"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"


yellow_Kidd@
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۲۱ مطلب با موضوع «The Other :: amentia» ثبت شده است

هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

۱۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۰
میرزا مهدی
۰ موافقین ۸ مخالفین ۴ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
میرزا مهدی
امروز 153 تا مطلب تووبلاگ ها خوندم. این یعنی تک تک شمایی که میاید و شمایی که نمیاید رو خوندم.
عذر تقصیر که نمیتونم اعلام حضور کنم و ادای تکلیف.


۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۰
میرزا مهدی

تصمیم دارم یکی از مهمترین تصمیمـ ـهای زندگیم رو بگیرم . اینکه دیگه هیچوقت ، هیچ تصمیم مهمی تو زندگیم نگیرم . میخوام خودم رو بسپرم به جریان احمقانهء زندگی و بذارم هر جا که میخواد من رو با خودش ببره . تا انتهای بی خبری ، تا اوج نابودی ، تا قعر فراموشی . یادمه هر بار که تصمیمـ ـی تو زندگیم گرفتم بعد از مدتی اون تصمیم، من رو گرفت و همچین پرتم کرد به طرف آسمون که مجبور شدم چشمهام رو ببندم و سقوط و متلاشی شدنم رو نبینم. اما چه فایده که همیشه از روی کنجکاوی گوشهء چشمم باز بود و سقوط رو تصویر برداری میکردم . تصمیم دارم دیگه هیچ تصمیمـ ـی تو زندگیم نگیرم . یه بار تصمیم گرفتم هیچ گلی رو تو زندگیم از شاخه نچینم . و گلها رو دیدم که از روی حماقت این رو دلیل بر بی مهری من دونستن و همشون کوچ کردن ، از باغچهء حیاط پشتی چهار دیواریم . یه بار تصمیم گرفتم که آینده رو روی ستونهای اعتقادم بسازم . اما خدا عطسه ای کرد و ستونها از جا کنده شدن و من موندم و ویرانه ای به اسم آینده . یه بار هم تصمیم گرفتم که دیگه از حقیقت فرار نکنم . واستادم روبروش . چشم انداختم تو چشمهای بی شرمش . نتیجه این شد که همچین زد تو گوشم که هنوز احساس میکنم نصف صورتم لا به لای درز دیوار گیر کرده . تصمیم گرفتم که به همه چیز فکر کنم ، جز تو . نتیجه این شد که الان مدتهاست فکر کردن رو هم فراموش کردم . وقتی میشینم و با خودم حساب میکنم که همیشه فکر میکردم تو بزرگترین تصمیم توی زندگیم بودی ، از ته دل خنده ام میگیره . درست مثل وقتی که پات رو بذاری روی یه مارمولک و فشار بدی تا تمام دل و روده ش بریزه بیرون و یه خنده احمقانه تحویل دمش که هنوز داره تکون میخوره بدی . تو بزرگترین تصمیم زندگی من بودی . اما الان بزرگترین تصمیم زندگی من اینه که دیگه هیچ تصمیم بزرگی تو زندگیم نگیرم . این خودش مهمترین تصمیمـ ـه .

۰ موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۵
میرزا مهدی

یه مدتی هر وقت که ساکت یه گوشه ای مینشستم ، گوشم زنگ میزد . تا میرفتم و گوشم رو باز میکردم ، میدیدم هیچ کس پشتش نیست . معلوم نیست این کیه که مدام میاد زنگ میزنه و در میره . الان یه مدتی هست که برق مغزم قطع شده . اما این مزاحم دوست داشتنی ول کن نیست . میاد و پشت گوشم یادداشت میذاره !!.

.

 

 

اینو بخونید {لینک}

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۴
میرزا مهدی

دستش رو گرفت جلوی صورتش و جیغ بلندی کشید و از پشت به زمین افتاد .



موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۴
میرزا مهدی
۱۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۳ ، ۰۲:۲۴
میرزا مهدی

من آدم خوبی هستم !!!.

(نظرها بی تاییده)

۱۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی
(( هرکسی توی آسمون برای خودش ستاره ای داره )).

 این عکس دزدی است

۳۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۷
میرزا مهدی

تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که در ذهن من ثبت شده برای همین چند دقیقهء پیش است ! .

خاطراتم ، آنهایی که شاید داشتم و ندارم ، گم شده اند ! .

شاید ثبت نشده باشند ، شاید ثبت اما پنهان شده اند ، شاید نبوده اند که ثبت شوند ، شاید بوده اند اما جدی گرفته نشده اند ، شاید فکر می کردند هستند ، مهم هستند ، مهم و مهم هستند ، اما مهم این است که آنها نیستند ! .

احساس میکنم تازه هستم ، اما تازه نمی مانم !، 

سخت هستم ، اما سخت نمی مانم ! ،

زیاد هستم ، اما زیاد نمی مانم ! ،

کم نیستم ، اما کم می شوم ! ،

خسته نیستم ، اما خسته می شوم .

خاطراتم پشت تازگی و سختی و زیادی و کمی و خستگی پنهان می شوند .

خاطراتم خیس می شوند ، نرم می شوند ، له می شوند ، نیست می شوند .

خاطره ... خاطره ... بگذارید کمی فکر کنم ، بله ، قدیمی ترین خاطره ای که به یاد می آورم این است که به شما گفتم : تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که ........

۲۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای بینایی که به ما ارزانی داشتی : تا ظلم و ستم ، فقر و فساد ، تبعیض و دشمنی ، جنگ و فریب و خیانت ، زشتی و پلیدی را ببینیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای شنوایی که به ما ارزانی داشتی : تا گریه و زاری ، فغان و ناله ، فریاد و هذیان ، دروغ و دشنام را بشنویم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای دستانی که به ما ارزانی داشتی : تا حمله کنیم ، بشکنیم و بسوزانیم ، نابود و ویران کنیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای زبانی که به ما ارزانی داشتی : تا دشنام دهیم ، توهین کنیم ، تهمت زنیم ، فریب دهیم و برنجانیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای دلی که به ما ارزانی داشتی : تا کینه و حسد ورزیم و حسادت را پیشه کنیم.

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، از برای زندگانی که به ما ارزانی داشتی : تا طعم مرگ را ، عذاب آخرت را بچشیم .

خداوندا ! تو را سپاس گوییم ، چون اگه نگیم ممکنه اوضاع از اینی هم که هست خرابتر بشه !!!



۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۸
میرزا مهدی

بطری نوشابه ، پفک ، چیپس ، دستمال ، بقایای هر چیز بجا مانده که نشانی از وجود ناپاک آدمیزاد بر پیکرهء زخم خوردهء طبیعت و قصور مدعیان خدمت است ،

زنانی که با پوشش اسلامی (!) تن و دل خود را به دریا می سپارند ،

یک مرد ، با شکمی به بزرگی یک گاو ، که بر پشت یک اسب ، به صلابت یک الاغ نشسته و با ترس افسار را به سمت خود می کشد ،

جوانانی که خود را شبیه شخصیتهای بازیهای سگا (Street Fighters) در آورده و دیگران (دختران) را دید می زنند ،

پسران چاقی که در تمرینات (( کشتی )) از دیگران عقب افتاده اند و بر ماسه ها قدم می زنند ،

مردی که با پیژامه . زیر پیراهنی ، تخمه بر لب و دمپایی به دست ، در ساحل قدم میزند گویی در حیاط خانهء ویلایی خود است ،

 

و ما ... بی اعتنا به همه ، لبریز از ساحل و دریا و آسمان و دختران و پسران و افسار به دستان  و پوشش های اسلامی ، مشغول با ماسه و  دوربین عکاسی ،  خاطره می سازیم و با دوربین آن را ثبت میکنیم .

عکس تزیینی ست/.


و من الله التوفیق الاجباری

والا

 

۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۰۴
میرزا مهدی
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۲۳
میرزا مهدی

از یک اسهال ساده ، با حال و روز پیچیده شروع شد ! . تمام آن چیزی که مدتها باقی مانده بود ، رسوب کرده بود ، جمع شده بود ، پنهان شده بود ، بی اختیار و بی مانع خارج می شد ! . از سر مغز تا نوک پا به مرکز می آمد و پیچ می خورد و می چرخید و به یکباره ... پوووف !! . خوردن سیمانهای ذهنی و قیرگونی فکری و عایق بندی روحی هم کمک چندانی به سفت شدن هر آنچه که شل بود نکرد ! . نمی دانم درون سرمی که دکتر تزریق کرد چه بود ، روحیه ، رضایت یا آرامش ؟ هر چه بود دوباره سفت شدم ! . سفتر از قبل ! . خشک تر از گذشته ! . از سر مغز تا نوک پا در درونم می چرخید و دنبال راه خروج می گشت ! . جمع شد ، جمع شد ، جمع شد ، صاعقه شد ، ضربه شد و خود را به کمرم کوباند !!! .

کمرم خشک شد ، مانند یه تکه آجر ، چوب ، یا هر چیز خشک دیگر . بی روح شد ، فکر از او رفت . دیگر توان سرپا نگه داشتنم را نداشت . تمام بار جسمم را به روزی زمین گذاشت و رفت . نوازش ، حرارت ، محبت و هیچ چیز دیگر او را باز نگرداند . فلج شد و زندگی را فلج کرد . شبها صدای گریه اش می آمد ، روزها صدای ناله اش . اعتراض داشت ، اما چیزی نمی گفت . تا توانستم خواهش کردم ، تزریق کردم ، درد کشیدم ، چشمانش را باز کرد و با اکراه و شرط و شروط به سمتم آمد .

دستم را به سمتش دراز کردم ، نزدیک شد ، نزدیکتر ... ناگهان سرد شدم ! یخ کردم ! بدنم از عرق پوشیده شد ! درونم خالی شد ! درونم پر شد ! درونم چرخید ! درونم لرزید ! بدنم گرم شد و ... گردنم قهر کرد !!!!! . رفت و یک گوشه نشست ، چشم دوخت به من ، با اخم گفت : تحمل سر و فکر و خیال و پریشانی و هر چیز دیگری که درون آن حفرهء مغز نما جا داده ای را ندارم . آمدم چیزی بگویم ، عرق کردم ! ، آمدم حرفی بزنم ، تب کردم ! ، آمدم اعتراض کنم ، یخ شدم ! ، آمدم گریه کنم ، خشک شدم ! . دست گلها را به آب دادم ، گردنم پشتش را به من کرد و تیر کشید ! . سکوت کردم ، رفتنش را نادیده گرفتم ، غر زد ! ، داد زد ! ، جیغ کشید ! ، فایده نکرد و شرمنده برگشت و سر جای خود قرار گرفت ! .

ترسم از این است اگر فکر یا روحم قهر کنند ، آنوقت چه می شود !





موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۰۷
میرزا مهدی

تا حالا شده احساس کنی از زباله های سر کوچه ، که کمی بعد از ساعت ۹ سر جاشون مستقر شدن و از سرویس جا موندن ، کم ارزشتری ؟!!؟!

تا حالا شده روزی هفتاد و شش بار آرزوی مرگ بکنی و از اصل خلقت خودت متاسف باشی ؟؟!!؟

تا حالا شده فکر کنی یه سیب کرم خورده و یه گلابی له شده خیلی کارآمد تر و با ارزشتر از تو هستن ؟؟!

تا حالا شده از عمق وجودت بخوای که یه رعد و برق بزنه و تو رو از پهنا قاچ بکنه ؟!!؟

تا حالا شده اونقدر شکسته باشی که نشه با صد من اخ تف و چسب و سریش به هم چسبوندت ؟!!

... اگه شده ، باید بگم که خیلی بدبختی !‌ اصلا نمیخوام جای تو باشم/.



پینوشت:

 کامنت ها غیر فعال هستند.

 تا اجباری نباشد برای اثبات حضورتان.

 که البته اجباری هم نبوده است پیش از این.

مخلصیم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۵۵
میرزا مهدی

سرده !. عجیبه ، ولی هست !. آفتاب که مشکلی نداره . واستاده اون بالا ، مثل هر روز ، گرماش رو بی اراده بهمون فرو میکنه . اشکال از بخاری هم نیست ، چون درست مطابق برنامه داره به وظیفه ش عمل میکنه. گرما در مقابل سوخت ! . این قانون بخاری هستش !. اما سرده !. نه بخاری جواب میده و نه آفتاب!. آفتاب که دست تو نیست. دست من هم نیست. دست یه مشت ابر بی منطق هستش که هر از گاهی خودشون رو میندازن وسط و با خیال حروم نشدن گرمای آفتاب ، اون رو توی بخار و رطوبت  زندونی میکنن. اما بخاری دست تو هستش . دست من هم همینطور . گفتم که ، تا وقتیکه بهش سوخت برسونی بهت گرما میده. نباید سوختمون تموم بشه ، اما اگه شد نباید هرچی که دم دستمون بود رو بندازیم توش و بسوزونیم. رسیدن به گرما ارزش سوزوندن هر چیزی رو نداره !. گفتم که ، تا وقتیکه سوخت برسونی بهت گرما میده . همین سوخت میسوزه و تموم میشه. اونوقت روسیاهیش میمونه به بخاری و در و دیوار دوده گرفته. پس نباید هر چیزی رو سوزوند. پلاستیک رو توی بخاری نمیندازیم : گرما میده ، اما بجاش بوی گندش تمام عالم و آینده رو ورمیداره !. حلبی هم همینطور : بندازیش تو بخاری ، گرما میگیره ، اما گرما نمیده !.

 

سرده !. عجیبه ، ولی هست !. آفتاب که مشکلی نداره ، اما پشت ابر مونده . اشکال از بخاری هم نیست ، اما بدون سوخت مونده . میخوای گرم شیم ؟ صورتت رو بچسبون به صورتم ، تا با هم رومون رو بکنیم به آسمون و با تمام نفس فووووت کنیم !. سخته !، اما ابرها رو فراری میده . دستت رو بده به من و باهام بیا به جنگل باور تا کمی هیزم برای بخاری جمع کنیم. چندان سخت نیست. فقط کافیه که سرما رو حس کنی!.

۱۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۳۶
میرزا مهدی

گفتم: میخوام برم . خسته شدم . دیگه نمیتونم .نرو . خواهش میکنم . بدون تو دق میکنم . التماس نکن !‌. حوصلتو ندارم . به پات میوفتم . من رو تنها نذار . دیگه تکراری شدی . دلم رو زدی !‌ هرچی بخوای همون میشم . فقط تو تنهام نذار .  نه دیگه . وقتی میگم میخوام برم یعنی میرم دیگه .  بی انصافی نکن . اگه نباشی دیوونه میشم .  بابا بیخیال . جو گیر شدی . خداحافظ .  اوهوی ! . گوسفند !!! . با تو ام آشغال ! . مگه حرف حالیت نیست لاشی ؟!‌ خیله خوب حالا که خیلی اصرار میکنی میمونم !!!!!!!!!

۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۲۷
میرزا مهدی


اینکه یه سری کلمه و لغت و واژه رو بچینی کنار هم و با سرنگِ تکبر ، ((مفهوم)) رو بهش تزریق کنی و زورچپون کنی تو ماتحت دیگران ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه بشینی یه کنار و برای خودت زانویی از ((توهم)) بسازی و اون رو جلوی چشم بقیه بغل کنی و زیرچشمی خطوط نگاه توجه آلودِ اطرافیانت ، که به زانو و بغل و توهم خود ساخته ت دوخته شده ، رو دید بزنی ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه تمام القاب و صفات و خصوصیات منفی و نخ نما رو به خودت منگنه کنی تا بتونی به درجه رفیع ((متفاوت)) نائل بشی ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.


 

اینکه بگی خدا نیست ، مذهب دروغه ، دین مزخرفه ، بهشت و دوزخ کشکه ، عشق خیاله ، حتی ، زبونم لال ، آش رشته رو میشه با پنیر پیتزا خورد ، تا بگی هستم و بودنم مدل خودمه و مثل من هیچ کسی نیست تا مدلش مثل خودش باشه ، اگه خیلی راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

اینکه چون همه میگن : علم ، تو بگی : ثروت ، همه میگن : بخشش ، تو بگی : نفرت ، همه میگن : عشق ، تو بگی : شــ ـهوت ... اینکه چون همه راست راه میرن ، تو معلق بزنی ... همه میخندن ، تو عر بزنی ... همه آدم هستن و تو یه نفر گودزیلایی ، اگه راحت نباشه ، چندان سخت هم نیست.

 

کافیه که بخوای . اگه بخوای ، اگه راحت نباشه ...

.......................................راحته . امتحان کن.

 

۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۰۴
میرزا مهدی


بشنوید اما نخندید

Download
حجم: 203 کیلوبایت
توضیحات: همین مطلبو با صدای میرزا بشنوید

می خواستم برای سپری کردن باقی عمر ، به هر مقداری که باشد ، چیزی بپزم ، به هر مقداری که لازم است ، تا جلوی دل ضعفه های شبانه و گشنگی روزانه ام را بگیرد . سینی را برداشتم ، لحظات را بر روی آن ریختم و مشغول پاک کردنش شدم . مثبتها را نگه داشتم و منفی ها را دور ریختم . در جایی خوانده بودم که لحظات منفی غذا را تلخ می کنند . بدون آنکه فایده ای داشته باشند تنها ضرر می رسانند . یادمه از کتاب ، یا نویسنده اش ، پرسیدم : اگر منفی ها را جدا کنیم ، دیگر چیزی باقی نخواهد ماند !! . این همه لحظه و تنها چند دانهء مثبت !! . این که مرا سیر نمی کند ، می کند ؟! . یادم است جواب داد : سیر نشوی بهتر از آن است که مسموم شوی . از خوردن لذت ببری ، بهتر از آن است که سیر نشوی !! . 
دانه های مثبت را درون دیگ ریختم . زیاد نبودند ، اما دیگ هم برایشان کوچک بود . حبه ای خنده ، قطره ای گریه ، ذره ای امید ، دانه ای تنهایی ، تکه ای آسمان ، مقداری فکر و یک سبد عشق به آن اضافه کردم و آن را سر اجاق گذاشتم . تا آماده شدن غذا ، سر خود را با بازی با لحظه های منفی باقیمانده در سینی گرم کردم . غذا که حاضر شد ، نامش را (( زندگی )) گذاشتم . 
یخچالم خراب است ! . باید تمامش را یکجا ببلعم ! . باید دوباره لحظات را جمع کنم ، مثبتها را جدا کنم و وعده ای زندگی ، برای سپری کردن باقیماندهء عمر ، به هر مقداری که باشد ، بپزم . 
یامی یامی ! ، 
عجب طعمی !!.
۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۵
میرزا مهدی
دقیقا یادم نیست چند بار سرم رو کوبیدم به دیوار . 3 یا 7 مرتبه . یه عده میگن هفت عدد مقدسی هست . هفت طبقهء آسمون ، هفت شهر عشق ، هفت روز هفته ، هفت رنگ رنگین کمون ، شاید هم 7 بار کوبیده شدن سر من به دیوار . اما من با عدد سه بیشتر موافقم . سه ضلع مثلث ، سه رکن مسیحیت ، سه اصل دین ، نحسی عدد سه ، سکته ، سرم ، سپید ، سزار ، صنوبر ، شاید هم 3 بار کوبیده شدن سر من به دیوار . چیزی که مهمه اینه که سرم درد میکنه . دکتر بهم گفته سیگار چیز خوبیه برای سر درد . من هم یه سیگار گذاشتم گوشهء لبم و به دودش خیره شدم . من رو یاد آخرین تانگوی عاشقانمون میندازه . همون موقعی که بهم گفتی (( من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر )) و من هم بخاطرت رفتم تو آسمون و ماه رو چیدم و گذاشتم روی صفحهء دایره وار گرامافون تا برامون موسیقی مهتاب رو پخش کنه .

همون موقع بود که احساس کردم چیزی خورده به سرم ، یا شاید سر من خورده به چیزی . درد تمام سرم رو گرفته بود و تو میرقصیدی و پای من رو لگد میکردی . ستاره های توی چشمت باموسیقی مهتاب ، آسمونی رو به پا کرده بودن که من مثل یه پشه توش پرواز میکردم . شاید هم من تناسخ یافتهء یه پشه باشم که زمانی کارش نشستن رو بدن دایناسورها بوده و از قعر وجودشون زمان رو میکشیده بیرون . شاید هم از نسل پشه های امروزی ، که بجای دایناسور ، رو پر و پاچهء دختر بچه های سـ . ـکسی میشینن که شاید از خون اونها مست بشن و زمان رو فراموش کنن . نمیدونم چی بود ، اما هر چی بود خیلی محکم و سخت بود . چون هنوز سرم داره گیج میره . هر چند روز یه بار اینطوری میشم ، سرم محکم میخوره به یه دیوار و خون از فرق سرم فوران میکنه روی صورتم . دوستی میگفت تو که هر چند وقت یه بار اینطوری میشی یه نوار بهداشتی ببند دور سرت یا اینکه دو تا تامپون وردار و بکن توی سوراخ گوشهات . دقیقا یادم نیست که این رو یه دوست میگفت یا یکی از همون دایناسورها . فقط این رو میدونم که من چندان زبان دایناسورها رو بلد نیستم . شاید هم تو ضمیر ناخودآگاهم از زمانی که روی بدنشون میشستم و زمان رو میکشیدم بیرون ، گفتگوهاشون رو شنیدم و بخاطر سپردم . البته مهم نیست که یه حرف کاملا منطقی رو چه کسی بهت میزنه . مهم اینه که نیتش از گفتن این حرف کاملا منطقی چی باشه . اما در کل این هم مهم نیست . تنها چیزی که مهمه اینه که سر من درد میکنه . درست مثل اون موقعی که تو فریاد میزدی و من با دو دستم گوشهام رو گرفته بودم و زیر لب (( مرغ سحر )) رو زمزمه میکردم . تو داد میزدی و از خدا کمک میخواستی و من با تعجب نگاهت میکردم که چرا پای بقیه رو وسط میکشی . این خدایی که صداش میکردی همونی بود که با دخالتهاش باعث شد تو سر من داد بزنی . همونی که به زور ، من رو از روی پوست لطیف دایناسورها برداش و پرت کرد روی پر و پاچهء زبر و خشن و زمخت دختر بچه های سـ.ـکسی . همونی که دور تا دور من دیوار کشید که تا اومدم قدم از قدم بردارم با مخ رفتم توی کنج دیوار و خون پاشید روی صورتم . اون میاد به تو کمک میکنه و باز یه دیوار درسته رو میکوبونه تو سر من . یادش بخیر
… یاد زمانی افتادم که با یه جو غیرت و یه مثقال محبت و یه ارزن عاطفه میشد دور دنیا چرخید و دچار سرگیجه هم نشد . یادش بخیر … اما افسوس که من هیچوقت اون دوران رو تجربه نکردم . دنیای خوبی بود ، اما حیف که من هنوز وارد دنیا نشده بودم . درست مثل وقتیکه تو تمام دنیای من بودی و به زور من رو مجبور به خودکشی کردی تا از دنیات پرت شم بیرون . تقصیر خودمه که فکر میکردم تو هم از خودمی . هر بار که سرم به دیوار میخورد ، با همون سر و صورت خونی ، میشستم جلوت و دود سیگار رو پخش میکردم تو ریه هام . اما حالا فهمیدم که تو همیشه از خون میترسیدی و این رو هیچوقت بهم نمیگفتی . یادمه روزی رو که پرسیدی چرا صورتت رنگی شده و من گفتم باز با مغز رفتم توی دیوار و تو با پوزخند گفتی اما ایندفعه بجای قرمز تمام صورتت آبی هست و من فهمیدم که این بار تکه ای از آسمون فکرم کنده شده و پاشیده روی صورتم . تو خوشحال بودی که دیگه اون قرمزی وحشتناک رو نمیبینی و من ناراحت یودم که با لکهء خالی آسمون فکرم چیکار کنم . فهمیدی و خواستی کمکم کنی ، اما اون جای خالی رو با یک تکه ابر سیاه پر کردی که رفته رفته تمام آسمون فکرم رو سیاه کرد . خوشحال یودی که کاری برام کردی و من تو فکر سیاهی فکرم . هنوز سرم درد میکنه . مثل اون زمانیکه روی دایناسورها میشستم و اون دختر بچه های سـ.ـکسی با دمپایی میزدن تو سرم . یا مثل موقعی که برای چیدن ماه رفتم به آسمون و سرم خورد به طاق طبقهء هفتم . دقیقا یادم نیست 7 بار بود یا 3 بار . فقط این رو میدونم که سرم خیلی درد میکنه … . 
 
۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۵۲
میرزا مهدی