"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات

۲۳ مطلب با موضوع «The Other :: amentia» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۵۰ ب.ظ

بالا برو...بالا و بالاتر

هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۰
میرزا مهدی
۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۴ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۵:۳۹ ب.ظ

اتاق سرمه ای من

دیروز ، طی یک حرکت انتحاری ، قبل از اینکه وارد اتاق سرمه ایم بشم ، تمام نفرت و کدورت و خصومتی که تو دلم بود رو گذاشتم پشت در ، سبک و سرحال ، مثل یه گوله پشم کنار دوک نخ ریسی ، اومدم توی اتاق سرمه ایم . بعد از مدتها رفتم کنار پنجره و پرده های زمخت و بی احساسش رو که مدتها نذاشتن نور وارد اتاق بشه رو کنار زدم . کفشهام رو کندم و پاهام رو توی نوری که یواش یواش اتاق سرمه ایم رو آبی میکرد شستشو دادم . سیگاری روشن کردم و نشستم کنار پنجره و به آسمون سرمه ای رنگ اطرافم که با ابرهای کوچولوی سفید تزئین شده بود چشم دوختم . یاد روزهایی افتادم که با هم توی آسمون آبی پرواز میکردیم و از اون بالا به هرچی پنگوئن بیریخت و سیاه سفید که میدیدیم میخندیدم . روزهایی که تو با فنجون من قهوه میخوردی و من با لیوان تو شیر داغ . یاد روزی افتادم که با هم رفتیم کوه و دست در دست هم ، آهسته و پیوسته ، ازش رفتیم بالا . من با قلبم آواز میخوندم و تو با چشمهات ساز میزدی . یادته وقتی که به قسمت بی برگشت کوه رسیدیم و تو گفتی : دیگه بسه !‌ خسته شدم !‌ ، سنگ زیر پای من لغزید و پرت شدم سمت دره و به زور دستهام رو گرفتم به لبهء صخره و پاهام بین زمین و زمان معلق موند ؟ . انگشتهام بی حس شده بود و داشتم توی ذهنم زجر سقوط رو تداعی میکردم ، که تو به طرفم اومدی و گفتی : دستت رو بده تا دوباره بکشمت بالا . و من بهت اطمینان کردم و لبهء صخره رو ول کردم و تو جا خالی دادی و من با مغز افتادم ته پرتگاه و با زمین یکی شدم . تو از اون بالا به بدن تکه تکه شدهء من نگاه میکردی و زیر لب

 

من نبودم دستم بود ، تقصیر آستینم بود

رو میخوندی . چشمهام میسوزه . فکر کنم اثر این نور لعنتی هست که یواش یواش داره بدون اجازهء من ، اتاق سرمه ایم رو آبی میکنه . سیگارم رو به طرف آسمون آبی سرمه ای شده پرت کردم و دوباره پرده های زمخت و بی احساس رو به جای اولش برگردوندم . کفشهام رو به پا کردم و بی هیچ هدف و مقصدی از اتاق زدم بیرون . پشت در چند تا چیز جا مونده رو دیدم که با هم تشکیل جلسه داده بودن . نفرت و کدورت و خصومت رو برداشتم و برگشتم توی اتاق سرمه ایم . الان چند ماهی هست که کار هر روز من همین شده !.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۷:۳۹
میرزا مهدی
جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۲۰ ب.ظ

من مـطـربـی افــسـرده ام

امروز 153 تا مطلب تووبلاگ ها خوندم. این یعنی تک تک شمایی که میاید و شمایی که نمیاید رو خوندم.
عذر تقصیر که نمیتونم اعلام حضور کنم و ادای تکلیف.


۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۰
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۴۵ ق.ظ

تصیمم

تصمیم دارم یکی از مهمترین تصمیمـ ـهای زندگیم رو بگیرم . اینکه دیگه هیچوقت ، هیچ تصمیم مهمی تو زندگیم نگیرم . میخوام خودم رو بسپرم به جریان احمقانهء زندگی و بذارم هر جا که میخواد من رو با خودش ببره . تا انتهای بی خبری ، تا اوج نابودی ، تا قعر فراموشی . یادمه هر بار که تصمیمـ ـی تو زندگیم گرفتم بعد از مدتی اون تصمیم، من رو گرفت و همچین پرتم کرد به طرف آسمون که مجبور شدم چشمهام رو ببندم و سقوط و متلاشی شدنم رو نبینم. اما چه فایده که همیشه از روی کنجکاوی گوشهء چشمم باز بود و سقوط رو تصویر برداری میکردم . تصمیم دارم دیگه هیچ تصمیمـ ـی تو زندگیم نگیرم . یه بار تصمیم گرفتم هیچ گلی رو تو زندگیم از شاخه نچینم . و گلها رو دیدم که از روی حماقت این رو دلیل بر بی مهری من دونستن و همشون کوچ کردن ، از باغچهء حیاط پشتی چهار دیواریم . یه بار تصمیم گرفتم که آینده رو روی ستونهای اعتقادم بسازم . اما خدا عطسه ای کرد و ستونها از جا کنده شدن و من موندم و ویرانه ای به اسم آینده . یه بار هم تصمیم گرفتم که دیگه از حقیقت فرار نکنم . واستادم روبروش . چشم انداختم تو چشمهای بی شرمش . نتیجه این شد که همچین زد تو گوشم که هنوز احساس میکنم نصف صورتم لا به لای درز دیوار گیر کرده . تصمیم گرفتم که به همه چیز فکر کنم ، جز تو . نتیجه این شد که الان مدتهاست فکر کردن رو هم فراموش کردم . وقتی میشینم و با خودم حساب میکنم که همیشه فکر میکردم تو بزرگترین تصمیم توی زندگیم بودی ، از ته دل خنده ام میگیره . درست مثل وقتی که پات رو بذاری روی یه مارمولک و فشار بدی تا تمام دل و روده ش بریزه بیرون و یه خنده احمقانه تحویل دمش که هنوز داره تکون میخوره بدی . تو بزرگترین تصمیم زندگی من بودی . اما الان بزرگترین تصمیم زندگی من اینه که دیگه هیچ تصمیم بزرگی تو زندگیم نگیرم . این خودش مهمترین تصمیمـ ـه .

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۵
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۲۹ ق.ظ

من سـاقه ای رنـجـیــده ام
من شاخه ای خشکیده ام
من درد و غم بـس دیده ام
من خون دل بس خورده ام
من مـطـربـی افــسـرده ام
من غـنـچـه ای پـژمـرده ام
من بـار خــود کـج بــرده ام
من زهـر تـلـح نـوـشیده ام
من قاصـدی بـی مـقـصـدم
من وحشی ام، دیوم ، ددم
من کـــمـــی بـدتـر از بــدم
من پیش میلیون چون صدم
من رهرویـی دل خسته ام
من مرغکـی پـر بـسـتـه ام
من در سحر همچون شـبم
از بهر تــبــخـال چون لــبــم
من هرچه هستم، عاشقم !‌
در رود چــشــمـت قــایـقـم
از دیــــده ات افــسون شوم
از عشق تو مــجــنون شوم
از حــال خود بـــیــرون شوم
چون لاله ای پـــر خون شوم
از فـــکــر تو حــــیــران شوم
بیگانه از شــــیـــطــان شوم
من جانی از جـــانـــان شوم
من شاهی از شاهان شوم
من ساقه ای چون زر شوم
من شاخه ای پر بـــر شوم
من درد و غــم دور افــکــنم
من زهر تلخ بر ســنـگ زنم
من بـــار خــــود منــزل برم
از عــشق تو کــورم ، کــرم
من از ســحر تا شام شوم
من مـرغــکـی بر بام شوم
من رهرویی پـر تــب شوم
از بـهـر بـوســه لـب شوم
من قاصدی در مــقـــصــدم
من پیش یک همچون صدم
من غنچه ای بــشـکفته ام
من قــصـه ای نـــاگفـتـه ام
من پبش اخـمـت ، عــایــقم
من هر چه هستم ، عاشقم !.

13/8/82 (بردیا)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۲۹
میرزا مهدی
شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۴ ب.ظ

بدون شرح

یه مدتی هر وقت که ساکت یه گوشه ای مینشستم ، گوشم زنگ میزد . تا میرفتم و گوشم رو باز میکردم ، میدیدم هیچ کس پشتش نیست . معلوم نیست این کیه که مدام میاد زنگ میزنه و در میره . الان یه مدتی هست که برق مغزم قطع شده . اما این مزاحم دوست داشتنی ول کن نیست . میاد و پشت گوشم یادداشت میذاره !!.

.

 

 

اینو بخونید {لینک}

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۴
میرزا مهدی
جمعه, ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ

ندید بدید ها

دستش رو گرفت جلوی صورتش و جیغ بلندی کشید و از پشت به زمین افتاد .



موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۴
میرزا مهدی
يكشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۴ ق.ظ

ستاره ای بدرخشید و ....

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۳ ، ۰۲:۲۴
میرزا مهدی
شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۵ ب.ظ

من آدم خوبی هستم!!!

من آدم خوبی هستم !!!.

(نظرها بی تاییده)

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۳۷ ب.ظ

بیماری های یک ذهن روانی

(( هرکسی توی آسمون برای خودش ستاره ای داره )).

 این عکس دزدی است

۳۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۷
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۴۵ ب.ظ

خاطرات

تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که در ذهن من ثبت شده برای همین چند دقیقهء پیش است ! .

خاطراتم ، آنهایی که شاید داشتم و ندارم ، گم شده اند ! .

شاید ثبت نشده باشند ، شاید ثبت اما پنهان شده اند ، شاید نبوده اند که ثبت شوند ، شاید بوده اند اما جدی گرفته نشده اند ، شاید فکر می کردند هستند ، مهم هستند ، مهم و مهم هستند ، اما مهم این است که آنها نیستند ! .

احساس میکنم تازه هستم ، اما تازه نمی مانم !، 

سخت هستم ، اما سخت نمی مانم ! ،

زیاد هستم ، اما زیاد نمی مانم ! ،

کم نیستم ، اما کم می شوم ! ،

خسته نیستم ، اما خسته می شوم .

خاطراتم پشت تازگی و سختی و زیادی و کمی و خستگی پنهان می شوند .

خاطراتم خیس می شوند ، نرم می شوند ، له می شوند ، نیست می شوند .

خاطره ... خاطره ... بگذارید کمی فکر کنم ، بله ، قدیمی ترین خاطره ای که به یاد می آورم این است که به شما گفتم : تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که ........

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۳۸ ق.ظ

ثـَــنـا

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای بینایی که به ما ارزانی داشتی : تا ظلم و ستم ، فقر و فساد ، تبعیض و دشمنی ، جنگ و فریب و خیانت ، زشتی و پلیدی را ببینیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای شنوایی که به ما ارزانی داشتی : تا گریه و زاری ، فغان و ناله ، فریاد و هذیان ، دروغ و دشنام را بشنویم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای دستانی که به ما ارزانی داشتی : تا حمله کنیم ، بشکنیم و بسوزانیم ، نابود و ویران کنیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای زبانی که به ما ارزانی داشتی : تا دشنام دهیم ، توهین کنیم ، تهمت زنیم ، فریب دهیم و برنجانیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای دلی که به ما ارزانی داشتی : تا کینه و حسد ورزیم و حسادت را پیشه کنیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای زندگانی که به ما ارزانی داشتی : تا طعم مرگ را ، عذاب آخرت را بچشیم .

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، چون اگه نگیم ممکنه اوضاع از اینی هم که هست خرابتر بشه !!!



۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۸
میرزا مهدی
دوشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۰۴ ب.ظ

ساحل

بطری نوشابه ، پفک ، چیپس ، دستمال ، بقایای هر چیز بجا مانده که نشانی از وجود ناپاک آدمیزاد بر پیکرهء زخم خوردهء طبیعت و قصور مدعیان خدمت است ،

زنانی که با پوشش اسلامی (!) تن و دل خود را به دریا می سپارند ،

یک مرد ، با شکمی به بزرگی یک گاو ، که بر پشت یک اسب ، به صلابت یک الاغ نشسته و با ترس افسار را به سمت خود می کشد ،

جوانانی که خود را شبیه شخصیتهای بازیهای سگا (Street Fighters) در آورده و دیگران (دختران) را دید می زنند ،

پسران چاقی که در تمرینات (( کشتی )) از دیگران عقب افتاده اند و بر ماسه ها قدم می زنند ،

مردی که با پیژامه . زیر پیراهنی ، تخمه بر لب و دمپایی به دست ، در ساحل قدم میزند گویی در حیاط خانهء ویلایی خود است ،

 

و ما ... بی اعتنا به همه ، لبریز از ساحل و دریا و آسمان و دختران و پسران و افسار به دستان  و پوشش های اسلامی ، مشغول با ماسه و  دوربین عکاسی ،  خاطره می سازیم و با دوربین آن را ثبت میکنیم .

عکس تزیینی ست/.


و من الله التوفیق الاجباری

والا

 

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۴
میرزا مهدی
سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۸:۲۳ ب.ظ

تصور کن!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۲۳
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۰۷ ب.ظ

Squirt

از یک اسهال ساده ، با حال و روز پیچیده شروع شد ! . تمام آن چیزی که مدتها باقی مانده بود ، رسوب کرده بود ، جمع شده بود ، پنهان شده بود ، بی اختیار و بی مانع خارج می شد ! . از سر مغز تا نوک پا به مرکز می آمد و پیچ می خورد و می چرخید و به یکباره ... پوووف !! . خوردن سیمانهای ذهنی و قیرگونی فکری و عایق بندی روحی هم کمک چندانی به سفت شدن هر آنچه که شل بود نکرد ! . نمی دانم درون سرمی که دکتر تزریق کرد چه بود ، روحیه ، رضایت یا آرامش ؟ هر چه بود دوباره سفت شدم ! . سفتر از قبل ! . خشک تر از گذشته ! . از سر مغز تا نوک پا در درونم می چرخید و دنبال راه خروج می گشت ! . جمع شد ، جمع شد ، جمع شد ، صاعقه شد ، ضربه شد و خود را به کمرم کوباند !!! .

کمرم خشک شد ، مانند یه تکه آجر ، چوب ، یا هر چیز خشک دیگر . بی روح شد ، فکر از او رفت . دیگر توان سرپا نگه داشتنم را نداشت . تمام بار جسمم را به روزی زمین گذاشت و رفت . نوازش ، حرارت ، محبت و هیچ چیز دیگر او را باز نگرداند . فلج شد و زندگی را فلج کرد . شبها صدای گریه اش می آمد ، روزها صدای ناله اش . اعتراض داشت ، اما چیزی نمی گفت . تا توانستم خواهش کردم ، تزریق کردم ، درد کشیدم ، چشمانش را باز کرد و با اکراه و شرط و شروط به سمتم آمد .

دستم را به سمتش دراز کردم ، نزدیک شد ، نزدیکتر ... ناگهان سرد شدم ! یخ کردم ! بدنم از عرق پوشیده شد ! درونم خالی شد ! درونم پر شد ! درونم چرخید ! درونم لرزید ! بدنم گرم شد و ... گردنم قهر کرد !!!!! . رفت و یک گوشه نشست ، چشم دوخت به من ، با اخم گفت : تحمل سر و فکر و خیال و پریشانی و هر چیز دیگری که درون آن حفرهء مغز نما جا داده ای را ندارم . آمدم چیزی بگویم ، عرق کردم ! ، آمدم حرفی بزنم ، تب کردم ! ، آمدم اعتراض کنم ، یخ شدم ! ، آمدم گریه کنم ، خشک شدم ! . دست گلها را به آب دادم ، گردنم پشتش را به من کرد و تیر کشید ! . سکوت کردم ، رفتنش را نادیده گرفتم ، غر زد ! ، داد زد ! ، جیغ کشید ! ، فایده نکرد و شرمنده برگشت و سر جای خود قرار گرفت ! .

ترسم از این است اگر فکر یا روحم قهر کنند ، آنوقت چه می شود !





موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۰۷
میرزا مهدی
دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۱:۵۵ ق.ظ

هی تو!

تا حالا شده احساس کنی از زباله های سر کوچه ، که کمی بعد از ساعت ۹ سر جاشون مستقر شدن و از سرویس جا موندن ، کم ارزشتری ؟!!؟!

تا حالا شده روزی هفتاد و شش بار آرزوی مرگ بکنی و از اصل خلقت خودت متاسف باشی ؟؟!!؟

تا حالا شده فکر کنی یه سیب کرم خورده و یه گلابی له شده خیلی کارآمد تر و با ارزشتر از تو هستن ؟؟!

تا حالا شده از عمق وجودت بخوای که یه رعد و برق بزنه و تو رو از پهنا قاچ بکنه ؟!!؟

تا حالا شده اونقدر شکسته باشی که نشه با صد من اخ تف و چسب و سریش به هم چسبوندت ؟!!

... اگه شده ، باید بگم که خیلی بدبختی !‌ اصلا نمیخوام جای تو باشم/.



پینوشت:

 کامنت ها غیر فعال هستند.

 تا اجباری نباشد برای اثبات حضورتان.

 که البته اجباری هم نبوده است پیش از این.

مخلصیم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۵۵
میرزا مهدی
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۳۶ ب.ظ

کافیه بفهمی چی میگم!!

سرده !. عجیبه ، ولی هست !. آفتاب که مشکلی نداره . واستاده اون بالا ، مثل هر روز ، گرماش رو بی اراده بهمون فرو میکنه . اشکال از بخاری هم نیست ، چون درست مطابق برنامه داره به وظیفه ش عمل میکنه. گرما در مقابل سوخت ! . این قانون بخاری هستش !. اما سرده !. نه بخاری جواب میده و نه آفتاب!. آفتاب که دست تو نیست. دست من هم نیست. دست یه مشت ابر بی منطق هستش که هر از گاهی خودشون رو میندازن وسط و با خیال حروم نشدن گرمای آفتاب ، اون رو توی بخار و رطوبت  زندونی میکنن. اما بخاری دست تو هستش . دست من هم همینطور . گفتم که ، تا وقتیکه بهش سوخت برسونی بهت گرما میده. نباید سوختمون تموم بشه ، اما اگه شد نباید هرچی که دم دستمون بود رو بندازیم توش و بسوزونیم. رسیدن به گرما ارزش سوزوندن هر چیزی رو نداره !. گفتم که ، تا وقتیکه سوخت برسونی بهت گرما میده . همین سوخت میسوزه و تموم میشه. اونوقت روسیاهیش میمونه به بخاری و در و دیوار دوده گرفته. پس نباید هر چیزی رو سوزوند. پلاستیک رو توی بخاری نمیندازیم : گرما میده ، اما بجاش بوی گندش تمام عالم و آینده رو ورمیداره !. حلبی هم همینطور : بندازیش تو بخاری ، گرما میگیره ، اما گرما نمیده !.

 

سرده !. عجیبه ، ولی هست !. آفتاب که مشکلی نداره ، اما پشت ابر مونده . اشکال از بخاری هم نیست ، اما بدون سوخت مونده . میخوای گرم شیم ؟ صورتت رو بچسبون به صورتم ، تا با هم رومون رو بکنیم به آسمون و با تمام نفس فووووت کنیم !. سخته !، اما ابرها رو فراری میده . دستت رو بده به من و باهام بیا به جنگل باور تا کمی هیزم برای بخاری جمع کنیم. چندان سخت نیست. فقط کافیه که سرما رو حس کنی!.

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۳۶
میرزا مهدی
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ب.ظ

شــِـرّ

گفتم: میخوام برم . خسته شدم . دیگه نمیتونم .نرو . خواهش میکنم . بدون تو دق میکنم . التماس نکن !‌. حوصلتو ندارم . به پات میوفتم . من رو تنها نذار . دیگه تکراری شدی . دلم رو زدی !‌ هرچی بخوای همون میشم . فقط تو تنهام نذار .  نه دیگه . وقتی میگم میخوام برم یعنی میرم دیگه .  بی انصافی نکن . اگه نباشی دیوونه میشم .  بابا بیخیال . جو گیر شدی . خداحافظ .  اوهوی ! . گوسفند !!! . با تو ام آشغال ! . مگه حرف حالیت نیست لاشی ؟!‌ خیله خوب حالا که خیلی اصرار میکنی میمونم !!!!!!!!!

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۲۷
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۲، ۰۲:۰۴ ق.ظ

آره ... اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.


اینکه یه سری کلمه و لغت و واژه رو بچینی کنار هم و با سرنگِ تکبر ، ((مفهوم)) رو بهش تزریق کنی و زورچپون کنی تو ماتحت دیگران ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه بشینی یه کنار و برای خودت زانویی از ((توهم)) بسازی و اون رو جلوی چشم بقیه بغل کنی و زیرچشمی خطوط نگاه توجه آلودِ اطرافیانت ، که به زانو و بغل و توهم خود ساخته ت دوخته شده ، رو دید بزنی ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه تمام القاب و صفات و خصوصیات منفی و نخ نما رو به خودت منگنه کنی تا بتونی به درجه رفیع ((متفاوت)) نائل بشی ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.


 

اینکه بگی خدا نیست ، مذهب دروغه ، دین مزخرفه ، بهشت و دوزخ کشکه ، عشق خیاله ، حتی ، زبونم لال ، آش رشته رو میشه با پنیر پیتزا خورد ، تا بگی هستم و بودنم مدل خودمه و مثل من هیچ کسی نیست تا مدلش مثل خودش باشه ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه چون همه میگن : علم ، تو بگی : ثروت ، همه میگن : بخشش ، تو بگی : نفرت ، همه میگن : عشق ، تو بگی : شــ ـهوت ... اینکه چون همه راست راه میرن ، تو معلق بزنی ... همه میخندن ، تو عر بزنی ... همه آدم هستن و تو یه نفر گودزیلایی ، اگه راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

کافیه که بخوای . اگه بخوای ، اگه راحت نباشه ...

.......................................راحته . امتحان کن.

 

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۰۴
میرزا مهدی