"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۸۳ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه واقعیت» ثبت شده است

یه جوراب خیس از عرق با بوی باقالی پخته، شلوار خاک و خلی به خاطر نحوه ی فیلمبرداری و عکسبرداری ای که از پروژه ای در حال ساخت، مجبور به انجامش بودم، موهای ژولیده پولیده و گره خورده در هم. مژه هایی پر از غبار،دهانی پر از سیمان در حال سفت شدن، تیشرتی که از خیسی عرق و غبار خاک و سیمان هم سفت بود و هم لیچ، ته ریش سه روزه ای که عذاب آورترین روزهای خودشو میگذرونه چون نمیدونه باید ریش باشه یا نباشه، همه و همه باعث شده بودند تا دیشب با یه تن و بدن منزجر و مشمئز کننده ای تو تاکسی بشینم و راهیه خونه بشم.

چراغا خاموش و بود طبق معمول انگار یادم رفته بود که امشب باید میرفتیم خونه ی پدر همسر و باز هم فراموش کردم و این وقت شب کی میخواد بره حموم و کی میخواد بره اونجا؟ تو این فکر ها بودم که صدای انفجار وحشتناکی کنار گوشم شنیدم و تا چند ثانیه توی سرم سوت میکشید. نور شدید ایجاد شد و سر و صدای وحشتناکی از صدای دست زدن و تولدت مبارک آدمایی که تو خونه بودن شنیده شد. تا اومدم به خودم بیام و بفهمم چه خبره، همسر جان که به محض روشن شدن چراغ به سمت پریده بود که آغوش بازشو نثارم کنه، با جفت کف دستش منو هُل میده به تخته ی دربِ حال و جیغ میکشه که این چه کثافتیه؟ این چه لباساییه؟

نگاهی به سر تا پای خودم  انداختم و مثل یه موش کثیف راهیه حمام شدم.

***

هنوز حوله رو سرم بود که بابا اومد کنارم نشست و گفت اول باید با باباش عکس بگیره. کلی عکس گرفتیم و بابا دستشو کرد تو جیب شلوارشو یه بسته ی کوچیک درآورد و گفت تولدت مبارک. خندم گرفت گفتم چه کاریه حالا؟ مگه بچم؟ این چیه؟ کادو خریدی؟ بابا میگفت چیز قابل داری نیست ولی وقتی بازش کردم سوییچ یه ماشین بود. WOOOOOOW

چشام گرد شده بود. مامان اومد منو بوسید و گفت اینم یه آپارتمان نقلی برای شما. خیلی با بابات حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم که تو داری تلاشتو میکنی و نمیتونی خودتو برسونی. پس ما کمت میکنیم. دهنم باز مونده بود. خواهر کوچیکم  هم یه تیشرت برام آورده بود. گفتم همین؟

همسرم یه اخمی کرد و نگام کرد و گفت خلایق هرچه لایق.

با سیاستی همراه با اخم گفتم چی؟ (نباید این حرفو میزد جلو جمع)  بابا گفت اصلا سوئیچو بده.و مامان که هنوز کلید آپارتمان تو دستش بود ، رفت نشست رو مبل. چونه م کش اومده بود. حوله رو گذاشتم کنار و به همسر گفتم شام.

گفت کوفت بخوری؟ (دهنم باز مونده بود)

گفتم خوب بابا . (رو کردم یه خواهرمو گفتم) عجب تیشرت خوبیه. چقدر مثل اینو دلم میخواست...(مثلا یه چی شبیه غلط کردم)  بعد به بابا گفتم خوب حالا سوئیچو بده.

دستمم دراز کردم سمت مامان.

مامان گفت: مرده شورتو ببرن بی لیاقت

تعجب کرده بودم. کلا نفهمیدم چی شد... چرا یهو همه  قاطی کردن؟.....سرم گیج میرفت. همه چی دور سرم میچرخید. حالت تهوع داشتم. صدای سوت تو سرم میپیچید. شل شدم. یهو همه چی تاریک شد. صدای آژیر شنیدم. صدای پیج های بیمارستان..... نمیدونم چقدر گذشت. نزدیکای صبح بود. چشامو باز کردم همسر بالاسرم بود. گفتم چی شده؟ گفت هیچی دیشب طبق معمول یادت رفت بیای خونه بابا(یهو گریه ش گرفت و هق هق کنان ادامه داد)... منم شیر گازو یادم رفت ببندم... پنکه.... باد.... گاز خاموش شد..... بمب..... تو... اینجا.....

تمام.

پ.ن: خونه نسوخت. یخچال سیاه شد...من نترکیدم. چندتا کاسه بشقاب به ابدیت رفتند.... آپارتمان خواب.... ماشین کشک... تیشرت هم زپلشک شد رفت هوا....

نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند

قابل توجه اونایی که معمولا تیک نمیزنن

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام یادمه سال 1390 تو مخابرات منطقه 7 تلفنی تهران بودم و قسمت MDF و نصب اینترنت و راه اندازی ADSL های مشترکین مخابرات اون منطقه به عهده ی من بود. دوستانی که سال 88-89-90 از مخابرات منطقه هفت اشتراک اینترنت گرفته باشن، حتما منو دیدن و لا اقل یه لیوان آب در منزلشون زدم تو رگ.

یادم نیست تو کدوم خیابون و کدوم محله و اصلا کدوم ور بود. فقط مطمئنم که اول شمارشون 77 بود.

وارد خونه شدم یه خانم بسیار مسن و بسیار هم محترم، آیفون رو زدند و وارد شدم. کار نصب انجام شد و گپ و گفتگوی حین نصب هم ادامه داشت و در حال جمع کردن وسائلم بودم که بنری در اتقا نشیمن دیدم که چهره ی مردی روی اون چاپ شده بود و نوشته بود به  بزرگداشت استاد.... باقیه ی جمله پشت مبل بود و من نتونستم بخونمش.

گفتم خانم احترامی، ایشون چقدر چهرشون آشناست! میتونم بپرسم کی هستن؟

گفتند: برادرمه. چطور نمیشناسیش؟ استاد همه ی ما مرحمو منوچهر احترامیه...

یهو چشمام گرد شد... به تته پته افتادم. به در و دیوار نگاه کردم و کلی عکس از ایشون دیدم. یهو یاد کتاب حسنیه ما یه بره داشت افتاد. گفتم خانم چهره ی ایشون رو شاید به خاطر نیاوردم ولی تمام کودکیه و داستان های کودکیه هم سن و سالهای ما خلاصه شده در آثار ایشون.

گفت کدوم کتاباشو خوندی؟

گفتم یه سری از قصه هاشو بلدم. حفظ نیستم ولی بلدم....... برای بچه های فامیل همیشه تعریف میکنم. گفت کدوم؟

گفتم: "حسنی نگو یه دسته گل" "حسنیه و گرگ ناقلا" "مهمونهای ناخونده" "حسنی و سه بزغاله"

یه کم فکر کردم گفتم اینا رو یادمه...... یکی هم یادمه که تخم مرغشو میدزن. اسمش یادم نیست. 

خانم احترامی خنده ی قشنگی کردن و گفتند صبر کن الان میام. برگشت. یه عالمه کتاب داد به من. یه عالمه از آثار استاد. در پوست خودم نمیگنجیدم. گفتم میشه برام صفحه ی اولشو امضا بزنید؟ گفتند: میدونی کی فوت کردن؟ گفتم فکر کنم چهار سال پیش.. گفتند سه. گفتم خدا رحمتشون کنه. هرگز از یاد نمیرن. و ادامه دادم میشه امضا بزنید؟ 

همینطور که به سمت در خروجی راهنماییم میکرد گفت: خوش اومدید. گفتم امضا!! گفت: من چرا؟ مگه من نوشتم این کتابا رو؟

گفتم خوب این رسمه یکی به یکی کتاب میده.... 

حرفو قطع کرد و گفت: رسم خیلی بدیه. غلطه. خیلی هم غلطه... جوون بمونی.

و درب خونه رو بست/.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

مقدمه: 

         1- یکی از خواهرهام امروز تولدشه و من باید هم به خاطر اینکه خیلی از ما دوره و هم بزرگتره و هم یه سری قراردادهای اینطورکی براش تبریک تولد میفرستادم.

         2- *این قسمت فقط به خاطر دل دوستان حذف شد* ولی اسم مادر من "فرشته ست

         3- ...

پیشگفتار:

        

خواهر عزیز و دلبندم سلام ! حتما میدانی که عادت ندارم در اینترنت بگردم دنبال تبریک  تولد و از این خز بازیها و ته تهش یک جمله ی مضخرف (ز)  پیدا کنم بفرستم برای شما و بگویم که از خودم در وَکردم. خودتان هم خوب میدانید حتی در حد گفتن تولدت مبارک هم که باشه، از خودم در میکنم. اما امروز برای شما این کار را کردم . سِرچیدمو سِرچیدم تا به سایتی رسیدم. رو لینکش کلیک کردم. جمله ای دیدم که در متن برای شما نقل میکنم.

فرشته ها وجود دارن
اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون می گیم خواهر
تولدت مبارک باشه خواهر عزیزم


خوب حالا این وسط سوالها پیش می آید. یعنی الان مامان (فرشته) هم که بال ندارد میشود خواهرمان؟ یا مثلا بال دارد و به ما نشان نداده و ما خبر نداریم؟ یعنی بال دارد و بابا دست و بالش را بسته است؟ یا نه واقعا بال ندارد و بابا با خواهرمان ازدواج کرده و ما به دنیا آمده ایم؟. بیشتر که فکر کردم دیدم اگر اینطور باشد بابا با دخترش ازدواج کرده. پس این وسط مادر ما چه کسی بوده است؟ یعنی مادر بزرگمان که بوده؟ اگر مامان دختر بابا بوده، پس مامان بزرگ، زنِ بابا بوده؟

همینطوری داشت از کله م دود میآمد بیرون و اتاق را دود گرفته بود و همه چی جلوی چشمانم محو شده بود.....

خوب الان مامان بزرگ میشد زنِ بابای ما یا ننه بزرگ ما؟ این وسط تکلیف دایی ها چه میشد؟ آنها که بودند؟ برادران من یا؟ آخ خاله خاله خاله...خاله ام کیست؟ خاله است یا آبجی بزرگه؟.....  کلا داشتم قاطی میکردم که تصمیم گرفتم اصلا به شما تبریک نگویم تولدتان را. چه کاری است؟ والا....

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

عَن دَر عَهوالات طوُآلط (صاحب دارد)

جمعه, ۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۴۳ ب.ظ

 

یه مطلبی داشتم در مورد {مُستراح} که خوب به نظر میاد خونده باشینش. اینم یکی دیگشه.

یه جور دیگشه. 

آبرو و حیثیت آدما ، وقتی به راحتی میره که تو توالت نشستی و تو فکری و برای آینده ت برنامه ریزی میکنی و محتویات بِـلا استفاده ی فکر و خیال و دل و روده و مثانه رو همه رو با هم تخلیه میکنی که یهو یکی در رو باز میکنه و میاد تو و فقط میگه: عه ببخشید.

اونوقته که رشته افکارت که هیچ؛ همه رشته های در حال فعالیت در اون لحظه ، همه و همه با هم پاره میشن و تو میمونی و استیصال(!) اینکه پاشی؟ همونطوری بشینی؟ داد بزنی؟ و .... . خلاصه چی کار باید بکنی؟ 

حالا باز خوبه که آدما عادت ندارن گَله ای برن توالت. و اینجور مواقع فقط یکی میاد تو. ولی اسفبار ترین حالتش اینه که نشستی با همون وضعیت ذکر شده ، داری برنامه ریزی و ...... که یهو  اون پلاستیکی که با اطمینان خاطر نصب کردی به جای درب نداشته ی مُستراح ،باد میزنه و میره بالا و یه جایی هم گیر میکنه و دیگه پایین هم نمیاد و درست لحظه ای این اتفاق میفته که نه میتونی از جات تکون بخوری  نه میشه همونجوری نشست. نه کسی هست سرش داد بزنی و فاجعه ی این جریان اینه که حدود هفت هشت نفری هم دقیقا روبروت نشستن و دارن یه چی میخورن و دو سه تاشون هم جنس مخالفن. 

آخ کاش زمیــ... نه فاضلاب دهن وا کنه و بری  توشو این روزو نبینی.

***



منبع:یه مشت حرفای خب که چی گونه http://mirzaeesm.blog.ir/

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

اون عاقایی که امرو تو خیابون با یِ دست تو جیب و هدفون به گوش قه قه میخندید,

کلاشُ هی تکون میداد,

با دست دیگش برا بچه ها دست تکون میداد,

به همه لبخند میزد و به چنتا دخدر مو مشکی چشمک زد وبرای چنتای دیگه هم ابرویی بالا انداخت و دست عاخر هم یه دست کتک مفصل از زنش خورد، 


منم من

(در جواب دوستانی که فرمودند چرا کرمانشاه و چرا باید سورپرایز میشدم و از این حرفا.... خواستم عرض کنم که لحظه ای که مینوشتمش، تو شهر کرمانشاه، استان کرمانشاه بود)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آقا یه سریا (آقا یا خانم فرقی نداره) تریپ عشق بلد نیستن! باور کنید سالیان سال است برای عاشق شدن تمرین های متوالی پشت سر گذاشتن ولی بازهم "هوس"، (سکون سین) نقش اول همه ی سناریوهای اون زندگیه.

بی تعارف عرض می کنم : اونا اولین گام در هر رابطه ای را هنوز "خونه خالی" می دونن.

ترجیح میدن اگر حرفی دارن در آغوش هم بگن، نه در فلان کافی شاپ که "من" سالهاست پیگیر اندام آن گارسون چشم سبزشان هستم.

معتقدن اگر جسم ارضا نشه ، روح تا سوپرمارکت سر کوچه هم نمی رسد! چه برسد به آسمان و تجسم محبت الهی! (آره والله)

حالا شما هرچه می خواهی زور بزن،منطق بچین،فلسفه بباف ولی قبول کنید تا وقتی به چشمان هم خیره هستند و به بدنشون می اندیشن همین آش است و همین کاسه! 

(نیست؟)

چنین آش دهن سوزی...    

هرکی میگه غیر اینه دستاش بالا...                    

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام! دیروز عید فطر بود و با اهالی منزل {مادر بچه ها یعنی} با یه تُشکچه و یه سبد خنزل و پنزل و یه مشت خوراکی ، زدیم به ساحل آرام خزر. آرام که چه عرض کنم، دریا مواج و ساحل جایی برای سوزن انداختن نداشت. نشستیم کنار یه خونواده ی اصفهانی که یه جفت پسر بچه فسقلو تپل داشتن که ماسه ها به بدن خیسشون چسبیده بود و مایوی زرشون به سختی زرد دیده میشد. منتظر بودن باباهه بلالی که خریده بود و به مساوات نصف کنه و بگیرن و بخورن. بلالو که داد یکی از بچه ها قهر کرد و (با لهجه ی خوردنیه اصفهونی) گفت: «نمیخورم.» داداشه هم بی اهمیت فقط یه جمله گفت: «بهتر؛ خر، خرِ من»

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یکی دو هفته پیش دوتا جوون بیست و سه چهار ساله اومدن مغازه و یکیشون گفت: میتونی دوتا عکسمونو به هم بچسبونی و یه عکسش کنی؟ گفتم یعنی کنار هم باشید، گفت آره آره. گفتم بده ببینمشون. یه ربعی طول کشید تا پیداش کنن و با هم مدام پچ پچ میکردن. پسره عکس خودشو برام فرستاد و باز منتظر شدم اون یکی عکس  هم بفرستن... سه چهار دقیقه طول کشید تا اون هم از تو گوشیشون انتخاب کنن. وقتی که فرستاد دیدم عکس یه دختری هم سن و سال خودشونه. گفتم : اشتباه فرستادی که... این یه دختره. گفت نه. خودشه. گفتم کیه این؟ گفت نامزدمه. گفتم خوب چرا اینجوری؟ بیاین اینجا از دوتاتون کنار هم عکس گیرم بهتر هم میشه خوب.... گفت نه این عکسا رو دوست داریم. همونطور که خونسرد حرف میزدیم، با همون خونسردی گفتم: میری بیرون یا زنگ بزنم 110؟ هیچی نگفتن رفتن بیرون.

***

یه چند روزیه یه بابای زنگ میزنه و میگه: آقا مغازت کجاست و فلانی شما رو معرفی کرده و گفتن کارت اِله و بِله و فقط شما از پسش بر میای و از اینجور هندونه ها...

آدرس دادمو گفتم کارتون چیه؟ گفت: دوربین مداربسته ی جلو مغازمون یه مشکلی داره میخوام تصویرشو درست کنی.

امروز بالاخره اومد. فیلمشو ریختم تو سیستمو تو نرم افزارم بازش کردم و گفتم مشکلش چیه؟

یه عکس تو گوشیش نشون داد و گفت یه کار کنید این از جلو دوربین رد بشه/(یه گولوله ی پشمالوی پنجاه شصت سانتی بود که دست و پا داشت) 

خندم گرفت گفتم جنّه؟ گفت نه آدم کوتوله س؟ گفتم این کار من نیست باید انیمیشن ساز برات این کارو بکنه. قدم بزنه. برگای زیر پاش تکون بخوره و نور و سایه داشته باشه...و کار من نیست کسی هم نمیشناسم که این کارو برات بکنه.

یه کم دمق شد. گفتم: برا چیه؟ گفت دوربین جلوی دکه ی  اجاره ایمه تو جنگل نور... میخوام تبلیغ جنگلو بکنم و بگم اینجا آدم کوتوله داره. 

یهو با تعجب و حیرت سرمو بلند کردمو حدود پنج شش ثانیه ای بی حرکت در حالیکه تو شُک بودم نگاش میکردم. گفت چیه؟ گفتم این خُزَعولات چیه میگی؟ مردم دیگه با اینچیزا جذب نمیشن. کیفیت خدماتتو ببر بالا. 

یهو اونطوری که انتظارشو نداشتم گفت: این وجود داره من خودم با چشمام دیدم.

یه جوری خندیدم که بهش بر نخوره. 

گفت 100 میلیاردتومن پولشو اگه بتونیم یکیشو بگیریم.

دیگه نتونستم خندمو پنهان کنم . گفتم: چند سالته؟ سواد  داری؟

حتی پیش خودش فکر نمیکرد ممکنه من حرفشو باور نکنم. انگار مثلا داشت درمورد گرمای خورشید و تولید مثل حیوونا در بهار و سفیدیه ماست و سیاهیه شب حرف میزد.

گفت: بیست و دو...

گفتم من بلد نیستم اون کوتوله بذارم تو جنگلتون.... (باز پرسیدم: ) گفتی دیدیشی؟ گفت آره باهاش حرف هم زدم.... تا حالا یکیشونو گرفتن. میگن هرکی داشته باشه پونصد سال به عمرش اضافه میشه....

گفتم کی گرفته؟

گفت اون بالایی ها.

گفتم :کی؟( یه کم اینور و اونورو نگاه کرد و یواشکی گفت: ولایتی...) یه جور رفتار کرد فکر کردم میخواد بگه آقا.

با ترحم نگاش کردمو گفتم روزه میگیری؟ گفت چه ربطی داره؟ گفتم الان ولایتی پونصد....(حرفمو قطع کرد) گفت: آره... (خواستم بگم..جــَنَـ....بیخیال شدم)

گفتم خوب نمیخوای بری؟ بچه ت تو ماشین منتظرته....یه نگاه به ماشینش کرد و گفت: خدافظ.

داشت از در بیرون میرفت بهش گفتم...شبا تنها نمون تو جنگل. (و رفت)

خیلی ناراحتم. خیلی ناراحتم.. خیلی ناراحتم . خیلی ناراحتم. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم از اینکه ولایتی از اونا داره من ندارم....

تمام

دوست داشتم اینو بخونید ولی نخوندید. بخونیدش

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

دیروز اینجا تعداد زیادی از بانوان در خیابان راهپیمایی داشتند و پلاکارد های مختلفی در دستشون بود که مضمون کلی همه ی اونها،مبارزه با بدحجابی بود و عاجزانه از مسئولین شهری خواسته بودند که کاری بکنند.

خوب البته حق هم دارن. خیلی وضعیت اینجا اسفبار شده. بیچاره خانمها هرچقدر هم تو خونه خودشونو برای همسرانشون بزک دوزک هم بکنن، آقایان نگاهشون نمیکنن، چون در خیابان نمونه ی بهتری رو از نظر گذرونده بودند. 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آدمیست دیگر. گاهی از میان تمام زیبایی های دنیا دل میبندد به چیزی که کمتر کسی یافت میشود که به آن علاقه مند باشد. 

(این متنو 25 بهمن 1392 نوشتم. جهت یادآوری برای بانوی عزیزمان. از خدا میخوام همیشه لبخند بر روی لبانش بماند. چون  من خیلی توپم.... عشقم....باحالم. ....خیلی...)

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یک جایی رفته بودم برای استخدام. حال اینکه چه شغلی، بماند که شاید با مطالعه ی مطلب زیر دستگیرتان شود.

در بین راه مدام بیوگرافی ام را مرور میکردم و لعنت میفرستادم به ایمان، که پرونده هام در ماشینش جا مانده بود و رفته بود تهران. با خود میگفتم کار است دیگر، بلکه هم بدون دیدن پرونده و با خواندن رزومه هام، استخدام شدم

بعد از سلام و علیک سه برگ کاغذ خط دار به دستم دادند و گفتند یک ربع وقت داری خاطرات کودکیت را سیر تا پیاز برایمان بنویسی.

گفتم رزومه....

گفتند : نیازی به رزومه نداریم. اونا یه مشت کاغذن که میشه خریدشون. بنویس. 

و رفت بیرون

{{{تا همینجاش میتونه یه مطلب باشه نه؟}}}

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

صبح از خواب پا میشه با یه عده میره حموم. میشورنش. میسابنش. میجورنش. میاد بیرون. از زیر اسفند رد میشه. باباش کت و شلوار تنش میکنه. مادرش مبوسدش و شونه به سرش میکشه. رفقاش براش پایکوبی میکنن. میره دست  زنشو میگیره . کلی پول میسُلفه به آرایشگاه. یه نیگا به دوربین میندازه. مسیر باغ و پارک و آتلیه رو میپرسه. با عروسش میرن باغ و پارک و آتلیه. همو میبوسن . در آغوش میگیرن. دستا بالا. حالا حالا... چیلیک چیلیک چیلیک چیلیک. نور فلاش و سردرد و اعصاب خوردیه تماس های مامان بابا ها که کجایینــو؟ مهمونا منتظرن و آتلیه رو به قصد خونه ترک میکنن و میرن خونه ی عروس و عروسو به دست مادر پدرش میسپاره و  خودش به خونه ی اول میره و دست بابا و مامان خودشو میگیره و با بزن و بکوب و بوق و بوق میرن خونه ی عروس و دست عروسو تو دستش میذارن و میبوسنش در گوشش ت هدیدش میکنن که دخترمون تا بحال تو نشنیده  و اشک ها ریخته میشه و خدافظی میکنن و قرار میذارن برای ساعات اولیه شب به صرف چای  و شیرینی و شام و میوه در تالار فُلان و مهمونا جمع میشن و آی بزن و آی برقصی راه میندازن و در هم میلولن و مینی ژوپ هایی که به رخ کشیده میشن و سینه های چاک داده و خواننده ای که به خوشگلا میگوید: دلبرا! خوشگلا میگویند: جان جان جان جان جان جان.... دستها به بالا میرود بندها میگسلند و پرده ها دریده میشوند و انگشتانی که هرز میروند و عرق ها که بر جبین ریخته میشود و اغلب اوقات خورده میشود و شام را میآورند و مهمانان های دور و غریبه میروند و آشنایان میمانند و باز در هم میلولند و آی میلولند و آخ میلولند و شیر تو شیری میشود و عروس میان نره خر ها میرقصد و دوماد آن سوی دیگر لا بلای لعبت های بلا نگرفته کُتش را بالای سرش میچرخاند و چشمهای نگران عروس که به دنبال ناموسش در میان زنان دیگر میگردد و دامادی که در دل میگوید همین یک شبست دیگر و دی جــِی ای که میگوید: (واج آوایی) یه چشم من پر از اشکه... خداحافظ خدا حافظ..... مراسم تموم میشود و داماد شنگول از بزم خصوصی آنطرف مجلس و عروس لت و پاره از گردهمایی مردان مجلسِ به دورش ، خسته درمونده و کوفته بوق بوق زنان به خانه رهسپارند و خانه و مهمانانی که ول کن ماجرا نیستند و خانه را برانداز میکنند و اه ببین سرویس چند ده پارچه ی کن وودش را... آرام آرام میروند و آن دو میمانند و دوربینی که چشمهایش دیگر تار میبیند و عروس و داماد به اتاقی میروند و خیلی لوس در را رو به دوربین میبندند و تمام.

فردا صبح دامادی دیگر از خواب بیدار میشود و با یه عده به حمام میرود و میشورنشو  میسابنشو..........

و باز فردای دیگر دامادی دیگرووو....

اه سگ  تو این شغل


  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آمدم بنویسم که نمیدانم چرا نمی نویسم که یکهو همه اش پخش و پلا شد این ور و آن ور .

حالا نشسته ام تکه تکه جمعشان کنم؛ چسبشان بزنم؛ رنگشان کنم ؛ یحتمل غالب کنم به مردم. 

یک آدمی هم نشسته است این ور تر من و خالی می بندد... و من کلا به جائیم نیست. مهم این است که این حرف های لعنتی را متاسفانه آنطور که باید پیدا نمیکنم...

ادامه ی مطلبم خاطره ایست که شاید باب میل عده ای رهگذران گرامی نباشد..... هم الان میگویم که:


  وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری

 یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری) اگر اهل فحش و بد و بیراه هستید نخوانید لطفا 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

وقتی که مشتری وارد مغازم میشه و نرخ خدماتی که اتحادیه ی مربوطه تعرفه ی اونو داده رو میخواد، قبل از اینکه تقدیمش کنم و با توجه به محله ی تقریبا ضعیف نشین شهر که در اون مشغول به کارم، اول نگاه به قد و بالاش میکنم. نگاه به ماشینشو و یا وسیله ی نقلیه ش میکنم. نگاه به پینه های دستش میندازم. نگاه به طرز لباس پوشیدنش و نو بودن و ژنده بودنش میکنم. خوب براندازش میکنم و یه چیزی بهش قیمت میدم که امیدوار باشه که میتونه مث آدمهای دیگه از این خدمات برخوردار باشه. (حقیقاتا نه به این خاطر که از دست ندمش و یا به اصطلاح عامیانه، مشتری نپره.. بلکه بشه کارشو راه انداخت بشه خدا رو هم راضی نگه داشت.) 

نمیدونم کارم درسته یا نه، اما اتحادیه اخطار فرستاده که اگه یه بار دیگه بخوای همچین غلطی بکنی، مغازتو پُلُمپ میکنیم. 

دیگه حرفی نیست/.

نقز غانون

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

به یارو میگم این بُقعه ای که اون پشته و زیارتگاه شده مال کیه؟ . میگه: خواهر حضرت امام رضا س. میگم یعنی خواهر حضرت معصومه؟ . میگه: آهان آهان الان یادم افتاد مادرشـ..... دایه . دایه ش بوده. دایه امام رضا. به امام رضا شیر میداده. میگم: یعنی این خانمی که اونجا آرامگاهشه و شده زیارتگاه، دایه ی امام رضا بوده؟ یعنی " بی بی سر روضه " به امام رضا شیر میداده؟ (نگاه خوفناکی به من کرد و گفت: ) آهان بی بی سحر روزه رو میگی؟ (سر روضه رو سحر روزه شنید. منم چیزی که اون گفتو همونی که خودم گفتم شنیدمو تایید کردم : آره. گفت : خوب زودتر بگو. یه پیرزنی بوده که بدون سحری روزه میگرفته. واسه همین بهش میگن بی بی سحر روزه. بهش خندیدم. گفت: نه؟ گفتم : نه. گفت پس کیه؟ گفتم شما قدیمیه محلی. شما بگو. گفت: خواهرشه دیگه. گفتم خواهر امام رضا؟ گفت: آره. گفتم یعنی خواهر حضرت معصومه؟ (باز هنگ کرد. انگار اصلا حضرت معصومه و امام رضا با هم هیچ صنمی نداشتن. و یا تاریخشون با هم یکی نبوده. واسه همین مث تاریخنگارا دچار سردرگمی میشد. یهو به خودش اومد و خیلی محکم گفت: تخم مرغ چقدر گرون شده......

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

انگار نمیشود اینجا را رها کرد. وا اسفا. دلمان گیر است گویا به اینجا. تا باشد خدا ما را ببخشد. برای شروع:



 ماهه مبارک رمضان تبریک



  • میرزا ژوزف پولیتـزِر


اون موقع ها که خیلی بچه بودیم و هنوز نفهم بودیم، تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر طهران(ت)، یه خونه ای داشتیم که به قول بابا، مساحتش 38 متر مربع بود. دوتا اتاق داشتیم و یه دستشویی و حمام نداشتیم و یه زیر زمین که آشپزخونه بود و اون آخر آخرا یه طبقه هم روش ساخته بودیم.
چهار تا بچه قد و نیم قد که خیلی هم شرور بودیم و اتفاقا خون گرم که باعث میشد در ایام تابستان تو یه ساعت های خاصی دخترای همسایه و پسرای اون یکی همسایه همه بریزن خونه ی ما و یه اتاق رو غُرُق کنیم و به بازی بپردازیم. اتاق که میگم منظورم یه آلونکیه که یه فرش شش متری به زور توش جا شده بود. شاید شما باورتون نشه ولی یه زمانی کل خونه ها اندازه ی اتاق خواب الانِ بعضی از شما ها بود.

بگذریم.
یکی از هیجان انگیز ترین بازی های ما چرخ و فلک ساختگی به دست خواهر دلبندم بودکه از همه ی اشرار حاضر در اتاق  هم بزرگتر بود خیر سرش.
به این شکل که به نوبت دراز میکشیدیم رو زمین و پاهای ما رو میگرفت و در حالیکه خودش در مرکز گل فرش میایستاد، با شتاب میچرخوند اونقدر ادامه میداد و شتاب میگرفت تا از زمین بلند میشدیم و در محور خواهر دلبند به پرواز در میومدیم و تا به تهوع نمیرسیدیم عملیات فرود انجام نمیشد و خلاص نمیشدیم. یادمه اشک شخص در حال چرخش به سر و صورتمون میپاشید تا خواهر دلبند کوتاه میومد و رهاش میکرد. میخندید و میخندیدیم و زجر کشیدن توأم با شعف  پرواز کننده رو نظاره میکردیم. دیوونه و روانی نبودیما. نیمفهمیدیم. نمیفهمیدیم و اصلا پیش خودمون نمیگفتیم که: بابا اونی که داره میچرخونه هم یه تعادلی لازم داره. نمیفهمیدیم که وقتی تو یه اتاق، هفت نفر دیگه یه عنوان تماشاچی واسادن و لذت میبرن در واقع دارن شیطان صفتانه وسوسه میندازن تو دل خواهر دلبند. نمیفهمیدیم که اونی که داره میچرخه ممکنه سرش بخوره به لیه ی یخچال. یا بخوره گوشه ی تلویزیون یا لبه ی طاقچه و متلاشی بشه
کلا نمیفهمیدیم. یادمه در یکی از همین عملیات ها درست لحظه ای که شتاب کامل شده بود و احساس میکردم بر فراز ابرها دارم پرواز میکنم و برای اولین بار به یه لذتی وصف ناشدنی رسیده بودم وقتی چشمام رو باز کردم تنها چیزی که میدیدم، چند تا دکتر و پرستار بالا سرم بودند و یه سُرُم و یه عالمه مریض دیگه اینور اونورم. تنها چیزی که یادم میومد این بود که همینطوری که بر فراز ابرها پرواز میکردم یه کوه جلوم سبز شد. بعد ها خواهر میگفت: کوه نبود. مامان یهو وارد اتاق شد.
همین.

نود و پنجتون میمون.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام

یه مدت نبودم . سیستمم عوض شده تنظیماتم به هم خورده دستم برای تایپ کُند شده حوصله م کم شده و مخلص کلام اینکه همه چی به هم پاچیده شده. اینه که به نظرم میاد چیزی که قراره از جلوی دیدگانتان عبور کنه خوشگل و مشتی نباشه.

اول یه فلش بک بزنم به دوران جاهلیت. اون هم نه زیاد دور یه چی همین نزدیکیا . حدودای مثلا هزار سیصد چهارصد یا پونصد سال پیش . اونوقتایی که خدای واحد برای یه عده ی کم مسجل شده بود و یه عده ی زیادی در بادیه ی عرب نشین مخصوصا،  همچنان بت میپرستیدن.

تو یه چندتا کتاب تاریخی خوندم که اون موقع ها قبل از رسالت حضرت ختمی مرتبت، پیامبر اکرم (ص)، تو ساختمون کعبه یه تعداد از بتها نگهداری میشدند که برای اهالی مکه مقدس بودن. و یه تعداد بت وجود داشتن که برای مسافران و تاجرانی که از راه های دور میومدن مقدس بودن. و خلاصه اینکه هر چیزی که مقدس شمرده میشد تو اون چهار دیواری نگهداری میشد. حالا اون چیز مقدس برای دوست بود یا دشمن مهم نبود. مهم احترامی بود که به مقدسات همدیگه میذاشتن. یکی از اون مقدسات، کلمه الله بود که روی پوست آهو نوشته شده بود. من شخصا وقتی این مورد رو تو ی کتابای تاریخی خوندم مو بر تنم (چیز) شد. خوب که چی؟ الان میگم.

از روزی که این انتخابات داغ میشه و تا تبلیغاتش شروع بشه و تا برسه به یه چیزی تو مایه های دیشب که آخرین روز تبلیغاته، زیر دست و پا و تو گل و لای و تو جوی کف کوی و باغچه و اینور و اونور تا دلتون بخواد کلمه ی مبارک الله رو میتونید ببینید. اصلا هم کاری به این ندارم که وظیفه ی شرعیه من و شماست که با دیدنشون جدا کنیم و به آب روان بسپاریم. و کاری هم ندارم که این روزا آب های روان همگی و متفق القول به فاضلابهای شهری وصلند. و کاری ندارم به اینکه وظیفه حکم میکنه که جداشون کنیم و با احترام لای درز دیوار بندازیم و باز کاری ندارم که با ازدیاد سهل انگاری در رعایت بهداشت شهری همه ی درزهای دیوار ها یا لونه ی موشهاست و یا توالت گربه ها و ...و یا اصلا تا چند صباح دیگه قراره اون دیوار تخریب بشه و برج ساخته بشه.

حقیقتا کاری با این ها ندارم.

فقط ذهنم متمرکزه به بیشعوری بعضیا.....توجه کنید...بعضی از کاندیدا ها که در یک کشور اسلامی قراره قانون گذار بشن و هنوز نمیتونن از کلمه الله به ساده ترین شکل ممکن مراقبت کنن و احترام قائل باشن. با احترام میگم خاک بر سر همشون. حکمشون اعدامه. به همین شدت. و وای بر اون بابایی که به لطف و کرم یه عده دیگه آیت الله نامیده میشه. و وای به حال اون آیت الله ای که روی پوسترهاش مینویسه : آیت الله فلانی و یه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران با بیست و دو تا الله و اکبر و یه الله گنده وسطش که هزاران جوون و پیر برای احتزازش خون دادن، چاپ میکنه و میندازه زیر دست و پای مردم سر به هوای امروزی که نمیدونن پا رو چی میذارن. مردمی که پا رو حقوق شهروندان و پا رو دل و چشم و زبان و خواسته های دیگران و حتی خودشون میذارن و هیچی درک نمیکنن ، یعنی نازکی یه کاغذ رو زیر رد گل آلود آج های کفش هاشون میتونن حس کنن؟

شاید به نظر مسئله ی زود گذر و ساده ای باشه. شاید شما هم مثل تمام آدمهایی که وقتی منو میدیدن که چطوری نام مقدس الله رو از زیر دست پای مردم میکشم بیرون و با تعجب نگاهم میکردن باشید، شاید شما از اون دست آدمهایی باشین که حاضرین خون خودتون رو برای حفظ دین محمد(ص) که برای زنده نگه داشتن نام الله برپا شد، فدا کنید. کسی چه میدونه. شاید هم از اون دست آدمهایی باشید که گردن بند صلیبی که از گردنتون آویزون شده تا سنگینی زنجیرش رو به رخ دیگران بکشید و نا  خواسته پا روی قلب همه ی مسلمین -حتی خودتون- میذارید باشید. کسی چه میدونه. واقعا کسی چه میدونه شاید روزی به طور اتفاقی و ناخواسته ، اما با اراده ی خداوند تبارک و تعالی رهبر مملکت یه دستوری بدن و این فضاحت رو جمعش کنن تا بعد از یه راهپیمایی میلیونی برای بیست و دوم بهمن، مثل گاو نو من شیر ده ، اون هم در جوامع بین المللی گند نزنینم به هرچی که رشته کرده بودیم . وای به مملکتی که پرچم کشورش  مزین شده به نام خدا و روکش صندلی بغال پیری باشه که دست بر قضا موذن مسجد محلشون هم هست. وای به روزی که همه ی ما مورد استنطاق قرار بگیریم اون هم نه در مقابل خدا که قطعا بدبختیم. در مقابل صاحبان واقعی این پرچم و نام مبارکی که روی اون حک شده. شهدا.

دیگه حرفی ندارم. چون به طرز مزخرفی شبیه شعار شد. و از من بر نمیومد. شد دیگه. همین

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

1

زنم یه کلاهی سرم گذاشت که نه گشاد بود، وَ نه تنگ. کلاه نقاب داری که باعث شد وسعت دیدم کم بشه. نقابی بلند که باعث می شه هم در آفتاب صورتم نسوزه و هم در حین کار با دیدن افراد خیلی خاصی که روبرویم می ایستند، دلم.

چه کلاهی بر سرم گذاشت! کلاهی که فیت و قالب سرِ خودِ خودِ خود من بود و هست.

2

دیروز در محل کارم متوجه حضور خانمی در مقابلم شدم. فکر می کنم سرمنشا تمام بدحجابان عالم بود. وَه که چه بود!!! اصلا تیکه ای بود لامصب. خود خود شیطان. شاید سی الی چهل ثانیه مقابلم ایستاد که باعث شد سرم را بالا آوردم و او را دیدم. چون در حالت عادی  و به طور معمول به ده ثانیه هم نمی کشه که مشتری ها از مقابلم عبور می کنند و می روند. اما او ماند. به محض این که دیدمش در دلم گفتم اعوذو باالله ... اما دیر شده بود. جمله را قطع کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.

لختی گذشت و عینکی ته استکانی بر چشمان خود گذاشت و بعد از حدود یک دقیقه گفت: سلام.

جوابش را دادم و سر به زیر مشغول کارم شدم و بی آن که بتوانم از بالای عینکم نگاهش کنم گفتم: نمره ی عینکت چنده؟

گفت: چهار.

سرم را بالا آوردم و گفتم: پس چرا نمی زنی به چشمات؟

دوستش که کنارش ایستاده بود و تمام وجود و حواس و جسم و روحش را فرو کرده بود در موبایلش، نمی دانم چطور متوجه سوال من گشت و گفت: خره دیگه. واسه یه لنز عسلی درجه دو نزدیک بود ده بار بره تو باقالیا. یه بار افتاد تو جوی آب، دو بار خورد به درخت و همین چند دقیقه ی پیش هم رفت در آغوش یه آقایی.

سقلمه ای از دوست چشم قشنگش خورد و کارشان تمام شد و رفتند سراغ میز بعدی و همکار بعدی.

3

بیایم طبق نظریه ی یه عده ادبیات چی و نگارنده و فیلسوف و غیره و ذلک فرض کنیم عینک نماد بینش صحیح انسانه.

یعنی اینکه بر خلاف آدم های دیگه که بدون واسطه خوب می بینند و بی واسظه خوب درک می کنند، افراد عینکی نیاز به واسطه دارند، نیاز به مفسر، نیاز به معلم، به همیار و چه می دونم نیاز به یک چشم سوم.

اگر کلاه بر سر دیگری گذاشتن نماد فریب دادن باشه و نقابِ کلاه نماد کم کردن وسعت دید دیگران، با توجه به عینکی بودن خود بنده، این مفاهیم تغییر کرده و معنی دیگری پیدا خواهد کرد. چرا که اگر نقاب نبود قطعا از بالای عینک بدون دید صحیح و بی کمک، بدون ابزار خوب دیدن به محیط اطرافم و آن خانم نگاه می کردم. چرا که کار من به گونه ایست که باید سربه زیر باشم. یعنی سرم پایین باشد و به کار زیر دستم خیره باشم. نقاب کلاه اینجا باعث خواهد شد سرم را بالا بگیرم و مجبور باشم با عینک ببینم. یعنی با با شفافیت و به قول اهل تکنولوژی با رزولوشن بالا و شارپ. که البته این نگاه به روبرو با به بالا نگاه کردن و یا سر به هوا بودن مغایرت دارد. در واقع نقاب کلاه می تواند حکم کنترل چی برای افراد سر به زیری مثل من باشد که علاوه بر اینکه تصور می کنند، چون معلم و مفسر خوبی دارند و خوب می بینند،برعکس، بد و غلط و اشتباه می بینند. و فقط تصور می کنند که خوب می بینند.

4

خیلی دوست داشتم به اون دخترخانم بگم:

شما از اساس دیدگاهت ایراد داره مثل من و خیلی های دیگه که به اصطلاح عینکی هستیم. و دید طبیعیمون کامل نیست و نقص داره ولی شما استثنا هستید. شما چهار برابر افراد دیگه دچار کمبود خوب دیدن هستید. دیدن طبیعت، دیدن افراد روبرو یا مثلا دیدن فرهنگ اصیل ایرانی، یا بزار برم سر اصل مطلب فرهنگ ایران اسلامی، ما و شما نیاز به کسب اطلاعات داریم. البته شما بیشتر. دوست داشتم بگم اساس نگاه شما فقط با همان عینک خوب شدنی است. نه با ابزار آلات  تقلبی و پرزرق و برق همچون لنز عسلی. خواستم بگم تو خودت همین طوری عسلی.

دوست داشتم بگم که اگر خوب می دیدی و خوب بررسی می کردی، می فهمیدی که نیاز جامعه ی امروز ما این پوشش نامناسب شما نیست. اگر خوب می دانستی و خوب درک می کردی هرگز دسته گلی مثل تو به جوی آب نمی افتاد و مثل معروف دسته گل به آب دادن را عملی نمی کردی. اگر خوب می دیدی در ملع عام در آغوش مرد دیگری فرود نمی آمدی.

دوست داشتم همه ی این ها را بگویم. نشد.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

این روزها همه ی روح و روانو، فکر و ذکرو، همّ و غمم، عبادت و سجده و توکل و توسل و اعتماد و تعظیم و تسلیم به خداست جز جسمم.

خدایا بر ما ببخشای!

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر