زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

۳۴ مطلب با موضوع «The Other» ثبت شده است

سلام.

سال نو مبارک.

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۱۴
میرزا .....
هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۰
میرزا .....
امروز 153 تا مطلب تووبلاگ ها خوندم. این یعنی تک تک شمایی که میاید و شمایی که نمیاید رو خوندم.
عذر تقصیر که نمیتونم اعلام حضور کنم و ادای تکلیف.


موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۱۶:۲۰
میرزا .....

متاسفانه مشکلی که ما در مملکتمون با اون دست در گریبانیم اینه که فرهنگ استفاده از ابزار مختلف رو نداریم. همین الآن اگه یه کمی به دور و بر و پایین و بالای خودتون نگاه کنین حتما ابزاری به چشمتون می خوره که فرهنگ استفاده درستش در کشور ما وجود نداره. در صورتیکه در غرب حتی کانالهای تلویزیونی وجود داره که وظیفه شون فرهنگ سازی و از اون مهمتر بستر سازی برای استفاده از این ابزاره. و حالا اگه بستر هم نشد میزی، کانتری، جایی. به هر حال این وظیفه دولته که نذاره این همه پتانسیل در قشر جوون ما دستی دستی هدر بره.والله

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۱۴:۱۸
میرزا .....

تصمیم دارم یکی از مهمترین تصمیمـ ـهای زندگیم رو بگیرم . اینکه دیگه هیچوقت ، هیچ تصمیم مهمی تو زندگیم نگیرم . میخوام خودم رو بسپرم به جریان احمقانهء زندگی و بذارم هر جا که میخواد من رو با خودش ببره . تا انتهای بی خبری ، تا اوج نابودی ، تا قعر فراموشی . یادمه هر بار که تصمیمـ ـی تو زندگیم گرفتم بعد از مدتی اون تصمیم، من رو گرفت و همچین پرتم کرد به طرف آسمون که مجبور شدم چشمهام رو ببندم و سقوط و متلاشی شدنم رو نبینم. اما چه فایده که همیشه از روی کنجکاوی گوشهء چشمم باز بود و سقوط رو تصویر برداری میکردم . تصمیم دارم دیگه هیچ تصمیمـ ـی تو زندگیم نگیرم . یه بار تصمیم گرفتم هیچ گلی رو تو زندگیم از شاخه نچینم . و گلها رو دیدم که از روی حماقت این رو دلیل بر بی مهری من دونستن و همشون کوچ کردن ، از باغچهء حیاط پشتی چهار دیواریم . یه بار تصمیم گرفتم که آینده رو روی ستونهای اعتقادم بسازم . اما خدا عطسه ای کرد و ستونها از جا کنده شدن و من موندم و ویرانه ای به اسم آینده . یه بار هم تصمیم گرفتم که دیگه از حقیقت فرار نکنم . واستادم روبروش . چشم انداختم تو چشمهای بی شرمش . نتیجه این شد که همچین زد تو گوشم که هنوز احساس میکنم نصف صورتم لا به لای درز دیوار گیر کرده . تصمیم گرفتم که به همه چیز فکر کنم ، جز تو . نتیجه این شد که الان مدتهاست فکر کردن رو هم فراموش کردم . وقتی میشینم و با خودم حساب میکنم که همیشه فکر میکردم تو بزرگترین تصمیم توی زندگیم بودی ، از ته دل خنده ام میگیره . درست مثل وقتی که پات رو بذاری روی یه مارمولک و فشار بدی تا تمام دل و روده ش بریزه بیرون و یه خنده احمقانه تحویل دمش که هنوز داره تکون میخوره بدی . تو بزرگترین تصمیم زندگی من بودی . اما الان بزرگترین تصمیم زندگی من اینه که دیگه هیچ تصمیم بزرگی تو زندگیم نگیرم . این خودش مهمترین تصمیمـ ـه .

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۵
میرزا .....

یه مدتی هر وقت که ساکت یه گوشه ای مینشستم ، گوشم زنگ میزد . تا میرفتم و گوشم رو باز میکردم ، میدیدم هیچ کس پشتش نیست . معلوم نیست این کیه که مدام میاد زنگ میزنه و در میره . الان یه مدتی هست که برق مغزم قطع شده . اما این مزاحم دوست داشتنی ول کن نیست . میاد و پشت گوشم یادداشت میذاره !!.

.

 

 

اینو بخونید {لینک}

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۴
میرزا .....

دستش رو گرفت جلوی صورتش و جیغ بلندی کشید و از پشت به زمین افتاد .



موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۴
میرزا .....

من آدم خوبی هستم !!!.

(نظرها بی تاییده)

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۳:۴۵
میرزا .....