زرد

راستی ﻣﻦ (م.ف) ﻫﺴﺘﻢ .
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺍﻥ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﯿﻦ
ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ؟...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻡ؟؟!!
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﻢ؟؟!!
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻭ
ﭼﻲ ﻓﻜﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ
ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ...
ﺍﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺍﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺱ ﺑﺸﻪ
ﻻ ﺍﻗﻠﺶ ﯾﻪ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﭘﺮﻭﻧﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﺧﯿﺮ ﺳﺮم زنده ام

پیام های کوتاه

۶۹ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه واقعیت» ثبت شده است


اون موقع ها که خیلی بچه بودیم و هنوز نفهم بودیم، تو کوچه پس کوچه های جنوب شهر طهران(ت)، یه خونه ای داشتیم که به قول بابا، مساحتش 38 متر مربع بود. دوتا اتاق داشتیم و یه دستشویی و حمام نداشتیم و یه زیر زمین که آشپزخونه بود و اون آخر آخرا یه طبقه هم روش ساخته بودیم.
چهار تا بچه قد و نیم قد که خیلی هم شرور بودیم و اتفاقا خون گرم که باعث میشد در ایام تابستان تو یه ساعت های خاصی دخترای همسایه و پسرای اون یکی همسایه همه بریزن خونه ی ما و یه اتاق رو غُرُق کنیم و به بازی بپردازیم. اتاق که میگم منظورم یه آلونکیه که یه فرش شش متری به زور توش جا شده بود. شاید شما باورتون نشه ولی یه زمانی کل خونه ها اندازه ی اتاق خواب الانِ بعضی از شما ها بود.

بگذریم.
یکی از هیجان انگیز ترین بازی های ما چرخ و فلک ساختگی به دست خواهر دلبندم بودکه از همه ی اشرار حاضر در اتاق  هم بزرگتر بود خیر سرش.
به این شکل که به نوبت دراز میکشیدیم رو زمین و پاهای ما رو میگرفت و در حالیکه خودش در مرکز گل فرش میایستاد، با شتاب میچرخوند اونقدر ادامه میداد و شتاب میگرفت تا از زمین بلند میشدیم و در محور خواهر دلبند به پرواز در میومدیم و تا به تهوع نمیرسیدیم عملیات فرود انجام نمیشد و خلاص نمیشدیم. یادمه اشک شخص در حال چرخش به سر و صورتمون میپاشید تا خواهر دلبند کوتاه میومد و رهاش میکرد. میخندید و میخندیدیم و زجر کشیدن توأم با شعف  پرواز کننده رو نظاره میکردیم. دیوونه و روانی نبودیما. نیمفهمیدیم. نمیفهمیدیم و اصلا پیش خودمون نمیگفتیم که: بابا اونی که داره میچرخونه هم یه تعادلی لازم داره. نمیفهمیدیم که وقتی تو یه اتاق، هفت نفر دیگه یه عنوان تماشاچی واسادن و لذت میبرن در واقع دارن شیطان صفتانه وسوسه میندازن تو دل خواهر دلبند. نمیفهمیدیم که اونی که داره میچرخه ممکنه سرش بخوره به لیه ی یخچال. یا بخوره گوشه ی تلویزیون یا لبه ی طاقچه و متلاشی بشه
کلا نمیفهمیدیم. یادمه در یکی از همین عملیات ها درست لحظه ای که شتاب کامل شده بود و احساس میکردم بر فراز ابرها دارم پرواز میکنم و برای اولین بار به یه لذتی وصف ناشدنی رسیده بودم وقتی چشمام رو باز کردم تنها چیزی که میدیدم، چند تا دکتر و پرستار بالا سرم بودند و یه سُرُم و یه عالمه مریض دیگه اینور اونورم. تنها چیزی که یادم میومد این بود که همینطوری که بر فراز ابرها پرواز میکردم یه کوه جلوم سبز شد. بعد ها خواهر میگفت: کوه نبود. مامان یهو وارد اتاق شد.
همین.

نود و پنجتون میمون.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۰
میرزا .....

سلام

یه مدت نبودم . سیستمم عوض شده تنظیماتم به هم خورده دستم برای تایپ کُند شده حوصله م کم شده و مخلص کلام اینکه همه چی به هم پاچیده شده. اینه که به نظرم میاد چیزی که قراره از جلوی دیدگانتان عبور کنه خوشگل و مشتی نباشه.

اول یه فلش بک بزنم به دوران جاهلیت. اون هم نه زیاد دور یه چی همین نزدیکیا . حدودای مثلا هزار سیصد چهارصد یا پونصد سال پیش . اونوقتایی که خدای واحد برای یه عده ی کم مسجل شده بود و یه عده ی زیادی در بادیه ی عرب نشین مخصوصا،  همچنان بت میپرستیدن.

تو یه چندتا کتاب تاریخی خوندم که اون موقع ها قبل از رسالت حضرت ختمی مرتبت، پیامبر اکرم (ص)، تو ساختمون کعبه یه تعداد از بتها نگهداری میشدند که برای اهالی مکه مقدس بودن. و یه تعداد بت وجود داشتن که برای مسافران و تاجرانی که از راه های دور میومدن مقدس بودن. و خلاصه اینکه هر چیزی که مقدس شمرده میشد تو اون چهار دیواری نگهداری میشد. حالا اون چیز مقدس برای دوست بود یا دشمن مهم نبود. مهم احترامی بود که به مقدسات همدیگه میذاشتن. یکی از اون مقدسات، کلمه الله بود که روی پوست آهو نوشته شده بود. من شخصا وقتی این مورد رو تو ی کتابای تاریخی خوندم مو بر تنم (چیز) شد. خوب که چی؟ الان میگم.

از روزی که این انتخابات داغ میشه و تا تبلیغاتش شروع بشه و تا برسه به یه چیزی تو مایه های دیشب که آخرین روز تبلیغاته، زیر دست و پا و تو گل و لای و تو جوی کف کوی و باغچه و اینور و اونور تا دلتون بخواد کلمه ی مبارک الله رو میتونید ببینید. اصلا هم کاری به این ندارم که وظیفه ی شرعیه من و شماست که با دیدنشون جدا کنیم و به آب روان بسپاریم. و کاری هم ندارم که این روزا آب های روان همگی و متفق القول به فاضلابهای شهری وصلند. و کاری ندارم به اینکه وظیفه حکم میکنه که جداشون کنیم و با احترام لای درز دیوار بندازیم و باز کاری ندارم که با ازدیاد سهل انگاری در رعایت بهداشت شهری همه ی درزهای دیوار ها یا لونه ی موشهاست و یا توالت گربه ها و ...و یا اصلا تا چند صباح دیگه قراره اون دیوار تخریب بشه و برج ساخته بشه.

حقیقتا کاری با این ها ندارم.

فقط ذهنم متمرکزه به بیشعوری بعضیا.....توجه کنید...بعضی از کاندیدا ها که در یک کشور اسلامی قراره قانون گذار بشن و هنوز نمیتونن از کلمه الله به ساده ترین شکل ممکن مراقبت کنن و احترام قائل باشن. با احترام میگم خاک بر سر همشون. حکمشون اعدامه. به همین شدت. و وای بر اون بابایی که به لطف و کرم یه عده دیگه آیت الله نامیده میشه. و وای به حال اون آیت الله ای که روی پوسترهاش مینویسه : آیت الله فلانی و یه پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران با بیست و دو تا الله و اکبر و یه الله گنده وسطش که هزاران جوون و پیر برای احتزازش خون دادن، چاپ میکنه و میندازه زیر دست و پای مردم سر به هوای امروزی که نمیدونن پا رو چی میذارن. مردمی که پا رو حقوق شهروندان و پا رو دل و چشم و زبان و خواسته های دیگران و حتی خودشون میذارن و هیچی درک نمیکنن ، یعنی نازکی یه کاغذ رو زیر رد گل آلود آج های کفش هاشون میتونن حس کنن؟

شاید به نظر مسئله ی زود گذر و ساده ای باشه. شاید شما هم مثل تمام آدمهایی که وقتی منو میدیدن که چطوری نام مقدس الله رو از زیر دست پای مردم میکشم بیرون و با تعجب نگاهم میکردن باشید، شاید شما از اون دست آدمهایی باشین که حاضرین خون خودتون رو برای حفظ دین محمد(ص) که برای زنده نگه داشتن نام الله برپا شد، فدا کنید. کسی چه میدونه. شاید هم از اون دست آدمهایی باشید که گردن بند صلیبی که از گردنتون آویزون شده تا سنگینی زنجیرش رو به رخ دیگران بکشید و نا  خواسته پا روی قلب همه ی مسلمین -حتی خودتون- میذارید باشید. کسی چه میدونه. واقعا کسی چه میدونه شاید روزی به طور اتفاقی و ناخواسته ، اما با اراده ی خداوند تبارک و تعالی رهبر مملکت یه دستوری بدن و این فضاحت رو جمعش کنن تا بعد از یه راهپیمایی میلیونی برای بیست و دوم بهمن، مثل گاو نو من شیر ده ، اون هم در جوامع بین المللی گند نزنینم به هرچی که رشته کرده بودیم . وای به مملکتی که پرچم کشورش  مزین شده به نام خدا و روکش صندلی بغال پیری باشه که دست بر قضا موذن مسجد محلشون هم هست. وای به روزی که همه ی ما مورد استنطاق قرار بگیریم اون هم نه در مقابل خدا که قطعا بدبختیم. در مقابل صاحبان واقعی این پرچم و نام مبارکی که روی اون حک شده. شهدا.

دیگه حرفی ندارم. چون به طرز مزخرفی شبیه شعار شد. و از من بر نمیومد. شد دیگه. همین

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۵
میرزا .....

1

زنم یه کلاهی سرم گذاشت که نه گشاد بود، وَ نه تنگ. کلاه نقاب داری که باعث شد وسعت دیدم کم بشه. نقابی بلند که باعث می شه هم در آفتاب صورتم نسوزه و هم در حین کار با دیدن افراد خیلی خاصی که روبرویم می ایستند، دلم.

چه کلاهی بر سرم گذاشت! کلاهی که فیت و قالب سرِ خودِ خودِ خود من بود و هست.

2

دیروز در محل کارم متوجه حضور خانمی در مقابلم شدم. فکر می کنم سرمنشا تمام بدحجابان عالم بود. وَه که چه بود!!! اصلا تیکه ای بود لامصب. خود خود شیطان. شاید سی الی چهل ثانیه مقابلم ایستاد که باعث شد سرم را بالا آوردم و او را دیدم. چون در حالت عادی  و به طور معمول به ده ثانیه هم نمی کشه که مشتری ها از مقابلم عبور می کنند و می روند. اما او ماند. به محض این که دیدمش در دلم گفتم اعوذو باالله ... اما دیر شده بود. جمله را قطع کردم و گفتم فتبارک الله احسن الخالقین.

لختی گذشت و عینکی ته استکانی بر چشمان خود گذاشت و بعد از حدود یک دقیقه گفت: سلام.

جوابش را دادم و سر به زیر مشغول کارم شدم و بی آن که بتوانم از بالای عینکم نگاهش کنم گفتم: نمره ی عینکت چنده؟

گفت: چهار.

سرم را بالا آوردم و گفتم: پس چرا نمی زنی به چشمات؟

دوستش که کنارش ایستاده بود و تمام وجود و حواس و جسم و روحش را فرو کرده بود در موبایلش، نمی دانم چطور متوجه سوال من گشت و گفت: خره دیگه. واسه یه لنز عسلی درجه دو نزدیک بود ده بار بره تو باقالیا. یه بار افتاد تو جوی آب، دو بار خورد به درخت و همین چند دقیقه ی پیش هم رفت در آغوش یه آقایی.

سقلمه ای از دوست چشم قشنگش خورد و کارشان تمام شد و رفتند سراغ میز بعدی و همکار بعدی.

3

بیایم طبق نظریه ی یه عده ادبیات چی و نگارنده و فیلسوف و غیره و ذلک فرض کنیم عینک نماد بینش صحیح انسانه.

یعنی اینکه بر خلاف آدم های دیگه که بدون واسطه خوب می بینند و بی واسظه خوب درک می کنند، افراد عینکی نیاز به واسطه دارند، نیاز به مفسر، نیاز به معلم، به همیار و چه می دونم نیاز به یک چشم سوم.

اگر کلاه بر سر دیگری گذاشتن نماد فریب دادن باشه و نقابِ کلاه نماد کم کردن وسعت دید دیگران، با توجه به عینکی بودن خود بنده، این مفاهیم تغییر کرده و معنی دیگری پیدا خواهد کرد. چرا که اگر نقاب نبود قطعا از بالای عینک بدون دید صحیح و بی کمک، بدون ابزار خوب دیدن به محیط اطرافم و آن خانم نگاه می کردم. چرا که کار من به گونه ایست که باید سربه زیر باشم. یعنی سرم پایین باشد و به کار زیر دستم خیره باشم. نقاب کلاه اینجا باعث خواهد شد سرم را بالا بگیرم و مجبور باشم با عینک ببینم. یعنی با با شفافیت و به قول اهل تکنولوژی با رزولوشن بالا و شارپ. که البته این نگاه به روبرو با به بالا نگاه کردن و یا سر به هوا بودن مغایرت دارد. در واقع نقاب کلاه می تواند حکم کنترل چی برای افراد سر به زیری مثل من باشد که علاوه بر اینکه تصور می کنند، چون معلم و مفسر خوبی دارند و خوب می بینند،برعکس، بد و غلط و اشتباه می بینند. و فقط تصور می کنند که خوب می بینند.

4

خیلی دوست داشتم به اون دخترخانم بگم:

شما از اساس دیدگاهت ایراد داره مثل من و خیلی های دیگه که به اصطلاح عینکی هستیم. و دید طبیعیمون کامل نیست و نقص داره ولی شما استثنا هستید. شما چهار برابر افراد دیگه دچار کمبود خوب دیدن هستید. دیدن طبیعت، دیدن افراد روبرو یا مثلا دیدن فرهنگ اصیل ایرانی، یا بزار برم سر اصل مطلب فرهنگ ایران اسلامی، ما و شما نیاز به کسب اطلاعات داریم. البته شما بیشتر. دوست داشتم بگم اساس نگاه شما فقط با همان عینک خوب شدنی است. نه با ابزار آلات  تقلبی و پرزرق و برق همچون لنز عسلی. خواستم بگم تو خودت همین طوری عسلی.

دوست داشتم بگم که اگر خوب می دیدی و خوب بررسی می کردی، می فهمیدی که نیاز جامعه ی امروز ما این پوشش نامناسب شما نیست. اگر خوب می دانستی و خوب درک می کردی هرگز دسته گلی مثل تو به جوی آب نمی افتاد و مثل معروف دسته گل به آب دادن را عملی نمی کردی. اگر خوب می دیدی در ملع عام در آغوش مرد دیگری فرود نمی آمدی.

دوست داشتم همه ی این ها را بگویم. نشد.

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
میرزا .....

این روزها همه ی روح و روانو، فکر و ذکرو، همّ و غمم، عبادت و سجده و توکل و توسل و اعتماد و تعظیم و تسلیم به خداست جز جسمم.

خدایا بر ما ببخشای!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۲
میرزا .....

وقتی یه پات طبقه ی دوم فلان بیمارستانه و یه پای دیگه ات تو اورژانس همون بیمارستان. و مدام فِر می خوری تا بتونی در خدمت هر دو عزیزِ بستری شده و همراهانِ نا توان تر از خود بیمارها باشی، وقتی مجبوری صبح تا غروب یه جا و بعد از اون تو یه خراب شده ی دیگه کار کنی تا بتونی ازون دسته از آدما که وقتی پنج روز از واریز یارانه ها می گذره، به ولوله میفتن و رنگ از رخسارشون می پره نباشی، وقتی که روز ها و ماه هاست که نمی دونی چطور شب می شه و کی می خوابی و با چه امیدی بیدار می شی و چه نا امیدانه باز به شب بر می خوری و باز روز از نو و روزی از نو.

وقتی اینقدر خسته ای که هیچ کوک ساعتی نمی تونه بیدارت کنه ولی اینقدر استرس داری که قلمپ قلمپ پای همسایه های بالاسری درست تو دقیقه ی نودِ رسیدن به اذون صبح برای رسیدن به آخرین جرعه ی آب سحری، تو رو از خواب می پَرونه، چون گمان می کنی که زلزله اومده یا حتی دایناسورها از زیر خاک زدن بیرون تا تتمه ی خوشبختی هات رو با خود ببرن.

وقتی زیباترین و بهترین هدیه الهی، یعنی همسرت، به خاطر استرس و فشار بیماری مادرش و مشکلات پیش اومده ی اخیر، داره جلوی چشمات تحلیل می ره و کاری از دستت بر نمیاد، وقتی مجبوری هر دو روز نُه ساعت کنارش باشی و فقط سه ساعتش تو بیداری بگذره، وقتی بابات به خاطر کهولت سن و بیماری، مجبوره تو موقعیتی باشه که به خاطرش از پسر بزرگش خجالت بکشه و از خجالتش نخوای که زنده بمونی تا شرمساریِ بابات رو ببینی، وقتی مجبوری به خاطر حال و احوال عمومی و خصوصی مادرت که یه وقت خم به ابروهاش نشینه، سرِش داد بزنی و بعد ببینی که گند زدی به روزگار مادر فرزندی، وقتی هی می بینی که داری گَند می زنی و گند می زنی و گند می زنی و از خیلی چیزا به دور افتادی، وقتی یادت میاد که می تونی اینا رو خلاصه وار یه جایی ثبتش کنی و چند صباح دیگه بِهِشون بخندی، اون وقته که متوجه می شی و هی به خودت می گی: ای دل غافل! ای دل غافل! دیدی چی شد؟ آبشو کشیدیم چلو شد. دلتون برام کباب شد؟ نوش جون. بزارین واسه افطارتون!

و خطاب به دکتر «ک» عزیز که وقتی پیامشون رو خوندم دلم می خواست زمین دهن باز کنه (همین. فقط دهن باز کنه):

«آدم های به درد بخور همیشه در بهترین لحظات ظاهر می شن. ببخش که بویی از ظهور نبرده ام. شما تنها نیستید. این روزها بیشتر قول می دهم و کمتر عمل می کنم. همدرد زیاد دارید از جانب من. پایدار باشید دکتر جان!»

++خواستم بگم منم دوست دکتر(با فتح «ت» قشنگ تر می شه) دارم.D:




۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۷
میرزا .....

                                                           سلام


نمیدونم شاید تناقض داشته باشه با چیزی که {اینجا} میخونید ولی:


چند روز پیش در صفحه ی اول یک هفته نامه ای این تیتر را خواندم
"محسن تنابنده ، اکبر عبدی جدید سینمای ایران "


بعد تصویری از دو مدل گریم هر دو هنرمند محترم و توانای سینمای ایران را در قالب پیرزن پیوست کردند و سعی داشتند فروش آن را بالا برده و رضایت "خود" را جلب کنند.

۶۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۱:۴۰
میرزا .....

سلام

پس از کلی کنکاش و در به دری تو نت و سایت های مختلف و کتاب های دم دستی و مطالعه ی اونها و آشنایی با  جریانات برابری زن و مرد از ما قبل تاریخ به خاطر نوع و سبک زندگی ای که داشتند و ایل نشینی و کشاورزی و ارج و قُرب زن در جوامع بشری ما قبل تاریخ و ارث بردن دختران .....


۲۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۹ آذر ۹۳ ، ۰۹:۵۸
میرزا .....

سلام!


یادمه اون قدیما که بچه تر از این حرفا بودم، اون زمونا که مدرسه میرفتیم و دل و دماغ دزدی کردن و سرقت از کیف و جامیزی و از تنقلات  وسائل شخصی همکلاسی هامونو داشتیم، فقط کافی بود که چشممون به یه دونه از این تراش ها که جدید اومده بود و از جنس آلومینیوم بود و یا پاکن های خوش بو با طرح کاراکتر های کارتونی و غیره  بخوره، و یا مثلا وقتی آلبالو خشکه ای چیزی تو کیف یکی میدیدیم، دست از پا نمیشناختیم و کمین میکردیم تا این بغل دستیه یا اون جلوییه یا کلا شخص مورد نظر و مالک اون شیء، غافل بشه و دستبرد بزنیم و به اصطلاح مُلا بشیم.

ولی خوب نمیدونم چرا هیچوقت هم کارمون رو درست انجام نمیدادیم و بدون اینکه کسی ببینه و یا حتی خود مال باخته متوجه شده باشه، همه ی انگشتها به سمت من اشاره میرفت. نمیدونم چرا. واقعا. :D

بعد که هجوم میاوردن سمت من و میگفتن تو دزدیدی.(توجه کنید دزدیدی سوالی نیستا. قطعا دزدیدی بیان میشد) میگفتم من بر نداشتم. حالا خوب بود قسم نمیخوردم به دروغ. ولی این قسم را راست میخوردم که میگفتم به خدا اگه تو کیف یا جیبم نباشه و ثابت بشه که دروغ گفتین و الکی تهمت زدین، میرم به مدیر میگم یا گاهی الکی میگفتم بابام پلیسه و میگم بخوردتون. :D

القصه. اینطوری میشد که بچه ها شرمنده میشدن و میگفتن بابا اگه این بچه میرزا دزدیده بود که نمیگفت بیاین بگردین؟ بعد میرفتن کلی هم سر مال باخته غر میزدن که چرا تهمت میزنی حتما تو خونه جا گذاشتی و یادت رفته بیاری.

منم موقع رفتن به خونه مینداختمش دور. چون حوصله دردسر نداشتم. (خوردنی ها رو میخوردما) این جریان مال دوران دبستانه. حرف در نیارین ها.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۳ ، ۱۰:۳۹
میرزا .....

پیش درآمد:

سلام

دوستان عزیز برای من سخته که با یه عده ی شما گفتگو میکنم و نمیدونم چطور باید خطابشون کنم. برای مثلا دو نفر رو که اصلا ازشون خوشم نمیاد و نمیخوام سر به تنشون باشه مثال میزنم.

یکی: این بنای با ثواته. نمیدونم یعنی چی؟ خوب یه اسم برا خودت بذار که بشه تلفظش کرد. تایپش هم راحت باشه. مثلا اقدس. چه میدونم سکینه. حالا مثلا میترا. حسن. غضنفر و غیره. بنای باثوات چیه؟

چرا نجار با ثوات نذاشتی؟ یا مثلا آهنگر با ثوات. حالا بنا؟ چرا بنای بی ثوات نذاشتی؟ حالا با! ؟ چرا ثوات؟ ثوات چیه؟ ثواب منظورته؟ نمیفهممش. بعد تازه یه عمره یه عده صدات میزنن "یسرا" تو چرا .... هیچی....

نمیفهمم. مث بقیه یه اسم برا خودت بذار تا من پیرمرد سختم نباشه.آفرین دخترم.

دوم: زی زی گولو. دیگه بدتر. اولش فکر میکنی یه بچه جلفه. بعد میبینی یه دانشجوی محترمه که امید مملکته خیر سرش. بعد میبینی اسم وبلاگش هم همینه. بعد میری تو وبلاگش دریغ از یه اثری از زی زی گولو. دریغ از یه رفتاری مثل اون شخصیت معروف زی زی گولو. خوب میذاشتی آمیتا باچان. ممول. آلن دولن. گارفیلد حتی.

سوم: خودم. ماه. توپ. عسل

اینا رو گفتم که بگم تو وبلاگ یکی رفتم که نمیدونم اسمش چیه و اونجا یه مطلبی خوندم به اسم "تاب بازی با پتو" .

گفتم منم یه چی شبیه ش بنویسم.



۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۳ ، ۱۱:۲۶
میرزا .....

سلام. لطفا بدون اجازه ادامه مطلب رو نخونین. ناراحت میشم.


۲۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۴:۳۴
میرزا .....