"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"

!یک مُشت حرفهای خُب که چی گونه ی آپاندیسی که دلش میخواست بترکد

"بچه زرد"
instagram: studio.rokhshid
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************
آخرین نظرات

۳۶ مطلب با موضوع «The Other» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ

ماجرای یک خواستگاری جالب....

تا اسم « هزار تا سکه طلا » آمد ،

بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد که برود ؛


۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۹
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۵۶ ب.ظ

هوا چطوره؟

یک انتقاد بی مورد حتی از این موضوع که

 آیا در شمال کشور بارندگی زیاد است یا کم،

 نیز بی اهمیت تر است.....


۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۶
میرزا مهدی
شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۴، ۰۳:۱۴ ب.ظ

مراعات در دینداری

سلام.

سال نو مبارک.

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۱۴
میرزا مهدی
يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۴:۵۰ ب.ظ

بالا برو...بالا و بالاتر

هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۰
میرزا مهدی
۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۴ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۵:۳۹ ب.ظ

اتاق سرمه ای من

دیروز ، طی یک حرکت انتحاری ، قبل از اینکه وارد اتاق سرمه ایم بشم ، تمام نفرت و کدورت و خصومتی که تو دلم بود رو گذاشتم پشت در ، سبک و سرحال ، مثل یه گوله پشم کنار دوک نخ ریسی ، اومدم توی اتاق سرمه ایم . بعد از مدتها رفتم کنار پنجره و پرده های زمخت و بی احساسش رو که مدتها نذاشتن نور وارد اتاق بشه رو کنار زدم . کفشهام رو کندم و پاهام رو توی نوری که یواش یواش اتاق سرمه ایم رو آبی میکرد شستشو دادم . سیگاری روشن کردم و نشستم کنار پنجره و به آسمون سرمه ای رنگ اطرافم که با ابرهای کوچولوی سفید تزئین شده بود چشم دوختم . یاد روزهایی افتادم که با هم توی آسمون آبی پرواز میکردیم و از اون بالا به هرچی پنگوئن بیریخت و سیاه سفید که میدیدیم میخندیدم . روزهایی که تو با فنجون من قهوه میخوردی و من با لیوان تو شیر داغ . یاد روزی افتادم که با هم رفتیم کوه و دست در دست هم ، آهسته و پیوسته ، ازش رفتیم بالا . من با قلبم آواز میخوندم و تو با چشمهات ساز میزدی . یادته وقتی که به قسمت بی برگشت کوه رسیدیم و تو گفتی : دیگه بسه !‌ خسته شدم !‌ ، سنگ زیر پای من لغزید و پرت شدم سمت دره و به زور دستهام رو گرفتم به لبهء صخره و پاهام بین زمین و زمان معلق موند ؟ . انگشتهام بی حس شده بود و داشتم توی ذهنم زجر سقوط رو تداعی میکردم ، که تو به طرفم اومدی و گفتی : دستت رو بده تا دوباره بکشمت بالا . و من بهت اطمینان کردم و لبهء صخره رو ول کردم و تو جا خالی دادی و من با مغز افتادم ته پرتگاه و با زمین یکی شدم . تو از اون بالا به بدن تکه تکه شدهء من نگاه میکردی و زیر لب

 

من نبودم دستم بود ، تقصیر آستینم بود

رو میخوندی . چشمهام میسوزه . فکر کنم اثر این نور لعنتی هست که یواش یواش داره بدون اجازهء من ، اتاق سرمه ایم رو آبی میکنه . سیگارم رو به طرف آسمون آبی سرمه ای شده پرت کردم و دوباره پرده های زمخت و بی احساس رو به جای اولش برگردوندم . کفشهام رو به پا کردم و بی هیچ هدف و مقصدی از اتاق زدم بیرون . پشت در چند تا چیز جا مونده رو دیدم که با هم تشکیل جلسه داده بودن . نفرت و کدورت و خصومت رو برداشتم و برگشتم توی اتاق سرمه ایم . الان چند ماهی هست که کار هر روز من همین شده !.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۳ ، ۱۷:۳۹
میرزا مهدی
جمعه, ۱۶ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۲۰ ب.ظ

من مـطـربـی افــسـرده ام

امروز 153 تا مطلب تووبلاگ ها خوندم. این یعنی تک تک شمایی که میاید و شمایی که نمیاید رو خوندم.
عذر تقصیر که نمیتونم اعلام حضور کنم و ادای تکلیف.


۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۰
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۱۸ ب.ظ

ابزار آلات

متاسفانه مشکلی که ما در مملکتمون با اون دست در گریبانیم اینه که فرهنگ استفاده از ابزار مختلف رو نداریم. همین الآن اگه یه کمی به دور و بر و پایین و بالای خودتون نگاه کنین حتما ابزاری به چشمتون می خوره که فرهنگ استفاده درستش در کشور ما وجود نداره. در صورتیکه در غرب حتی کانالهای تلویزیونی وجود داره که وظیفه شون فرهنگ سازی و از اون مهمتر بستر سازی برای استفاده از این ابزاره. و حالا اگه بستر هم نشد میزی، کانتری، جایی. به هر حال این وظیفه دولته که نذاره این همه پتانسیل در قشر جوون ما دستی دستی هدر بره.والله

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۱۴:۱۸
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۴۵ ق.ظ

تصیمم

تصمیم دارم یکی از مهمترین تصمیمـ ـهای زندگیم رو بگیرم . اینکه دیگه هیچوقت ، هیچ تصمیم مهمی تو زندگیم نگیرم . میخوام خودم رو بسپرم به جریان احمقانهء زندگی و بذارم هر جا که میخواد من رو با خودش ببره . تا انتهای بی خبری ، تا اوج نابودی ، تا قعر فراموشی . یادمه هر بار که تصمیمـ ـی تو زندگیم گرفتم بعد از مدتی اون تصمیم، من رو گرفت و همچین پرتم کرد به طرف آسمون که مجبور شدم چشمهام رو ببندم و سقوط و متلاشی شدنم رو نبینم. اما چه فایده که همیشه از روی کنجکاوی گوشهء چشمم باز بود و سقوط رو تصویر برداری میکردم . تصمیم دارم دیگه هیچ تصمیمـ ـی تو زندگیم نگیرم . یه بار تصمیم گرفتم هیچ گلی رو تو زندگیم از شاخه نچینم . و گلها رو دیدم که از روی حماقت این رو دلیل بر بی مهری من دونستن و همشون کوچ کردن ، از باغچهء حیاط پشتی چهار دیواریم . یه بار تصمیم گرفتم که آینده رو روی ستونهای اعتقادم بسازم . اما خدا عطسه ای کرد و ستونها از جا کنده شدن و من موندم و ویرانه ای به اسم آینده . یه بار هم تصمیم گرفتم که دیگه از حقیقت فرار نکنم . واستادم روبروش . چشم انداختم تو چشمهای بی شرمش . نتیجه این شد که همچین زد تو گوشم که هنوز احساس میکنم نصف صورتم لا به لای درز دیوار گیر کرده . تصمیم گرفتم که به همه چیز فکر کنم ، جز تو . نتیجه این شد که الان مدتهاست فکر کردن رو هم فراموش کردم . وقتی میشینم و با خودم حساب میکنم که همیشه فکر میکردم تو بزرگترین تصمیم توی زندگیم بودی ، از ته دل خنده ام میگیره . درست مثل وقتی که پات رو بذاری روی یه مارمولک و فشار بدی تا تمام دل و روده ش بریزه بیرون و یه خنده احمقانه تحویل دمش که هنوز داره تکون میخوره بدی . تو بزرگترین تصمیم زندگی من بودی . اما الان بزرگترین تصمیم زندگی من اینه که دیگه هیچ تصمیم بزرگی تو زندگیم نگیرم . این خودش مهمترین تصمیمـ ـه .

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۵
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۲۹ ق.ظ

من سـاقه ای رنـجـیــده ام
من شاخه ای خشکیده ام
من درد و غم بـس دیده ام
من خون دل بس خورده ام
من مـطـربـی افــسـرده ام
من غـنـچـه ای پـژمـرده ام
من بـار خــود کـج بــرده ام
من زهـر تـلـح نـوـشیده ام
من قاصـدی بـی مـقـصـدم
من وحشی ام، دیوم ، ددم
من کـــمـــی بـدتـر از بــدم
من پیش میلیون چون صدم
من رهرویـی دل خسته ام
من مرغکـی پـر بـسـتـه ام
من در سحر همچون شـبم
از بهر تــبــخـال چون لــبــم
من هرچه هستم، عاشقم !‌
در رود چــشــمـت قــایـقـم
از دیــــده ات افــسون شوم
از عشق تو مــجــنون شوم
از حــال خود بـــیــرون شوم
چون لاله ای پـــر خون شوم
از فـــکــر تو حــــیــران شوم
بیگانه از شــــیـــطــان شوم
من جانی از جـــانـــان شوم
من شاهی از شاهان شوم
من ساقه ای چون زر شوم
من شاخه ای پر بـــر شوم
من درد و غــم دور افــکــنم
من زهر تلخ بر ســنـگ زنم
من بـــار خــــود منــزل برم
از عــشق تو کــورم ، کــرم
من از ســحر تا شام شوم
من مـرغــکـی بر بام شوم
من رهرویی پـر تــب شوم
از بـهـر بـوســه لـب شوم
من قاصدی در مــقـــصــدم
من پیش یک همچون صدم
من غنچه ای بــشـکفته ام
من قــصـه ای نـــاگفـتـه ام
من پبش اخـمـت ، عــایــقم
من هر چه هستم ، عاشقم !.

13/8/82 (بردیا)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۲۹
میرزا مهدی
شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۴ ب.ظ

بدون شرح

یه مدتی هر وقت که ساکت یه گوشه ای مینشستم ، گوشم زنگ میزد . تا میرفتم و گوشم رو باز میکردم ، میدیدم هیچ کس پشتش نیست . معلوم نیست این کیه که مدام میاد زنگ میزنه و در میره . الان یه مدتی هست که برق مغزم قطع شده . اما این مزاحم دوست داشتنی ول کن نیست . میاد و پشت گوشم یادداشت میذاره !!.

.

 

 

اینو بخونید {لینک}

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۴
میرزا مهدی
جمعه, ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ

ندید بدید ها

دستش رو گرفت جلوی صورتش و جیغ بلندی کشید و از پشت به زمین افتاد .



موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۴
میرزا مهدی
يكشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۴ ق.ظ

ستاره ای بدرخشید و ....

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۳ ، ۰۲:۲۴
میرزا مهدی
شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۴۵ ب.ظ

من آدم خوبی هستم!!!

من آدم خوبی هستم !!!.

(نظرها بی تاییده)

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۳۷ ب.ظ

بیماری های یک ذهن روانی

(( هرکسی توی آسمون برای خودش ستاره ای داره )).

 این عکس دزدی است

۳۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۷
میرزا مهدی
دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۲۷ ق.ظ

فلسفه دکارت

ناپلئون، که هر وقت میخواست، به روانشناسی تمام عیار بدل میشُد، متوجه شده بود که گذر از تراژدی به کمدی صرفا" نتیجه نشستن است.

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۲۷
میرزا مهدی
پنجشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۳۵ ب.ظ

من مدلم اینه

خیلی چیزا ذائقه ی ادمو عوض میکنه

سلیقه ی ادمو تغییر میده

وقتی یه کتاب خوب میخونی دیگه حتی اگر از بیکاری بمیری یا اگر شدیدا هوس کتاب خودن هم کرده باشی بیش از دو صفحه نمیتونی یه کتاب معمولی بخونی. شاید حتی اصلا دور و برش نری

یا کسی که غذای خوب خورده باشه حاضره 2 ساعت توی صف یا تو اشپزخونه گشنگی بکشه اما غذای اشغال نخوره

دوست ها و ادمهای دور و بر هم دقیقا همین طورن

البته همه اینا بستگی داره که ادم دنبال کیفیت باشه یا کمیت

از دست خودم که مث یه ابله این همه وقت سرمو کردم زیر برف عصبیم

حتما باید داغون بشم تا تصمیم بگیرم که یه دوستیو تموم کنم

حتما باید خورد و خمیر بشم تا از کسی که دوستش دارم دل بکنم

البته برای من که وقتی کسیو دوست دارم از جون مایه میذارم اینجوری شاید بهتره

اجازه میدم طرف تا ته تهش بره و بعد وقتی همه چی تموم میشه دیگه راه برگشتی نیست

اینجوری شک ندارم که اون ادم نمیخواد جبران کنه یا حداقل دست بردار از کارش

یعنی دیگه حتی دلم هم نمیخواد که فراموش کنم چه اتفاقی افتاده یا چه کاری کرده

شاید این مدله منه

بحرحال که حالا به این نتیجه رسیدم بعضی ضربه ها خوبه برای اینکه حال ادم سرجاش بیاد و بفهمه داره بدجوری حماقت هاشو ادامه میده

احتمالا  اول این نوشته به نظر میاد چقدر عصبیم الان یا وسطهاش بنظر میاد چقدر غمگینم

اما مدتهاست که خوشحالم ازین اتفاق

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۳۵
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۴۵ ب.ظ

خاطرات

تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که در ذهن من ثبت شده برای همین چند دقیقهء پیش است ! .

خاطراتم ، آنهایی که شاید داشتم و ندارم ، گم شده اند ! .

شاید ثبت نشده باشند ، شاید ثبت اما پنهان شده اند ، شاید نبوده اند که ثبت شوند ، شاید بوده اند اما جدی گرفته نشده اند ، شاید فکر می کردند هستند ، مهم هستند ، مهم و مهم هستند ، اما مهم این است که آنها نیستند ! .

احساس میکنم تازه هستم ، اما تازه نمی مانم !، 

سخت هستم ، اما سخت نمی مانم ! ،

زیاد هستم ، اما زیاد نمی مانم ! ،

کم نیستم ، اما کم می شوم ! ،

خسته نیستم ، اما خسته می شوم .

خاطراتم پشت تازگی و سختی و زیادی و کمی و خستگی پنهان می شوند .

خاطراتم خیس می شوند ، نرم می شوند ، له می شوند ، نیست می شوند .

خاطره ... خاطره ... بگذارید کمی فکر کنم ، بله ، قدیمی ترین خاطره ای که به یاد می آورم این است که به شما گفتم : تازگیها متوجه شده ام که قدیمی ترین خاطره ای که ........

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا مهدی
سه شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۲:۲۵ ق.ظ

کپی 3

وقتی کسی فلفل دوست دارد، معنی‌اش این نیست که فلفل دهنش را نمی‌سوزاند؛ معنی‌اش این است که دوست دارد فلفل دهنش را بسوزاند.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۲۵
میرزا مهدی
جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۰۱:۲۹ ق.ظ

لا احب الافلین...

میهمانان کنگر خورده لنگر هایشان را کشیدند و بادبانهایشان را باز نمودند و بی آنکه به پشت سرشان نگاهی بیاندازند، دور شدند. بی آنکه بدانند دلهایی را وابسته ی خویش نمودند ، آمدند و خوردند و ریختند و پاشیدند و شکستند و رفتند تا شاید سالی دیگر در چنین روزهایی دیدار هایی تازه شود. و هرگز نخواهند دانست به لطف و کرامات دوربین های دیجیتال و ایمیل و .... دیدار ها همیشه تازه و آبدار خواهند ماند و این دل است که تنگ میشود و هوایی میشود و آنها را طلب میکند.

۲۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۲۹
میرزا مهدی