمیریم، حداقل اون روز پاک باشیم...
    پاسخ:
    همون دعای همیشگیه خدایا ما را بیامرز و بمیران؟
    سوژه ی 4 خط اول جون میده واسه یه متن خوب و  استاندارد با فلش بک های به موقع به سبک بهرام توکلی و صدای یه راوی روش ... ته قلمی اگر مانده خرجش کنید کمی هوش و نو آوری شاید.
    پاسخ:
    ته قلم که چه عرض کنم. همش تراشیده شد و رفت
    خیلی شیک اون خط های اول فکر میکردم راجع معدن چی های ترکیه ست قضیه !!! 8-|
    پاسخ:
    دقیقا کجای ترکیه؟ :D
    سلام

    قربون خدا برم...
    یعنی اگه نخواد برگی از درخت نمی افته!

    خدا رو شکر که سالم هستن...
    پاسخ:
    :)
    سلام

    قربون خدا برم...
    یعنی اگه نخواد برگی از درخت نمی افته!

    خدا رو شکر که سالم هستن...
    وای خدایا شکرت قلبم اومد تو دهنم!!!
    پاسخ:
    یعنی قلبت رو آوردی بالا؟ :)) 
    عالی بووود از اون پستهایی بود که وقتی خوندمش حال کردم، جدای اون قضیهٔ واقعیش که خیلی جای شکر داره و خیلی خوب داستان رو تعریف کرده بودی...
    آع باریکلا بازم ع اینکارا بکن :)
    پاسخ:
    پ خوشت اومد. خدا رو شکر
    از دیشب وبلاگتون باز نمیشد با گوگل کروم باز کردم بالاخره! خب واقعا خیلی خوب بود پایانش. اگه همون پیرمرده زیر آوار مونده بود بهتر هم میشد.
    پاسخ:
    :))) بد بخت پیرمرده .
    میرزا....
    پاسخ:
    خودتی
    عاره لامصب خیلی درد داره :)))
    بار اولم بود قلبمو بالا میاوردم :))
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی