"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

۱ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه واقعیت» ثبت شده است

لحاف رو کشید رو سرش تا نور ناگهانی چراغی که روشن شده بود چشم هاشو آزار نده. صدای نفس های خودش رو میشنید. کم کم عرق روی صورتش نشست. رطوبتی که میان پاهایش احساس میکرد ، باعث شده بود به پهلو بخوابه و زانو هاشو نزدیک شکمش بیاره. دلش میخواست صدای کلید برق رو بشنوه تا مطمئن بشه چراغ خاموش شده و از اون کابوس گرمای ایجاد شده در زیر لحاف رهایی پیدا کنه. اما صدای کلید برق که نیامد هیچ، لحاف هم به یک باره کنار رفت و بدن لُختش بی پناه روی تخت قرمز رنگی که نامرتب بودنش نشان از یک هیجان زود گذر بود، لرزید و چشم هایش را نیمه باز کرد و دستانش را بین زانوانش قرار داد.

***

یقه بارانی قرمز رنگ را بالا داده بود و کیف مشکی اش که زیپش باز بود را به دوش داشت و دستانش را در جیب بارانی اش کرده بود گوشه ی خیابان در مسیر مخالف ماشین ها قدم میزد بی آنکه توجهی داشته باشد به ماشین هایی که برای چند لحظه ام که شده کنارش میایستادند و بوقی میزدند و راننده هایش چیز هایی میگفتند که برایش نا مفهوم بود.

 اشک از گوشه ی چشمانش سر خورد و خط سیاهی روی گونه هایش ایجاد شد.

***

دختر دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید:

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

***

اولین ماشینی که چشم های دختر رو به سمت خودش خیره میکند و از فکر بیرون میاورد، باعث میشود که سرجایش میخکوب شود. و قدم از قدم برندارد. مردی میانسال که رنگ موهایش نشان از یک زندگی پر دغدغه را به همراه دارد، کنار دختر میایستد و بازوانش را میگیرد و همراهیش میکند تا سوار ماشین شود. دختر از آینه ی سایه بان روبرویش استفاده میکند تا چهره بهم ریخته ی خودش را بهتر ببیند. مرد چراغ را روشن میکند و دستمالی به او میدهد و دختر خط سیاه روی گونه ش را پاک میکند.

-چند؟

-فقط یه جای خواب برای امشب.

-چه ارزون!

-گرون ترین چیزیه که ازت میخوام.

-نه خوب گرون گرون هاش خَدَماتشون هم بیشتره

دختر نگاهی معنا دار به مرد میاندازد و دستگیره ی در را به دستش میگیرد و درب ماشین رو باز میکند و قصد پیاده شدن دارد. مرد دستان دختر را میگیرد و میگوید

-شوخی کردم بابا. چقدر هم زود رنجی؟

-امشب شبی نیست که بخوام شوخی کنم. من درخدمتم اما به شرط یه جای خواب و یه استکان چای داغ

ماشین حرکت میکند و چند خیابان که میگذرند مرد متوجه ی سرازیر شدن اشک های دختر میشود

-راضی نیستی از این کارت؟

-کارم؟ چی فکر میکنی درموردم؟ 

مرد سکوت میکند و انگشتان دستش را میان ریش های مرتب صورتش بازی میدهد.

-خونت کجاست؟ میخوای برسونمت؟

-فکر میکنی اگه خونه داشتم ازت جای خواب میخواستم؟

-نمیفهمم ؟ مشکلت چیه؟

-مشکلی نیست. تو به من جای خواب میدی ، منم ...

-هیچی نگو

دختر حرفش رو قطع میکند و سرش رو به شیشه ماشین میچسباند

***

دختر لبه تخت نشسته و لحافی را به دور خودش پیچیده و بخار روی استکان چای را فوت میکند و نگاهی به بدن پر از موی مردی که لا اقل بیست کیلو اضافه وزن دارد و پهلو هایش از چربی زیاد چند تکه شده اند و روبروی آینه ایستاده است و زیر بغلش را معطر میکند ، میاندازد

-زن و بچه نداری؟

-به من میاد عزب اوُقلی باشم؟ خونه باجناقم هستن تولد آبجی زنمه.

- تو چر اونجا نیستی؟

-چون تو اینجایی؟

-پس مزاحمت شدم؟

فُرتی به استکان چای میکشد و منتظر جواب میماند. مرد هم از آینه رو بر میگرداند و با بدنی همچون گُلابی ای پُر مو به سمت تخت میآید در حالیکه آلتش به چپ و راست تابانده میشود با لحنی خاص میگوید:

-نه عزیزم. این چه حرفیه؟ تو مراحمی.

(و کنار دختر مینشیند و استکان را از دستانش میگیرد و روی میز عسلی کوچکی که لباسهای  زیر دختر روی آن قرار دارد میگذارد دختر را در آغوش میگیرد و دستانش را به میان پاهای دختر میبرد و  لب هایش را به گونه های دختر نزدیک میکند و میگوید: 

 -تو الان چراغ این خونه ای.

-اگه من چراغم پس دیگه نیازی به اون چراغ نیست. لامپو خاموش کن. 

مرد هیکل لرزانش را بلند میکند و به سمت چراغ میرود. و آن را خاموش میکند.

***

چراغ قرمز را رد میکنند.

-دختری؟

-عقلت چی میگه؟

-عقلم میگه جا پای خیلی ها رو تو خودت داری.

-خیلی ها نه.یه نفر

-عه؟تک پری؟

-تک پر؟

-یعنی با یه نفری فقط؟

-آره.

-پس چرا الان با منی؟

-چون با اون نیستم.چون ......

ناگهان موتوری سبقت میگیرد و ماشین کمی منحرف میشود و حرف دختر نصفه میماند. 

-ولش کن خودتو خودمو عشقه. ببینم شوهر موهر که نداری؟

دختر نگاهی به مرد میاندازد و کیفش را در دستش چنگ میزند و با مکث طولانی میگوید:

-نه

***

زنی بلوند رو تخت از ترس با ملحفه ای سینه هایش را پوشانده. امید کنارش نشسته و دستانش را روی آلتش گذاشته تا دیده نشوند و هر دو با چشمانی متعجب و نفس حبس شده در سینه به طاق درب اتاق خواب خیره شده اند. سودابه با بارانی قرمز رنگ در حالی که  دستش درون کیفش ثابت مانده ، با چشمانی متعجب و مبهوت به آن زن و امید نگاه میکند.

-سودابه الان بهت توضیح میدم

-خفه شو (و از اتاق خارج  میشود)

مرد از جایش بلند میشود. بدن عریانش باعث میشود که نتواند قدم از قدم بردارد. زن بلوند از جایش خیز بر میدارد و سینه بندش را میبندد و به دنیال لباس هایش میگردد.

-سودابه جان وایسا تو روخدا ...

و صدای بسته شدن درب خانه شنیده میشود.

***

سودابه دستش رو از میان زانوانش بیرون میآوَرَد. دنبال لحاف میگردد. نگاهی به مرد میاندازد که حوله ای به دور خودش پیچیده و موهایش را خشک میکند.  دختر نگاهی به استکانی که روی میز عسلی قرار دارد میاندازد و میگوید

-سردمه

-پاشو لباساتو بپوش 

-چه عجله ایه

-باید بری

-قرار بود تا صبحـ....

-زر نزن بابا. گفتم باس بری

نگاهی سرد به صورت دختر میاندازد و بالشت را هم از زیر سرش میکشد

-خوب چرا اینطوری میکنی؟ کجا برم اینوقت شب؟

- سر قبر بابات. همونجا که داشتی میرفتی.

بعد کمی به چشم های هم زل میزنند و بارانی قرمز را به سمتش پرت میکند و باز فریاد میکشد

-پاشو میگم. باس برم دنبال زنم

۱۷ ۲۵ دی ۹۲ ، ۲۳:۱۶
میرزا مهدی