"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۳۴ مطلب با موضوع «The Other» ثبت شده است

سلام.

سال نو مبارک.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
امروز 153 تا مطلب تووبلاگ ها خوندم. این یعنی تک تک شمایی که میاید و شمایی که نمیاید رو خوندم.
عذر تقصیر که نمیتونم اعلام حضور کنم و ادای تکلیف.


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

متاسفانه مشکلی که ما در مملکتمون با اون دست در گریبانیم اینه که فرهنگ استفاده از ابزار مختلف رو نداریم. همین الآن اگه یه کمی به دور و بر و پایین و بالای خودتون نگاه کنین حتما ابزاری به چشمتون می خوره که فرهنگ استفاده درستش در کشور ما وجود نداره. در صورتیکه در غرب حتی کانالهای تلویزیونی وجود داره که وظیفه شون فرهنگ سازی و از اون مهمتر بستر سازی برای استفاده از این ابزاره. و حالا اگه بستر هم نشد میزی، کانتری، جایی. به هر حال این وظیفه دولته که نذاره این همه پتانسیل در قشر جوون ما دستی دستی هدر بره.والله

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تصمیم دارم یکی از مهمترین تصمیمـ ـهای زندگیم رو بگیرم . اینکه دیگه هیچوقت ، هیچ تصمیم مهمی تو زندگیم نگیرم . میخوام خودم رو بسپرم به جریان احمقانهء زندگی و بذارم هر جا که میخواد من رو با خودش ببره . تا انتهای بی خبری ، تا اوج نابودی ، تا قعر فراموشی . یادمه هر بار که تصمیمـ ـی تو زندگیم گرفتم بعد از مدتی اون تصمیم، من رو گرفت و همچین پرتم کرد به طرف آسمون که مجبور شدم چشمهام رو ببندم و سقوط و متلاشی شدنم رو نبینم. اما چه فایده که همیشه از روی کنجکاوی گوشهء چشمم باز بود و سقوط رو تصویر برداری میکردم . تصمیم دارم دیگه هیچ تصمیمـ ـی تو زندگیم نگیرم . یه بار تصمیم گرفتم هیچ گلی رو تو زندگیم از شاخه نچینم . و گلها رو دیدم که از روی حماقت این رو دلیل بر بی مهری من دونستن و همشون کوچ کردن ، از باغچهء حیاط پشتی چهار دیواریم . یه بار تصمیم گرفتم که آینده رو روی ستونهای اعتقادم بسازم . اما خدا عطسه ای کرد و ستونها از جا کنده شدن و من موندم و ویرانه ای به اسم آینده . یه بار هم تصمیم گرفتم که دیگه از حقیقت فرار نکنم . واستادم روبروش . چشم انداختم تو چشمهای بی شرمش . نتیجه این شد که همچین زد تو گوشم که هنوز احساس میکنم نصف صورتم لا به لای درز دیوار گیر کرده . تصمیم گرفتم که به همه چیز فکر کنم ، جز تو . نتیجه این شد که الان مدتهاست فکر کردن رو هم فراموش کردم . وقتی میشینم و با خودم حساب میکنم که همیشه فکر میکردم تو بزرگترین تصمیم توی زندگیم بودی ، از ته دل خنده ام میگیره . درست مثل وقتی که پات رو بذاری روی یه مارمولک و فشار بدی تا تمام دل و روده ش بریزه بیرون و یه خنده احمقانه تحویل دمش که هنوز داره تکون میخوره بدی . تو بزرگترین تصمیم زندگی من بودی . اما الان بزرگترین تصمیم زندگی من اینه که دیگه هیچ تصمیم بزرگی تو زندگیم نگیرم . این خودش مهمترین تصمیمـ ـه .

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یه مدتی هر وقت که ساکت یه گوشه ای مینشستم ، گوشم زنگ میزد . تا میرفتم و گوشم رو باز میکردم ، میدیدم هیچ کس پشتش نیست . معلوم نیست این کیه که مدام میاد زنگ میزنه و در میره . الان یه مدتی هست که برق مغزم قطع شده . اما این مزاحم دوست داشتنی ول کن نیست . میاد و پشت گوشم یادداشت میذاره !!.

.

 

 

اینو بخونید {لینک}

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دستش رو گرفت جلوی صورتش و جیغ بلندی کشید و از پشت به زمین افتاد .



  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

من آدم خوبی هستم !!!.

(نظرها بی تاییده)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
(( هرکسی توی آسمون برای خودش ستاره ای داره )).

 این عکس دزدی است

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

ناپلئون، که هر وقت میخواست، به روانشناسی تمام عیار بدل میشُد، متوجه شده بود که گذر از تراژدی به کمدی صرفا" نتیجه نشستن است.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۲۳
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

خیلی چیزا ذائقه ی ادمو عوض میکنه

سلیقه ی ادمو تغییر میده

وقتی یه کتاب خوب میخونی دیگه حتی اگر از بیکاری بمیری یا اگر شدیدا هوس کتاب خودن هم کرده باشی بیش از دو صفحه نمیتونی یه کتاب معمولی بخونی. شاید حتی اصلا دور و برش نری

یا کسی که غذای خوب خورده باشه حاضره 2 ساعت توی صف یا تو اشپزخونه گشنگی بکشه اما غذای اشغال نخوره

دوست ها و ادمهای دور و بر هم دقیقا همین طورن

البته همه اینا بستگی داره که ادم دنبال کیفیت باشه یا کمیت

از دست خودم که مث یه ابله این همه وقت سرمو کردم زیر برف عصبیم

حتما باید داغون بشم تا تصمیم بگیرم که یه دوستیو تموم کنم

حتما باید خورد و خمیر بشم تا از کسی که دوستش دارم دل بکنم

البته برای من که وقتی کسیو دوست دارم از جون مایه میذارم اینجوری شاید بهتره

اجازه میدم طرف تا ته تهش بره و بعد وقتی همه چی تموم میشه دیگه راه برگشتی نیست

اینجوری شک ندارم که اون ادم نمیخواد جبران کنه یا حداقل دست بردار از کارش

یعنی دیگه حتی دلم هم نمیخواد که فراموش کنم چه اتفاقی افتاده یا چه کاری کرده

شاید این مدله منه

بحرحال که حالا به این نتیجه رسیدم بعضی ضربه ها خوبه برای اینکه حال ادم سرجاش بیاد و بفهمه داره بدجوری حماقت هاشو ادامه میده

احتمالا  اول این نوشته به نظر میاد چقدر عصبیم الان یا وسطهاش بنظر میاد چقدر غمگینم

اما مدتهاست که خوشحالم ازین اتفاق

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که در ذهن من ثبت شده برای همین چند دقیقهء پیش است ! .

خاطراتم ، آنهایی که شاید داشتم و ندارم ، گم شده اند ! .

شاید ثبت نشده باشند ، شاید ثبت اما پنهان شده اند ، شاید نبوده اند که ثبت شوند ، شاید بوده اند اما جدی گرفته نشده اند ، شاید فکر می کردند هستند ، مهم هستند ، مهم و مهم هستند ، اما مهم این است که آنها نیستند ! .

احساس میکنم تازه هستم ، اما تازه نمی مانم !، 

سخت هستم ، اما سخت نمی مانم ! ،

زیاد هستم ، اما زیاد نمی مانم ! ،

کم نیستم ، اما کم می شوم ! ،

خسته نیستم ، اما خسته می شوم .

خاطراتم پشت تازگی و سختی و زیادی و کمی و خستگی پنهان می شوند .

خاطراتم خیس می شوند ، نرم می شوند ، له می شوند ، نیست می شوند .

خاطره ... خاطره ... بگذارید کمی فکر کنم ، بله ، قدیمی ترین خاطره ای که به یاد می آورم این است که به شما گفتم : تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که ........

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

خرگوش-خرخاکی-گور خر-خربزه-خرمهره(مهره درشت)-خرمگس-خرچنگ-خرپشته-خر فهم-خر پول-خردل-مال خرشکلک های یاهو (کسی که مال دزدی میخرد)- خر خور(شکمو)-خرکار(سخت کار)- خرشیطون(تابلوئه دیگه) - سرخر(مزاحم) - جیگرم(خر)

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۱۸
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

وقتی کسی فلفل دوست دارد، معنی‌اش این نیست که فلفل دهنش را نمی‌سوزاند؛ معنی‌اش این است که دوست دارد فلفل دهنش را بسوزاند.

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۲۵
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

میهمانان کنگر خورده لنگر هایشان را کشیدند و بادبانهایشان را باز نمودند و بی آنکه به پشت سرشان نگاهی بیاندازند، دور شدند. بی آنکه بدانند دلهایی را وابسته ی خویش نمودند ، آمدند و خوردند و ریختند و پاشیدند و شکستند و رفتند تا شاید سالی دیگر در چنین روزهایی دیدار هایی تازه شود. و هرگز نخواهند دانست به لطف و کرامات دوربین های دیجیتال و ایمیل و .... دیدار ها همیشه تازه و آبدار خواهند ماند و این دل است که تنگ میشود و هوایی میشود و آنها را طلب میکند.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یکی از دسیسه‌های دشمنان این است که چیزهای مشکوکی جهت پیشگیری از بارداری وارد کشور کرده‌اند در رنگ‌ها و طعم‌های متفاوت. بعضی از این چیزها خاردار هستند تا لذت‌جویان را اغواتر کنند اما جدیداً بیداران و دشمن‌ستیزان توانسته‌اند بفهمند که در واقع این وسایل پیشگیری خاردار مشکوک حاوی یک پیام است به خط بریل و روی آنها به زبان فراماسونری نوشته شده: فرزند کمتر زندگی بیشتر. 

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۱۳ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۵۴
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نام بیماری خویش عن پنداری مزمن است . مبتلایان به این بیماری در اولین فرصت شروع به حرف زدن با جمله -ما ایرانی ها از همه بدتریم - می کنند . این بیماران عمومن به دوبی یا استانبول سفر کرده اند و از خیابان های دوبی و مغازه های استانبول به این نتیجه رسیده اند که از همه بدترند و هیچ قومیت و ملتی بدتر از ایرانی وجود ندارد . این دسته از افراد عمومن در سفرهای برون مرزی معدود و محدود خویش در هر فصل سال شلوارک و زیرپوش آستین دار می پوشند و با لذت آشغال های مک دونالد را قورت می دهند . این دسته حیوانات عذر می خواهم بیماران ،ایرانی ها را از هندی ها کثیف تر از ترک ها دعوایی تر از اروپایی ها بی عاطفه تر از آمریکایی ها احمق تر و از میمون ها زشت تر می بینند . جالب است که این بیماران قبلن دچار بیماری ما مرکز همه چیز هستیم پنداری بوده اند و هنوز می توان در خانه هایشان فروهرهایی به اندازه کتلت که گردنشان می انداخته اند پیدا کرد . این دسته بیمارن عمومن علاج نمی شوند و از بیماری به بیماری دیگر جا به جا می شوند .بهتر است در برخورد با آنان خونسردی خود را حفظ نموده و خزعبلاتشان را به جوارح حواله پذیر هدایت کنید .

  • موافقین ۳ مخالفین ۱
  • ۱۳ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۵۰
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر