زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

خدا خدای مستون

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۱۸ ق.ظ

خدا همینطوری نشسته بود تک و تنها ، اونجا. کجا؟ همونجا دیگه. حالا فرض کنیم تو آسمون هفتم یا هشتم یا نهم یا دهم یا چه میدونم...

.... اونجا دیگه.

بعد حوصله ش سر رفت. گفت : چی کار کنم؟ چی کا نکنم؟ خسته شدیم بابا. نه تلوزیونی؟ نه امکاناتی. نه چت روومی. نه کسی که باهاش چت کنیم و.... 

اینو که گفت ، یهو با خود ش فکر کرد که عه راست میگما کسی نیست که. باز به چکنم چه کنم افتاد. یهو یه فکر خورد به مُخش و دینگ صدا کرد.

رفت یه مشت خاک و گل و آت و آشغال جمع کرد و یه مجسمه ساخت. یه هیبت. یه چیزی که الان شبیه چیزی که ما بهش مینازیم و اسمشو گذاشت آدم.

بعد یه عالمه از اینا ساخت. 

کوچولو!کوچولو! مث یه ارتش  کنار هم ردیفشون کرد. 

یهو چشم باز کرد دید. عــــــــَـــــــ.... چقدر از اینا ساخته؟

بعد نشست و باهاشون بازی کرد. مث بچه ها یکیو میگرفت دستشو و مث ماشین اینور و اونور میبرد و "قام قام" میکرد. 

بعد یه مدت گذشت و باز حوصله ش سر رفت. گفت  کاش خودشون راه برن. من فقط نیگاشون کنم. 

بعد گفت: راه برید. 

بعد همه راه رفتن.

ولی هی میخوردن به همدیگه. تالاپ تالاپ و زارت و زارت مث تاپاله میچسبیدن کف زمین.

بعد خدا یه فکر دیگه به سرش زد. گفت اینا باید همدیگه رو ببینن. 

بعد یکی از اونا رو برداشت و براش چشم چشم دو ابرو کشید. 

وای

بعد اون که چشم چشم دو ابرو دار شده بود یهو خدا رو دید. ترسید. دید یه قول اونو گرفته تو دستش.

چشماش داشت از حدقه در میومد و با دستاش بال بال میزد.

بعد خدا براش دهن کشید. یهو اون اَدَدَدَ بَدَدَدَ کرد. بعد خدا براش گوش کشید و گفت درست حرف بزن ببینم چی میگی؟

بعد اون درست حرف زدن را آموخت. گفت تو چی هستی؟ 

بعد خدا گفت: من خدام. منو تحسین کن.

بعد اون تحسینش کرد. گفت برو اون پایین یه عالمه مث تو ساختم بهشون بگو به من احترام بذارن و منو تحسین کنن. حوصله م سر رفت. بدو ببینم. عهه.

بعد اون  گفت باشه.

و رفت پایین. به هرکی گفت که یه خدا وجود داره هیچکی هیچی نفهمید. اصن نشنیدن. بعد داد زد گفت: آقای خدا . اینا  از اینایی که من دارم (بعد دستشو رو صورت و گوش و چشم و مَماخ و دهنش گذاشت)ندارن که. خدا گفت عه راست میگیا یادم رفت. بعد خدا اراده کرد همه از اونا دار شدن.

بعد اون به بقیه گفت ببینید یکی هست اندازه ی یه قوله. خیلی بزرگه . اون خداست. اون مارو ساخته.

بعد همه که هی بدن هاشونو میمالیدن از بس که کور بودن و به هم خورده بودن، گفتن: قول چیه؟ بعد اون گفت یه چیز بزرگ. بعد گفتن .زر نزن بابا. کو؟ اگه راست میگی؟

بعد اون با دستش خدا رو نشون داد. ولی اونا ندیدن چون سرش تو ابر ها بود.

خلاصه بقیه شو که میدونین دیگه. یهو یکی اومد گفت خوب برامون عکسشو بکش تا ببینیم چی میگی؟ اونم دید کاغذ هنوز اختراع نشده یه مشت گل برداشت و درستش کرد. بعد گفت این شکلیه. بعد اونا خندیدن . بعد خدا عصبانی شد. زد دهن مَهن یه عده شونو سرویس کرد بعد همه ترسیدن و به اون گــِــله تعظیم کردنو گفتن خدایا گُه خوردیم ما رو نخور.

بعد همه بت پرست شدن. بعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد. هی خدا بعضیا رو میبرد بالا میگفت منو ببین. برو به بقیه بگو. بعد هی  اونا نمیتونستن به اونای دیگه بفهمونن که چی دیدن. بعد خدا یکی و فرستاد فقط اون گِل مِلا رو بشکنه. بهش گفت ببین اینا زبون نفهمن برو یه جعبه درست کن اسمشو بذار کعبه. بگو لامصبا لا اقل همه تون به این سجده کنین. ولی اونا خیلی به حرف اون اولیه اعتماد داشتن چون میترسیدن به جز اون گِله به چیز دیگه تعظیم کنن و خدا باز بیاد دهن مهنشونو سرویس کنه.

خلاصه خدا تجربه ش بیشتر شد و یکی دیگه رو برداشت و گفت ببین من اعصاب معصاب ندارما. اگه تونستی به اینا بگی من چی هستم و اونا هم فهمیدن که هیچی. بعدش هم اگه تونستی اون مجسمه ها رو بترکونی و بگی به این تعظیم کنن جایزه داری.  والا خودت میدونی و من. 

بعد اون گفت جایزه م چیه ؟ خدا دید یه حرف زده باس پاش وایسه گفت : خونوادتو تأمین میکنم تا ابد حالشو ببرن.  بعد اون اومد پایین و اینجوری شد که. مبعث حضرت رسول اکرم شد.

عه امروز میلادشه؟   اشتباه شد. بازم ببخشید برید از اول بیاید و نخونینش. اشتباه نوشتم. این مال مبعث بود. نه ... نه نرد. به جاش اینو بخونین (کلیک)

صلوات بر اون و آل اون

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۹
میرزا .....

نظرات  (۱۹)

خب عزیز از اول تبریک میگفتی
اینو میدم دخترام بخونن خوب شیر فهم شن چرا مبعث شدیا چرا پیامبر داریم : ))
اصن میدم تو دانشگاهها تدریس کنن

عیدت مبارک : *
پاسخ:
دستت درد نکنه. حق الزحمه یا حق التدریس ما یادت نره. :D 
خلاقیتت تو حلقم...خیلی متفاوت مث همیشه و خیلی باحال و پرانرژی البته...عیدت مبارک <3

پاسخ:
خلاقیتم چیز بزرگی نیست. تو حلقت گُم میشه. اگه راست میگی یه چی دیگه بکن تو حلقت. اوهوی. منحرف نباش ها. :D 
۲۹ دی ۹۲ ، ۱۳:۵۳ آزیتا م.ز
بابا الان که ویدئو چت و اینا اومده! خدا یه مانیتور بزاره چند نقطهٔ جهان بعد خودش اون ور خط بشینه حرف بزنه این ور همه ببینن...دیگه اینقدم قصه مصه از توش در نمیاد والاع!!!! این داستانا مال قدیم بود که امکانات نبود...امکــــــــــانات عاغا جان امکـــــــــــــــــــــانات...... =]

میلاد خودشم بر خودت مبارک 8-)
پاسخ:
فیلتر شده خوب. مگه نمیدونی؟ اونورا فیلتر شکن یک امر جهنمیه.
۲۹ دی ۹۲ ، ۱۴:۴۷ آزیتا م.ز
ویدئو چت فیلتر میشه عایا؟!؟!؟! :|
پاسخ:
عه وا خاک عالم. چرا وی چت خوندمش پس؟
انقد ماشالله باسوادی همینطور گذری از نظرات ما رد میشی واسه همین جدیدا زیاد اشتباه میخونی!! طعنه نبوداااا جدی گفتم
پاسخ:
خدایی شانس آوردی طعنه نبود. :D ببینید یه سری آدما چشاشون ضعیف یه سری ها گوشاشون خوب نمیشنُفه. یه سری ها کودَنَن. من آخریه هستم. خوب؟ و اینا همش به خاطر استرس خداست. دیدی که حواسش جای دیگه و به امر دیگه ای بوده. ستایشش. ربطی به سواد نداره. و این امر هم اصلا برای جدیدن ها نیست. از بدو خلقتم، همینطور بودم. 
۲۹ دی ۹۲ ، ۱۷:۳۴ آزیتا م.ز
لایک به کامنت دوم عزیز دل.... لایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک
پاسخ:
بشین بابا!!!!!!! :)))) 
همه از اونا دار شدن :))
عیدت قبول!!!

پاسخ:
آره دیگه :D
عید خودت قبول
میر زا!  مبارک.
پاسخ:
شما هم حتی

تبریک

پاسخ:
مچکرم ایضا
۲۹ دی ۹۲ ، ۲۱:۴۱ منه پابرهنه
:))

جالب بود
پاسخ:
:))
واقعا..
خدایی خیلی قشنگ قصه میگین:)

پاسخ:
قسم چرا میخوری خوب :D
۳۰ دی ۹۲ ، ۰۰:۵۵ جوجه اردک زشت
خیییییییییلی باحال بود میرزا :دی کلی خندیدم.
البته نمیدونم چرا این متنو با لهجه ترکی توذهنم خوندم:))))))))
پاسخ:
چون وقتی خودمم یه بار خوندمش با لهجه ی شیرین آذری خوندمش :D
آره ؟ الان دیگه کور کر و کچلم شدی؟ هرچی داغونتر عزیزتر اشکال نداره.

پاسخ:
دس شوما درد نکنه

خیلی خوشم میاد از اینجور نوشته های خلاقانه تون.آفرین کیف کردم...

پاسخ:
واقعا؟ خدا رو شکر. چاکریم
یکی میگفت بیاید اهنگ شاد قدیمی گوش بدیم! خدا خدای مستون! {گردن خود را از پایه به سمت چپ و راست حرکت دهید،ابروهاتونو یکی یکی بندازید بالا :)) ..

اون خدا خدای مستون اومد تو ذهنم بعد کلش رو خندیدم دیگه ;d .. 



پاسخ:
بعد الان ربطش به شقیقه چی بود؟

شما اینجوری میگید. قشنگ هم گفتید :) بسیار خلاقانه و ملموسانه.

البته میدونم که خیلی دیر شده اما منم بهتون تبریک میگم.

پاسخ:
ماهی رو هر وقت از آب بگیری ... خیسه.
منم تبریک میگم. و ممنون
خدا خیلی مهربونه. چون با این که عین گودزیلا توصیفش کردی سوسکت نکرده

ضمنن "قول" آخه مردی حسابی؟ ویرایش نمیکنی نکن غلط گیری که دیگه گازت نمیگیره! با اعصاب آدم بازی میکنن
پاسخ:
قول دیگه؟ پس چی؟ غول؟ :)) عه آره ها.:)))) خوب شاید سواد هم نداشتن اون موقع 
۱۱ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۹ پاراگراف جوش شیرین خورده

چیزی که برام عیان شد بعده خوندنش ذهن خلاقت بود رفیق

جای تحسین داره

امروز که باس برم دنبال خورده کارهام

اما بی منت فردا و روزهای دیگه برمیگردم و همه ی نوشته هات رو میخونم

نمیدونم شاید هم شب

سرم خیلی درد میکنه

خوشحال میشم شما هم به من سر بزنید

پاسخ:
حتما حتما میام خوب کاری کردی آدرس گذاشتی

میرزا قول نه غول....:))