"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

Yellow Kid

"بچه زرد"

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق ِ خود اَرزَق نکنیم
*******************************
باور بفرمایید اگ میگویم از گوشه ی بینی ـه شما قطره ای سبز رنگ در حال چکیدن است،
فقط و فقط و فقط به این خاطر است که
آن را رفع و رجوع کنید. نه اینکه دلخور شوید.
ادبیات من هم اینگونه است. به آرامی بدون اینکه کسی بداند که با تو سخن میگویم، گوشه چشمی نشانت میدهم و میگویم:
دماغتو بگیر تا حال همه رو به هم نزدی.
******************************
حضرت تولستوی میگه: باید از گفتنی هایی گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرأت ابراز آن را حتی برای خودشان هم ندارند
*****************************
آینه گر نقش تو بنمود راست
خود شکن، آیینه شکستن خطاست
*****************************

۶۰ مطلب با موضوع «شِبه شُبَهاتَ اَشبَهَهُ الجَزایِر :: شبه هذیان» ثبت شده است


همه جا اونقدر تاریک بود که جز سیاهی چیز دیگه ای دیده نمیشد. درست مثل اینکه چشمهامو کاملا بسته باشم. حتی یه روزنه هم وجود نداشت. شب مهتابی هم نبود که امیدوار باشم این ابر های باران زای تابستونی کنار بروند و بتوانم یک چیزی ببینم. اونقدر تاریک بود که نتوانم حتی کف دستم که در اثر سوختگی انفجار کوچک گازی که در چند روز پیش رخ داده بود و باند پیچی شده بود را ببینم. همه چی سیاه بود و سیاه. من بودم و سیاهیه مطلق شب و آرامگاه واقع در کُنج شهر.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

زیر پیراهنم کوتاهه بالای نافم وایمیسه. حس داف بودن بهم دست داده

میخوام برم یه گوشواره بخرم با تزیین "پشم" بچسبونم به نافم که با موهای بدنم ست بشه.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

آخ‌خ‌خ‌خ‌خ که از دست خودم از همه بیشتر ناراحتم... حال عرق خوری رو دارم که می‌دونه پاتیل پاتیله اما

بازهم بنده آن دم است که ساقی گوید، یک جام دگر بنوش و...

من به هر قیمتی که هست می‌توانم و می‌خورم.

حالا منتظرم که هرچه زودتر بالا بیارم.

تا بالا بیاورم جدم رو با فحش جلوی چشمم می‌آرم که دفعه آخرت باشه که از این "چیز" خوری‌ها می‌کنی...

باس آب بخورم آب بی‌خیالی... تا زودتر بالا بیارم...

اما این پشیمونی از زیاده‌روی و عَرق‌زدگی رو باید چه کرد؟

اشتباه نشه، من مست نیستم می‌گم حال چنین آدمی رو دارم.

  

هرچه تعداد دیس لایکهام بیشتر باشه، بیشتر حس میکنم که موفقم در نوشتن نقد های اجتماعی به سبک میرزاییسم. 

چون قرار نیست که کسی برام دست بزنه و تشویقم کنه.

در اون صورت باید برام گوجه و لنگه کفش پرت کنن.

همه ی خواننده هامو عاشقانه دوست میدارم

(مهدی فعله گری)

میرزا

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

من منهدم خواهم شد!


تیک تیک

تیک تیک

تیک تیک

شمارش معکوس روزانه

000002193564361580980543657247020

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

امروز یکی از کارتای بانکیم که دوران دانشجویی ازش استفاده می کردم رو چک کردم چل هزااااااااار تومن پول توش بود!دارم حساب می کنم چه کارا می تونم باهاش بکنم؛اول باید چن تا شارژ بگیرم و طرح مکالمه سیمکارتم رو تمدید کنم.آها راستی گوشیمم شاید عوض کنم دیگه از 3500 خسته شدم.باید یه گوشی بگیرم که حداقل انگری بردز روش نصب بشه.بعدش پنکه بگیرم،بالاخره تابستونه و لازم میشه،.اومممم.خوب که فکر می کنم از سفر با اتوبوس خسته شدم حداقل یه 206 هم باید بگیرم و حتمن بدم اسپورتشم بکنن و سیستم صوتی و این حرفا.پس باید یه دستی به سر و روی خونه مونم بکشم و یکی دو تا پارکینگ بسازم تو حیاطمون و البته واسه اینکار باید اول حیاط خلوت همسایه موون رو بخرم و اگه راضی نشدن مجبورم کل خونه شون رو بخرم که اگه اینجور شد میکوبمش و به جاش یه برج می سازم.البته میتونمم فقط شارژ بگیرم و باقیش رو بذارم بانک و هر ماهه سودش رو تو یه کار خوب سرمایه گذاری کنم...
نظر شما چیه؟

سلام دوستان ببخشید جواباتونو ندادم. راستش دلم برای همتون کباب شد. :))

الان که خوب نیگا کردم دیدم اشتباه نوشتم چهل هزار "تومن" در حالی که میخواستم بنویسم "ریال"

میدونم که فحش نمیدید. میدونم مطمئنم :))

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تازگی ها همه می گن، هی پسر!منم مثل تو دیوونه ام...دارم فکر می کنم که نه، همه مثل خودشون دیوونه اند! همپوشانی های جزئی و موقت نباید از ارزش دیوونگی منحصر به فرد من کم کنه!!به اندازۀ همه آدمهای روی زمین تنوع دیوانگی هم وجود داره! میگویید نه؟ برای نمونه:

پشت میزم نشستم‌ ،‌ با یک لیوان قهوه داغ (تلخ هم هست) !‌ سخت به دور دست می‌نگرم !!!! انچنان که گویی مسائل سخت و پیچیده ـی مملکتی رو انالیز میکنم !! گوشهایم نمیشنود ،‌ چشمهایم نمیبیند‌ ، همانند مجسمه ـی هستم‌‌ ، یا موجودی که سخت در افکار پیچیده خود غرق شده !! همه کس در اطرافم تصور میکنند که مشغول فکر کردن هستم !!

اما فقط یک چیز در ذهن دارم‌‌ ،‌

چگونه به طور نامحسوس دست در دماغ خود کنم؟!‌‌

دیوانگی ام عالمی دارد

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

مثلا دارم خواب میبینم که مهمون داریم. مهمونا نشستن و من میرم براشون چای میارم. یکی یکی جلوشون چای میذارم و نوش جون میکنن. از اون اتاق همسر صدام میزنه و میگه بیا دارویی که برای گردنته بمالم به گردنت الان وقتشه. دراز بکش. دراز میکشم روی تخت. پمادو میماله یه قــِل میخورم موبایلمو برمیدارم میگم ساعت چنده مگه؟ میگه ها؟ بعد روشو اونور میکنه و میخوابه. میرم سراغ مهمونام. نیستن. به جاش بابام نشسته داره روزنامه میخونه. میگم سلام بچه ها کوشن؟ کی اومدی میگه رفتن. الان اومدم. بیا ببین چی شده. ایران زده پدر داعشیا رو دراورده. {خوب طبیعتا میترسم و چون توی خوابم نمیترسم که عربده بکشم}  شروع کردم به عربده کشیدنِ از ترس. با صدای عربده م ، صدای همسری میاد که میگه چیه؟ چت شده؟ مگه خواب زده شدی؟ بر میگردم تو اتاق موبایلمو از رو بالشت برمیدارم میشینم رو تخت. نگاش میکنم میگم هیچی هیچی نشده بگیر بخواب.....پتو رو میزنم کنار یه بالشت رو بالشت اضافه میکنمو چشمامو میبندم. صدای بابا میاد میگه: الو ... الو.... الو.....الو..... مهدی جان..... صدای بابام رو مغزمه حسش نیست جوابشو بدم. اگه کار داره میگه دیگه انقدرالکی صدا نمیزنه که. دارم به سقف نگاه میکنم که یهو یه موشک از سقف میاد میخوره رو چشمم. همه چی سیاه میشه. تلفنم زنگ میخوره بر میدارم. باباس. میگه چرا جواب نمیدی؟ میگم ببخشید نشنیدم. میگه چی کار داشتی زنگ زدی؟ بابام مدام حرف میزنه میگم من زنگ زدم؟ زنگ نزدم؟ چی شده؟ چرا حالا زنگ زدی!!؟ الان میام تو هال دیگه...شارژ مفت داری زنگ میزنی دو قدم راهو؟ میگه چرا هذیون میگی؟ تو زنگ زدی جواب ندادی نگران شدم. 

بلند میشم برم ببینم چی میگه. تو هال نیست. روزنامه ش هم نیست. همسرم با دوستاش و مامان خدا بیامرزش نشستن و دارن گریه میکنن. میگم تو مگه اون تو خواب نبودی؟ میگه آخه مامانم اومده. میگم مامان مگه شما فوت نشدی؟ میگه چرا خوب.. اومدم ببینم ماست خریدی برای اقدس خانم؟ میگم صبر کن ببینم تو یخچالو. شاید نخریده باشم. میرم سمت یخچال. یهو چراغ آشپزخونه روشن میشه. همسری پشت سرمه میگه بازم طپش قلب داری؟ عرق بهار میخوای؟ میگم نه دنبال ماستم. میگه ماست برا چی نصفه شبی. میگم مامانت پرسیده. میگه عزیزم خواب دیدی. مامان فوت شده فردا هم چهلمشه....با تعجب نیگا میکنم دورو برمو میگم ساعت چنده؟ میگه وقت پماد مالیدنته. 

تمام/.

حالا ببینید اونجاهایی که بُلد شده من واقعا خواب بودمو خواب میدیدم. اونجاهایی که بُلد نیست، واقعا داشتم اون کارها رو انجام میدادم. این مرز بین خواب و بیداری منه. شمام اینطوری اید؟ یا من فقط اینطوریَم؟ دارم میمیرم؟ خوب میشم؟

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

1-این روزها هوا خیلی دلچسب شده، صبح که بیدار می شوم، وحشیانه نفس می کشم لحظات را...گاهی هوس می کنم بروم کنار رودخانۀ خروشان زندگی،غرق شدن کشتی هایم را تماشا کنم، در طول روز دستهایم پر از سنگ و سنگریزه اند، از این جیب به آن جیب...شبها جیبهایم سنگینتر می شوند، آخرین بار که جیبهایم پر از سنگ شد همسایه مان خودش را از پشت بام پرت کرد و مرد، من همان ساعت پالتویم را بیرون آوردم و همه سنگهایش را توی باغچه ریختم!!حالا هم هیچوقت با جیب پر از سنگ لب رودخانه نمی ایستم...می ترسم از مردن،جنون آنی شاید کار مرا هم تمام کند، بی آنکه حتی یک داستان نوشته باشم...حیف است!

2-بچه بودم ، البته انقدرها هم کوچک نبودم اما خوب بچگی می کردم و منتظر می نشستم ، مورچه ها هر چی خرده نان و برنج زمین ریخته شده را جمع می کردند و دم سوراخ دیوار می چیدند تا اذوقه ای درست کنند که وقت نیاز دادرسشان باشد! من از راه می رسیدم و از سر تفریح لوله جاروبرقی را می گرفتم رو تغذیه های مورچه ها که با مشقت جمع آوری شده بود و همه را هورتی روانه لوله جارو برقی می کردم و از صدای هورتش لذت می بردم. حالا هم فکر می کنم دستی بالا تر از من دارد همین کار را با زحمات بنده می نماید.

3-یک نفر ازاین نظر کرده ها که زبون حیوونها رو بلده تا به حال به فکر نیفتاده به مورچه ها بگه حمام و مستراح جای زندگی نیست؟؟ من اگر عارف شم یا هر کسی که بتونه با مورچه ها حرف بزنه اولین کاری که می کنم همین است، همین که برم به همۀ خونه ها و به مورچه های اونجا خبر بدم که جاهایی بهتر از درز سنگهای مستراح هم هست ... شاید هم همشون رو بغل کنم ببرم توی باغچه یا خیابون!فکرش را بکن، اینهمه ساله که این بیچاره ها غرق می شن بدون اینکه بدونن کجا زندگی کردند!!شاید اگر کسی براشون توضیح می داد که چرا اینقدر خونه شون سیل می یاد یا چرا بچه هاشون دائم سر می خورن، سالها قبل اثاث کشی می کردند به کوچه و خیابون ... هنوز به این فکر نکردم که اگر همه شون خواستند خونه شون رو عوض کنن چه کنم؟

4-وقتی به پشت سرم نگاه میکنم به این چند سال اخیر هیچ چیز قابل لمس و خوبی پیدا نمی کنم انگار که از سراشیبی قِل بخوری و بیایی پائین اگر عملکرد یک روزم را بگویم انگار که برنامه این چند سال از عمرم را گفته باشم! یکسره و تسلسل وار مشمئز کننده و دردناک! گاهی لابه لای این خاطرات ،تک و توک لحظه های معنادار و دل خشکنک بشود پیدا کرد اما که چه؟! که اینکه بنویسمشان جایی ! خاطرات گذشته به همان اندازه ارزش دارد که برگ گل خشکی لای کتاب دعا .... فقط گند میزند به حافظه! کاش جایی بود مغازه ایی، دکانی... که مغز انسان را فرمت می کرد، دکمه ایی مدار حافظه را به صفر میرساند دوست دارم بدانم در آن هنگام ارزش انسان!! چقدر بود!؟

5-بعضی داستانهای زندگی ات را اگر برای دوستی تعریف کنی زهرش از بین می رود!این را تا تجربه نکنی نمی فهمی، دوستت اما باید کسی باشد که "گور پدرش" تکه کلامش باشد!!استعداد داشته باشد بی خیال همه چیز شود...به اندازۀ کافی تجربۀ ریسک و کله شقی داشته باشد که با هر جملۀ تو فکش جابه جا نشود... بعد هر دو باهم از بدبختی هایتان تعریف کنید و قاه قاه بخندید...

6- بار دیگر قصدش را کردم.... تا ببینم چه میشود. در ابتدا به نظر تکراری میآید. اما صبور که باشید،....../.......

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

تهوعِ مصادره شده از خلایقِ لایق،

روزهای به ارث رسیده از تمام ِبودن ها و نبودن ها،

روزهایی که روزی لحظه بود و الان شده گذشته ،

چیزی که یواش یواش روی آن را غباری می گیرد و تو سعی می کنی با ذهنت در گیر بشوی و باشی که حفظ اش کنی؛ یا تف کنی کفِ یک دستمال، و قاطیِ باقیِ کثافت های بشری بریزی به چرخه ،

که شاید و شاید بازیافت بشه این گذشته ،

ته این بازیافت یک سری اصطلاح درهم بیرون می آید با یک سری اصواتِ گنگ که نمی فهمی خشم است یا هیجان ؛ درست مثل صدای بی هنگامِ همسایه ها که توی تاریکی ناپیدا بین سوسوی یه چراغ _که شک داری طرح بودنه یا دکور برای اجرای نقش_ ...

حالا می فهمی تمام چیزهایی که یک عمر برای خودت رج کردی پشت هم یک سری خاطره شده است و تو باید به فکر آینده باشی!آینده ای که در معرضِ گذشته است...

 

 


*این روزا با تمام لحظه هایش یک سری اراجیف از ذهنم می گذرد که ترجیح می دهم تفشون کنم روی این هذیان ها ،تا قورتشون بدم و برایم بشوند خلطِ حاصل از استفراق.

برای تمام لحظه هام -که سعی در سرازیر کردنشون دارم - یک خاطره و یک لحظه ی گنگ می دود که دارم تمام و تمام با خودم کلنجار می رم که از توی ذهنم پاک اش کنم.

این روزها که دارد به اوج شنبه/یکشنبه/...شنبه/یکشنبه...بودنش نزدیک می شود می تواند جزو تکرارِ مداومِ خطِ شروع و پایان من باشد برای این طرح بی معنی *بی مصرف*

می بینی دوست عزیز ؟... شکی نیست که توام درگیر این یکه به دوی تودر تو شدی ،برای من، قاطیِ تمامِ لحظه هام هیچ تلنگری نیست که بخواهد برایم هدف بسازد...لبخند می شود ذهن مسخره من اگه ببیند چیزی پیدا کردی بین تمام این یک به دوها که بتوانی بهش بگویی هدف.




  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

نشسته بودی توی اتاق و بدون مکث حرف میزدی . هیچکس به جز ما ، من و تو ، اونجا نبود . اما مخاطب تو ، من نبودم . رو کرده بودی به دیوار و حرفهای بی معنی و بی سر و ته می زدی. از عشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلات . از تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی که آدم هر وقت چشمش رو بروی حقیقت میبنده ، میبینه . تو حرف میزدی و من به حرکات مسخره دستت نگاه میکردم که سعی میکردی این عبارات نا مفهوم رو به دیوار حالی کنی . مخاطب تو من نبودم و هیچ کسی هم جز من اونجا نبود . یدفعه چشمت افتاد به من و بی مقدمه به طرفم اومدی و من رو بوسیدی . لبهام رو گاز میگرفتی و با دستهات موهام رو میکشیدی . یهو سرت رو عقب بردی و به چشمهام خیره شدی و با سردی گفتی : بابت تمامعشق و محبت و صفا و صمیمیت و گل و بلبل و بستنی و شکلاتی که تو این مدت ازت خواستم ، من رو ببخش . تا اومدم جوابت رو بدم احساس کردم جسم لزجی تو دهنم خودش رو به دیوار دندونهام میکوبه و قدرت تکلم رو ازم گرفته . اون رو بروی زمین تف کردم و دیدم تکه ای از لب تو هست که تو دهن من جا مونده . بی توجه ، به سمت در رفتی و اون رو بستی و برگشتی و از پنجره پریدی بیرون . احساس کردم سرم داره گیج میره . حالت تهوع داشتم . بسمت توالت دویدم و تا گردن خم شدم رو چاه توالت و از عمق وجودم هزاران ماهی ریز و زنده رو بالا آوردم که همشون تو سیاهی چاه گم شدن . چندتاشون هم که به شکل بسیار زننده ای افتاده بودن کف توالت و مشغول جون کندن بودن رو لگد کردم . طوری که از صدای متلاشی شدنشون خندم گرفته بود . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم عهد بستم که دیگه از این خوابها نبینم . رفتم به طرف توالت که آبی به صورتم بزنم . دیدم کف زمین پر از خون هست و لاشهء چند ماهی ریز روی زمین افتاده .

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم،...

البته زیاد هم بچه نبودما... ولی نسبت به الانم بچه بودم.... شعورم بالا بودا ولی سن و سالم نسبت به الانم خیلی کمتر بود. وقتی میگم خیلی کمتر نه اینکه فکر کنین مثلا بیست سال پیش  ها، نه...، یه چیزی حدود هفت هشت سال پیشو میگم...همون هفت هشت سال پیش هم که میگم چیزی حدودبیست و شش هفت سال سن داشتم پس زیاد هم بچه نبودم. ولی آدم هرچقدر هم که بزرگ باشه واسه بابا نَنَش بچه ست... (اینو بابام همیشه میگه) یعنی هر بار که ما میخوایم ادعا کنیم بزرگ شدیم و بگیم میتونیم از پس خودمو بر بیایم و نگرانمون نباشین اینو میگه... اینجور مواقع مامان زیاد حرفی نمیزنه... مامان کلا کم حرف میزنه. از اولش هم همینطوری بوده.... بابام میگه روز عقدشون بیشتر از ده بار عاقد سوال پرسیده بوده تا اینکه بالاخره گفته بله.

نه اینکه بگه تنبله ها... کلا حس و حالش به حرف نمیره. حسش خیلی زیاد به سکوت میره. کلا احساساتشو خرج نمیکنه. به قول بابا همیشه کم خرج بوده... حتی برای بزگ کردن ما هم با سیلی صورتمونو سرخ نگه میداشت تا بتونه پس اندازی بکنه برامون.. واسه همینه که الان تونستم برا خودم یه خونه داشته باشم....همین خونه ای با اینکه دیواراش داره میریزه ولی سقف محکمی داره...چون از میله گرد های خیلی قطوری استفاده شده که مهندسه میگفت همونا باعث شدن که سقف نریزه. فعلا که قصد دارم با یه نموره گچ کاری ترگ های دیوارو بپوشونم... ولی گچش باس خیلی خوب باشه. نه مث اون گچایی که تا آب میخوره پف میکنه... مث اون روز که معلم ریاضیمون آقای کمالی با گچ خیس کوبوند رو چشممو تا مدتها زیر چشمم پف داشت....  چند روز پش ناصرو دیدم میگفت تصادف کرده و مُرده نمیدونم ناصر از کجا میدونسته آخه اون که سالها ایران نبوده و تازه برگشته، عجیبه این خبرا تا انور آب هم میره چه با شبکه های مجازی و چه بی شبکه های مجازی.....

بگذریم...

یه بار وقتی که خیلی بچه بودم... یعنی همون بیست و هفت هشت سالگیم، که بابام اصرار داشت من هنوز براش بچه م و مامانم درموردش هیچ نظری نمیداد و .....

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام!

شوخ طبعی دنیا تا چه حد آخه؟

تو این بازار  کسالت بار و شل و ول و وار رفته، دیروز صبح از در خونه که زدم بیرون یه نیگا به آسمون انداختمو تو دلم گفتم: خدایا امروز هرچی درآوردم، با کسر هزینه هاش، همش مال تو. (گفتم: ) به جان خودم و به خودت قسم همش مال تو....

دیروز تقریبا اندازه درآمد این یه ماه گذشته سود داشتم. کی باورش میشه؟

 پولشویی دقیقا چه شکلیه؟ 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

واژه ها بازیشان گرفته است، هر چه می کنم کنارِ هم جمع نمی شوند، جمله نمی شوند، معنی نمی گیرند

آمدم که فقط بنویسم...

بعد از مدت های طویل تصمیم به گرفتن ساخت یکدانه فیلم کردم، بلی.
خب چیز زیاد سختی نیست که. یه دوربین میخواد، یه پایه دوربین، یه میکروفن چسبیده به دوربین، همین. بعد از جمع کردن این وسایل اولیه رسیدم به قسمت آسون قضیه، موضوع فیلم. خب موضوع فیلم رو هم خودم قرار دادم. بلی، واقعاً کار سخت و طاقت فرسایی بود. نه اینکه موضوع خودم باشم، منظورم فرآیند ساخت ـه که تک نفره سخته، هی هی، اما بالاخره با هر سختی که بود موفق شدم به یه جایی برسونمش، الانم چند تا از سالن های سینمای شهر دارن نشونش میدن.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

سلام

همه ما زمانی که بچه بودیم آرزوهای عجیب و غریبی داشتیم شما چه آروزهایی داشتید ؟

خود من بی دروغ دوست داشتم محافظ خصوصی یک خانم خوشگل بشم اما بعدش تصمیم گرفتم گاو چرون بشم که خب چون توی ایران گاوها رو توی گاوداری نگه میدارن و خبری از اسب و تفنگ نبود از خیرش گذشتم بعدش چون شاطر سر محل خیلی با حال نونها رو بالا پایین می انداخت تصمیم گرفتم شاطر بشم

به مرور فهمیدم شغلهای با حالتری هم هست مثلا فضا نورد ، شکارچی تمساح ، خلبان بالون ، و سرخپوست شدن

کمی که بزرگتر شدم شغلهایی مثل شوهر دختر کوچولوی همسایه توی مامان بازی شدن رو هم دوست داشتم چون هی میتونستم طرف رو به بهونه اینکه شوهرشیم بچلونم

اما بعداً که عقلم رسید فهمیدم که خیلی بهتره شوهرش نباشم و بچلونمش !!!!

اما الان که دیگه حسابی گنده شدم به این نتیجه رسیدم که علافی بهترین شغلی که آدم میتونه داشته باشه . اینکه بگیره بخوابه و هیج مسئولیتی نداشته باشه.نه اینکه مثل من از صبح تا شب جون بکنه

 

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

امروز یکی از کارتای بانکیم که دوران دانشجویی ازش استفاده می کردم رو چک کردم ] پنج هزااااااااار تومن پول توش بود!دارم حساب می کنم چه کارا می تونم باهاش بکنم؛

اول باید چن تا شارژ بگیرم و طرح مکالمه سیمکارتم رو تمدید کنم.

آها راستی گوشیمم شاید عوض کنم دیگه از 1100 nokia خسته شدم.باید یه گوشی بگیرم که دیگه لا اقل انگری بردز روش نصب بشه.بعدش چن تا پتوی خوبم باید بگیرم،بالاخره زمستونه و لازم میشه،.اومممم.خوب که فکر می کنم از سفر با اتوبوس خسته شدم حداقل یه 206 هم باید بگیرم و حتمن بدم اسپورتشم بکنن و سیستم صوتی و این حرفا.پس باید یه دستی به سر و روی خونه مونم بکشم و یکی دو تا پارکینگ بسازم تو حیاطمون و البته واسه اینکار باید اول حیاط خلوت همسایه موون رو بخرم و اگه راضی نشدن مجبورم کل خونه شون رو بخرم که اگه اینجور شد میکوبمش و به جاش یه برج می سازم.البته میتونمم فقط شارژ بگیرم و باقیش رو بذارم بانک و هر ماهه سودش رو تو یه کار خوب سرمایه گذاری کنم...
نظر شما چیه؟

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
هر کسی دوست داره از نردبون زندگی بره بالا . بالا و بالاتر . هر کسی دلش میخواد خودش رو توی زندگی رو بلندترین پله ی نردبون ببینه . همه واسه رسیدن به اون بالا ، رسیدن به اوج ، تلاش میکنن ، جون میکنن ، شاید هم شانس بیارن . وقتی که رفتی اون بالا وسعت دیدت میشه به پهنای آسمون . میتونی خیلی چیز رو ببینی ، خیلی چیزایی که تاحالا از دیدت پهنون شده بودن . اون لحظه فقط به یه چیز فکر میکنی ، به بالاتر رفتن . از اون بالا همه چیز رو کوچک میبینی ، با اینکه همه چیز رو میبینی اما دیگه خیلی چیزا رو در اندازهء واقعی خودشون نمیبینی . شاید هم میبینی و به روی خودت نمیاری . بالا هستی ، خیلی بالا . خودت رو به اون راه میزنی !‌. فقط به فکر رسیدن به نقطهء بالاتر هستی . به یه جایی دورتر از بقیه . اما نمیدونی ، یادت رفته ، که بلندی چه خطری داره . اگه رو پلهء اول باشی وقتی بیوفتی ، وقتی زیر پات خالی بشه ، وقته تکیه گاهت رو از دست بدی ، وقتی پاهات سست بشه ، فقط میگی آخ!. اگه رو پلهء وسط باشی اونوقت دست و پات میشکنه . یه مدت صبر میکنی میکنی ، درد میکشی ، همه چی درست میشه . مثل روز اولش . اما اگه رو پلهء بالا باشی ، همون پله ای که وسعت دیدش به پهنای آسمون هست و خیلی چیزا رو میشه از اون بالا دید ، اونوقته که اگه بیوفتی ، هیچی ازت نمیمونه !!! . منهدم میشی ! . تیکه تیکه میشی !‌. میشی مثل یه پازل که هر تیکه ات افتاده یه گوشه !‌.

 بالا برو

 … آروم و شمرده … اما مراقب باش …

جاذبه با کسی شوخی نداره .

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

بدبختی عین ژن می‌مونه

با این فرق که حتماً‌ به صورت فعال و جهش‌یافته به فرزند منتقل می‌شه.

اگه پدرومادری که بدبختن فکر می‌کنن می‌تونن بچه‌ی خوش‌بختی تولید کنن،

خر و نفهم هم هستن علاوه بر بدبختی و خاک‌برسری و گوسالگی.

یارو یه گوساله داشت جهش ژنتیکی وارد کرد فرستادش روان‌پزشکی بخونه

 

بیست‌وسومین سمپوزیوم منطقه‌ای استانبول شرکت کرد

 

                                   گرفتن باهاش کباب‌ترکی درست کردن.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر

چهار پنج روزه دارم با خودم کلنجار میرم که چرا جدیدا وقتی برای دوستان بلاگفایی عزیزم (خیلی خیلی عزیزم) با ندانسته های خودم نظر میذارم، دیگه نمینویسه نظر شما ثبت گردید و بعد از تایید به نمایش در خواهد آمد و جای اون مینویسه، پیام های تبلیغاتی اکیدا ممنوع و یا یه همچین جمله ای.

گفتم خوب شاید از پیش داره اخطار میده به یه سریا که تبلیغات میکنن.

  • میرزا ژوزف پولیتـزِر