"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

روباه ها واقعا روباه هستند؟

پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۲۸ ب.ظ



دوران جاهلیتمون ، زمانی که عاشق نمایش و بازیگری و از اینجور جنگولک بازیا بودیم، به این سعادت رسیدم که تو یکی از نمایش هایی که "احمد شاملو" نوشته بود، بازی کنم. 

نمایش خروس زری پیرهن پری.

حالا کاری به تم نمایش و فلسفه ی نوشتنشو و این موارد ندارم. 

کارگردان ما خیلی اصرار داشت منی که نقش خروس زری رو بازی میکردم با صدای خیلی "زیر" و "نازک" این نقش رو ایفا کنم. یه چیزی دراومد تو مایه های صدای این حاجی فیروز های خیمیه شب بازی که با یه "سوتک" توسط صدا پیشه اجرا میشد.

و اصلا هم کاری ندارم به اینکه همیشه بعد از اجرا، این هنجره ی ضمخت و صدای کُلُفت من چه زجری رو تحمل میکردن تا اونی که هستن نباشن.

اجرا که تموم میشد این تماشاچی های ما که همه از شاگردان مدارس ابتدایی بودن، میومدن رو "سن" و با ما عکس میگرفتن

یه بچه ای بود که فکر کنم بچه ی یکی از اولیای مدرسه بود حدود سه چهار سال بیشتر نداشت.

خیلی اصرار داشت بیاد بغل منو عکس بگیره. یه خروسی که خیلی شبیه خروس بود.  و تا جاییکه یادمه همه حتی معلم ها فکر میکردن یه زن داره این نقش رو اجرا میکنه.

والله نه عشوه میریختم و نه چیزی در من بود که شبیه زن ها باشم. فقط صدام زیادی رو مُخ بود. مث صدای زن ها؟ ؟ ؟ :D

نی نی اومد بغلم. یه نیگا بهش انداختم. شادی رو صورتش موج میزد . موهای لخت و جثه ی کوچولو. دلم نیومد ماچش نکن.  و بعد با یه حالت بچگونه بهش گفتم: "چطوری تو؟" 

گفتن این جمله همون و یهو دیدم بچه دچار رعشه شد. تمام وجودش لرزید . خیلی هم لرزید . چشماش داشت از حدقه میزد بیرون. دهنش انقدر باز شده بود که میشد زبون کوچکشو دید و یهو شروع کرد به عربده کشیدن و گریه کردن. معلم یا مادرش اومد از بغل من گرفتشو همون لحظه بچه از حال رفت.

به من گفت: آقا (با خنده و تعجب و ترس و همه ی حواس و ریکشن ها که تو چهره ش موج میزد) شما آقایین؟ بچه م ترسید صداتونو شنید. و غر غر کرد و رفت.


من که بازیگر توانایی نیستم و نبودم. اونا یه کم زیادی کم توجه بودن و متوجه اسم من نشدن رو بروشور نمایش.

1- میخوام بگم تو زندگی ، بار ها و بار ها مواجه میشین با افرادی مثل من که در حال بازی کردن هستند. این شما هستین اونجوری که دوستدارین تصورشون میکنین و وقتی که زیادی بهشون نزدیک میشین، و میبینین که با چیزی که اولش دیده میشده مغایرت داره، سر خورده میشین و خودتونو که سرزنش میکنین هیچ، اون بنده خدا ها رو هم لعن و نفرین میکنین. کافیه از همون ابتدا خوب همه چیو بررسی کنین تا به "اینجا" کشیده نشه. حالا منظور از "اینجا" رو هر کسی به نوع خودش میتونه تعبیر کنه.


2- میخوام بگم تو زندگی ، بار ها و بار ها مواجه میشیم با افرادی که خودشون نیستن و .... الی آخر...


خوب فکر کنین بهش.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

خروس زری پیرهن پری

نقش آفرینی

احمد شاملو

نظرات  (۲۵)

حرفت کاملا صحیحه میرزا
اما خیلی نادرن و خیلی مریض از لحاظ روانی که میتونن اونی که نیستنو بازی کنن
و خیلی هم وحشتناک حالا که تصور میکنم!!!
جور دیگه هم بخوایم حساب کنیم مثال یه آتش نشان از دید یه بچه یه قهرمانه اما امکان داره به هزار گناه آلوده باشه و یه نگهبان شب به ظاهر بیسواد باشه اما شبا تو اطاقک نگهبانیش با پنجه های طلاییش داستانای شگفت انگیز بنویسه ......... : )))))
وخیلی موارد دیگه

یه چیزه دیگه من اون روباهو میخوام خواهشا
من عاشق قهرمان بازی پلی استیشن (کراش) هستم که دقیقا همین شکلیه
پاسخ:
اول از اینکه موچکرم. دوم ازاینکه د اشتباه کردی دیگه. من اومدم گفتم اونا مریض نیستن. چشم ها را باید شست:D
سوم اینکه: چی شد چی شد؟ نگهبان چی؟ دوباره بگو :D اون روباهم مال خودمه خودم پیداش کردم به کسی نمیدمش. پلی استیشن نمیدونم چی چیه؟ ولی آتاری بلدم.
هیچ میدونی اگه همه میدونستن که من چقدر دیوو نه ام هیچکس با من حرف نمیزد....
خب روباه بودن هم غنیمته راجع به من !

پاسخ:
خوب تو که اصن نوبرشی! :))
خب من از اون دید نگا کردم باشه چشامو میشورم چون باید بشورم شبه دیگه : )))
دوم: اون نگهبانه که خیلی کارش درسته
تواضع میکنی دیگه وگرنه میگفتی تلویزیون چیه چرا گفتی آتاری!!! برو میرزا برو مارو سرکار نذار
پاسخ:
بابا ما خودمون الان سرکاریم. شب کاریم. بدو برو بشور
آخاین نوشتش حتی باصدای خودشم خوندش...فکر کنم عاشق این کار خودش بود :دی
چی دراومده پس :))))))
پس حسابی حنجره عالی اباد شده پشتش :)))))) ولی بازخوبه که تونستی درش بیاری :دی
آخ طفلک رو حساب پیش فرضت بوده..آخی :دی
فکرکنم دیگه زیادی میرفتی توحس :)))))))))
دیگه کمبود نفس نکن ....ولی خب کی حوصله داره بروشور بخونه :)))))
خب آره..متاسفانه همه اونی نیست که باهاش مواجه میشیم که البته این از هیجانات زندگیست و باید از پشتش پیروزمندانه بیرون اومد..بعله :دی
پاسخ:
چقدر خندیدی تو؟ تخم مورچه خوردی مگه ؟ :))))))
یعنی آخرش اگه فلسفی نمیکردیش..یک تخته میخندیدم..ولی خب فاصله انداختی خندم قعطید :دی
پاسخ:
از دست تو :))

شما نقش بازی می کنید آیا؟

پاسخ:
ما همه نقش بازی میکنیم :D

دقیقا همینه...بیشتره ماها در حال نقش بازی کردنیم...نقشِ اون آدمی که دوس داریم باشیم...بضی از ماها حتی شاید روباههای دوست داشتنی ای هم باشیم....نمیدونم! بضی از ماها عاشق همون روباهه میشیم....ولیبعد از یه مدت بازیگره دیگه خسته میشه...دیگه شاید مث تو صداش میگیره...اون وخت با همون صدایِ اصلیش حرف میزنه...لباسِ نقششم از تنش در میاره....بعد ما میمونیم و عشقِ از دست رفتۀ خیالی...بعد میفهمیم که عاشقِ یه آدمِ اشتباهی بودیم...گاهی هم شاید دلمون واسه همون روباهِ اولی تنگ بشه حتی! همۀ روباها بد نیستن...بضیاشون یه عالمِ خصلتِ خوبِ ساختگی اند!
پاسخ:
مرسی آزیتا
نمیدونم این حس منو تا حالا داشتی یا نه؟ و میتونی درکش کنی؟
از اینکه دوستانی با فکر ها و نگاه های باز،  مث تو و بقیه دارم، به خودم میبالم. و اینکه این "هیچستان" که شما دوستای خوبم گاه به گاه ورق میزنید و بنده رو دلشاد میکنین، با وجود خودتونه که وجود داره و به نظر میاد ماندگار باشه. و ِالا در پس این نوشته کسی نیست جز من به قول" عزیز دل" نگهبان بی سواد. جدی میگم. :D

فک میکردیم ما هی میایم وب !!!!!!!!
جلل الخالق انگار زنبیل گذاشته بودن میرزا بیاد دکانشو باز کنه : ))))
پاسخ:
یکیو میشناسم تو آشپزخونه نت داره و سرعتشم از نت رد شده تو نیستی؟
میدونی خندم بیشتر واسه این بود که یک تمرین تئاتر داریم..بعضیها باید نقش بزرگتر از خودشون بازی کنن واسه همین صداشون باید تغییر بدن،بعضیاشون لهجه دارن،بعضیاشون هم دهن خودشون سرویس میکنن...تو که اینجوری میکفتی یاد اونا میفتادم خخخخخخ

راستی دقت کردی شب های جمعه دیگه خونه ای...یاد اون پست چندوقت پیشت و درخواستت از خدا افتادم خخخخخخخ
پاسخ:
دیوونه من هر وقت آپ میکنم، کشیکم
عوضش یاد میگیره وقتی بزرگ شد ممکنه همه ی مانکن ها هم مانکن نباشن
پاسخ:
والله من همون موقع هم مانکن نبودم
کی با شما بود:)))
از اون جهت گفتم که آدم یه نفرو فکر میکنه مانکنه تا میره جنس لباسشو دست بزنه طرف تکون میخوره (تو بهترین حالت البته!)
پاسخ:
نه اینکه این روزا فاز مانکنیت به خودم گرفتم. فکر کردم با منی. اینا رو ول کن. میبینم که از خفا اومدی بیرون. وه چه شگفت انگیز
  • منه پابرهنه
  • تا اونجا که بچه زد زیر گریه خندیدم
    ولی خب بعدش رفتم تو فکر
    فقط یکی بیاد منو دربیاره غرق شدم
    :))

    جدا حرفات خوب بود
    قبولش دارم
    پاسخ:
    فکر کنم دیر رسیدم . دیگه الان باید کاملا غرق شده باشی دیگه.
    :D مچکرم

    یه شدت موافقم

    خیلی ها نقش بازی میکنند البته خودم هم کاهی بازی میکنم نمیگم خیلی ادم پاکب هستم نه

    پاسخ:
    ببین من نمیگم کسی که نقش بازی میکنه ناپاکه. من میگم مث شما گاهی ، البته ؛ ممکنه آدما نقش بازی کنن
  • "یک من دیگر"
  • السلام علیکم و رحمه الله!
    خروس زری پیرهن... هار هار هار
    ینی قیافت دیدنی بوده ها... هار هار هار!

    پاسخ:
    و رحمه الله و برکاه (توُ)
    نیشتو ببند :D
    میرزا یه سوال؟!!
    هار هار یعنی چی؟؟؟!!!نکنه همون هاهاها ی خودمونه؟
    پاسخ:
    نمیدونم از خودش بپرس:D
    پس روباهش کجا بود
    پاسخ:
    منم آ
    عزیز دل جان: هار هار همان هِر هِر است از نوعِ تشدید شده....ملتفتی جانم؟!؟!

    چون میرزا سرش شلوغه یه روز در میون میاد بنده قبول زحمت میکنم همش خخخخخ هار هار
    پاسخ:
    خخخخخ هار هار هار هاهاها هر هر هر

    آخ آخ اینجور که شما میگی ترسیده، لکنت زبون نگرفته باشه خوبه!

     

    بله قابل تامل بود... اتفاقا بارها و بارها تو زندگیم بهش فکر کردم و معمولا حواسم هست...

    پاسخ:
    و البته روشن بینی شما رو نمیشه نادیده گرفت وقتی میگی قابل تامله یعنی اینکه قابل تامله
    در جواب پرسش شما باید بگویم بله! روباه ها واقعا روباه هستند!
    پاسخ:
    واقعا این نشون دهنده ی اینه که عمیقا فکر کردی به سوالم
  • منه پابرهنه
  • خودم که غرق شدم الان روحم داره کامنت میده :دی

    میرزا دمت لایک که میای پابرهنه رو میخونی :)
    پاسخ:
    مخلصیم
    من به شدت گول ظاهر می‌خورم.یعنی تصورم از آدمها همون چیزیه که میبینم! و خوب معلومه بعد ا مدتی سر خورده می‌شم! تا اونجایی که دیگه دوست ندارم با کسی صمیمی بشم یا بهش نزدیک بشم
    پاسخ:
    خوب باس بیشتر دقت کنی دیگه
  • نویسنده ی بی مخاطب
  • سلام میرزا.
    خیلی جالب بود برام! منم خیلی خاطره دارم با این آهنگ. واسه بچه های خیلی جیغ جیغو همیشه فایل صوتی اینو می ذاشتم. تا شب هم تو خونه تو سر خودم صداش پخش می شد!
    حالا صدای به این زیری واسه یه آقا خیلی جالب میشه :)
    پاسخ:
    سلام دکتر! حنجرم ملتهب شده بود :D
    این همون قصه بود که برام گفتی نه :/ ..
    پاسخ:
    دقیقا زهرا جان
    خیلی برام پیش اومده...برا همین تا حد ممکن به کسی نزدیک نمی شم..نزدیک نشدن راحت تر از کنترل افکاره...:))
  • پـــــر ی
  • اخیرا با یکیشون مواجه شدم و مث همین بچهه شدم :)))
    پاسخ:
    من؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">